کد خبر:۱۰۱۲۷۲
تأملي پیرامون سازمان فرهنگي در جمهوري اسلامي؛
حقيقت يا كارآيي
ما در جمهوري اسلامي براي اصلاح فرهنگ دست به تأسيس ساختارهاي بسيار زدهايم. وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامي و شوراي عالي انقلاب فرهنگي و مراكز پژوهشي فراوان و... . گرچه محتواي سياست فرهنگي پيش و پس از انقلاب متفاوت است، اما روشها و الگوها همآناند.
سيدعلی کشفی*، گروه انديشه؛ انقلاب سال 57 و وقايع پيرو آن در ايران از منظرهاي متفاوت، گونهگون و بيشماري تفسير شده است. عمدهي اين تفسيرها هم تفسيرهايي سياسي بودهاند. چون بيشتر ناظر بودهاند بر تغييرات نظام قدرت و سياست و برهمخوردن معادلات سياسي در سطح ملي و بينالمللي. به رغم اين تفسيرها به نظر ميرسد خود انقلابيون و رهبران آن فراتر از ايجاد دگرگونيهاي سياسي، نگرانيها و دغدغههاي ديگري هم داشتهاند. به نحوي كه در سخنان رهبران و شخصيتهاي مهم انقلاب غير از نقد وضعيت موجود سياسي، دعوت به تغييرات در سطح ارزشي و هنجاري و اخلاقي هم وجود داشته است. اين فراخواني آنقدر مهم بوده است كه انتظار ميرفته پس از انقلاب يك دگرگوني عميق فرهنگي و انساني ايجاد شود، به طوري كه بتوان ميان انسان پس از انقلاب و انسان پيش از انقلاب تفاوتي قايل شد؛ تولد «انسانِ انقلاب اسلامي». لذا پس از انقلاب و در طول اين سه دهه، ساختارهاي فراواني براي اصلاح و تغيير وضعيت فرهنگي در كشور ايجاد شد. از شوراي عالی انقلاب فرهنگي تا وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تا وزارت آموزش و «پرورش» تا ايجاد معاونتهاي تربيتي و فرهنگي در مدارس و ادارات و سازمانها و كميتههاي انضباطي در دانشگاهها و معاونتهاي عقيدتي و سياسي در نيروهاي نظامي و تا سازمان تبليغات اسلامي و... . به اين فهرست ميتوان پايگاههاي بسيج مساجد و كانونهاي قرآن كه نيمهمردمي ـ نيمهدولتي اند را هم اضافه كرد و نیز تعداد بيشمار كانونها و جمعيتها و هيأتها و تشكلها و مؤسسات و سازمانهاي مردمي و خودجوشي كه همه در چارچوب هماين گفتمان فرهنگي انقلاب حركت و فعاليت ميكردهاند و ميكنند. و در نظر داشته باشيم كه بسيار بيش از آنكه نهادهاي مردميِ سياسي و اقتصادي و اجتماعي داشته باشيم، نهادهاي مردميِ فرهنگي داريم.
از اين منظر بايد پذيرفت كه دغدغهي فرهنگ چه جايگاه مهمي در گفتمان انقلاب و گفتمان جهموري اسلامي داشته است. البته اين به معناي توفيق فعاليتهاي فرهنگي جمهوري اسلامي نیست. بلكه به همآن ميزان كه اين اهميت وجود داشته است، ناكامي به دست آمده. تلقي ما اين است كه اين ناكامي به دليل درك نادرست و يا عدم توافق بر تعريفي استوار از عرصهي فعاليت فرهنگي بوده است. درواقع به دليل هماين، هرچه كه به گسترش سازمانها و ساختارهاي فرهنگي دست زدهايم، گويي بيشتر از مقصد دور شدهايم، چون مسير را به اشتباه برگزيده بوديم.
*
عرصهي فرهنگ و فعاليتهاي فرهنگي، چه عرصهاي است؟ حدود و مرزهاي آن كداماند؟ كم و كيف آن از چيست؟ و... . پرسشها دربارهي مفهوم فرهنگ بسيار است. و چون اين مفهوم به واقعيتي اشاره دارد اساساً انتزاعي و اعتباري، اختلافات بر سر حدود و ثغورش بسي بيشتر. با اين حال ميتوان از هماين تعريف رايج كتابهاي عمومي جامعهشناسي بهره برد؛ «مجموعهاي از آداب و رسوم و هنجار و ارزشها و اعتقادات و باورها كه يك گروه انساني را از ديگر گروه جدا ميكند». اين تعريف را ميتوان به سه خصوصيت خلاصه كرد: «تفاوت»، «ارزش» و «معنا».
خصوصيت «ويژهساز» فرهنگ است كه يك گروه انساني را از گروه ديگر متمايز ميكند. در سطح درونفرهنگي نيز آنچه باعث ظهور خردهفرهنگها ميشود هماين خصوصيت است. اينكه فرهنگ موجب «ويژهگي» و «تفاوت» ميشود، از جاي ديگري نشأت ميگيرد؛ مسألهي خود و ديگري. وقتي «منِ» انسان دست به هر نوع عملي ميزند ـ اعم از فعل و فكر ـ يك «ديگري» براي خويش ميسازد. اين ديگريها هستند كه حدود من را تعيين ميكنند. تطابق هماين مرزهاي هويتي در سطح بين افراد موجب ظهور يك منِ جمعي ميشود كه يك جمعيت را از جمعيت ديگر جدا ميكند. به عبارتي ميتوان گفت متفاوتسازي و تمايزبخشي يك خاصيت انساني است كه در همهي عرصههاي زندهگي بروز ميكند. بخشي از فرآيند تمايزبخشي فرآيندي است كه براي هر نوع تعين شناختي نياز است. مثل همآن تفاوتي كه از زبان ناشي ميشود. ما با نامگذاري اشيا و چيزها آنها را از هم جدا ميكنيم. با اين حال بخش مهم ديگري از فرآيند تمايزبخشي و تفاوتگذاري كه در فرهنگ اتفاق ميافتد، يك فعاليت شناختي خنثا نيست. بلكه همراه با نوعي ارزشگذاري نيز هست؛ تفاوت بين خود و ديگري، زن و مرد، درون و بيرون، روز و شب و... . ايندوگانهسازيهاي ارزشگذارانه را ميتوان بر محور يك دوگانهي بنيادين تحليل كرد؛ حق و باطل ـ و در نظر داشته باشيم كه استعمال اين واژهگان در معناي ديني آن نيست، مراد درستي و نادرستي است. درواقع آنچه كه در يك قوم درست شمرده ميشود يا نادرست. به تعبيري فرآيند فرهنگيِ تمايزبخشي و ارزَشگذاري، تعيين حق و باطل و انتخاب ميان اين دو است. واضح به نظر ميرسد كه تمايزبخشي درواقع نحوهاي معنابخشي نيز هست. از طرفي اگر تمايز نباشد معنايي حاصل نخواهد بود و از طرف ديگر خود ارزشگذاري نوعي معنابخشي است.
اين خصوصيت خود نيز از سويي توسعهي خاصيت «معناسازي» انسان است. انسان به اشيا، خاطرات، افعال، روابط، جانداران و مجموعهي آنچه كه با آن در ارتباط است، معنا ميدهد. اين معنابخشي و معنايابي مجموعهاي درهمتنيده از زيباييشناسيها، عواطف، احساسات، مفاهيم و انتزاعيات است. ما در طول فعاليت روزمره دست به اعمال گونهگوني ميزنيم، كه اگر به تأمل بنشينيم و قصد تفسير اعمال خويش را داشته باشيم، آنها را از طريق سلسلهاي از روابط ميان معاني، به سطحي بنياديتر از معنا ارجاع ميدهيم كه در آن سطح حق و باطل از نظر ما از هم جدا ميشوند؛ «مينويسم چون نوشتن اين مقاله به توسعهي آگاهي كمك ميكند، چون آگاهي مقدمهي صلاح است و زمينهي رسيدن به حقيقت را فراهم ميكند». لذا بهواسطهي درهمتنيدهگي معنابخشي و ارزشگذاري، معنابخشي هم خود فرآيندي است معطوف به حق.
ميبينيم كه در هر سه فرآيند بنيادين فرهنگ، چهگونه تقابل حق و باطل بروز ميكند. از طريق مساوقانگاري ميان اشيا و چيزها و امور و افراد و گروهها و زمانها و مكانها و... با حق يا باطل، بخشي از آنها را بر بخش ديگر ترجيح ميدهيم و ارزشها ساخته ميشود و در ضمن تقسيم و تمايز هم ميان اين دو بخش ايجاد ميشود. در ضمن ايجاد ارزشها، الگوهاي عمل نيز ساخته ميشوند، الگوها تكرار و تبديل به هنجار ميگردند. رسمها و آيينها شكل ميگيرند. نظامهاي اخلاقي و حقوقي تشكيل ميشوند و... .
با اين نگاه فعاليت فرهنگي در بنياد خود يك عمل اخلاقي است. بدين معنا كه فعاليت فرهنگي خواهناخواه انتخاب ميان حق و باطل و ترجيح يكي بر ديگري است. از اين جهت عرصهي فرهنگ، ميدان معطوف به حقيقت است. بهاينروي فعاليت فرهنگي را ميتوان سلسله مجادلاتي دانست كه بر سر حق و باطل صورت ميگيرد.
*
گويي از اواسط دوران قاجار بوده است كه مسألهی فرهنگ وارد حوزهي سياست و حكومت شده است. در دوران مشروطه مسألهي فرهنگ به شكل جديتري وارد عرصهي منازعات و تصميمات سياسي شد. اما در زمان پهلوي اول بود كه حكومت به طور مشخص دست به سلسلهاي از فعاليتهاي فرهنگي براي هدايت و جهتدهي خاصي به فرهنگ زد. تصويب و اجراي قوانيني نظير اروپاييكردن پوشش زنان و مردان، گسترش مدارس و آموزش علوم جديد و... نمونهاي از اين هماين سياست فرهنگي حكومت پهلوي بوده است. در زمان پهلوي دوم هم مسألهي فرهنگ همچنان مهمتر از گذشته پيگيري ميشود. سياست فرهنگي هم در اين دوره همچنان در جهت ناسيوناليزه و لایيسيتهكردن فرهنگ پيش ميرود. در اين دوره سازمانها و نهادها و بوروكراسي فرهنگي شكل ميگيرند نظير شوراي عالي سلطنتي فرهنگ، مركز پژوهشهاي بنيادين و... .
ما در جمهوري اسلامي هم براي اصلاح فرهنگ دست به تأسيس ساختارهاي بسيار زدهايم. وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامي و شوراي عالي انقلاب فرهنگي و مراكز پژوهشي فراوان و... . گرچه محتواي سياست فرهنگي پيش و پس از انقلاب متفاوت است، اما روشها و الگوها همآن اند. همچنان فرهنگ بخشي از سياست ديده ميشود و به عنوان حوزهاي از وظايف حكومت كه ميتواند با دخالت در آن، به آن جهت بدهد. اين رويكرد سازماني و مداخلهگرانه به فرهنگ را از قانون اساسي ميتوان پيگيري كرد تا اسامي مهمترين ارگانهاي فرهنگي كشور ـ ارشاد اسلامي و انقلاب فرهنگي ـ تا انواع روشهاي تبليغي و انتظامي و امنيتي كه در حوزهي فرهنگ تجربه كردهايم. بر هماين اساس، و از آنجا كه در جمهوري اسلامي گمان كرديم ميتوانيم همهي عرصههاي زيست مردمان را تغيير دهيم، سازمانها و ساختارهاي فراواني براي اصلاح وضع فرهنگ ايجاد كرديم. غافل از اينكه ساختارسازي در آن عرصهاي مفيد است كه منطق «كارآيي» منطق غالبش باشد. ديوانسالاري آنجا مفيد است كه بتوان تقسيم كار داشت. تفكيك و كارآيي دوروي يك سكهاند. براي آنكه بتوانيم در زمان كمتر نتيجهي بيشتري بگيريم، دست به ايجاد تقسيمها و تخصصها ميزنيم. مثلاً در يك پروژهي عمراني، صدها تخصص در كنار هم ميآيند كه هر متخصص اطلاع كمي از تخصص ديگر دارد يا اصلاً چيزي از آن نميداند. بوروكراسيهاي عظيم و ادارات عريض و طويل در حوزههاي مختلف نظارتي، خدماتي، توليدي و توزيعي درواقع براساس هماين منطق كارآيي ايجاد شدهاند.
اينجا بايد متوجه بود كه وقتي يك سازمان وظيفهاش توزيع كالاهاي فرهنگي است و بر اساس هماين منطق كارآيي هم عمل ميكند، درواقع يك فعاليت فرهنگي انجام نميدهد. توزيع يك كالاي فرهنگي با توزيع مثلاً يك كالاي اقتصادي تفاوتي ندارد. اينجا معنايي توليد نميشود، حتا معنايي هم تحميل نميشود. اتفاقي كه ميافتد آن است كه معناي توليدشده يا نماد توليدشده در سطح گستردهاي توزيع ميشود.
پيش از اين گفتيم كه فعاليت فرهنگي سلسله مجادلاتي است بر سر حقيقت و حال ميبينيم كه ساختارسازي و سازمانگستري مبتني است بر منطق كارآيي و تفكيك. از اين حيث سازمان و مديريت فرهنگي دچار تناقضي است. چون از سويي در فرهنگ نيازمند تأمل و تفكر و گفتوگو و نقد ايم و از سوي ديگر در مديريت نيازمند الگو، عمل و قاطعيت. لذاست كه هر سازمان فرهنگي دچار كليشهسازي ميشود. هم بايد عمل كند و هم بايد عمل خود را حقيقت بنمايد. مگر آن سازمانها و تشكلهاي فرهنگي كه بهواسطهي اجمال و صغارت، امكان نقد و انعطاف در عمل و تغيير مسير را دارند.
با اين نگره اگر منظور از «مهندسي فرهنگي» تلاش براي رسيدن به يك الگوي كارآ براي عمل در عرصهي فرهنگي است، در همآن آغاز محتوم به شكست است. مسأله اين نيست كه اين ايده از مهندسي فرهنگي امكان تحقق ندارد، مسأله اين است كه نگرهي كارآيي و عملگرايي فرهنگي ديگر نافذ و پايدار نخواهد بود. چون پيوند خود را با حقيقت قطع ميكند. چون امكان نقد را در درون خود نفي ميكند.
اين نگره از مهندسي فرهنگي منجر به كليشهسازي در عرصهي مديريت ميشود. چون بدون اين كليشهها امكان عمل و برنامهريزي نيست. و در سطح عاملان فرهنگي يا منجر به رياكاري ميشود و يا كالاييشدن فرهنگ؛ هميشه عدهاي هستند كه به خاطر مطامعشان حاضر باشند بر طبق كليشهها توليد كنند و نه براساس حقيقتجويي.
*نشريه هابيل
/انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰