ادب مصيبت داري
کد خبر:۱۰۳۶۲۵

ادب مصيبت داري

راستى كه ادب مصيبت دارى را بايد آموخت و از اشك بهره برد و با اشك رفعت گرفت و به همراهى شهيدان رفت و در بزم انس حق نشست.  
گروه معارف «شبكه خبر دانشجو»؛
 
......عن الحسين(عليه السلام) قال: اللّهم أنت ثقتى فى كلّ كرب و رجائى فى كلّ شدّة و أنت فى كل أمر نزل بى ثقة و عُدّة، كم من همّ يضعف عنه الفوأد و تَقِلُّ فيه الحيلة و يخذل فيه الصّديق و يشمت فيه العدوّ، أَنزلته بك و شكوته اليك رغبة منّى إليك عمّن سواك، ففرّجته و كشفته، فأنت ولىّ كلّ نعمة و صاحب كلّ حسنة و منتهى كلّ رغبة.
 
امام حسين (عليه السلام) فرمود:
 
خدايا ! تو تكيه گاه من هستى در هر گرفتارى و اميد من هستى در هر سختى. تو در هر كارى كه بر من فرود مى آيد، تكيه گاه و وسيله هستى. چقدر غصه ها كه قلب در آن ضعيف و حيله در آن سست مى شود و دوست رها مى كند و دشمن شماتت مى نمايد. من آن را پيش تو نشاندم و با تو شكوى كردم و از غير تو به تو روى آوردم، پس تو آن راباز كردى و شكافتى. تو سرپرست هر نعمت و امكانى، با نهايت هرخواسته و آرزويى.
 
اين زمزمه ى صبحگاهى امام حسين است كه در پناه او همه ى رنج ها را باز كرده و تمامى گره ها را گشوده است. در حضور او و در پيشگاه او آنچه بر امام حسين فرود آيد، سبك و ناچيز است. هون على ما نزل بى انه بعين اللّه.
 
يك طرف دل حسين است و اشتياق انس و عشق و محبّت و بلاء و عنايت; و يك طرف، جهانى است كه حجّت را، كه پايه را، كه سرپرست را، از دست داده و دنيايى است كه در تاريكى نشسته.
 
يك طرف اسلام است و غربت آن و شكستن حدود آن; و يك طرف مسلمين هستند و انحراف از ولايت و محروميت از سرپرستى كه بى او به اشرافيت و پادشاهى و دنيا پرستى و جنگ و ذلّت و پراكندگى، راه مى يابند. يك طرف هم محروميتى است كه من برده ام و ظلمى است كه بر من رفته، همانطور كه بر كويرهاى تشنه و خاك هاى عقيم و آب هاى راكد و دشت هاى فارغ، رفته است.
 
مصيبت حسين مثل كوه است و ابعادى دارد، بايد از هر طرف نگاه كرد و به تمامى ابعاد نظر داشت. نگاه عارفانه با نگاه قاطعانه، با نگاه عاطفه و تولّى، با نگاه نفرت و تبرّى، با نگاه ذكر و هدايت، با نگاه تعلّم و تأسّى، با نگاه استقامت و صلابت، تعارضى ندارد.
 
پس از جنگ بدر قريش پيمان بستند تا گريه نكنند تا آرام نگيرند و سست نشوند. تا آنكه بتوانند در جنگ ديگر، با انگيزه و خشم انتقام بگيرند، چون حركتى كه از عقده و غضب الهام بگيرد، با اشك، پاك مى شود، ولى حركتى كه از معرفت  و محبّت الهام مى گيرد، در زلال اشك و در صافى هق هق، خالص تر مى گردد.
ما گرفتار مكر شيطان مى شويم كه مصيبت حسين گريه ندارد. حسين چيزى از دست نداد و همين بود كه بر افروخته مى گرديد. در اينجا مصيبت را با خود نمى سنجيم كه دفاع كنيم و يا تحمل نماييم، اگر ظلم است پس دفاع كنيم و اگر سود است پس خودمان در راه هدف ها تحمل كنيم و بخاطر محروميت از مبلمان و برق لباس هاى خود و بچه هامان، به هدف پشت ندهيم تا چه رسد به محروميت از نان  و آب و امنيّت و حيات و آزادى.
 
ماگاهى گريه مى كنيم ولى با گريه عقده ى دل باز مى كنيم و نه بر رنج هاى حسين كه بر رنج هاى مشابه و غير مشابه خودمان اشك مى ريزيم. ما از دردهاى خودمان و از سيلى و اهانتى كه چشيده ايم بر حسين اشك مى ريزيم و بخاطر سنگينى ظلمى كه تحمل كرده ايم بر حسين ناله سر مى دهيم و همين است كه با اين داغ ها، گرمتر گريه سر مى دهيم و بيشتر هق هق مى كنيم و همين است كه باز گرفتار مكر شيطان و نفس خود و تجربه ى خويش هستيم.
 
و گاهى از معرفت و درك ظلم و ستمى كه با قتل حسين بر ما رفته مى سوزيم. و گاهى هم در عاطفه ى خود آنها را مهمان مى كنيم و ضيافت مى دهيم. اينها اشك هايى است كه بر زمين نمى ريزد و بر بال فرشته ها مى نشيند و تا حضور حق مى رسد. و نه گريه و بكاء كه حتى تباكى و شباهت سازى آن هم ارزش دارد. حتى اگر به اندازه ى بال مگسى باشد. كه اين معرفت و محبّت و اين سيّال و جارى آگاهى و عشق، كارسازى ها دارد و سازندگى ها مى آورد.
 
راستى كه ادب مصيبت دارى را بايد آموخت و از اشك بهره برد و با اشك رفعت گرفت و به همراهى شهيدان رفت و در بزم انس حق نشست.
 
بدون اين آموزش، از درد خود مى سوزى و از عاطفه ى تحريك شده، سبك مى شوى و آرام مى گيرى; ولى با آموزش، تو به وسعتى در معرفت و عاطفه مى رسى كه ضربه ها را گويا تو خورده اى و اهانت ها را گويا تو ديده اى و بچه هاى شيرين تو بودند كه حلقومشان تا گوش دريده شد.
 
با وسعت در معرفت و عاطفه و با اين گسترش در حضور و شهود، كربلايى مى شوى و همچون حسين باصلابت مى ايستى و همچون ابر گريه مى كنى و همچون سبزه مى رويى و بارور مى شوى و با كاروان شهيدان به رفعت مى رسى و با جمع  اسيران به آزادى راه مى يابى و از جام حسين مى نوشى و مست مست مى شوى.
 
راستى كه حسين، گل گل عشق است. حسين آتش عشق است. حسين ساقى، حسين جام، حسين هستى، حسين مى، حسين شور و شعور است، زندگى است، لطف است، خبير است، دقيق است.
حسين اندازه مى شناسد، براى همه حساب باز مى كند براى خدا، براى دين خدا، براى عالِم، براى جاهل، براى دشمن، براى دوست، براى اهل بيت، براى اصحاب، جلوتر  بيا ! براى استخوان هاى نرم شيرخوارش و براى دل مادرش حساب كرده است، مگر او را پنهانى در پشت خيمه ها دفن نكرد؟ مگر براى پاهاى كوچك بچه ها، تيغ هاى بيابان را نشكست و خارهاى اطراف
 
راستى حسين چه ها كه نكرد؟ نگفت؟ نسوخت؟ حجت نياورد؟ دعوت ها و نامه ها را نشان نداد؟ به رفتن و رهايى اشاره نكرد؟ به رها ساختن و واگذاشتن اهل بيت زبان نگشود؟ به حلقوم باز على اصغر نگاه نكرد؟ با خون هاى مشت شده ى او آسمان آبى را، سرخ و شرمگين نكرد؟
 
با اين همه آيا تخفيف خواست؟ تخفيف داد؟ از هدف بخاطر رنج ها چشم پوشيد؟ بخاطر عافيت و راحت، از عشق از همان محبوب گذشت؟ آيا از خون ترسيد؟ از دهان باز زخم ها، نصيحت بازگشت، گوش كرد؟ از اسارت بچه ها، از عشق و نگاه خاطر خواه زينب و از وداع مرد افكن و احساس سوز خواهر، سست شد؟
 
اگر در ما معرفت به معيارها و بصيرت به ميزان ها باشد، همين ها حساسيت و مرزبندى و تبرّى و نفرت و لعنت و جدايى است، حتى جدايى از دستى كه براى حسين نمى پيچد، حتى از چشمى كه براى حسين نمى گريد.
 
راستى كه مصائب مردان بزرگ، مثل كوه است، قلّه تا قلّه فاصله ها دارد، دره ها و رودها با خود دارد.
 
مصائب حسين براى دل مست و شيداى او رزق است، با توجه به حضورِ مهربانِ حق، رفعت است، با توجه به همراهى لطيف و لطائف و صنايع و ساخت و سازهاى خدا، درجات است و چهره برافروختن است.
 
به همين خاطر، همين مصيبت ها براى ما، براى مردم، براى اسلام، حتى براى دنياى ماهى ها و سبزه ها، مصيبت است و فشار است و گرفتارى است و به همين خاطر براى بازيگرها و عاملين و براى تماشاچى ها و بازيچه ها، لعنت است حتى از دهان آرام و مرطوب ماهى ها و وبال است حتى از زبان شكسته ى سوسن و عذاب است و انحطاط و دركات است.
 
همين مصائب ذكر و هدايت است، ما را به استقامت و استوارى مى خواند و تعليم و آموزش و تزكيه و آزادى است، از آنچه داريم و از آنجا كه ايستاده ايم تا آنجا كه بايد برويم و در  پيش رو داريم.
 
همين مصائب تولّى و عشق و عاطفه و ضيافت اشك است و مهمانى رنگارنگ دل ها و ديده ها.
 
آنها كه گرفتار مكر و فريب شيطان مى شوند و اشك ريختن و عزادارى حسين را نمى فهمند و عارفانه و آزادانه و عاشقانه از كنار آن مى گذرند، وقتى كه نوبت نان آنها را به ديگران مى دهند و يا جاى حرم و جاى نماز آنها را تصاحب مى كنند و يا لباس و كفش بچه هاى زيبا و موّدب آنها را، گل آلود و پاره پاره مى كنند، نمى دانم چه حالى مى شوند؟!
 
بازهم مى توانى ببينى؟!
 
من كه چشمم تار است. من كه در دلم غوغاست. گوش هايم نمى شنوند... اى واى، يا حسين... يا حسين... يا حسين.
 
ادامه دارد...
 
منبع :از زلال ولایت (چهل حدیث از امام حسین علیه السلام)
اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد
 
/انتهاي پيام/
 
پربازدیدترین آخرین اخبار