کد خبر:۱۰۵۳۳۲
در گفت و گو با حجت الاسلام محسن الويري مطرح شد:
دين قشري؛ قاتل حسينابن علي (عليهماالسلام)
حكومت اموي معناي جديدي از دينداري را كه خصوصيت اصلياش قشري بودن و پرهيز از عمقگرايي بود، در جامعه ترويج كرد كه نتيجهاش اين شد كه مردم در برابر قرآن ناطق ايستادند.
گروه انديشه؛ دكتر الويري از تاريخ دانانيست كه بهسختي در مورد هر حادثهاي قضاوت كرده، از هر افقي كه وارد شوي، افقي ديگر را در مقابلت ميگشايد.
مصاحبه شماره 72 هفته نامه پنجره با او اگرچه درباره موضوعي است كه هر ساله شيعيان با آن درگير هستند و به آن ميانديشند، اما سخنانشان در مورد علل وقوع حادثه كربلا شنيدني است. ايشان معتقدند كه در آن دوره حكومت اموي معناي جديدي از دينداري را كه خصوصيت اصلياش قشري بودن و پرهيز از عمقگرايي بود، در جامعه ترويج كرد كه نتيجهاش اين شد كه مردم در برابر قرآن ناطق ايستادند و...
* در اين مصاحبه ميخواستيم خدمتتان سئوالاتي در مورد وضعيت اجتماعي دهه 60 هجري بپرسيم. يعني دورهاي كه در آن يزيد به خلافت ميرسد و امام حسين كشته ميشوند. سئوالي كه بهنظر مهم ميرسد، اين است كه چگونه جامعه اسلامي به خليفه شدن كسي مانند يزيد تن داد و آن را قبول كرد در صورتيكه يزيد خيلي انسان فاسدي بود؟ يعني در جامعه مسلمين چه اتفاقي افتاده است كه به خليفه شدن يزيد رضايت ميدهد؟
در مباحث فلسفه تاريخ و نيز فلسفه علم تاريخ، يك بحث مهم اين مطلب است كه عليت تاريخي چيست؟ شما هم در اين سئوال از علت اين واقعه سئوال كردهايد. روشن است كه در اين مختصر نميتوان به توضيح درباره روش و روشهاي كشف علت تاريخي پرداخت، ولي اگر بخواهم با در نظر گرفتن آنها به اين سئوال شما جواب دهم، بايد بگويم كه ما به هيچوجه نميتوانيم علت يك رويداد را در آن سلسله عوامل و علل بلافصل و بيواسطهاش جستوجو كنيم، بلكه بايد به سلسله علل طولي آن توجه كنيم و بهعبارتي مصطلح بايد بگويم كه پرداختن به ريشههاي مسأله ضروري است. بدون ترديد آن عللي را كه توانسته اين بستر اجتماعي را فراهم كند كه يزيد بتواند بر منبر رسول الله تكيه بزند و خليفه مسلمين شود، بايد در دورههاي قبل جستوجو كرد. همانگونه كه امروزه هم مقطع پس از پيروزي انقلاب اسلامي تاكنون را به دورههاي مختلفي تقسيم ميكنند، تاريخ جامعه اسلامي پس از رحلت پيامبر تا حادثه عاشورا را ميتوان به دورههاي گوناگوني تقسيم كرد. شايد يك تقسيمبندي مناسب براي نشان دادن تحولي كه به تدريج در جامعه اتفاق افتاد، بر اساس مكان استقرار خليفه باشد.
در زمان سه خليفه اول كه پايتخت مدينه بوده است، سپس در زمان اميرالمؤمنين (عليهالسلام) پايتخت به كوفه منتقل ميشود و پس از ايشان با روي كار آمدن معاويه پايتخت به دمشق ميرود. اين تحولات پايتختي تا حدودي نشان دهنده تغييرات خاصي در حيطه فرهنگ مسلمين نيز هست. البته من نميخواهم بهصورت تفصيلي در اين مورد صحبت كنم، وليكن نكتهاي كه بايد در مورد يزيد مدنظر داشته باشيم، اين است كه نبايد گمان كنيم كه فسق يزيد به اين معنا بوده است كه او در ظاهر و بهصورت علني نيز پرچم مخالفت با دين را برداشته بوده است. يعني يزيد رسما اعلام نكرد كه من آمدهام تا دين اسلام را از صحنه جهان حذف كنم و لذا بايد همه مساجد تعطيل شود و قرآنها كنار گذاشته شود و هيچكس اذان نگويد و از اين حرفها. بلكه برعكس او همچنان سعي ميكرده است كه كارهاي خود را در هالهاي از دينداري نگه دارد، اگرچه در واقع به هيچوجه به دين اعتقادي نداشته است و اين بياعتقادياش را در اشعاري كه گفته نشان داده است. يعني حادثه عاشورا در مقطعي از تاريخ اتفاق افتاده است كه اساس دين مورد پذيرش همه هست و به اصطلاح دين و دينداري كاملا نهادينه شده است. براي درك اين مورد توجه به تاريخ پيامبر اكرم خيلي مناسب است. ببينيد در اول بعثت ايشان بسياري از مشركين اعم از مشركين قريش و ديگران از اصل و اساس پيامبر بودن ايشان را زير سئوال ميبردند و به ايشان القابي چون ساحر، شاعر و مانند آن ميدادند، اما در اواخر عمر شريف ايشان ما با پديده متنبيان مواجه هستيم. يعني جماعتي كه به دروغ ادعاي پيامبري ميكنند. يعني در اين دوره ديگر اصل وجود پيامبر براي جامعه بديهي شده است و حال اگر هم كسي بخواهد به ثروت و مكنتي برسد راه خود را در مخالفت با اين جايگاه اجتماعي نميبيند بلكه در همراهي و بهرهكشي از اين جايگاه ميبيند. جريان يزيد هم دقيقا همينگونه است، يعني دنيا خواهي و نفسپرستي و حقكشي در لباس و جايگاه جانشيني رسول خدا.
وقتي ما يزيد را مقايسه ميكنيم با پيشينياناش متوجه ميشويم كه اين چرخش بهصورت ناگهاني نميتواند بهوجود بيايد. يعني وقتي بعد از پيامبر چراغ هدايت در جامعه بود، وليكن در راس هرم تصميمگيريها نبود، خب طبيعي است كه چنين اتفاقي نيز ميافتد. يعني وقتي بعد از پيامبر فهمي بيشائبه از دين بر جامعه حكم نميراند، ميبينيم كه بستر براي جريانهاي انحرافي مختلفي مانند خوارج، غاليان و از جمله اين رويكرد اموي به دين فراهم ميشود. بنابراين بهنظر من دقيقتر اين است كه بگوييم اگر بخواهيم به سير تحول جامعه بپردازيم، بايد سير تحول حكومت را بررسي كنيم، چراكه بالأخره اگرچه حكومت تنها عامل تحول در جامعه نيست و ليكن قطعا تأثيرگذارترين آنهاست. و روايتي مثل الناس علي دين ملوكهم مؤيد همين معنا است. البته اين بحث خودش يك بحث دقيق تاريخي است كه در اين مجال نميگنجد. يعني حاكميت بدون اينكه بگويد من ميخواهم دين را تعطيل كنم، عملا كارهايي ميكند كه اينچنين تغييراتي در جامعه فراهم ميشود.
* با توجه به اين فرمايش آيا ميتوان پديده تاريخي روي كار آمدن يزيد را معلول يك چرخش معرفتي دانست؟ به اين معنا كه مردم نميخواستند به غير دين عمل بكنند، وليكن دين اينگونه براي ايشان جا افتاده بود كه به خلافت كسي مانند يزيد هم تن دادند.
بله اين حرف درست است. اما نكته اصلي اين است كه اينجا يك درك ناقصي از دين بهوجود آمده است. مهمترين چرخش معرفتي همين است. ببينيد در شرايط فقدان يك نگاه كامل و دقيق از دين، دين تفسيرهاي مختلفي پيدا ميكند كه هيچكدام هم از حجيت برخوردار نيستند. يك تفسير تفسير اموي از دين است، يك تفسير متعلق به خوارج است و يك تفسير هم متعلق به غاليان است. ببينيد هر كدام از اين تفسيرها يك بزرگنماييهايي دارند و يك كوچك نماييهايي و ما مستند به دهها دليل كلامي و تاريخي، تفسير معيار و مبنا را همان مكتب اهلبيت عليهمالسلام ميدانيم.
* خب حالا سئوال اين است كه اين بزرگنمايي و كوچكنمايي در دين در دوره اموي چيست؟ يعني چه وجوهي از دين كمرنگ و چه وجوهي پررنگ شدند كه مردم به خليفه شدن كسي مانند يزيد رضايت دادند؟
من با تأكيد به اين نكته اين سئوال را جواب ميدهم كه پاسخگويي دقيق به اينگونه پرسشها، نيازمند پژوهشهاي عميق تاريخي است. حال بنده نكاتي را در حدي كه حافظهام ياري ميكند بيان ميكنم؛ ببينيد اولا اين نكته را مدنظر داشته باشيم كه اين تحول معرفتي از زمان معاويه بهوجود آمده است و نه در دوران يزيد. بهعبارتي ميتوان گفت كه يزيد اصلا از عنصر خردورزي تهي بوده است و برحسب امور ظاهري آنچه را هم كه معاويه بهدست آورده بوده، نتوانسته نگاه دارد و از دست داده. اما عواملي كه بايد ذكر كنم بهعنوان چرخش معرفتي از اين قرار است:
اول اينكه ديگر حكومت، حكومتي كه دغدغه اولش دينداري مردم و حراست از دين مردم باشد نيست. براي اين حرف دو شاهد ميتوان ذكر كرد. يكي حرفي كه معاويه زمان بهدستگيري حكومت و بعد از صلح با امام حسن مجتبي بر زبان ميآورد و ميگويد: "من تنها آمدهام كه بر شما حكومت كنم و كاري با نماز و روزه و حج كسي ندارم " ديگري هم سخن ابنزياد خطاب به مردم كوفه در آستانه حادثه كربلاست كه به آنها ميگويد: شما ديگر چه ميخواهيد، مگر يزيد و پدرش براي شما امنيت ايجاد نكردند، جادهها را هموار و رزق شما را زيادتر نكردند؟ و از اين قبيل بحثها.
من با تأكيد به اين نكته اين سئوال را جواب ميدهم كه پاسخگويي دقيق به اينگونه پرسشها، نيازمند پژوهشهاي عميق تاريخي است. حال بنده نكاتي را در حدي كه حافظهام ياري ميكند بيان ميكنم؛ ببينيد اولا اين نكته را مدنظر داشته باشيم كه اين تحول معرفتي از زمان معاويه بهوجود آمده است و نه در دوران يزيد. بهعبارتي ميتوان گفت كه يزيد اصلا از عنصر خردورزي تهي بوده است و برحسب امور ظاهري آنچه را هم كه معاويه بهدست آورده بوده، نتوانسته نگاه دارد و از دست داده. اما عواملي كه بايد ذكر كنم بهعنوان چرخش معرفتي از اين قرار است:
اول اينكه ديگر حكومت، حكومتي كه دغدغه اولش دينداري مردم و حراست از دين مردم باشد نيست. براي اين حرف دو شاهد ميتوان ذكر كرد. يكي حرفي كه معاويه زمان بهدستگيري حكومت و بعد از صلح با امام حسن مجتبي بر زبان ميآورد و ميگويد: "من تنها آمدهام كه بر شما حكومت كنم و كاري با نماز و روزه و حج كسي ندارم " ديگري هم سخن ابنزياد خطاب به مردم كوفه در آستانه حادثه كربلاست كه به آنها ميگويد: شما ديگر چه ميخواهيد، مگر يزيد و پدرش براي شما امنيت ايجاد نكردند، جادهها را هموار و رزق شما را زيادتر نكردند؟ و از اين قبيل بحثها.
يك اتفاق ديگري هم كه در اين دوره ميافتد تكيه بر عنصر عربي، قريشي و اموي است كه در برابر آموزههاي قرآني و نبوي درباره ملاك برتري انسانها در حاكميت ريشه ميدواند. اين مسأله درحكومت وجود داشته است و الا عامه عربهاي حجاز، اتفاقا يك نگاه خاص و ارزشياي براي ايرانيان قائل بودهاند. نكته سوم هم اين است كه در اين دوره يك نوع تقليلگرايي در معنا و مفهوم جانشيني پيامبر و امامت است. يعني اين جانشيني پيامبر فقط در حيث حكومت و خلافت مطرح است و آن وجوه معنوي و معرفتي آن مورد غفلت و يا انكار قرار ميگيرد. در چنين فضايي است كه آشوبآفريني كسي مانند معاويه در قلمرو حكومت اميرالمؤمنين علي عليهالسلام ميتواند در ذهن عامه مردم به مفهوم ضعف حكومت در تأمين امنيت و در نتيجه ناتواني يك امام و پيشوا انگاشته شود و هر امام و پيشوايي كه توان ايجاد امنيت را داشته باشد، از مقبوليت بيشتري براي تصدي خلافت برخوردار شود.
* آيا ميتوان يكي از خصوصيات اين دوره را اين دانست كه يك نوع نظرگرايي در مقابل عملگرايي بهوجود آمده است. يعني اينكه در دروههاي پيشين، ارزش هر كسي به تقوا بود كه تقوا هم در گروي عمل انسان بوده است، اما در اين دوره ارزش عمل بسيار كم ميشود و صرفا اينكه انسان ابراز بكند كه خدا را قبول دارد و پيامبري حضرت محمد را نيز قبول دارد كفايت ميكند.
اين بحث از آن صحبتهايي است كه اگر درست تعريف نشود، ممكن است مورد سوءبرداشت واقع شود. بهعبارتي ميتوان گفت اين دوره، دوره نظرگرايي است، اما از جهت ديگري ميتوان گفت كه اين دوره، دوره عملگرايي است. در اين دوره به اين معنا كه ارزش عمل پايين ميآيد و انسانها تقيد عملي به دين ندارند، حرف شما درست است، اما اگر از اين حيث نگاه كنيم كه عمل بايد همراه با معرفت باشد و منظور از اين معرفت، شناخت ديني اصيل است كه در اين دوره كمياب ميشود، فلذا آن اعمالي هم كه انجام ميشود، خالي از پشتوانه ديني است. با توجه به اين معنا در واقع ما دچار يك عملزدگي هستيم. يعني عمل بدون محتوا و نظر.
* بهعنوان سئوال آخر ميخواستم بپرسم كه به توابع اين چرخشهاي معرفتي كه بهوجود آمده، چه توابع رفتارياي دامنگير جامعه آن روز شده است؟ و اينكه اين چرخشها آيا فقط در حيطه شام و دمشق بوده است يا اينكه دامنگير جاهاي ديگري مانند مكه و مدينه هم شده بوده؟
من دوباره تأكيد كنم كه اين پاسخها، پاسخهاي ابتدايي است و بايد برروي اين سئوالات كار پژوهشي جدي صورت بگيرد. يكي از بهترين راههاي پاسخگويي به اين سئوالات روش تحليل محتواي سخنان امام حسين عليهالسلام است. يعني ببينيم كه امام در مقابل چه چيزهايي موضع ميگيرند و چه سخناني ميگويند. يعني اين كار را بهعنوان روشي براي گذر از متن به واقعيت مورد بررسي قرار دهيم. البته ميشود بهصورت فيالمجلس چند نكته واضح را بيان كرد. وليكن اينها نياز بهكار جدي دارند. بررسي آنچه كه امام در چهار مقطع مختلف بيان كردند و اينكه در هر مقطعي چه فرمودند، بسيار مهم است. امام در چهار مقطع سخناني بر زبان آوردهاند: 1- آنچه امام در مدينه بيان كردند؛ 2- آنچه كه امام در مكه بيان كردند؛ 3- آنچه كه در مسير مكه به كوفه و در منزلگاههاي ميان راه بيان كردند 4- آنچه كه در خود صحراي كربلا بيان كردند. هركدام از اينها نكات مهمي دارند كه ذهن ما اغلب متمركز بر روي بخش چهارم است. خصوصا بخش سوم از اهميتي ويژهاي برخوردار است. چراكه در اين مرحله امام قصد توجيه اطرافيان را دارند. نمونههايي از انحرافهاي رفتاري اين دوره اين است كه دين صرفا توجيهگر كارهاي حكومت شده بود، نكته دوم اين بود كه در اين دوره خود قدرت موضوعيت پيدا ميكند و اينكه اينقدرت در خدمت چهچيزي است از دايره توجه صاحبان قدرت بهكنار ميرود. موروثي شدن خلافت و تبديل شدن خلافت به سلطنت، از توابع اين انديشه درباره حكومت است. يكي ديگر از خصوصيات اين دوره ترك آشكار حدود الهي است. يعني در اين دوره است كه ديگر كسي ابايي از انجام فسق ندارد و امام حسين عليهالسلام هم به صراحت به اين نكته اشاره ميكنند.
اما در مورد بخش دوم سئوال بايد عرض كنم كه اين اتفاقات و تغيير محتواها و رفتارها مختص به شام نيست، چراكه شما از طرف ديگر ميبينيد كه در مكه و مدينه هم به جز افراد خاصي كه از قبل پيشبيني ميشد، اصلا عكسالعمل خاصي نسبت به خلافت يزيد نشان ندادند. و اين خود حكايتگر از اين مطلب است كه در اين شهرها هم تغيير محتوا و رفتار را داشتهايم./انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰