بهترين درس عاشورا براى ادامه انقلاب اسلامي
کد خبر:۱۰۵۹۳۷
/ گفتاري منتشرنشده از آيت‌‏الله مصباح يزدي /

بهترين درس عاشورا براى ادامه انقلاب اسلامي

 همچنان كه بعد از رحلت پيغمبر، خطر انحراف در جامعه وجود داشت، بعد از رحلت امام(ره) هم خطر انحراف در جامعه ما وجود داشته و خواهد داشت. اما نكته دوم اين است كه اقدام براي جلوگيرى از اين انحراف و مبارزه با آن در فرض تحقق بر همه مسلمان‌ها واجب است.
گروه انديشه: رهبر معظم انقلاب در تاريخ 5 بهمن 1384 طي سخناني در آستانه ماه محرم، سه عنصر اساسي را در حادثه عاشورا بيان كردند: «عنصر منطق و عقل، عنصر حماسه و عزت، و عنصر عاطفه». ايشان در توضيح عنصر منطق و عقل اشاره كردند كه «وقتى شرايط وجود داشت و متناسب بود، وظيفه‌‏ي مسلمان، «اقدام» است؛ اين اقدام خطر داشته باشد در عالى‏ترين مراحل، يا نداشته باشد.»
آيت‌الله مصباح يزدي در تاريخ 13 بهمن 1384 و در ديدار با گروهي از پيشكوستان انقلاب اسلامي با اشاره به اين سخن رهبر انقلاب، به بيان توضيحاتي درباره «شرايط مناسب براي اقدام» پرداختند:

انقلاب اسلامى ايران را بايد جلوه‏اى از خورشيد عاشورا دانست. هرچه درباره عظمت اين انقلاب و عظمت نعمت‌هايى كه خداى متعال در سايه آن به ملت ما و به مردم جهان عطا فرموده فكر كنيم، كم است. يكى از نكته‏هايى كه خوب است به آن توجه شود، اين است: بهترين درسى كه مى‏توانيم از حادثه عاشورا براى براى ادامه انقلاب بگيريم، چيست؟

چند روز پيش (5 بهمن 1384) رهبر معظم انقلاب، بحث جامع، عميق و پرمعنايى را مطرح نموده و از جمله فرمودند درس مهمى كه از عاشورا مى‏گيريم اين است كه انسان هميشه آماده انجام تكليف باشد؛ هرچند تكليف اقتضا كند كه خطرهاى بزرگى را تحمل كند. در تعبير ايشان اين جمله نيز بود: هنگامى كه شرايط اقتضا كند، بايد به كارهاى خطرناك هم اقدام كرد؛ اما مجالى نبود كه ايشان توضيح دهند منظور از شرايط مناسب چيست؟ اگر خدا توفيق دهد، مى‏خواهم اين كلمه را مقدارى توضيح دهم.

شرايط جهاد
مى‏‌دانيم كه امام حسين(ع) يك حركت استثنائى را در تاريخ انجام داد و حتى در نقاطى كه از علائم و آثار دين چيزى به چشم نمى‏خورد، نام سيدالشهداء و نام عاشورا باقى است. اين چيزى نيست كه احتياج به توضيح داشته باشد. سؤال اين است كه امام حسين(ع) در چه شرايطى اقدام به چنين كارى كرد كه رهبر معظم انقلاب فرمودند در شرايط مناسب، بر هر مسلمانى واجب است چنين اقدامى انجام دهد؛ خواه بى‌خطر انجام بگيرد و خواه با خطرهايى توأم باشد؛ حتى خطرى كه جان و ناموس را تهديد كند.در اسلام جهاد بارها اتفاق افتاده بود. در زمان پيغمبر اكرم(ص) جنگ‏هاى زيادى اتفاق افتاد و شهداى زيادى تقديم اسلام شد. اما حركت امام حسين(ع) چه ويژگى دارد كه آن‌ها نداشتند؟ ممكن است تصور شود كه آن جنگ‌ها با كفار و مشركين بود اما جنگ سيدالشهداء با منافقين داخلى بود. ولى مى‏دانيم كه جنگ با منافقين داخلى هم منحصر به سيدالشهداء نبود. اميرالمؤمنين هم جنگ‌هايى با قاسطين و مارقين و ناكثين داشت. امام حسن(ع) هم با همان قوم جنگيد.

از طرف ديگر، در هر جنگى، خطرهاي زيادي هست. در جنگ كه نان و حلوا تقسيم نمى‏كنند. كسى كه پا به عرصه جنگ مى‏گذارد، جانش را كف دست گرفته است. بنابراين، اصل خطر كردن هم اختصاص به سيدالشهداء ندارد و هر كه وارد ميدان جنگي شود، بايد چنين كند. باز هم اين سؤال مطرح مي‌شود: شرايطى كه ايجاب مى‏كرد چنين فداكارى بزرگي انجام بگيرد، چه بود؟ چرا اگر در زمان ما هم اتفاق افتاد، بايد همان كار انجام بگيرد؟

در جهادي كه با كفار و مشركين انجام مى‏گيرد، تناسبى بين مجاهدين و رزمندگان اسلام با طرف مقابل و دشمنان در نظر گرفته مى‏شود. اگر عِده و عُده كفار و مشركين خيلى زياد باشد و مسلمان‌ها در حال ضعف باشند- نه نيروى انسانى قابل توجهى داشته باشند و نه نيروى نظامى چنداني و نه وضع اقتصادىِ مناسبي- اقدام به جنگ نخواهد شد. اين همان شرايطى است كه سال‌ها پيغمبر اكرم با مشركين داشتند و با معاهده و پيمان عدم تعرض، سپرى كردند و اقدام به جنگ و جهاد نكردند. زيرا مسلمان‌ها در آن شرايط براى جنگ آمادگى نداشتند. اقدام به جنگ همان بود و فاتحه خواندن براى اسلام، همان! اثرى از اسلام باقى نمى‏نماند.

البته در ابتداى امر و در جنگ‌هايى كه اتفاق مى‏افتاد، حتى اگر جمعيت كفار ده برابر مسلمان‌ها بود، مسلمانان از جنگيدن ابا نمى‏كردند: «إِنْ يكنْ مِنْكمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يغْلِبُوا مِائَتَينِ». (انفال؛ 65) اما آن شور و هيجان كم‌كم و با مشكلاتى كه براى مسلمان‌ها فراهم شده و آن‌ها را از خانه و كاشانه‏شان بيرون رانده بودند، فروكش كرد. «الْآنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنْكمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكمْ ضَعْفاً». (انفال؛ 66) قرآن مي‌گويد: حالا كه كار شما به ضعف گراييده، خدا هم به شما تخفيف مى‏دهد. اگر جمعيت كفار و مشركين دو برابر شما بودند، مى‏بايست بجنگيد اما اگر بيشتر بودند، جنگ واجب نيست.

در هيچ جهاد حساب شده‏اى، معقول نيست كه عده كمى بدون ساز و برگ جنگى و با شكم گرسنه در برابر جمعيت فراوانى اقدام به جنگ كنند؛ اما در واقعه عاشورا سيدالشهداء با خانواده و فرزندان و برادر و چند نفر از اصحابش، براى جنگيدن ماندند. گفته‌اند در مقابل آن‌ها سى تا صد و بيست هزار نفر بودند. يعني هفتاد نفر در مقابل سى هزار نفر! اگر با مقياس ده برابر هم محاسبه كنيم، هفتاد نفر بايد در مقابل هفتصد نفر بجنگند، نه در مقابل سى هزار نفر! اين چه حسابى است؟ با كدام منطق جور درمى‏آيد؟ آيا در باب جهاد، هيچ‌گونه جهادى داريم كه نبايد اين مقايسه در آن انجام بگيرد؟ يعني در هر شرايطى حتي اگر دشمن ده‌ها و صدها و هزارها برابر هم باشد، باز هم بايد اقدام به جنگ كرد؟

انواع جهاد
تا آن‌جا كه بنده با فقه اسلامى آشنا هستم، در انواع جهادى كه در كتاب‌هاى فقهى ذكر شده، چنين جهادى نيست. در باب جهاد در فقه، يك جهاد ابتدايى با مشركين داريم كه براى رفع موانع دعوت به اسلام است. اگر بعد از اين‌كه حقانيت اسلام براي كفار اثبات شد، عناد ورزيدند و زير بار حق نرفتند، امام معصوم در صورتي كه صلاح بداند، دستور جهاد مى‏دهد. قِسم ديگر جهاد، جهاد با اهل بَغىْ است؛ يعني كسانى كه در داخل حكومت اسلامى سر به شورش برمى‏دارند و مى‏خواهند نظم و انتظام جامعه اسلامى را به هم بزنند و مصالح مسلمين را به خطر بياندازند.

يك قِسم جهاد هم جهاد دفاعي است. اگر كسى به كشورهاى اسلامى حمله كرد و كيان اسلام به خطر افتاد، همه مسلمان‌ها بايد سعى كنند آن خطر را برطرف كنند. اين‌گونه جهاد كه در كتاب‌هاى فقهى مورد بحث قرار گرفته در جايى مطرح است كه به كشور اسلامى حمله شود و اراضى و اموال و املاك و اعراض و نفوس مسلمان‌ها به خطر بيافتد؛ شبيه جنگى كه هشت سال بر ما تحميل شد.

اما جا دارد قِسم ديگرى نيز بر باب جهاد بيافزاييم كه جهاد براي دفاع از ارزش‌هاى اسلامى است. اگر دفاع مصطلح، دفاع از خاك و جان و مال و ناموس مسلمان‌هاست، يك قسم دفاع هم دفاع از دين مسلمان‌هاست. گاهي خطرى متوجه مسلمان‌ها مي‌شود كه شايد خاكشان محفوظ باشد و ابتدائاً متعرض جان و مال آن‌ها نشوند اما قصد دشمن اين است كه دين مردم را از آن‌ها بگيرد. آيا در اين‌جا نيز بايد عكس‌العملى نشان داد؟ اين عكس‌العمل چگونه خواهد بود و چه شرايطى دارد؟

دفاع از ارزش‌ها
وقتى دشمن به كشور اسلامى حمله مى‏كند و وطن اسلامى به خطر مى‏افتد، خاكي كه ميهن اسلامى ناميده مى‏شود با خاك يك وجب آن طرف‌تر، فرقى ندارد. چون اين مرزها قراردادى است. ارزش خاك ميهن اسلامي در اين است كه مال مسلمان‌هاست و نبايد به خطر بيافتد. اهميت دفاع تا پاى جان در چنين مواردي براى اين است كه اين‌ها مربوط به مسلمان‌هاست. احترام مسلمان‌ها به چيست؟ به اسلام‌شان. اگر مسلمان در مقابل كافر احترام دارد، به خاطر دينش يعني اسلام است. بنابراين در دفاع از جان و مال و ناموس مردم نيز، در واقع اين اسلام است كه با واسطه به آن دفاع، ارزش بخشيده است. يعنى احترام جان و مال و آبروي مسلمان‌ها بالعرض است و احترام بالذات، مال اسلام است.

حال اگر خود اسلام به خطر افتاد، اسلام عزيزتر است يا مسلمان و خاكى كه به واسطه و به بركت اسلام عزت پيدا كرده است؟ بديهى است اين ارزش مربوط به خود اسلام است و ديگران اگر ارزشى پيدا كرده‌اند، به خاطر انتساب به اسلام است. وقتي دفاع از كسانى كه بالعرض احترام پيدا كرده‌اند واجب است، احترام چيزى كه ارزش بالذات دارد، چگونه است؟ آيا دفاع از چنين گوهرى كه ارزش‌بخش به جان‏ها و مال‌ها و ناموس‏ها و سرزمين‌هاست، واجب نيست؟

در روايات زيادى وارد شده كه اگر خطرى متوجه جانت شد، مالت را فداى جان كن. اگر به دشمنى كه به تو حمله كرده مالى بدهى، دست از جانت بر مى‏دارد، مالت را فداى جانت كن! اما اگر خطرى متوجه دينت شد، امر دائر است بين اين‌كه جان بدهى يا دين بدهى؛ با اسلام بميرى يا با كفر زنده باشى. اين‌جاست كه فرمود: «اجعل نفسك دون دينك»؛ بمير با اما با دين بمان و جانت را فداى دين كن!

اگر خطرى متوجه دين شد ديگر آن شرايط جهاد، مطرح نيست. بايد هرطور شده، اين خطر را دفع كرد. اگر با مال ممكن است، با مال؛ اگر با بيان مقدور است، با بيان؛ اگر با سياست است، با سياست، با قراداد و... بايد هر كارى مى‏شود، كرد تا خطر از دين رفع گردد. گاهي هم اين خطر رفع نمى‏شود جز با خون. اگر خون ما خطر را از دين رفع مى‏كند، بايد خون داد و افتخار كرد. اين‌جا ديگر محاسبات و معادلات مطرح نيست.

دفاع با تدبير
البته دفع خطر هميشه با جان دادن نيست. بايد راه‏هاى مختلف را بررسى كرد؛ از هر راهى ممكن است، بايد خطر را دفع كرد. آخرين كار همان است كه سيدالشهدا كرد. متأسفانه ما تاريخ زندگاني امام حسين(ع) را درست نخوانده و تبيين نكرده‌ايم. فقط تاريخ ده روز عاشورا را مي‌دانيم. سيدالشهدا قبل از واقعه محرم چگونه زندگى مى‏كرد؟ چه كارهايى انجام مى‏داد؟ اشتغالات و دغدغه‌هايش چه بود؟ از تاريخ زندگى امام حسين(ع)، آن اندازه كه در زمان اميرالمؤمنين گذشته تا حدودى روشن است. در زمان امام حسن(ع) هم ايشان در ركاب برادرش و مطيع فرمان او بود. اما بعد از شهادت امام حسن(ع) تا واقعه عاشورا، امام حسين(ع) چه كار مى‏كرد؟

اگر بخواهم به تعبير امروزي عرض كنم، بزرگ‌ترين كار امام حسين(ع) در اين ده‌سال، «كادرسازى» بود. تبليغ، روشنگرى و افشاگرى بود. خطرها را براى مردم تبيين مى‏كرد؛ خواه در سخنرانى‏هاى عمومى مانند مِنا و در ايام حج و خواه به صورت خصوصى و محرمانه با اشخاصى كه مؤثر بودند. ايشان نامه مى‌‏نوشت، دعوت مى‏كرد و جلسات خصوصى با خواص داشت. از بخشي از محتواي اين جلسات كه به بيرون درز كرده و باقى مانده، معلوم است كه امام حسين(ع) در اين زمينه چه مى‏كرده‌اند. اگر اين فعاليت‌ها در آن دوران نبود، امام حسين(ع) موفق نمى‏شد حركت خود را در روز عاشورا انجام بدهد و اين بركات بر آن مترتب نمي‌شد.

قضيه تنها اين نبود كه امام حسين(ع) شهيد شود و تمام! حركت‌هاي فراواني به دنبال اين قضيه اتفاق افتاد. توابين پيدا شدند. كسان ديگرى از گوشه و كنار قيام كردند و اين نهضت كم و بيش ادامه پيدا كرد تا موجى در سراسر كشورهاى اسلامى به وجود آورد و بالاخره حكومت بنى‌اميه و بنى‌مروان را ساقط كرد...

به هرحال امام حسين(ع) ابتدا اقداماتى كرد كه اگر نكرده بود، شهادت ايشان هم به نتيجه نهايى نمى‏رسيد. چون زمينه بهره‏بردارى از آن فراهم نشده بود. سيدالشهداء ابتدا روشنگرى و افشاگرى كرد. مردم صدر اسلام مثل برخي از مردم زمان ما خيلى عميق نبودند. پيغمبر اكرم در طول بيست و سه سال على را جانشين خودش تعيين كرد. بعد هم در حجة الوداع جمعيت عظيمي با آن تمهيدات در غدير خم جمع شد و ايشان دست على را بلند كرد و گفت «من كنت مولاه فهذا على مولاه». هفتاد روز از اين جريان گذشت و پيغمبر از دنيا رفت. مسلمان‌ها جمع شدند تا براى پيغمبر جانشين تعيين كنند!
اميرالمؤمنين با ديگران محاجه مي‌كرد كه مگر پيغمبر در غدير و پيش از آن مرا از طرف خدا تعيين نكرد؟ گفتند: تو هنوز جوانى، نوبت تو هم مى‏رسد! ايشان گفت: پيامبر از شما براي من بيعت گرفت و اتمام حجت كرد. گفتند: دير آمدى؛ ما ديگر بيعت كرده‌ايم! اين‌جا اميرالمؤمنين بايد چه كند؟ شمشير بكشد؟ اگر چنين مى‏شد، مدعيان كشته مى‏شدند و از ميدان در مى‏رفتند اما آيا براى اسلام هم فايده‏اى داشت؟ خون دل‌هايى كه على خورد، همان تدبيرى بود كه براى بقاى اسلام كرد. خطر آن روز را با تدبير بيست و پنج ساله‏اش دفع كرد. حتى وقتى مسلمان‌ها عليه خليفه سوم جمع شدند و تصميم بر كشتن او گرفتند، اميرالمؤمنين توسط امام حسن(ع) و امام حسين(ع) مشك آب برايش فرستاد. چون آب را به روي خليفه بسته بودند و نمى‏گذاشتند آب بخورد. اين‌ها همان تدبيرهايى است كه ايشان براى بقاى اسلام كرد، تا به روزى رسيد كه مردم او را شناختند و حاضر شدند حمايتش كنند.

اين كارها به آسانى انجام نمى‏گيرد. در نهج‌البلاغه مى‏بينيد على در زمان حكومتش- يعني بيست و پنج سال پس از رحلت پيغمبر- از اين‌ مى‏نالد كه كسانى عالِم‌نما بر كرسى فتوا و قضاوت تكيه زده‌اند و بر خلاف «ما أنزل اللّه» حكم مى‏كنند. اين‌ها چه كسانى بودند؟ كفار و مشركين بودند؟ نه؛ همين‌هايى بودند كه در ركاب پيامبر در جنگ‌ها شركت داشتند. مگر آن‏هايى كه شمشير بر روى على كشيدند كه بودند؟ برخي از بزرگان صحابه پيغمبر بودند. بازگو كردن اين‌ها در قرآن و حديث و تاريخ، براى اين است كه ما از گذشته، براى حال و آينده‌مان عبرت بگيريم.


هشدار قرآني
در هيچ مكتب سياسي، توصيه نمى‏شود كه رهبر يك جامعه به مردم بگويد: احتمال دارد شما از مرامتان دست برداريد و روزي مخالف من و اهدافم شويد. ظاهراً اين خلاف سياست است. رهبران هميشه بايد مردم را تشويق كنند و به آن‌ها دلگرمى بدهند و اميدوارشان كنند. رهبر بايد بگويد شما همه پايدار خواهيد ماند و خدمت خواهيد كرد. قاعده عقلايى بشري در تدبير جامعه و سياست‌مدارى همين است. اما قرآن مى‏فرمايد: «وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ؛ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكمْ وَ مَن ينقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيهِ فَلَن يضُرَّ اللّهَ شَيئًا وَ سَيجْزِي اللّهُ الشَّاكرِينَ». (آل‌عمران؛ 144)

قرآن به جاى اين‌كه به مردم نويد دهد كه روز به روز بر جمعيت شما افزوده مى‏شود و اسلام رونق پيدا مى‏كند و چنين و چنان خواهد شد، مى‏گويد پيغمبرتان از دنيا خواهد رفت، همان‌گونه كه ديگران رفتند. آيا بعد از پيغمبر شما از دين خدا برمي‌گرديد؟ آيا عقبگرد خواهيد كرد؟ اين هشداري است نسبت به اين‌كه چنين خطرى آينده جامعه اسلامى را تهديد مى‏كند. چنين نيست كه اگر كسانى يكسال، دو سال، ده سال و يا بيشتر ايمان آوردند و مبارزه كردند، زندان رفتند و در جنگ‌ها جانباز شدند، ديگر بيمه شوند و خطرى آن‌ها را تهديد نكند. انسان تا زنده است و نفس مى‏‌كشد، خطر انحراف برايش هست. شيطان هميشه هست و دست از سر آدميزاد برنمى‏دارد. گذشته درخشان يكسال و ده‌سال قبل، هيچ ضمانتى براى آينده ايجاد نمي‌كند. همچنان كه براى برخي اصحاب پيغمبر ضمانت نشد.

چگونگي دفاع
همچنان كه بعد از رحلت پيغمبر، خطر انحراف در جامعه وجود داشت، بعد از رحلت امام(ره) هم خطر انحراف در جامعه ما وجود داشته و خواهد داشت. اما نكته دوم اين است كه اقدام براي جلوگيرى از اين انحراف و مبارزه با آن در فرض تحقق بر همه مسلمان‌ها واجب است.

حال شيوه اقدام چيست؟ اول: بيان مثبت،
تبليغ واقعيت اسلام و نشان دادن راه صحيح. بايد به مردم گفت: حقيقت اسلام اين است، اشتباه نكنيد. اين آيه قرآن است، آن كلام پيغمبر و فرمايش ائمه اطهار است. امروز هم نص فرموده‌هاي امام راحل در صحيفه نور مضبوط است. براى همه واجب است اول خودشان بدانند و بعد به ديگران هم بگويند. ولى اين كافى نيست. چون شيطان شُبهه‌هايى را ايجاد مى‏‌كند كه در اذهان افراد ساده مؤثر واقع مى‏‌شود. بايد شبهه‌افكن‏ها را معرفى كرد، شبهاتشان را پاسخ گفت و ماسك‏ها را از چهره‏هاى منافقين برداشت. نه تنها منافقين رسمى كه از دين برگشته‌اند، بلكه كسانى را هم كه دچار انحراف شده و مي‌توانند فتنه‏اى براى جامعه اسلامى ايجاد كنند، بايد افشاگرى كرد و به جامعه معرفى نمود تا مردم فريب نخورند.
پس وظيفه دوم، افشاگرى منافقين است. ولي اگر مشكل با افشاگرى هم حل نشد چه كنيم؟ اگر چهره‌ منافقين آنچنان اشتباه‏انگيز و غلط‌ انداز بود كه با اين كارها نمي‌شد مشكل را حل كرد چه؟ مي‌دانيم بسياري از اصحاب پيغمبر دور معاويه جمع شده و حديث جعل مى‏كردند تا دربار معاويه را رونق ببخشند. معاويه هم براى آن‌ها هدايايى مى‏فرستاد و صله‌هايى مى‏داد. وقتى مردم شاعرانى را كه شعر مى‏گفتند و راويانى را كه حديث جعل مى‏كردند و اصحابى را كه با حضور در دربار معاويه او را تأييد مى‏كردند، مي‌ديدند، ديگر جايى براى اين باقى نمى‏ماند كه بگويند جانشين پيغمبر فرد ديگرى است. براي همين وقتى خبر شهادت على در مسجد كوفه و در حال نماز به اهل شام رسيد، گفتند مگر على نماز هم مى‏خواند؟

امام حسين(ع) هم با نسل جوانى از مسلمان‌ها مواجه بود كه بيشتر آن‌ها پيغمبر را نديده بودند. بيشتر مردم آن روز از وقتى چشم باز كردند، با حكومت خلفاى ثلاث مواجه بودند و آن‌ها را جانشين پيغمبر مى‏دانستند. معاويه هم يكى از شخصيت‌هاى برجسته زمان حكومت خفلا بود و از طرف آن‌ها حكومت شام را داشت. او آدم ساده‏اى نبود و انواع وسايل تبليغ آن وقت را در اختيار داشت و مردم را فريب مى‏داد. بعد هم با هدايا و عطاياي خود چنان ديگران را پايبند كرده بود كه كسى جرأت مخالفت نداشت.

معاويه ادعا داشت كه خليفه پيغمبر است و در بخشى از اراضى كشورهاى اسلامى، حكومت مستقل تشكيل داده و در آن‌جا دستگاه سلطنت داشت. سيدالشهداء در زمان معاويه، ده سال اين وضع را تحمل كرد و لشگركشى نكرد. ده سال خون دل خورد و تك تك با كسانى كه به آن‌ها اميد داشت در گوشه و كنار نشست و ارشادشان كرد. ولى اين‌ها با آن ابزارى كه در دست معاويه بود، برابري نمى‏كرد. زمان يزيد كه فرا رسيد، امام(ع) جز اين راهى نديد كه با شهادت خود، چهره بنى‌اميه را افشا كند. ديگر صحبت جنگ و جهاد نبود تا بگوييم چند نفر با چند نفر مى‏‌جنگند؛ يا بگوئيم وقتى امام ديد آن‌ها سى هزار نفر هستند، چرا اقدام به جنگ كرد؟ شهادت ايشان ابزارى بود براى افشاگرى. اين يك نوع ديگر جهاد است براى حفظ ارزش‌ها و حفظ دين؛ نه حفظ مسلمين و دينداران و اموال و متعلقات آن‌ها. اين جهاد براى پايداري اصل دين است. بنابراين اگر روزى آمد و در شرايطى و در گوشه‏اى چهره منافقين و دشمنان اسلام را جز با كشته شدن نمى‏توان افشا كرد، بايد چنين كارى كرد.

دين در خطر
معناي خطر براي دين چيست؟ آيا كسانى كه در مقابل امام حسين(ع) مى‏جنگيدند، مى‏گفتند ما خدا را قبول نداريم؟ يا خدا دو تا و سه تا و هزار تاست؟ نه؛ آن‌ها هم مى‏گفتند «أشهد أن لااله الا الله و أشهد أن محمد رسول الله». آيا مى‏گفتند دين منسوخ شده است و بايد آن را يك امر تاريخى و متعلق به زمان گذشته تلقى كرد؟ نه؛ علناً چنين چيزى نمى‏گفتند. بلكه مى‏گفتند ما مى‏خواهيم حكومت اسلامى برپا كنيم و جانشين و خليفه رسول‌الله باشيم.

امام(ره) در آغاز نهضت خود فرمود: من اعلام خطر مى‏كنم. اى مشهد، اى قم، اى نجف و... من براى اسلام احساس خطر مى‏كنم. اين يعنى چه؟ امام از چه مى‏ترسيد؟ مى‏ترسيد كه در راديو يا مأذنه‌ها به جاى «أشهد أن لا إله إلا اللّه» بگويند خدا دو تا است؟ جز تعطيلي احكام، چه خطري اسلام را تهديد مى‏كرد؟ مگر شاه مى‏‌گفت خدا دو تا است؟ مگر هر سال در كاخ‏هايش مراسم عزادارى برگزار نمى‏كرد؟ از كاخ گلستان مراسم عزادارى مستقيم پخش مى‏شد! مگر مى‏گفت مخالف سيدالشهداست؟ نه؛ چند تا حكم بود كه به دستور آمريكا بايد آن‌ها را اجرا مي‌كرد اما خلاف اسلام بود. فرياد امام براي همين بلند شد و گفت اعلام خطر مى‏كنم.

اگر روزگارى- كه خدا نياورد چنين روزى را- بنا بر اين گذاشته شد كه احكام اسلام به هر بهانه‏اى يا با هر قرائت نوينى تعطيل شود يا بگويند تاريخ اجراى اين احكام ديگر گذشته و با حقوق بشر و آزادي سازگار نيست و... بايد همان كارى را كرد كه امام كرد. امام درسى را كه از امام حسين(ع) فرا گرفته بود، عملى كرد.

منبع:khamenei.ir

انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار