کد خبر:۱۰۶۶۴۱
نگاهی به سریال تلویزیونی «خونبها»
سوژهها و آدمها و سریالهای تکراری!
در سریال خونبها ما اساسا با یک داستان اصلی روبرو می شویم که مولفه های لازم را اگر چه تکراری اما به صورت نسبی برای یک روایت تصویری دارد اما این داستان در نوع میزانسن های سرد و بی روحی که کارگردان بر کارش سوار کرده مضمحل می شود.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ سریال خونبها که به مناسبت ماه محرم امسال از شکه اول سیما پخش شده قرار بود سال گذشته به نمایش دربیاید که البته نه دلیل آن توقیف پارسالی معلوم شد و نه دلیل رفع توقیف و پخش امسالی!
سریال با دست مایه قراردادن یکی از همان موضوعات تقریبا همیشگی سعی بر آن داشت تا به صورتی غیر مستقیم ربط هایی میان داستانش با موضوع محرم بیابد در حواشی آن بکارد و نگذارد موضوع اصلی سریال خیلی دقیق و مستقیم با بحث محرم در آمیزد.
این رویکرد که در سریالهای دیگری مثل سریال بانو که هم سالهای گذشته و هم امسال برای بار دوم به نمایش در آمد معلوم نیست از ویژگیهای درام در این آثار نشات می گیرد یا یک ترفند برای نوعی خاص از مواجهه با سریال سازی مناسبتی است و یا احیانا دلیل دیگری دارد.
در سریال خونبها ما اساسا با یک داستان اصلی روبرو می شویم که مولفه های لازم را اگر چه تکراری اما به صورت نسبی برای یک روایت تصویری دارد اما این داستان در نوع میزانسن های سرد و بی روحی که کارگردان بر کارش سئار کرده مضمحل می شود.
بازیگران بازیهای خوبی از خود نشان نمی دهند و بعضی نیز اساسا به صورت استیلیزه و تخت و به نوعی گلخانه ای به تداعی بازیهای کلیشه شده پیشینی شان می پردازند که از این میان می توان به بازی سیاووش طهمورث اشاره کرد.
بازی لیلا اوتادی را می توان بدترین نوع بازی از اودر یک کاراکتر سریالی و با این میمیک سنبل شده و باسمه ای دانست و البته بازی پولاد کیمیایی که از اساس اغراقی برگرفته از شبه مکتب فیلمهای پدرش مسعود کیمیایی است.
یک درهم ریختگی بیپیشینه به لحاظ فرم و روایت درست و کال برای مخاطب و یک سری ادا و اطوار فرسوده و ماندگار شده برای بازیگر و خودش!
داستانک ها و بازیگران فرعی سریال هم خیلی بی مایه و بی روح، صرفا حضوری کلیشه ای و تزیینی دارند اصلا نمیتوان بر روی وجوه قصه پردازانه و مدخلیت آنها به مثابه خرده روایت ها و آدم هایی برای روایت اصلی حساب کرد و بدان صحه گذاشت.
از این جهت می توان سریال خون بها را جزئی از پازل کارهای خنثی و کلیشه ای رسانه فراگیر دانست که در آنها آنچه کمترین اهمیت را دارد قصه، نوع روایت و ارزش های بصری است.
سوالی که در اینجا مطرح می شود، این است که اساسا این نوع برنامه سازی و تصویرپردازی تحت کدام نرم افزار فکری و بر اساس کدام اولویت سنجی انجام میگیرد.
چرا سوژه این سریالها عموما از یک رویکرد فرسایشی و کلی به مثابه کبریت بی خطری برای مدیران تلویون تبعیت میکند و چرا سوژه های جدی و مهم و در عین حال جذاب و نو در ساخت و پرداخت این همه سریال مناسبتی و بی مناسبت تلویزیونی جایی ندارد؟
و نهایتا اینکه این سیکل معیوب و فرساینده پر از کلیشه تا کجا و تا کی و برای چه کسانی قرار است ادامه پیدا کند؟!/انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰