ماجراي سفر مسلم به كوفه و شهادت او
کد خبر:۱۰۷۰۴۶
سير تاريخي نهضت عاشورا(4)

ماجراي سفر مسلم به كوفه و شهادت او

روزى كه امام (ع) وارد مكه شد مصادف بود با شب جمعه سوم ماه شعبان و اين آيه را تلاوت مى‏كرد «و لمّا توجّه تلقاء مدين قال عسى ربّي ان يهديني سواء السّبيل»امام (ع) در مكه اقامت گزيد و مردم به خدمت آن حضرت مى‏رسيدند و كسانى كه براى عمره در مكه بسر مى‏بردند نيز به خدمت امام شرفياب مى‏شدند.
گروه انديشه: روزى كه امام (ع) وارد مكه شد مصادف بود با شب جمعه سوم ماه شعبان و اين آيه را تلاوت مى‏كرد «و لمّا توجّه تلقاء مدين قال عسى ربّي ان يهديني سواء السّبيل»امام (ع) در مكه اقامت گزيد و مردم به خدمت آن حضرت مى‏رسيدند و كسانى كه براى عمره در مكه بسر مى‏بردند نيز به خدمت امام شرفياب مى‏شدند.
 
ورود به مكه‏
روزى كه امام (ع) وارد مكه شد مصادف بود با شب جمعه سوم ماه شعبان و اين آيه را تلاوت مى‏كرد «و لمّا توجّه تلقاء مدين قال عسى ربّي ان يهديني سواء السّبيل»(1).

امام (ع) در مكه اقامت گزيد و مردم به خدمت آن حضرت مى‏رسيدند و كسانى كه براى عمره در مكه بسر مى‏بردند نيز به خدمت امام شرفياب مى‏شدند، و عبداللَّه بن زبير هم كه در جوار كعبه اقامت گزيده و سرگرم نماز و طواف بود! هر روز و يا دو روز يك بار به زيارت آن حضرت نائل مى‏آمد و در اضطراب بسر مى‏برد زيرا او بخوبى مى‏دانست كه اهل حجاز مادامى كه امام حسين (ع) در مكه باشد، با او بيعت نخواهند كرد زيرا امام (ع) داراى موقعيّت خاص اجتماعى بود و مردم بيشتر از او اطاعت مى‏كردند.(2)

و هدف از تظاهر عبداللَّه بن زبير به عبادت، به دام انداختن افراد بود، و حضرت اميرالمؤمنين(ع) درباره او فرموده بود كه: «به نام دين دام مى‏گستراند تا دنيا را بدست آورد»(3) ، و بدون ترديد عبداللَّه بن زبير در مبارزه با حكومت اموى هدفش الهى نبود بلكه در انديشه بدست آوردن قدرت و زمامدارى بسر مى‏برد، و اين حقيقت را عبداللَّه بن عمر نيز هنگامى روشن كرد كه همسرش اصرار داشت تا با عبداللَّه بن زبير بيعت كند و براى او از تقوى و طاعت ابن زبير سخن مى‏گفت، و او در پاسخ همسرش گفت: آيا مركبهايى را كه معاويه در جريان حج بر آنها سوار بود مشاهده نكردى؟ من بر اين باورم كه ابن زبير هدفى جز دستيابى به آن شكوه و جلال ندارد و عبادت و طاعت خدا را در اين مسير بكار گرفته است.(4)


زيارت قبر حضرت خديجه‏
امام (ع) در مكه به زيارت قبر جدّه خود حضرت خديجه (س) رفت و در آنجا نماز گزارد و با خداوند خود مناجات كرد.(5)


نامه به اهل بصره‏
امام عليه اسلام از مكه نامه‏اى به هر يك از بزرگان بصره نوشت كه از نظر مضمون تفاوتى با يكديگر نداشتند، افرادى كه نامه امام را توسط سليمان ( 4 ) - غلام حضرت - دريافت كردند عبارت بودند از: مالك بن مسمع بكرى، احنف بن قيس، منذربن جارود، مسعود بن عمر، قيس بن هيثم عمرو بن عبيد بن معمر. در اين نامه آمده بود: (6)

« بدرستى كه خداى متعال، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از ميان مردم برگزيد و او را به تاج نبوت تكريم فرمود و به رسالت اختيار كرد، او زمانى دعوت حق را لبيك گفت و به ديار ابديت شتافت كه وظيفه خود را در ابلاغ رسالت الهى و هدايت جامعه انجام داده بود، و ما اهل بيت پيامبر و جانشينان و وارثان اوئيم و با اينكه سزوارترين مردم براى خلافت و امامت بوديم، اين حق را از ما گرفتند، و چون ما اختلاف را دوست نداشتيم و صلاح امت اسلامى را - آن روز - در سكوت خود ديديم، اينك كه سنت پيامبر اكرم بدست فراموشى سپرده شده و بدعتها يكى پس از ديگرى ظاهر گرديد، من فرستاده خود را همراه اين نامه بسوى شما فرستادم و شما را به كتاب خدا و سنت رسول اكرم دعوت مى‏كنم، اگر به دعوت من لبيك گوييد، شما را به راه سعادت رهنمون خواهم شد»(7) واكنش منذرين جارود (8)

منذربن جارود عبدى، سليمان فرستاده امام عليه‏السلام را همراه نامه نزد ابن زياد برد و عبيدالله شب همان روزى كه عازم كوفه بود سليمان را دار آويخت و بعد رهسپار كوفه شد تا زودتر از امام به كوفه وارد شده باشد. نوشته‏اند كه: «بحريه» دختر منذربن جارود كه همسر عبيدالله بن زياد بود، فكر مى‏كرد كه اين نقشه توسط عبيدالله بن زياد طراحى شده و سليمان را قاصد دروغين امام حسين عليه اسلام تشخيص داد لذا براى در امان بودن از نيرنگ عبيدالله، سليمان را به نزد او فرستاد!

جواب احنف بن قيس
احنف بن قيس در جواب امام نوشت: «شكيبايى را پيشه كن كه وعده خدا حق است و خود را به دست كسانى كه ايمان ندارند، خوار و خفيف مگردان!». (9)


عكس العمل يزيد بن مسعود
او قبيله بنى تميم و بنى حنظله و بنى سعد را گرد آورد و به آنان گفت: اى بنى تميم! ميزان و منزلت و موقعيت من نزد شما چيست ؟

گفتند: تو ستون فقرات مائى و از نظر شرافت و منزلت برتر از همه ما.

يزيد بن مسعود گفت:من شمار ابه جهت كارى فراخوانده‏ام تا در باره آن با شما مشورت كرده و ار شما كمك بگيرم.

گفتند: بگو تا بشنويم و فرمان بريم.

گفت: معاويه مرد و درهاى ظلم و گناه شكست و پايه‏هاى ستم متزلزل گرديد، او براى فرزندش يزيد بيعت گرفت و گمان مى‏كرد كه پايه‏هاى خلافت را محكم ساخته است در حالى كه آن تلاش بيهوده و آن مشورتها به زيان او تمام شد، و يزيد فرزند او كه آشكارا شراب مى‏نوشد و از هيچ كار زشتى روى گردان نيست بعد از او مدعى خلافت بر مسلمين است و خود را امير آنها مى‏داند بدون آنكه مردم از اين امر راضى و خشنود باشند، او مردى سبك عقل و كم مايه است به گونه‏اى كه از حق چيزى نمى داند، بخدا سوگند كه جهاد و مبارزه با او در راه دين از جهاد با مشركين افضل است، و اين حسين بن على است كه فرزند رسول خدا و داراى اصالت و شرافت و نظر صائب و فضلى است كه در وصف نمى گنجد و دانش بى پايانى است و سزاوارتر از او به امر خلافت وجود ندارد زيرا كه سابقه درخشان و مبارزه‏هاى چشمگير و پيوندى كه با رسول خدا دارد و عطوفت و مهربانى و بزرگواريش زبانزد خاص و عام است، و با اين نامه‏اى كه فرستاه است حجت را بر شما تمام كرده است، از نور حق روى مگردانيد كه در ظلمت گرفتار آمده و در گردات باطل غرق خواهيد شد، شما در جنگ جمل بوسيله صخر بن قيس از حق جدا شديد و راه باطل را پيموديد، آن لكه ننگ را امروز با دفاع و يارى و حمايت از فرزند رسول خدا از دامان خود بشوييد، بخدا سوگند هر كدام از شما كه از يارى او سرباز زند و در يارى او كوتاهى كند خداى متعال ذلت و خوارى را در فرزندان او و كاستى را در قبيله او به ارث خواهد گذاشت، اينك من لباس جنگ در بر كرده و آماه دفاع از حريم اويم، بدانيد كه سرانجام خواهيم مرد اگر چه امروز كشته نشويم، از ميدان جنگ نگريزيد كه مرگ به دنبال شماست، بخود آييد و به نيكى پاسخ گوييد، خدا شما را بيامرزد.

بنى حنظله گفتند: اى ابا خالد! ما تيرهاى تيركش توايم و از سواران قبيله تو بشمار مى‏رويم، اگر با ما تير رها كنى به نشان خواهد خورد و اگر با ما به ميدان مبارزه گام نهى پيروز خواهى شد، در هر نشيبى همراه توايم و در دشواريها همركاب تو، ما تو را با شمشيرهاى خود يارى مى‏كنيم و بدنهاى خود را سپر تو خواهيم كرد در هر زمانى كه بخواهى.

پس از آنها قبيله بنو عامر لب به سخن گشودند و گفتند: اى ابا خالد! ما فرزندان پدر تو و هم پيمانان توايم، از خشم تو در خروشيم، و اگر قصد كوچ كنى هرگز توقف نمى كنيم، اختيار ما به دست توست، هر زمان كه اراده كنى ما رابخوان.

سپس قبيله بنى سعد به او گفتند: اى ابا خالد! بدترين چيزها در پيش ما مخالفت با تو و بيرون شدن از حلقه فرمان توست، صخر بن قيس ما را در روز جنگ جمل به ترك پيكار فرمان داد و ما اطاعت كرديم و عاقبت كار ما نيكو شد و عزت در قبيله ما باقى ماند، به ما مهلت ده تا در اين باره مشورت كينم!

يزد بن مسعود خطاب به آنان گفت: اگر از مبارزه با بنى اميه دست بكشيد، خداوند شمشير انتقام را از قبيله شما بر نخواهد داشت و هميشه جنگ و خونريزى در ميان شما خواهد بود. (10)


پاسخ يزيد بن مسعود به امام عليه‏السلام
يزيد بن مسعود طى نامه‏اى به امام حسين عليه‏السلام نوشت: نامه شما به من رسيد و به آنچه مرا خوانده‏اى آگاه شدم كه رستگارى خود را در يارى تو مى‏بينم و طاعت حق را در اطاعت از تو، بدرستى كه خدا هرگز زمين را از رهبرى كه مردم را به راه خير بخواند و راهنمايى كه راه نجات را به مردم نشان دهد، خالى نمى گذارد، شما حجت خدا بر خلقيد و امانت اوئيد در روى زمين و شما بمنزله شاخه‏هاى سرسبز درخت رسالتيد، قدم بر چشم ما بگذار و با ما باش كه قبيله بنى تميم در اطاعت از تو و اجراى فرامين تو آماده است و سر تسليم به درگاه تو مى‏سايد، و قبيله بنى سعد نيز به دعوت تو پاسخ مثبت داد، و من با پيام تو چون باران صبحگاهى غبار كدورت را از دلها بردم و تاريكى جهالتشان را به لطف بارقه عنايت تو روشن كردم.

چون نامه او به امام عليه‏السلام رسيد در حق او دعا كرد و فرمود: خدا تو را از هراس در امان دارد و در روزى كه كامها در التهاب عطش مى‏سوزد (كنايه از روز قيامت) خداوند تو را سرافراز و سيراب گرداند. (11)

يزيد بن مسعود در حال عزيمت بود تا به قافله كربلا بپيوندد كه خبر شهادت امام عليه‏السلام و ياران وفادارش او را در آتش حسرت سوخت و شعله داغى در دل او و مردان قبيله‏اش افروخت كه تا آخرين لحظات عمر، سر در گريبان ندامت بخاطر از دست دادن اين سعادت بزرگ كه شهادت را به دنبال داشت، افسوس مى‏خورند.(12)

يزيد بن نبيط (13)

چون پيام فراگير و سرنوشت ساز امام به بصره رسيد، يزيد بن نبيط بصرى از افراد سرشناسى بود كه به اين پيام امام پاسخ مثبت داد و براى آگاهى بيشتر از جريان امور به خانه ماريه بنت سعد(14) رفت، كه آن خانه مركز شكل‏گيرى حركتهاى شيعى و اجتماع ياران امام بود(15)(16)

يزيد بن نبيط كه از قبيله عبدالقيس بود و ده پسر رشيد و دلاور داشت در خانه همين زن به فرزندان و ياران خود خطاب كرد و گفت كه تصميم خود را گرفته است و بزودى از بصره به طرف مكه حركت خواهد كرد تا به امام حسين عليه‏السلام بپيوندد، دو نفر از فرزندان او به نام عبدالله و عبيدالله آمادگى كامل خود را براى همراهى و يارى او در اين سفر پرخطر ابراز داشتند و ياران او گفتند كه از سپاه عبيدالله بن زياد - كه براى از بين بردن او و يارانش هيچ ترديدى به خود راه نخواهند داد - بيمناكند! او در پاسخ آنان گفت: بخدا سوگند با اين دو فرزند رشيد و چابك سوار از دشمن هراسى ندارم.

يزيد بن نبيط با دو فرزندش بسرعت فاصله بصره تا مكه را طى كرد، و چون آگاه شد كه امام عليه‏السلام در ابطح (حوالى مكه) بسر مى‏برد، از مكه به طرف ابطح حركت كرد، چون به آنجا رسيد به او گفتند كه امام عليه‏السلام براى ديدن او به مكه رفته است، او كه از اينهمه بزرگوارى و فروتنى امام سر از پا نمى شناخت، مصمم‏تر از پيش به مكه برگشت و در منزل خود به زيارت امام نايل آمد و از اينكه امام تا رسيدن او به انتظار نشسته است شعله‏هاى محبت زبانه كشيد و اين آيه مباركه را بر زبان چارى كرد (بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا).(17)

پس از سلام و خير مقدم، گزارشى از وضعيت عمومى بصره و همچنين هدف خود را از حركت به مكه براى امام عليه‏السلام بازگو كرد، و امام براى او دعاى خير نمود.

يزيد بن نبيط و دو فرزند دلاور و وفادارش همراه آن حضرت به طرف كربلا حركت كرد و به اتفاق فرزندانش توفيق شهادت در ركاب امام عليه‏السلام را پيدا كرد.(18)


نامه‏هاى مردم كوفه
گروهى از مورخان نوشته‏اند:پس از اينكه مردم كوفه از مرگ معاويه و عدم بيعت امام با يزيد آگاه شدند از اطاعت يزيد سرپيچى كرده و شيعيان وفادار امام در خانه سليمان بن صرد خزاعى(19) گرد آمدند و پس از مذاكره و مشورت، بر آن شدند كه براى امام عليه‏السلام نامه نوشته و از او براى آمدن به كوفه دعوت نمايند، و به عبدالله بن مسمع(20) و عبدالله بن وال(21) مأموريت دادند تا بسرعت به طرف مكه حركت كرده و نامه‏ها را به امام عليه‏السلام برسانند.

ده روز از ماه مبارك رمضان گذشته بود كه دو پيك اهالى كوفه به مكه وارد شدند و نامه‏ها را به امام عليه‏السلام تسليم نمودند.

هنوز دو روز از فرستادن نامه‏ها نگذشته بود كه اهالى كوفه نامه‏هاى ديگرى را بهمراه قيس بن مسهر صيداوى(22) و عبدالرحمن بن عبدالله ارحبى(23) براى امام فرستادند و باز پس از دو روز ديگر نامه‏هاى ديگرى را بوسيله هانى بن هانى سبيعى(24) و سعيد بن عبدالله حنفى(25) ارسال داشتند كه تعداد نامه‏هاى ارسالى به دوازده هزار نامه بالغ شد.(26) از افراد شاخص و سرشناسى كه براى امام نامه نوشتند و از او رسما براى رفتن به كوفه دعوت كردند براى نمونه مى‏توان از جبيب بن مظاهر، مسلم بن عو سجه، سليمان بن صرد، رفاعة بن شداد، مسيب بن نجبة، شبث بن ربعى، حجار بن ابجر، يزيد بن حارث بن رويم، عروة بن قيس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمير ياد كرد.(27) در برخى از متون قابل استناد، متن نامه‏هاى ارسالى اهالى كوفه براى امام چنين بوده است:

«اما بعد، ستايش خدايى را سزاست كه كمر دشمن جبار و ستمگر شما را شكست، دشمنى كه زمام امور اين امت را با نيرنگ به دست گرفت و اموال آنها را غصب كرد و بدون رضايت مردم بر آنها حكومت كرد، خوبان اين امت را كشت و اشرار را امان داد و بيت المال را در ميان ستمگران و پولداران تقسيم نمود، او همانند قوم ثمود از رحمت حق دور باد!

بدرستى كه براى ما امام و رهبرى نيست پس بسوى ما بيا، باشد كه خداوند متعال بوسيله شما ما را در صراط مستقيم و مسير حق قرار دهد، نعمان بن بشير در قصر اماره كوفه مستقر شده است و ما در مراسم نماز جمعه و نماز عيد كه به امامت او تشكيل مى‏شود، شركت نمى كنيم، و اگر خبر اطمينان بخشى به ما برسد مبنى بر اينكه به كوفه خواهى آمد، او را از شهر بيرون مى‏كنيم تا راهى شام شود، انشاء الله».

بزرگان كوفه اين نامه را با عبدالله بن مسمع همدانى و عبدالله بن وال به خدمت امام عليه‏السلام فرستادند و به آنها دستور دادند كه در رساندن آن شتاب كنند، و آنها نيز چنين كردند تا اينكه روز دهم ماه مبارك رمضان در مكه خدمت امام عليه‏السلام رسيدند.(28)

آخرين نامه‏اى كه در مكه به دست امام عليه‏السلام رسيد، نامه هانى بن ابى هانى و سعيد بن عبدالله خثعمى بود كه نوشته بودند: «بسم الله الرحمن الرحيم اين نامه شيعيان با ايمان به حسين بن على عليه‏السلام است، اما بعد، در عزيمت به طرف عراق شتاب كن كه مردم در انتظار لحظه شمارى مى‏كنند چرا كه آنها رهبرى جز تو ندارند پس شتاب كن! شتاب كن! و السلام».(29)

مضمون نامه‏هاى ارسالى در چند نكته اساسى خلاصه مى‏شد:

1 - اظهار شادى از در گذشت معاويه.

2 - عدم لياقت و صلاحيت يزيد در امر خلافت و حكومت.

3 - دعوت از امام عليه‏السلام براى رفتن به كوفه.

4 - تعهد اهالى كوفه به فداكارى و جانبازى در راه امام عليه‏السلام.

نامه امام عليه‏السلام به مردم كوفه

نامه‏هاى ارسالى مردم كوفه به امام عليه‏السلام بسيار زياد شده بود و طى آن شخصيتهاى كوفه از امام خواسته بودند كه به كوفه بيايد ولى امام جواب نمى داد تا اينكه در يك روز ششصد نامه به دست اما رسيد! اين نامه‏ها پى در پى براى امام ارسال مى‏شد و در فاصله كوتاهى تعداد نامه‏ها بالغ بر دوازده هزار نامه شد .(30)

امام عليه‏السلام در پاسخ نامه‏هاى مردم كوفه، فقط به نوشتن يك جواب اكتفا فرمود و به آنها نوشت :

«از حسين بن على به جماعتى از مسلمين و مؤمنين، اما بعد، بدرستى كه هانى و سعيد (آخرين پيكهاى اعزامى مردم كوفه) نامه‏هاى شما را نزد من آوردند و آخرين افراد از فرستادگان شما بودند، من از آنچه شما ذكر كرديد باخبر شدم و اينكه نوشته بوديد «ما امام و رهبرى نداريم، بسوى ما بشتاب، باشد كه خداى متعال بوسيله تو ما را به راه حق هدايت نمايد» من برادر و پسر عمويم (مسلم بن عقيل) را كه مورد اطمينان من است بسوى شما فرستادم، اگر او براى من بنويسد كه طبقه اهل فضل و خردمند كوفه نوشته‏هاى شما و اظهارات فرستادگان شما را تأييد مى‏كنند، بزودى بسوى شما حركت خواهم كرد انشاء الله».

و در پايان نامه آمده بود:

«بجان خودم سوگند كه امام، كسى نيست مگر آن كه به كتاب خدا حكم كند و عدل و داد بر پا دارد و دين حق را پذيرفته و خود را وقف در رضاى خدا كند».(31) (32).
اعزام مسلم بن عقيل به كوفه
امام عليه‏السلام بين ركن و مقام دو ركعت نماز خواند و از خداى متعال طلب خير نمود و بعد مسلم بن عقيل(33) را احضار فرمود و او را از دعوت اهالى كوفه و اظهارات آنان آگاه ساخت، پاسخ نامه اهالى كوفه را به دست او سپرد تا به قصد كوفه حركت كند(34) ، و به او فرمود: «من شما را بسوى مردم كوفه مى‏فرستم و خداى متعال بزودى آنچه را كه مى‏خواهد و براى تو مى‏پسندد، انجام خواهد داد، و اميدوارم كه من و تو در مرتبت و منزلت شهيدان باشيم، پس با استعانت از خدا به طرف كوفه حركت كن و چون به كوفه رسيدى نزد موثق‏ترين اهالى كوفه منزل كن»(35).

مسلم به عقيل از مكه به مدينه آمد، ابتدا به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رفت و نماز گزارد و پس از اينكه با افراد خانواده‏اش وداع نمود بهمراه دو نفر از قبيله قيس كه به راه آشنا بودند به طرف كوفه حركت كرد، اما راه را گم كردند و همراهان مسلم از شدت تشنگى ناتوان شده از ادامه مسير باز ماندند و ياراى همراهى با مسلم رانداشتند، از اين رو مسلم بن عقيل به تنهائى و با تلاش بسيار از روى نشانه‏ها راه را يافت و براى اجراى فرمان حسين عليه‏السلام بسوى كوفه حركت كرد (36).

نامه مسلم به امام عليه‏السلام
حضرت مسلم از بين راه نامه‏اى به امام حسين عليه‏السلام نوشت و امام را از جريان امر آگاه ساخت و در آن نامه نوشت كه:من در «بطن الخبيت»(37) كه در كنار آب قرار دارد، اقامت كرده‏ام و چون اين سفر را به فال بد گرفته‏ام در صورت امكان امر از اين مأموريت معاف داشته و شخص ديگرى را به كوفه بفرست.

نامه امام عليه‏السلام به مسلم
امام عليه‏السلام به مسلم پاسخ داد:«اما بعد، از آن مى‏ترسم كه انگيزه‏اى جز ترس براى نوشتن اين نامه نداشته باشى! بسوى مأموريتى كه دارى حركت كن! و السلام»(38). (39)

- بعضى از اهل تحقيق بر آنند كه ظن قوى نامه مسلم از بين راه و جواب امام عليه السلام به او صحت ندارد و از موارد ساختگى است، و براى اثبات ساختگى بودن آن اين موارد را ذكر كرده‏اند:

1 - مضيق الخبت چنانچه حموى در معجم البلدان نقل كرده است مكانى است بين مكه و مدينه در حالى كه از روايت استفاده مى‏شود كه مسلم آن دو راهنما را از مدينه اجير نمود، و اين حادثه بين مدينه و عراق اتفاق افتاده، نه بين مكه و مدينه.

2 - اگر مكانى بين مدينه و عراق به اين نامه وجود داشت كه حموى ذكر نكرده، توقف مسلم در آنجا و فرستادن نامه براى امام و آمدن پاسخ بيشتر از ده روز بطول مى‏انجاميد، در حالى كه مورخين فاصله زمانى حركت مسلم از مكه و ورودش به كوفه را بيست روز ذكر كرده‏اند، و محال بنظر مى‏رسد كه بتوان فاصله مكه تا كوفه را در مدت ده روز طى كرد.

3 - در اين نامه به مسلم سلام الله عليه نسبت ترس داده شده و اين با توثيق مسلم و بزرگوارى و مبرز بودن او در فضل، متناقض است.

4 - نسبت دادن ترس به مسلم با سيره‏اى كه از او سراغ داريم منافات دارد زيرا شجاعت او اهل خرد را متحير نموده بلكه او شجاعترين هنگامى كه مسلم نامه را قرائت كرد فرمود: من هرگز بر خودم نمى ترسم ؛ پس حركت كرد تا رسيد به آبى كه مربوط به قبيله طى بود، در آنجا توقف نمود سپس از آن مكان حركت كرد، ناگهان مردى را در حال صيد ديد كه بسوى آهويى تير انداخت و به آن حيوان اصابت كرد و كشته شد، مسلم گفت: دشمن را خواهيم كشت انشاء الله تعالى(40) . بهر حال حضرت مسلم كه در روز نميه ماه مبارك رمضان از مكه حركت كرده بود در روز پنجم شوال وارد كوفه گرديد (41) ، و در خانه مختار بن ابى عبيده ثقفى منزل كرد(42) .


مسلم در خانه مختار
مختار در ميان قبيله و افراد خانواده‏اش مردى بود شريف و داراى همت عالى و اراده قوى كه با دشمنان اهل بيت شديدا " مخالفت مى‏كرد، او را به عقل وافر و رأى صائب مى‏شناختند، و شخصيتى است كه با بريدن از دشمنان و پيوستن به اهل بيت عليهم‏السلام داراى مكارم اخلاقى و ملكات فاصله انسانى گرديده است، او در پيدا و نهان نسبت به اهل بيت عليهم‏السلام اخلاص نشان مى‏داد(43).

علت ورود مسلم به خانه مختار اين بود كه مختار از زعماى شيعه بشمار مى‏رفت، و مسلم اطمينان داشت كه او نسبت به امام حسين عليه السلام مخلص و وفادار است، و ضمنا مختار داماد نعمان بن بشير - حاكم وقت كوفه - بود و بدون ترديد تا زمانى كه مسلم در خانه مختار بود نعمان بن بشير متعرض مسلم نمى شد؛ و اين انتخاب مسلم نشان دهنده احاطه آن بزرگوار به موقعيتهاى اجتماعى است(44) .

چون شيعيان از ورود مسلم بن عقيل به كوفه آگاه شدند، در خانه مختار به ديدن او رفتند و در آنجا اجتماع كردند، و مسلم بن عقيل نامه امام حسين عليه‏السلام را براى افرادى كه به ديدن او آمده بودند، خواند، و از آن گروه عظيم كه شديدا " تحت تأثير پيام امام عليه‏السلام قرار گرفته بودند و اشك مى‏ريختند هجده هزار نفر با مسلم بيعت كردند(45). (46)

سخنان عابس بن ابى شبيب شاكرى(47)

عابس بن ابى شبيب كه در آن جمع حضور داشت بپا خاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: من از مردم كوفه براى شما صحبت نمى كنم و نمى دانم كه در دلهاى آنان چه مى‏گذرد، و قصد فريب شما را ندارم ولى بخدا سوگند آنچه را كه مى‏گويم چيزى است كه در ضميرم نقش بشته و به آن باور دارم و آن اين است كه در خود اين آمادگى را مى‏بينم كه در هر زمانى كه به كمك من نياز داشته باشيد دريغ نكنم و در ركاب شما با شمشيرى كه در دست دارم با دشمنان مبارزه كنم و در اين راه جز به رضاى خداوندى و ثواب الهى نمى انديشم تا به ديدار خدا بشتابم.

پس از او، حبيب بن مظاهر برخاست و گفت: اى عابس! رحمت خدا بر تو باد كه آنچه در ضمير داشتى در قالب جملاتى كوتاه بر زبان راندى ؛ و در ادامه سخنان خود گفت: بخدا سوگند كه من هم همانند عابس در يارى تو مصمم و استوارم.

و بعد از او سعيد بن عبدالله حنفى قيام كرد و سخنانى شبيه سخنان عابس و حبيب گفت(48).


ماجراى بيعت با مسلم
پس از اين سخنان شورانگيز بود كه شيعيان براى بيعت با مسلم و دادن پاسخ مثبت به نداى امام عليه‏السلام را سختر و استواتر از هميشه به طرف مسلم به عقيل آمدند و بيعت خود را با او منوط به اين هفت محور اصلى اعلام داشتند:

1 - دعوت مردم به كتاب خدا و سنت رسول او.

2 - پيكار با بيدادگران.

3 - دفاع از مستضعفين و رسيدگى به حال محرومين اجتماع.

4 - تقسيم غنائم در ميان مسلمانان بطور مساوى.

5 - رد مظالم به اهلش.

6 - يارى اهل بيت عليه‏السلام.

7 - مسالمت با كسانى كه سر ستيز ندارند، و پيكار با متجاوزين(49) .

نامه مسلم بن عقيل به امام عليه‏السلام

چون اين تعداد از مردم با مسلم بيعت كردند و مسلم بن عقيل به پيروزى اين قيام الهى اطمينان پيدا كرد، طى نامه‏اى براى امام عليه‏السلام نوشت كه: هجده هزار نفر از مردم كوفه با من بيعت كردند؛ و از امام تقاضا نمود به محض وصول نامه، به طرف كوفه حركت كند چرا كه مردم طالب اويند و نسبت به خاندان اموى علاقه‏اى ندارند(50) .

نامه مسلم بن عقيل را - كه نامه اهل كوفه نيز ضميمه آن بود - قيس بن مسهر صيداوى و عابس بن ابى شبيب شاكرى براى امام عليه‏السلام بردند(51) .


سخنان والى كوفه
از طرف ديگر چون خبر ورود مسلم و بيعت مردم به نعمان بن بشير والى كوفه رسيد، به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى خطاب به مردم كوفه گفت: اى بندگان خدا! تقواى خدا را پيشه خود سازيد و بسوى فتنه و تفرقه حركت نكنيد زيرا موجب ريخته شدن خونها و كشته شدن مردان و غارت شدن اموال آنان خواهد شد. من با كسى كه با من نستيزد نمى جنگم و شما را به جان يكديگر نمى اندازم و به صرف اتهام، كسى را باز داشت نمى كنم، ولى اگر با من دشمنى كنيد و پيمانى را كه بسته‏ايد ناديده بگيريد و با يزيد مخالفت كنيد بخدا سوگند تا زمانى كه شمشير در دست من است با شما خواهم جنگيد هر چند از شما كسى به يارى من برنخيزد، و من اميدوارم كه در ميان شما تعداد افرادى كه حق را مى‏شناسند از افرادى كه گرايش به باطل دارند زيادتر باشد!(52)
پس از سخنان نعمان بن بشير، عبدالله بن مسلم حضرمى كه هم پيمان بنى اميه بود از جاى برخاست و گفت: با اين روش كه تو در پيش گرفته‏اى كارى از پيش نخواهى برد، و اين فتنه جز با سركوب از بين نخواهد رفت، اى نعمان! رأى تو رأى مردم ضعيف و ناتوان است.
والى كوفه در حالى كه از سخنان عبدالله بن مسلم حضرمى برآشفته بود گفت: اگر من از مستضعفين جامعه بشمار آيم ولى در اطاعت خدا باشم بهتر است از اينكه عزيز در معصيت خدا باشم؛ سپس از منبر به زير آمد.
عبدالله بن مسلم كه از سر سپردگان شناخته شده حكومت اموى بشمار مى‏رفت، اولين كسى بود كه به يزيد نامه نوشت و از ورود مسلم بن عقيل نماينده امام حسين عليه‏السلام به كوفه و بيعت چشمگير مردم با او خبر داد، و ضمن اظهار نگرانى خاطر نشان ساخت كه: اگر به كوفه نياز دارى، مردى قوى و صاحب اراده‏اى را به آنجا گسيل دار تا فرامين تو را به كار بندد و همچون تو با دشمنان تو رفتار كند، نعمان بن بشير يا مردى ناتوان و سست اراده است و يا چنين وانمود مى‏كند، و به درد اين كار نمى خورد.

پس از عبدالله بن مسلم، ساير جيره خواران حكومتى از قبيل عمارة بن وليد و عمر بن سعد بن ابى و قاص نامه‏هاى مشابهى براى يزيد فرستادند(53) .


سرجون غلام معاويه
پس از اينكه اين نامه‏ها به دست يزيد رسيد، سرجون(54) - غلام وفادار پدرش - را احضار كرد و او را از ماجراى مسلم بن عقيل و بيعت مردم كوفه با او و عدم قاطعيت نعمان بن بشير آگاه ساخت و در مورد انتخاب والى جديد كوفه از او نظر خواهى كرد.
سرجون به او گفت: اگر پدرت معاويه اكنون زنده مى‏شد، نظر او را در اين مورد به كار مى‏بستى ؟!
يزيد پاسخ داد: آرى .
سرجون كه مى‏دانست يزيد از عبيدالله بن زياد كينه‏ها به دل دارد براى اينكه او را رام كند، فرمان معاويه را كه قبل از مردنش براى عبيدالله بن زياد نوشته و حكومت كوفه را به او داده بود بيرون آورد و به يزيد نشان داد و گفت: نظر معاويه در مورد عبيدالله بن زياد چنين بود، و اينك كه سراسر كوفه را آشوب فرا گرفته است بايد حكومت بصره و كوفه را يكجا به عبيدالله بن زياد واگذار كنى تا بتواند مخالفان حكومت را در اين دو پايگاه مهم به جاى خود بنشاند.
يزيد پيشنهاد سرجون را پذيرفت و طى فرمانى حكومت كوفه و بصره را به عبيدالله بن زياد - كه در آن وقت والى بصره بود - واگذار كرد و فرمان را بهمراه نامه‏اى توسط مسلم بن عمرو باهلى(55) براى عبيد الله بن زياد فرستاد(56) .


نامه يزيد به عبيدالله
يزيد نامه‏اى براى عبيد الله نوشت كه در آن آمده بود: افرادى كه روزى مورد ستايش قرار مى‏گيرند، روز ديگر به ننگ و نفرين دچار مى‏شوند، و چيزهايى ناپسند به صورت مطلوب و دل پسند در مى‏آيند(57) و تو در مقام و منزلتى قرار دارى كه شايسته آنى! به قول شاعر عرب: «تو بالا رفتى و از ابرها پيشى گرفتى و بر فراز آنها مقام كردى، كه براى تو جز مسند خورشيد جايگاهى نيست (58)

و در اين نامه به او فرمان داد كه در عزيمت به كوفه شتاب كند و مسلم بن عقيل را پس از دستگيرى، كشته و يا تبعيد نمايد(59) .


سخنان عبيدالله بن زياد
پس از اينكه نامه يزيد در بصره به دست عبيدالله بن زياد رسيد، دستور داد تا فرستاده امام عليه السلام را كه حامل نامه براى اشراف و بزرگان بصره بود گردن زدند و بعد در مسجد شهر به منبر رفته خطبه خواند و گفت: «يزيد، ولايت كوفه را به من واگذار نموده است و من فردا از بصره به طرف كوفه حركت خواهم كرد(60) ، بخدا سوگند كه سختيها به من نزديك نخواهند شد و پيش آمدهاى روزگار مرا متزلزل نخواد كرد، با هر كسى كه با من از در دشمنى در آيد خصومت مى‏كنم و با كسى كه قصد ستيز با مرا دارد خواهم جنگيد و شربت مرگ را به كام او خواهم ريخت، من برادرم عثمان بن زياد را در غياب خود به حكومت بصره مى‏گمارم، مبادا با او مخالفت كنيد كه بخدا سوگند در كشتن افراد مخالف، مصمم و راسخم و افراد نزديك را به جاى افراد دور به عقوبت مى‏رسانم! با من راست باشيد و با من مخالفت نكنيد!»(61).


حركت عبيدالله بسوى كوفه
عبيدالله بن زياد بهمراه مسلم بن عمرو باهلى، منذرين جارود، شريك بن اعور حارثى(62) و عبدالله بن حارث بن نوفل و پانصد مرد بصرى چنان با شتاب مسير كوفه را طى مى‏كرد كه وقتى ديد شريك بن اعور و عبدالله بن حارث ياراى همركابى با او را ندارند، آنها را در ميان راه تنها گذارد و خود با ساير همراهانش به حركت ادامه داد، اين دو مى‏خواستند كه ابن زياد ديرتر از موعد مقرر به كوفه برسد تا شايد ورق برگردد ولى او از بيم آنكه امام عليه‏السلام بر او سبقت گرفته و زودتر وارد كوف شود، با شتاب بيشتر فاصله بصره تا كوفه را طى مى‏كرد تا اينكه در «قادسيه» غلام او مهران نيز از ادامه مسير باز ماند و ابن زياد هر چه تلاش گذارد و با لباس مبدل به راه خود ادامه داد.

نوشته‏اند كه: ابن زياد جامه يمانى بر تن كرد و عمامه سياه رنگى بر سر گذاشت تا كسى او را نشناسد و دوستداران امام عليه‏السلام او را اشتباها " به جاى امام بگيرند! او با اين تغيير لباس از هر پست بازرسى عبور مى‏كرد، مردم مى‏پنداشتند كه او حسين بن على است و به او مرحبا گفتند و ابن زياد به روى خود نمى آورد و ساكت بود(63) .


ورود عبيدالله به كوفه
ابن زياد چون به نزديكى كوفه رسيد، تا فرا رسيدن شب درنگ كرد و بعد وارد كوفه شد از آن ناحيه‏اى كه نزديك نجف است، در اين اثنا زنى بانگ برداشت كه: بخداى كعبه سوگند كه اين پسر پيامبر است، و مردم فريب خورده از شوق به فرياد آمدند و در حالى كه اطراف او را گرفته بودند گفتند: ما جمعيتى افزون بر چهل هزار نفر با تو خواهيم بود(64) .

ولى اين مردم ساده دل وقتى بخود آمدند كه ابن زياد پرده از صورت خود برداشت و خطاب به آنان گفت كه: من عبيدالله بن زياد هستم!

مردم كوفه كه سخت غافلگير شده بودند بر روى هم ريختند و در زير دست و پا لگد مال شدند، و ابن زياد وارد دار الاماره شد(65) .

نوشته‏اند كه: مسلم بن عمرو باهلى هنگامى كه كثرت جمعيت و ازدحام مردم فريب خورده كوفه را در اطراف ابن زياد ديد، بانگ برداشت كه: دور شويد و كناره گيريد كه او امير عبيدالله بن زياد است، و ابن زياد به راهش ادامه داد تا پشت قصر دار الاماره رسيد(66).

همراهان ابن زياد از نعمان بن بشير و همراهانش كه در قصر دار الاماره بودند خواستند كه در را به روى آنها بگشايند، نعمان بن بشير كه فكر مى‏كرد امام عليه‏السلام با همراهانش قصد ورود به دار الاماره را دارند خطاب به ابن زياد گفت كه: تو را بخدا سوگند مى‏دهم كه از قصر دور شوى، بخدا سوگند امانتى را كه به من سپرده شده است به دست تو نخواهم سپرد، و من هرگز به جنگ كردن به تو تمايلى ندارم ؛ و فكر مى‏كرد كه مخاطب او، امام عليه‏السلام است.

در اين هنگام مردى از ميان جمعيت فرياد برآورد كه: اين پسر مرجانه عبيدالله بن زياد است. مردم با شنيدن اين سخن، از ابن زياد فاصله گرفتند و متفرق شدند و نعمان بن بشير كه تازه بخود آمده و به اشتباه خود پى برده بود در قصر را گشود و ابن زياد وارد دار الاماره شد(67) .


خطبه عبيدالله در كوفه
صبح روز بعد ابن زياد دستور داد كه مردم كوفه در مسجد جمع شوند و طى خطبه‏اى به آنان گفت: يزيد حكومت شهر شما را به من سپرده است تا از بيت المال حفاظت كنم و طبقه مظلوم و محروم را حمايت كنم و با كسانى كه از فرامين صادره اطاعت مى‏كنند مانند پدرى مهربان رفتار نمايم و شمشيرم را بر روى كسانى خواهم كشيد كه سر از فرمان من بپيچند، از خشم من بترسيد و بدانيد كه من مرد عملم و به گفتار بسنده نمى كنم(68) .


تهديد و ارعاب

ابن زياد به محض ورود به كوفه و تكيه زدن به مسند حكومت، براى زهر چشم گرفتن از مردم كوفه، دستور دستگيرى و باز داشت و كشتار جمعى از سرشناسان كوفه را صادر كرد تا روحيه انقلابى مردم را متزلزل كرده و هواى قيام را از سر آنها بيرون كند، و در روز دوم ورودش به كوفه دستور داد تا مردم در مسجد شهر اجتماع كنند و خود با هيئتى كاملا متفاوت كه معمولا در ميان مردم ظاهر مى‏گشت، بر افراز منبر نشست و در خطبه‏اى تهديدآميز خاطر نشان كرد كه: احساس مى‏كنم اين مشكل جز با شدت عمل از ميان نخواهد رفت، بدانيد كه من بى گناه را به جاى گناهكار و مردم حاضر را به جاى افراد غائب كيفر خواهم كرد! و شما را به جاى خود خواهم نشاند!

در اين اثناء، مردى از اهالى كوفه به نام اسد بن عبدالله المرى بپا خاست و در رد سخنان ابن زياد گفت: اى امير! خداى متعال مى‏فرمايد (و لا تزر وازرة وزر اخرى )(69) «هيچ گنهكارى حامل گناه ديگرى نيست»، و هر كس بايد در برابر عملى كه كرده است پاسخگو باشد، بر توست كه بگويى و بر ماست كه بشنويم ولى به زشتى با ما عمل مكن پيش از آنكه از تو نيكى ديده باشيم.

ابن زياد از ادامه سخن بازماند و از منبر بزير آمد و به دار الاماره رفت(70) .

و نوشته‏اند كه ابن زياد در اثناى سخن گفت: حرف مرا به اين مرد هاشمى برسانيد تا ار خشم من بپرهيزد؛ و مرادش از مرد هاشمى، حضرت مسلم به عقيل عليه‏السلام بود(71)

برخورد با مأموران و جاسوسان حكومتى

عبيدالله بن زياد با مأموران حكومتى و جاسوسان و بازرسان (عرفاء)(72) بناى بدرفتارى و سختگيرى را گذارد و از آنها خواست تا اسامى افراد غريبى كه وارد شهر مى‏شوند و مردمى كه با حكومت يزيد سر سازش ندارند و در حقانيت خلافت او ترديد مى‏كنند و افرادى كه بناى مخالفت و تفرقه افكنى دارند، گزارش كنند، و اگر كسى از اين امر سرپيچى كند و بموقع گزارشهاى لازم را تسليم ننمايد و دشمنان يزيد را معرفى نكند، نه تنها مقررى او از بيت المال قطع خواهد شد بلكه خون و مال او مباح و مقابل خانه‏اش به دار آويخته مى‏گردد! و يا اينكه تبعيد به «زاره»ميشود(73) . (74)


مسلم در خانه هانى
چون مسلم بن عقيل از آمدن عبيدالله به كوفه مطلع و از سخنان او در مسجد جامع و آنچه با جاسوسان در ميان گذارده بود، آگاه شد، از خانه مختار - كه در آن سكونت داشت - بيرون آمد و به خانه هانى بن عروه(75) رفت و پيرون امام عليه‏السلام مخفيانه در خانه هانى به ملاقات آن جناب مى‏رفتند و به يكديگر سفارش مى‏كردند كه اين امر را از ديگران پنهان نگاه دارند(76)

علت اين جابجايى اين بود كه محل اقامت مسلم مخفى نگاه داشته شود زيرا او بيمناك بود كه مبادا پيش از آنكه به رسالت خود جامه عمل بپوشاند توسط مأموران ابن زياد دستگير گردد(77) .

نوشته‏اند كه: پس از اينكه مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه اقامت كرد و تعداد بيعت كنندگان با او به 25 هزار نفر رسيد تصميم بر خروج گرفت ولى هانى به او گفت كه: در اين كار شتاب مكن(78)


شريك بن اعور در كوفه
قبلا گفتيم كه شريك بن اعور به هنگام عزيمت ابن زياد از بصره به طرف كوفه با او همراه بود و در اثناى راه از طى مسير بازماند و فكر مى‏كرد كه ابن زياد او را تنها نخواهد گذارد و در ورود ابن زياد به كوفه تأخير خواهد افتاد.

چون شريك وارد كوفه شد و از جريان امور مطلع گرديد، سراغ هانى بن عروه رفت و در خانه او اقامت گزيد(79) و هانى را ترغيب و تشويق مى‏كرد تا در اجراى دستورات مسلم كوتاهى نكند و اسباب كار را براى او فراهم سازد(80) .


عيادت عبيدالله از هانى و شريك
چون هانى بن عروه بيمار گشت و عبيدالله بن زياد براى عيادت به نزد او آمد، عمارة بن عبدالسلولى به هانى گفت: يكى از اهداف، از ميان برداشتن اين عامل سرسپرده حكومت اموى است و خداى بزرگ اينك اين فرضت را در اختيار ما گذارده است كه اين قربانى را كه با پاى خود به قربانگاه آمده است از ميان برداريم و ضربه‏اى كارى به پيكره حكومت يزيد وارد كنيم.

هانى كه پايبند اصول اخلاقى بود، در پاسخ او گفت: دوست ندارم كه او در خانه من به قتل برسد چرا كه ميهمان من است.

ابن زياد كه جهت عيادت هانى آمده بود بدون آنكه كوچكترين آسيبى ببيند، آن خانه را ترك گفت.

چند روزى از اين ماجرا نگذشته بود كه شريك بن اعور نيز بيمار شد و او هم در خانه هانى بن عروه بشر مى‏برد و مورد احترام عبيدالله بن زياد و ديگر امراى حكومتى بود، عبيدالله پيكى را به نزد شريك گسيل داشت تا به او بگويد كه امشب به عيادت او خواهد آمد، شريك كه ديد فرصت مناسبى براى از بين بردن عبيدالله بن زياد پيدا كرده است به مسلم بن عقيل گفت كه: ابن زياد امشب به عيادت من خواهد آمد، وقتى وارد خانه شد و در كنار بستر من نشست او را غافلگير كرده و از ميان بردار و زمام درا الاماره را در دست بگير، مطمئن باش كسى در اين امر با تو مخالفت نخواهد كرد و من هم هنگامى كه بهبود يافتم به بصره خواهم رفت و مردم بصره را با تو همراه خواهم كرد(81) .


شريك و نقشه قتل عبيدالله
هنوز شريك با مسلم بن عقيل گرم سخن بود كه دق الباب شد و خبر آوردند كه امير بر در خانه است. مسلم در گوشه‏اى از خانه پنهان شد و عبيدالله بن زياد با غلامش مهران وارد خانه گرديد و در كنار شريك نشست و به پرس و جوى احوال او پرداخت.

شريك لحظه شمارى مى‏كرد تا مسلم از مخفيگاه خود بيرون آيد و به ابن زياد حمله كرده و او را به هلاكت برساند ولى انتظار او سودى نداشت، شريك كه بر آشفته بود عمامه خود را از سر بر مى‏داشت و بر زمين مى‏نهاد و باز آن را بر سر مى‏نهاد و اين كار را تكرار مى‏كرد، و چون ديد كه از مسلم خبرى نشد، بطورى كه مسلم صداى او را بشنود به قرائت اشعار پرداخت تا جايى كه رو به مخفيگاه مسلم كرد و گفت: سيراب كنيد او (ابن زياد) را اگر چه به مرگ من منتهى گردد(82) .

عبيدالله به زياد كه از حركات شريك، شگفت زده شده بود رو به هانى بن عروه (صاحب خانه) كرده گفت: گويا پسر عموى تو هذيان مى‏گويد.

هانى گفت: شريك از آن روزى كه بيمار شده با خود حرف مى‏زند و نمى داند كه چه مى‏گويد(83)

آگاه شدن مهران غلام عبيدالله از ماجرا

شريك در جريان گفتگويش با مسلم بن عقيل خاطر نشان ساخته بود كه: وقتى گفتم به من آب بدهيد، از مخفيگاه خارج شو و كار عبيدالله را يكسره كن ؛ هنگامى كه عبيدالله براى عيادت شريك وارد خانه هانى شد و در كنار شريك نشست، مهران بالاى سر عبيدالله به رسم احترام ايستاده بود، شريك كه وقت را مناسب مى‏ديد گفت:

مرا سيراب كنيد.

كنيزكى در حالى كه قدحى آب در دست داشت تا براى شريك ببرد، چشمش به مسلم افتاد كه در مخفيگاه بسر مى‏برد، پايش لغزيد، شريك دوباره گفت: مرا سيرات كنيد.

چون حركتى مشاهده نكرد براى بار سوم صدا زد و گفت: واى بر شما! مرا سيراب كنيد اگر چه به قيمت جان من تمام شود.

مهران غلام ابن زياد با زيركى دريافت كه توطئه‏اى در كار است و دست عبيدالله را فشرد و عبيدالله بسرعت از جاى خود برخاست، شريك گفت: اى امير! مى‏خواستم به شما وصيت كنم! عبيدالله گفت: دوباره براى ديدنت خواهم آمد.

مهران پس از خارج شدن از خانه به عبيدالله گفت: شريك تصميم به كشتن تو گرفته بود، عبيدالله با ناباورى گفت: چگونه امكان دارد كه او چنين خيالى را در مورد من داشته باشد در حالى كه من در حق او محبتها كرده‏ام و پدرم نيز در حق هانى از هيچ محبتى فروگذار نكرده است ؟!

مهران به او اطمينان داد كه مطلب همان است كه به او گفته است (84).


علت خوددارى مسلم از قتل عبيدالله
پس از خروج عبيدالله از خانه هانى، مسلم از مخفيگاه خود بيرون آمد و شريك با بر آشفتگى علت عدم اقدام او را جهت كشتن عبيدالله پرسيد، مسلم در پاسخ گفت: دو عامل مرا از اين كار باز داشت: اول آنكه هانى كراهت داشت كه عبيدالله در خانه او كشته شود، دوم آنكه حديثى بود كه مردم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده‏اند كه: «ايمان، مكر و حيله رامهار مى‏كند، و مؤمن اهل حيله نيست» (85).

شريك گفت: بخادا سوگند كه اگر او را مى‏كشتى، مردى قاسق و كافر و بدكارى را كشته بودى(86) .

و برخى نقل كرده‏اند كه: پس از خروج عبيدالله بن زياد از خانه هانى بن عروه، مسلم از مخفيگاه خود خارج شد در حالى كه شمشيرى در دستش بود، شريك از او پرسيد كه: چه چيزى تو را از كشتن عبيدالله باز داشت ؟

مسلم در پاسخ گفت: هنگامى كه از مخفيگاه خود بيرون آمدم زنى (شايد همان كنيزى كه قدح آب در دست داشت) نزديك آمد و گفت: تو را بخدا سوگند مى‏دهم كه عبيدالله بن زياد در خانه ما كشته نشود، و گريست، و من هم شمشيرم را رها كردم و نشستم.

هانى گفت: اى واى بر او كه هم مرا كشت و هم خود را و ناخواسته از چيزى كه مى‏گريختم با آن روبرو شدم(87)


وفات شريك بن اعور
برخى از مورخين نوشته‏اند كه: شريك بن اعور سه روز پس از اين ماجرا، در گذشت و عبيدالله بر جنازه او نماز خواند، و چون دريافت كه شريك، مسلم را بر كشتن او ترغيب نموده بود گفت: بخدا سوگند كه ديگر جنازه هيچ عراقى نماز نخواهم خواند و اگر قبر پدرم زياد (88) در آنجا كه شريك دفن شده است، نبود، هر آينه قبر او را نبش كرده چسدش را بيرون مى‏آوردم(89) .

و باز نوشته‏اند كه: چون عبيدالله بن زياد از نزد شريك به دارالاماره باز گشت، شخصى به نام مالك بن يربوع تميمى نامه‏اى به دست او داد كه آن را از دست عبدالله بن يقطر گرفته بود، و در آن نامه به امام حسين عليه‏السلام نوشته شده بود كه: گروهى از اهل كوفه با شما بيعت كرده‏اند، چون نامه به شما رسيد، شتاب كن، شتاب! زيرا كه مردم با شمايند و رغبتى نسبت به يزيد ندارند (90)

ابن زياد دستور داد تا عبدالله بن يقطر را به قتل برسانند (91).


معقل، جاسوس عبيدالله
عبيدالله كه از مخفيگاه مسلم آگاهى نداشت، معقل (92) را نزد خود فراخواند و سه هزار درهم به او داد و فرمان داد كه با شيعيان ملاقات كرده و خود را بعنوان مردى از شام و غلامان ذو الكلاع معرفى نمايد و بگويد: خدا به سبب حب اهل بيت رسولش نعمتها به من عطا نموده است، و بگويد: شنيده‏ام مردى از ياوران امام حسين به اين شهر آمده است كه مردم را به بيعت با او تشويق مى‏نمايد و در نزد من مالى است كه مى‏خواهم آن مرد را ملاقات نموده و اين مال را به او بسپارم!

معقل از دار الاماره بيرون آمد و داخل مسجد جامع اعظم كوفه شد و مسلم بن عوسجه اسدى (93) را ديد كه مشغول نماز است؛ چون از نماز فارغ شد، معقل حال خود را براى او بيان كرد و مسلم بن عوسجه براى او دعاى خير و طلب توفيق كرد و او را به نزد مسلم بن عقيل سلام الله عليه برد.

معقل مالى را كه به همراه داشت به مسلم سپرد و با او بيعت كرد؛ مسلم بن عقيل، مال را به ابو ثمامه صائدى تسليم نمود. ابو ثمامه، مردى بصير و شجاع و از بزرگان شيعه بود و حضرت مسلم او را براى اخذ اموال و خريد سلاح معين كرده بود.

معقل از آن روز به بعد به مخفيگاه مسلم رفت و آمد مى‏كرد و هيچكس مانع او نمى شد، و او هم اخبار را گرفته و هر شامگاه براى ابن زياد گزارش مى‏كرد (94).


توطئه عليه هانى بن عروه
همين كه عبيدالله از مكان مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه آگاهى يافت تصميم به دستگيرى هانى گرفت چرا كه خانه او مركز تجمع شيعيان و مقر سفير امام حسين عليه‏السلام شده بود (95) و او به بهانه بيمارى از رفتن به نزد عبيدالله بن زياد نيز خوددارى مى‏كرد.

ابن زياد، محمد به اشعث (96) و اسما بن خارجه - و به روايتى عمرو بن حجاج زبيدى(97) - را نزد خود خواند و از علت نيامدن هانى به قصر دارالاماره سؤال كرد، آنها گفتند كه او بيمار است، عبيدالله گفت: ولى به من خبر رسيده است كه او بهبودى پيدا كرده و در خانه‏اش مى‏نشيند، شما به ملاقات او برويد و به او خاطر نشان سازيد تا وظيفه خود را در قبال ما به انجام برساند و به ديدار ما به دارالاماره بيايد (98).


دستگيرى هانى بن عروه
آنان به ديدار هانى رفتند در حالى كه او به هنگام شامگاه در جلوى خانه‏اش نشسته بود، به او گفتند: چرا از ملاقات با امير خوددارى مى‏كنى در حالى كه او هميشه به ياد توست و به ما مى‏گفت: بيمارى نمى گذارد كه من به نزد عبيدالله بيايم.

گفتند: به عبيدالله خبر رسيده است كه هر شامگاه در جلوى خانه ات مى‏نشينى و تأخير در ملاقات با امير، خشم او را در پى خواهد داشت و اين بى حرمتى را بر نمى تابد! از تو مى‏خواهيم كه بر مركبت سوار شده و به همراه ما به ملاقات امير بشتابى.

هانى كه ديگر نمى توانست بهانه‏اى بياورد، لباس پوشيده بر مركب خود سوار شد و به همراه آنان به طرف قصر دارالاماره حركت كرد، در نزديكيهاى قصر احساس كرد كه توطئه‏اى در كار است لذا به حسان بن اسما بن خارجه گفت كه: اى پسر برادرم! من از اين مرد (عبيدالله بن زياد) هراس دارم، تو چه فكر مى‏كنى ؟ گفت: اى عمو! بخدا سوگند كه من بر جان تو بيمناك نيستم و خود موجبات بدگمانى او را نسبت به خود فراهم مساز؛ و حسان نمى دانست كه عبيدالله به چه منظورى هانى بن عروه را به نزد خود فراخوانده است.

بهر حال هانى بر عبيدالله بن زياد وارد شد، چون چشم ابن زياد بر او افتاد، زير لب زمزمه كرد كه: قربانى به پاى خود به قربانگاه آمده است! (99) چون هانى نزديك ابن زياد رسيد ديد كه شريح قاضى در كنار او نشسته است، عبيدالله رو به شريح كرد و اين شعر را قرائت كرد كه:


اريد حباءه و يريد قتلى عديرك من خليل من مراد (100)
و بعد هانى را مورد لطف و مجبت خود قرار داد.

هانى گفت: اى امير! مگر چه پيش آمده است كه اينگونه سخن مى‏گوئى ؟!

عبيدالله گفت: اين چه آشوبى است كه در خانه خود براى يزيد و مسلمانان بر پا كرده‏اى ؟ مسلم بن عقيل را در خانه ات جا داده‏اى و در خانه‏هاى اطراف براى او اسلحه و نيروى نظامى فراهم آورده‏اى و گمان مى‏كنى كه اين امور از نظر تيزبين من و جاسوسان حكومتى مخفى مى‏ماند ؟!

هانى گفته‏هاى عبيدالله را انكار كرد و گفت: مسلم در خانه من نيست.

چون گفتگوى عبيدالله با هانى به درازا كشيد و حالت مشاجره به خود گرفت، دستور داد معقل - كه جاسوس حكومتى بود - را احضار كنند.

هنگامى كه معقل در آنجا حضور يافت، عبيدالله پرسيد كه: او را مى‏شناسى ؟

هانى كه از ديدن معقل به سختى تكان خورده بود گفت: آرى! و همانجا بود كه به اشتباه خود و دوستانش پى برد و دانست كه او براى عبيدالله جاسوسى مى‏كرده است.

پس از لحظاتى سكوت، به ابن زياد گفت:حرف مرا باور كن، بخدا سوگند كه قصد گفتن دروغ ندارم، من او را به خانه‏ام دعوت نكرده‏ام و از مأموريت او اطلاعى نداشتم، او به من مراجعه كرد و خواسته در خانه من سكونت كند و من شرم كردم كه ميهمان را از خانه خود برانم و كار به اينجا كشيده كه به تو گزارش كرده‏اند، اگر مايل باشى كه تو پيمان مى‏بندم و گروگانى نزد تو مى‏سپارم كه به خانه باز گردم و او را از سراى خويش بيرون كنم تا به هر نقطه‏اى را كه مى‏خواهد، برود.

عبيدالله گفت: بخدا سوگند كه تو از من جدا نخواهى شد تا اينكه او را در نزد من حاضر كنى.

هانى گفت: بخدا سوگند كه تن به چنين كارى نخواهم داد، تو از من مى‏خواهى كه ميهمان خود را به دست تو بسپارم تا فرمان به قتل او دهى ؟!

عبيدالله بر سخن خود پا فشارى مى‏كرد، و هانى نيز پاسخ خود را تكرار مى‏كرد (101).

برخى نوشته‏اند كه هانى به عبيدالله گفت: بخدا سوگند حتى اگر مسلم اينك در جنگ من بود، او را به تو تسليم نمى كردم (102).

و بعضى نوشته‏اند كه هانى به درشتى در پاسخ عبيدالله گفت: تو با اهل بيت و خدم و حشم بسوى شام رهسپار شو! زيرا كسى به اين ديار آمده است كه از تو و يزيد به حكومت سزاوارتر است (103).


هانى و مسلم بن عمرو باهلى
و چون مشاجره ميان هانى و عبيدالله به درازا كشيد، مسلم به عمرو باهلى - كه از سرسپردگان حكومت اموى بود و يزيد او را از شام به كوفه نزد عبيدالله فرستاده بود - از عبيدالله خواست كه اجازه بدهد تا با هانى صحبت كرده و او را قانع كند تا مسلم را تسليم نمايد! عبيدالله اجازه داد و او با هانى در گوشه‏اى از قصر كه عبيدالله آنها را مى‏ديد و صداى آنان را هنگامى كه بلند مى‏شد بخوبى مى‏شنيد، به صحبت نشست.

او با وعده و وعيد مى‏خواست هانى را به همدستى با عبيدالله ترغيب كند و او را از خشم سلطان بر حذر دارد.

مسلم بن عمرو به هانى گفت: تو را بخدا سوگند بى جهت خود را به كشتن مده و بلا را بر خود و خاندان خود وامدار! اين مرد (مسلم بن عقيل) پسر عموى اينهاست، او را نمى كشند و آسيبى به او نمى رسانند! مسلم را به آنها تسليم كن و مطمئن باش كه اين كار براى تو ننگى به بار نخواهد آورد!

هانى مى‏دانست كه تسليم مسلم بن عقيل كار بسيار نكوهيده‏اى است و اگر عمال حكومتى بر مسلم دست پيدا كنند مسلما او را به قتل مى‏رسانند و اين مايه ننگ براى او و خاندان اوست كه به دست خود ميهمان خود را تسليم دشمن نمايد، لذا در پاسخ او گفت: بخدا سوگند كه براى من بزرگتر از اين ننگى نيست كه مسلم بن عقيل كه ميمهمان من است و فرستاده فرزند رسول خداست، به عبيدالله تسليم كنم در حالى كه من زنده‏ام و بازوى قوى و ياران فراوانى دارم. بخدا سوگند كه حتى اگر تنها بودم و ياورى هم نداشتم هرگز او را تسليم نمى كردم.

اين سخن، سخن آزادگان و رادمردانى است كه حيات خود را فداى ارزشهاى انسانى مى‏كنند و در برابر چيزى كه شرافت آنان را لكه دار مى‏كند، فروتنى روا نمى دارند (104)


ضرب و جرح هانى
برخى نوشته‏اند هنگامى كه هانى به عبيدالله گفت كه: صلاح تو در اين است كه خدم و حشم خود را بسوى شام گسيل دارى و تو در امانى كه به هر جا كه مى‏خواهى بروى، مهران - غلام عبيدالله - بانگ برداشت كه: واذلاه! اين چه خوارى است كه اين بنده (اشاره به هانى) تو را در قلمرو حكومتت، امان مى‏دهد؟!

عبيدالله بانگ برداشت كه: او را بگير!

مهران دو گيسوى هانى را گرفت و عبيدالله با عصائى كه در دست داشت به بينى و پيشانى و صورت هانى مى‏زد تا اينكه بينى او شكست و لباسش خون آلود شد و پوست و گوشت صورتش بر محاسنش فرو ريخت و از شدت ضربات وارده، عصا شكست.

هانى براى دفاع از خود دست به قبضه شميشير برد و آن را از نيام بيرون كشيد ولى او را گرفتند. عبيدالله به هانى گفت: مگر تو حرورى (105) هستى كه بر حكومت يزيد خروج مى‏كنى و دست به شمشير مى‏برى ؟! تو با اين كار خونت را حلال و كشتنت را مباح شمردى!

پس فرمان داد تا او را در محلى از قصر زندانى كردند.

اسماء بن خارجه كه از اين عمل عبيدالله به خشم آمده بود از جاى برخاست و گفت: اى پيمان شكن! او را رها كن! به ما گفتى كه او را به نزد تو آوريم و تو به جان او افتادى و اينك قصد كشتن او را كرده‏اى ؟!

عبيدالله فرمان داد تا او را نيز زدند.

محمد بن اشعث (يكى از همراهان اسماء) كه اوضاع را چنين ديد گفت: رأى امير را بپسنديم چه به سود ما باشد و چه به زيان ما! (106)


قيام قبيله مذحج
چون عمرو بن حجاج شايعه قتل هانى توسط عبيدالله را شنيد، با افراد قبيله مذحج به طرف قصر دارالاماره حركت كرد و قصر را به محاصره خود درآورد و فرياد زد: من عمرو بن حجاج هستم و اينها سواران قبيله مذحج و بزرگان آنهايند، آنها از خط اطاعت بيرون نرفته و از جماعت كناره نگرفته‏اند، به آنها خبر رسيده است كه بزرگ آنها كشته شده و اين كار براى آنها گران آمده است.

عبيدالله كه وضع را نابسامان ديد از شريح قاضى خواست تا هانى را ملاقات كند و افراد قبيله هانى را از زنده بودن او آگاه سازد.

چون شريح به ملاقات هانى رفت، هانى فرياد برآورد كه: اى خدا! اى مسلمانان! مگر افراد قبيله من مرده‏اند؟! افراد با ايمان كجايند؟ اهل بصيرت كجا رفته‏اند؟! و اين در حالى بود كه خون از محاسن سفيدش مى‏ريخت.

در اين اثناء صداى فريادى از بيرون به گوش هانى رسيد و گفت: گمان مى‏كنم كه اين فريادها از قبيله مذحج و پيروان منند، اگر ده نفر از آنان وارد قصر شوند، مرا نجات خواهند داد.

شريح پس از شنيدن اين سخنان بيرون رفت و خطاب به افراد قبيله مذحج گفت به فرمان امير به ملاقات هانى رفتم و او را زنده يافتم!

عمرو بن حجاج و يارانش بدون آنكه توضيح بيشترى از شريح قاضى بخواهند، گفتند: اينك كه هانى كشته نشده است، خداى را سپاس مى‏گوئيم! سپس اطراف قصر را خالى كرده و به محل خود باز گشتند (107).


خطبه ابن زياد
عبيدالله پس از دستگيرى هانى با جمعى از بزرگان كوفه و مأموران حكومتى به مسجد شهر رفت و به ايراد خطبه پرداخت و در ضمن سخنان خود گفت: اى مردم! از طاعت خدا و طاعت پيشوايان خود غافل نشويد و از اتفاق و اتحاد به اختلاف و جدائى روى نياوريد تا موجبات خوارى خود را فراهم نساخته و جان و مال خود را در معرض قتل و تاراج قرار ندهيد! و برادر شما كسى است كه به راستى با شما سخن گفته و از سرانجام كار آگاهتان ساخته است.

هنوز عبيدالله از منبر به زير نيامده بود كه شنيد گروهى فرياد مى‏زنند: مسلم بن عقيل آمد! مسلم بن عقيل آمد!

عبيدالله از بيم جان فورا مسجد را ترك گفته و وارد قصر حكومتى خود شد و دستور داد تا درهاى قصر را بستند.

عبدالله بن حازم مى‏گويد: من از طرف مسلم بن عقيل مأموريت داشتم تا در قصر عبيدالله بن پرس و جو پرداخته و در مورد هانى بن عروه تحقيق كنم كه بر سر او چه آمده است؟ و من اولين كسى بودم كه مسلم بن عقيل را از جريان كار آگاه ساختم و ديدم كه گروهى از زنان قبيله مراد فرياد مى‏زنند كه: يا عبرتاه! يا ثكلاه!

من بر مسلم به عقيل داخل شدم و او را از دستگيرى هانى آگاه ساختم و او به من دستور داد تا يارانش را كه در خانه‏هاى اطراف محل سكونت او گرد آمده بودند، فرا خوانم.

پس ياران مسلم كه تعدادشان حدود چهار هزار نفر بود با شعار «يا منصور امت» (108) اطراف او را گرفتند.


قيام مسلم و محاصره دارالاماره
مسلم بن عقيل براى روياروئى با عبيدالله، عبدالرحمن بن عزيز كندى را بعنوان فرمانده سوار نظام قبيله ربيعه، و مسلم بن عوسجه را بعنوان فرمانده پياده نظام قبيله مزجح و اسد انتخاب كرد، و سپس فرماندهي قبيله تميم و همدان را به ابوثمامه صائدى، و مسئوليت تجهيز و فرماندهى مردان مدينه را به عباس بن جعده جدلى سپرد، و خود با يارانش به طرف قصر دارالاماره حركت كرد و آن را به محاصره در آورد.

عبدالله بن حازم كه شاهد عينى ماجرا بوده است، سوگند ياد مى‏كند كه ديرى نگذشت مسجد و بازار شهر از جمعيت موج مى‏زد و عبيدالله كه از بيم جان به قصر دارالاماره پناه برده بود، تلاش مى‏كرد كه درهاى قصر به روى مسلم و يارانش باز نشود (109)

نقشه عبيدالله براى شكستن حلقه محاصره
هنگامى كه قصر دارالاماره به محاصره حضرت مسلم و يارانش در آمد سى نفر از شرطى‏ها(110) و بيست نفر از اشراف كوفه در كاخ عبيدالله بسر مى‏برند و از بالاى قصر آن جمعيت انبوه را تماشا مى‏كردند و مردم بسوى عبيدالله و يارانش سنگ پرتاب كرده و ابن زياد و پدرش را دشنام مى‏دادند (111)

عبيدالله كه براى شكستن حلقه محاصره تنها راه چاره را در به راه انداختن جنگ روانى مى‏ديد، جمعى از سرشناسان كوفه را مأمور كرد كه با مردم به صحبت پرداخته و آنان را از عاقبت كار بترسانند تا دست از يارى مسلم بن عقيل بردارند، اين افراد عبارت بودند از: كثير بن شهاب حارثى، قعقاع بن شور ذهلى، شبث بن ربعى تميمى، حجار بن ابجر، شمر بن ذى الجوشن ضبابى.

اين گروه پنج نفره از نزديك با ياران مسلم رابطه بر قرار كردند و با قيافه‏اى حق بجانب، آنان را از ادامه همكارى با مسلم بر حذر داشتند و در حالى كه خود را دلسوز آنها معرفى مى‏كردند بدروغ گفتند كه سپاهيان يزيد در راهند و در سركوب شما هيچ ترديدى به خود راه نخواهند داد، بيهوده جان و مال و ناموس خود را در معرض خظر قرار ندهيد؛ و به آنان خاطر نشان ساختند كه: عبيدالله سوگند ياد كرده است كه اگر تا فرا رسيدن شب دست از محاصره بر نداريد و به خانه هايتان بازنگرديد، سهميه شما و فرزندان شما را از بيت المال قطع كند و بيگناهان شما را به جاى گناهكارانتان و افراد غائب را به جاى افراد حاضر به سختى كيفر دهد تا در كوفه كسى از اهل معصيت باقى نماند مگر آنكه نتيجه اعمال خود را ديده باشد (112).


اظهار عجز اهالى كوفه
نيرنگ عبيدالله درشكستن حلقه محاصره مؤثر افتاد و اهالى كوفه كه خود را از كيفر عبيدالله در امانمى‏ديد با سخنان اين منافقان دست از يارى مسلم برداشتند و با خود گفتند كه: نبايد به استقبال خطر رفت و بهتر است كه تا دير نشده به خانه‏هاى خود بر گرديم تا مشيت الهى چه اقتضا كند (113)!


بر افراشتن پرچمهاى امان
عبيدالله براى سركوب اين قيام مردمى و نهضت خدايى، دست به نيرنگ ديگرى زد و به تنى چند از سر كرده‏هاى قوم (114) كه در قصر دارالاماره بسر مى‏بردند دستور داد تا براى فريب مردم و تنها گذاردن مسلم، پرچمهاى امان را به دست گرفته و مردم ساده دل را كه از كيفر عبيدالله بيمناك بودند، امان دهند، و او براى اينكه در قصر دارالاماره بى يار و ياور نماند باقى افراد را در نزد خود نگاه داشت (115).

كثير بن شهاب - كه از كارگردان حكومتى بود - تا بهنگام غروب با ياران مسلم سخن گفت و سرانجام موفق شد كه آنان را از ادامه مبارزه باز دارد و آنان را از اطراف مسلم بن عقيل پراكنده سازد.

تأثير نيرنگهاى عبيدالله براى از هم پاشيدن اين نيروى عظيم مقاومت مردمى بحدى بود كه مادر به سراغ فرزند يا برادرش مى‏آمد و دست او را مى‏گرفت و مى‏گفت كه: فردا سپاهيان يزيد از شام به كوفه مى‏رسند و اين گروه را در آتش خشم خود خواهند سوخت، به خانه ات برگرد! و هر كس هر كه را مى‏شناخت از ميان جمعيت بيرون مى‏برد و او را به خيال خود از خطر حتمى نجات مى‏داد بطورى كه هنوز سياهى شب كوفه را فرا نگرفته بود كه آن جمعيت انبوه متفرق شدند و مسلم بن عقيل را تنها گذاشتند! (116)

و بالاخره عبيدالله با پنجاه نفر از اشراف كوفه و يارانش كه از بيم جان به قصر دارالاماره پناه بودند موفق شدند در ظرف چند ساعت چهار هزار مرد مبارزى را كه به رهبرى مسلم بن عقيل عليه حكومت يزيد قيام كرده بودند به خانه هايشان برگردانند!! و بجز سيصد نفر از آن جمعيت انبوه، همه را بفريبند!!

احنف بن قيس در مورد اهل كوفه گفته است: شما مردان كوفه، در حكم زنى هستيد كه هر روز شويى طلب مى‏كند! (117)


دستگيرى مردم
كثير بن شهاب پس از فريفتن مردم، از طرف عبيدالله مأموريت پيدا كرد كه هر كس از طرفداران مسلم را كه مى‏بيند دستگير كرده و راهى زندان نمايد، و بخوبى از عهده اين مأموريت بر آمد (118)

در اين رابطه اهل تاريخ مى‏نويسند: عبيدالله تمام ياران امير المؤمنين على عليه‏السلام را كه در كوفه بودند و براى حسين عليه السلام نامه نوشته بودند، دستگير و زندانى كرد.

در ميان اين بزرگان با شخصيتهائى مثل سليمان بن صرد خزاعى، ابراهيم بن مالك اشتر، ابن صفوان، يحيى بن عوف، صعصعة بن صوحان عبدى بر مى‏خورديم، و اينها تا پس از مرگ يزيد در زندان بودند تا اينكه به دست مردم آراد و قيام خونخواهانه خود را آغاز كردند (119).


آغاز غربت و سرگردانى مسلم
هنگام شب فقط سى  نفر از آن جمعيت انبوه به مسلم بن عقيل وفادار مانده بودند و بقيه يا فريب خوردند و به خانه‏اى خود رفته و يا دستگير بودند.

مسلم، نماز مغرب را بجاى آورد و سپس بسوى منطقه‏اى كه قبيله كنده در آنجا سكونت داشتند حركت كرد، هنوز به آنجا نرسيده بود كه فقط كوچه‏هاى كوفه حركت مى‏كرد و نمى دانست در كدام خانه را بزند (120).

در همين هنگام صداى مردى در آن تاريكى شب توجه مسلم را بخود جلب كرد كه به او مى‏گفت: مولاى من! در اين شب، آهنگ كجا دارى ؟ و به كجا مى‏روى ؟! او سعيد بن احنف بود.

مسلم فرمود: مى‏خواهم به جايى امن و مطمئن بروم تا بلكه ثنى چند از يارانم را كه با من بيعت كرده بودند بيايم و به مبارزه بپردازم.

سعيد ابن احنف كه از عمق فاجعه خبر داشت با حالت اندوهبارى در زير لب زمزمه كرد كه: حاشا و كلا:! دروازه‏هاى شهر را بستند و جاسوسان را در اطراف شهر گماشته‏اند تا تو را بيابند و كار را يسكره‏كنند، بيا با من باش تا تو را به خانه محمد بن كثر ببرم كه محلى است امن و مسلما تورا پناه خواهد داد.

مسلم بن دنبال او به را افتاد تا به در خانه ابن كثير رسيدند، محمد بن كثير كه فرستاده امام عليه‏السلام را بر در خانه خود ديد، بر پاى مسلم بوسه‏ها داد و خدا را بر اين موهبت سپاسها گفت و او را در گوشه‏اى از خانه خود كه از نظرها بدور بود، جاى داد.

گرفتارى محمد بن كثير (121)

جاسوسان عبيدالله كه مسلم را سايه وار تعقيب مى‏كردند، ابن زياد را از جريان امر باخبر كردند و ابن زياد به پسر خود - خالد - مأموريت داد تا شبانه با گروهى از لشكريان، خانه محمد بن كثير را به محاصره در آورد و مسلم و محمد بن كثير را دستگير كرده به دارالاماره بفرستد، ولى هنگامى كه خالد خانه محمد بن كثير را بازرسى كرد و مسلم بن عقيل را در آن خانه نيافت، محمد بن كثير و پسرش را دستگير كرد و به دارالاماره برد.

وقتى كه سليمان بن صرد خزاعى و ابن ابى عبيده ثقفى و ورقاء بن عازب از دستگيرى محمد بن كثير و فرزندش باخبر شدند، با يكديگر قرار گذاشتند تا سپاهى را فراهم كرده و بر ابن زياد حمله كنند و محمد بن كثير و پسرش را از چنگ او نجات دهند و سپس از كوفه بيرون رفته و به امام عليه‏السلام بپيوندند.

چون صبح شد، ابن زياد دستور داد تا محمد بن كثير و پسرش را حاضر كنند و پس از دشنام و ارعاب از محمدبن كثير خواست تا او را از مخفيگاه مسلم آگاه سازد و او را تسليم نمايد، و هنگامى كه با خوددارى او روبرو شد، دواتى را كه در پيش رو داشت به طرف محمد بن كثير پرتاب كرد و پيشانى او را شكست، محمد بن كثير دست به قبضه شمشير زد تا از خود دفاع كند كه اشراف كوفه اطراف او را گرفتند و در ميان او و عبيدالله بن زياد قرار گرفتند، در اين هنگام معقل - جاسوس ابن زياد - به محمد بن كثير حمله كرد و محمد با شمشيرى كه در دست داشت او را از پاى در آورد.

عبيدالله كه اوضاع را بدين منوال ديد به غلامانش دستور داد تا به محمد بن كثير حمله كنند، محمد بن كثير كه خود را براى دفاع آماده مى‏كرد، پايش به مانعى برخورد كرد و بر زمين غلطيد و غلامان اين زياد ناجوانمردانه او را به شهادت رسانيدند، سپس به فرزندش كه جوانى دلاور بود حمله كردندن و او را نيز شهيد كردند.

چون اين خبر به مسلم رسيد، خانه محمد بن كثير را ترك گفت (122).



--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره قصص: 22.

2- ارشاد شيخ مفيد 2/35.

3- ينصب حبالة الدّين لاصطفاء الدّنيا».

4- حياة الامام الحسين 2/310.

5- مقتل الحسين مقرّم 140.
6- سليمان بن رزين از مواليان امام حسين عليه‏السلام است كه حضرت او را بسوى رؤساى اخماس بصره فرستاد و منذر بن جارود يكى از آنهاست كه فرستادة امام را به گمان اينكه دسيسه عبيدالله است به نزد عبيدالله برد، پس عبيدالله دستور داد او را بقتل رساندند و بر منبر رفت و مردم را تهديد كرد و عازم كوفه گرديد تا حسين بر او سبقت نگيرد. ( ابصار العين 53 ).
7- (تاريخ طبرى 6/200، حياة الامام الحسين 2/322).

8- او منذربن جارود عبدى است، پدرش از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى‏باشد. حضرت على عليه‏السلام او را بر بعضى از نواحى امارت داد و او در آنجا به گونه‏اى عمل كرد كه امام عليه‏السلام نامه‏اى در مذمت او نوشت و پدرش جارود را مدح نمود. منذر را اهل رجال تضعيف نموده‏اند. (تنقيح المقال 3/248).
9- فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون ) (سوره روم: 60). 2. سير اعلام النبلاء /200. 1. ظاهرا مراد از صخر بن قيس همان احنف بن قيس است، زيرا احنف دو نام ديگرى نيز دارد:صخر و ضحاك. او در جنگ جمل شركت نكرد. (الكنى و الالقاب 2/12).

10- نفس المهموم87.

11- آمنك الله من الخوف و اعزك و ارواك يو العطش الاكبر».
12- الملهوف 17؛ مقتل الحسين مقرم 141.

13- در مصدر همانگونه كه در متن آمده است يزيد بن نبيط ضبط شده است، ولكن در ديگر مصادر از جمله ابصار العين 110 يزيد بن ثبيط آمده است، و ابن اثير در كامل 4/21 يزيد بن بنيط ثبت كرده است.

14- ما مقانى در رجال، نام پدرش را منقذ و يا سعيد ذكر كرده است و مى‏گويد:«ماريه بنت منقذ أو سعيد العبدية»، شيعه امامى بوده و زنى متقيه و پرهيزكار و خانه او مركز اجتماعات شيعه و گفتگوهاى آنان بوده است. (تنقيح المقال 3/83). همچنين در كتاب كامل ابن اثير 4/21 اشاره شده است كه اين زن از قبيله عبدالقيس بوده و از پيروان راستين امام عليه السلام بشمار مى‏رفت.

15- كامل ابن اثير 4/21.

16- حياة الامام الحسين 2/328.
17- سوره يونس : 58.

18- نفس المهموم )2 به نقل از طبرى.
19- سليمان بن صرد از بزرگان شيعه در كوفه و از فرماندهان نهضت تو ابين بود كه در «عين الورده» شهيد گشت، شيخ طوسى در رجال خود او را از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشمار آورده، و شهادت او در سال 65 رخ داده است (تنقيح المقال 2/63).

20- عبدالله بن مسمع همدانى سبعى از مبارزان بنام نهضت توابين بوده است. (ابصار العين 14).

21- 3. عبدالله بن وال از اشراف كوفه و از جمله فقهاء و عباد بوده است، او از توابين بوده است كه در «عين الورده» با سليمان بن صرد به شهادت رسيد. (نفس المهموم 569).

22- قيس بن مسهر صيداوى از ياران امام حسين و از شهداى بنام كربلاست كه در همين كتاب از ماجراى شهادتش باخبر خواهيد شد.

23- عبدالرحمن در روز دوازدهم ماه رمضان همراه با پنجاه و سه نامه از اهالى كوفه در مكه خدمت امام رسيد و از شهداي كربلاست (ابصار العين 77).

24- هانى بن هانى سبيعى از قبيله همدان كه فعالانه در نهضت توابين شركت داشته است. (ابصار العين 14).

25- سعيد بن عبدالله حنفى نيز از شهداى كربلاست.

26- نياز شديد اهالى كوفه به دعوت از اما هنگامى آشكار مى‏شود كه با در نظر گرفتن زمانى كه صرف نوشتن نامه شده و خطراتى كه طبعا در كمين مخالفان حكومت اموى، خصوصا پيك‏هاى اعزامى بوده است، ظرف پنج روز به شهادت تاريخ تعداد دوازده هزار نامه براى امام (ع) ارسال گردد كه در همه اين نامه‏ها بر بيزارى مردم از حكومت اموى و عدم بيعت اهالى كوفه با يزيد و دعوت از امام براى رفتن به كوفه تأكيد شده است كه ظاهرا حجت را بر امام عليه‏السلام تمام كرده باشند.

27- ابصار العين 4.

28- ارشاد شيخ مفيد 2/37.

29- تاريخ يعقوبى 2/241.

30- الملهوف 15.

31- فلعمرى ما الامام الا الحاكم بالكتاب القائم بالقسط الدائن بدين الحق الحابس نفسه عى ذات الله و السلام».
32- ارشاد شيخ مفيد 2/38؛ تاريخ طبرى 6/198.

33- ابن قتيبه مادر او را «نبطيه» ذكر كرده، و «نبط» گروهى بودند كه در اواسط بلاد عرب در كنار جبل «آجا» و «سلمى» كه قبيله طى نيز در آنجا سكونت داشتند، زندگى مى‏كردند، سپس به سرزمين عراق روى آوردند و در آنجا اقامت گزيدند. نام مادر حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه را ابوالفرج «علية» ذكر كرده است. (الشهيد مسليم بن عقيل مقرم 42).

34- الملهوف 31.

35- مقتل الحسين مقرم 145 به نقل از مقتل الحسين خوارزمى 1/196.

36- ارشاد شيخ مفيد 2/39؛ مقتل الحسين مقرم 146.

37- آنچه در متن آورديم يعنى «بطن الخبيت» بر اساس نقل ابن اثير است ؛ و بعضى آن را «بطن الخبت» و يا «مضيق الخبت» ذكر كرده‏اند چنانچه در ارشاد 2/40 آمده است.

38- كامل ابن اثير 4/21.

39- مرد هاشمى بعد از ائمه اهل بيت است، چنانچه بلاذرى او را شجاعترين بنى عقيل دانسته است. بنابر اين بايد اين نامه را جعلى دانست كه خواسته‏اند با انتساب ترس به حضرت مسلم، شخصيت اين بزرگ مرد را كه از مفاخر امت اسلامى بشمار مى‏رود پايين بياورند. (حياة الامام الحسين 2/343).

40- ارشاد شيخ مفيد 2/40.

41- مروج الذهب 3/45.

42- تاريخ طبرى 6/199.

43- مقتل الحسين مقرم 147.

44- حياة الامام الحسين 2/345.

45- الملهوف 16.

46- جمعى از مورخين تعداد بيعت كنندگان بامسلم را هجده هزار نفر نوشته‏اند (ارشاد شيخ مفيد 2/41) و گروهى ديگر تعداد اين افراد را بيست و پنجهزار نفر ذكر كرده‏اند (نفس المهموم 95).

برخى از تعداد بيست و هشتهزار نفر سخن به ميان آورده‏اند، گروهى از آمار سى هزار ياد كرده‏اند (حياة الامام الحسين 2/347 به نقل از تاريخ ابى الفداء و دائرة المعارف وجدى).

و در حديثى ديگر اين تعداد را بالغ بر چهل هزار نفر نوشته‏اند (حياة الامام الحسين 2/347 به نقل از شرح شافيه ابى فراس).

47- ترجمه عابس ابن شبيب كه از شهداى كربلاست تحت عنوان شهدا مذكور خواهد شد.

48- نفس المهموم 83.

49- حياة الامام الحسين 2/345.

50- بحار الانوار 44/336؛ البداية و النهاية 8/163.

51- مثير الاحزان 32.

52- كامل ابن اثير 4/22.

53- ارشاد شيخ مفيد 2/41.

54- سرجون بن منصور از نصاراى شام بود كه معاويه او را در تقويت و مصلحت حكومت خود بكار گرفته بود و پدرش منصور از طرف هر قل قبل از فتح شام مسئوليت بيت المال را بر عهده داشت، پسر سرجون نيز در دولت اموى داراى پست و مقامى بود با اينكه عمر بن الخطاب دستور داده بود كه از استخدام افراد مسيحى خوددارى كنند مگر آنكه مسلمان شوند. (پاورقى مقتل الحسين مقرم 148).

55- مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبه، و قتيبه پدر مسلم عبدالله صاحب كتاب معروف «الامامة و السياسة» است. (نفس المهموم 87).

56- كامل ابن اثير 4/22.

55- مسلم بن عمرو باهلى قتيبه، و قتيبه پدر مسلم عبدالله صاحب كتاب معروف «الامامة و السياسة» است. (نفس المهموم 87).

56- كامل ابن اثير 4/22.

57- همين جمله، كينه قبلى يزيد نسبت به عبيدالله را آشكار مى‏كند.

58- رفعت و جاوزت السحاب و فوقه فما لك الا مرقب الشمس مقعد ».
59- مقتل الحسين مقرم 148.

60- حياة الامام الحسين 2/355.

61- كامل ابن اثير 4/23.

62- شريك بن اعور از خواص اصحاب امير المؤمنين عليه‏السلام و در جنگ جمل و صفين در خدمت آن حضرت بوده است. ابوالفرج گفته است كه عبيدالله بن زياد او را گرامى مى‏دانست. شريك در تشيع بسيار شديد و محكم بود. صاحب مناقب او را همدانى دانسته و ديگر مورخين او را حارثى گفته‏اند. (تنقيح المقال 2/84 به اختصار).

شريك در پيروى از على عليه‏السلام ثابت قدم بود و در جنگ صفين همراه با عمار شمشير مى‏زد و سخنانش با معاويه در كتب تاريخ ثبت است. (نفس المهوم 96).

نوشته‏اند كه: به جهت شخصيت و شرافتى كه شريك بن اعور داشت، عبيدالله بن زياد از طرف معاويه او را به حكومت كرمان گماشته بود و او با هانى بن عروه دوستى و مصاحبت داشت. (مقتل الحسين مقرم 152).

63- مقتل الحسين مقرم 149.

64- مثير الاحزان 30.

65- بحار الانوار 44/340.

66- قصر دار الاماره كوفه از بناهاى قديمى اسلامى است كه توسط سعد بن ابى و قاص بنا گرديده است.

67- ارشاد شيخ مفيد 2/44.

68- اعلام الورى 222.

69- سوره انعام:164.

70- الفتوح 5/67.

71- مثير الاحزان 30.

72- عرفاء» جمع عريف و به كسى گفته مى‏شود كه مسئوليت گزارش امور مردم و قبيله را به سلطان دارد. (مجمع البحرين - عرف).

73- زاره» موضعى است در عمان، و تبعيدگاه مرقع بن ثمامه اسدى بود. مرقع در كربلا با امام حسين عليه‏السلام بود و چون تيرهاى او تمام شد با شمشير جنگ مى‏كرد، بعضى از افراد قبيله او كه در لشكر عمر بن سعد بودند او را امان دادند، و او بسوى آنان رفت، عمر بن سعد چون اسرا را به كوفه آورد و خبر مرقع بن ثمامه را به عبيدالله داد، عبيدالله او را به «زاره» تبعيد نمود.
74- كامل ابن اثير 4/24؛ ارشاد شيخ مفيد 2/45.

75- هانى بن عروه مذ حجى، مردى بود كه در تشيع گامى استوار داشت و از قراء بنام و اشراف كوفه بشمار ميرفت و رهبرى تعداد زيادى از مردم را بر عهده داشت، هنگامى كه سوار مى‏شد چهار هزار نفر سوار و هشتهزار نفر پياده همراه او بودند و چون هم پيمانان خود را از قبيله كنده فرا مى‏خواند سى هزار نفر گرد او جمع مى‏شدند. او از خواص اصحاب امير المؤمنين عليه السلام بشمار ميرفت و در جنگ جمل و صفين و نهروان ملازم ركاب آن حضرت بود و محضر رسول خدا را درك كرده بود و از صحابه آن حضرت نيز بشمار ميرفت و از عمر او در روزى كه به دست عبيدالله بن زياد به شهادت رسيد، نود سال مى‏گذشت. (مقتل الحسين مقرم 151).
76- بحار الانوار 44/341.

77- الملهوف 19.

78- مناقب ابن شهر آشوب 4/91.

79- مقاتل الطالبين 97.

80- نفس المهموم 96.

81- كامل ابن اثير 4/26.

83- مقتل الحسين مقرم 152.

84- نفس المهموم 97.

85- ان الايمان قيد الفتك فلا يقتلك مؤمن». و در كامل ابن اثير 4/27 آمده است كه: «فلا يقتك مؤمن بمؤمن».

86- مقاتل الطالبين 99.

87- مثير الاحزان 32.

88- قبر زياد بن ابيه - پدر عبيدالله - در «ثويه» بوده و آنجا مكانى است نزديك كوفه، و مغيره و ابو موسى اشعرى در همانجا دفن شده‏اند، و گفته شده است كه اين مكان زندان نعمان بوده است (مراصد الاطلاع 1/302).

89- كامل ابن اثير 4/27.

90- ولى چنانچه خواهد آمد عبدالله بن يقطر نامه از امام عليه‏السلام براى مردم كوفه مى‏آورد كه دستگير و كشته شد.

91- مناقب ابن شهر آشوب 4/93.

92- ابن نما نقل كرده است كه عبيدالله به معقل گفت: خود را بعنوان مردى از اهل حمص معرفى كن و بگو كه براى بيعت و بخشيدن مال آمده‏ام. (مثير الاحزان 32).

93- او مسلم بن عوسجه بن سعد بن ثعلبه، از اصحاب رسول خداست. محمد بن سعد در «طبقات» آورده است كه او مردى شجاع و از نامداران در جنگها و فتوحات بوده است، و او مردى عابد و قارى قرآن و متنسك بوده و در كربلا با امام حسين عليه‏السلام به شهادت رسيد. (تنقيح المقال 3/214).
94- مقتل الحسين مقرم 153.

95- حياة الامام الحسين 2/271.

96- پدر او اشعث بن قيس از قبيله كنده مى‏باشد، ابوبكر خواهر خود ام فروة را به او تزويج كرد و امير المؤمنين على عليه‏السلام او را لعنت نمود. ابن ابى الحديد مى‏گويد: هر فسادى كه در خلافت امير المؤمنين رخ داد و هر اضطرابى بوجود آمد، اصل و ريشه آن اشعث بوده است. كلينى از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده است كه فرمود: اشعث بن قيس در خون امير المؤمنين شريك بود و دختر او جعده امام حسن عليه السلام را زهر داد و و محمد بن اشعث در خون امام حسين عليه‏السلام شريك بود. (الكنى و الالقاب 2/34).
97- او عمرو بن حجاج زبيدى رئيس قبيله «زبيد» و در ميان قبيله خود داراى شرف و عزتى بوده است و در جنگها نيز از او ياد مى‏شده است. (ابصار العين 19).

98- كامل ابن اثير 4/37.

99- اتتك بحائن رجلاه» .

100- من مى‏خواهم او را اكرام كنم و او قصد كشتن مرا دارد، به من بگون كه بهانه تو در اين بى لطفى نسبت به كسى كه دوست توست چيست ؟».

101- ارشاد شيخ مفيد 2/47.

102- مثير الاحزان 33.

103- مروج الذهب 3/7.

104- حياة الامام الحسين 2/374، و در آن مسلم بن عمر آمده است، ولكن در كتاب «الفتوح» كه از آن نقل شده و بيشتر مصادر مسلم بن عمرو درج شده است.

105- حروراء» به قصر و مد در اصل اسم قريه‏اى است در نزديكى كوفه، و اصطلاحا به خوارج گفته مى‏شود، چون اولين اجتماع آنها در اين مكان بوده است. (مجمع البحرين 3/263).

106- كامل ابن اثير 4/29.

107- ارشاد شيخ مفيد 2/50.

108- اين شعار براى ترغيب لشكريان به جنگ و غلبه بر دشمن استفاده مى‏شده و مژده پيروزى و نابودى دشمن را به همراه داشته است.

109- مقاتل الطالبيين 100.

110- شرطه: سپاه و لشكر را گويند. (المصباح المنير 309).

111- ارشاد شيخ مفيد 2/52.

112- حياة الامام الحسين 2/383.

113- الفتوح 5/87.

114- اين افراد عبارت بودند از: محمد بن اشعث، قعقاع، ذهلى، شبث بن ربعى تميمى، حجار بن ابجر سلمى و شمر بن ذى الجوشن عامرى، و بعضى از همين افراد ابتدا از بالاى قصر با مردم صحبت كرده و آنگاه به زير آمدند و پرچمهاى امان را در دست گرفتند.

115- بحار الانوار 44/349.

116- بحار الانوار 44/350.

117- مقتل الحسين مقرم 156.

118- ابصار العين 43.

119- تنقيح المقال 2/62.

120- مقاتل الطالبيين 102.

121- از داستان رفتن مسلم به خانه محمد بن كثير با راهنمائى سعيد بن احنف در كتب مورد اعتماد چيزى نيافتيم ولى مرحوم سپهر صاحب «ناسخ التواريخ» آن را نقل نموده، و براى اينكه كتاب از ذكر آن خالى نباشد، آن را بطور اختصار آورديم.

122- تلخيص از ناسخ التواريخ - حضرت سيد الشهداء 2/78.
.................................................................................
ادامه دارد...
پربازدیدترین آخرین اخبار