کد خبر:۱۰۷۰۴۶
سير تاريخي نهضت عاشورا(4)
ماجراي سفر مسلم به كوفه و شهادت او
روزى كه امام (ع) وارد مكه شد مصادف بود با شب جمعه سوم ماه شعبان و اين آيه را تلاوت مىكرد «و لمّا توجّه تلقاء مدين قال عسى ربّي ان يهديني سواء السّبيل»امام (ع) در مكه اقامت گزيد و مردم به خدمت آن حضرت مىرسيدند و كسانى كه براى عمره در مكه بسر مىبردند نيز به خدمت امام شرفياب مىشدند.
گروه انديشه: روزى كه امام (ع) وارد مكه شد مصادف بود با شب جمعه سوم ماه شعبان و اين آيه را تلاوت مىكرد «و لمّا توجّه تلقاء مدين قال عسى ربّي ان يهديني سواء السّبيل»امام (ع) در مكه اقامت گزيد و مردم به خدمت آن حضرت مىرسيدند و كسانى كه براى عمره در مكه بسر مىبردند نيز به خدمت امام شرفياب مىشدند.
ورود به مكه
روزى كه امام (ع) وارد مكه شد مصادف بود با شب جمعه سوم ماه شعبان و اين آيه را تلاوت مىكرد «و لمّا توجّه تلقاء مدين قال عسى ربّي ان يهديني سواء السّبيل»(1).
امام (ع) در مكه اقامت گزيد و مردم به خدمت آن حضرت مىرسيدند و كسانى كه براى عمره در مكه بسر مىبردند نيز به خدمت امام شرفياب مىشدند، و عبداللَّه بن زبير هم كه در جوار كعبه اقامت گزيده و سرگرم نماز و طواف بود! هر روز و يا دو روز يك بار به زيارت آن حضرت نائل مىآمد و در اضطراب بسر مىبرد زيرا او بخوبى مىدانست كه اهل حجاز مادامى كه امام حسين (ع) در مكه باشد، با او بيعت نخواهند كرد زيرا امام (ع) داراى موقعيّت خاص اجتماعى بود و مردم بيشتر از او اطاعت مىكردند.(2)
و هدف از تظاهر عبداللَّه بن زبير به عبادت، به دام انداختن افراد بود، و حضرت اميرالمؤمنين(ع) درباره او فرموده بود كه: «به نام دين دام مىگستراند تا دنيا را بدست آورد»(3) ، و بدون ترديد عبداللَّه بن زبير در مبارزه با حكومت اموى هدفش الهى نبود بلكه در انديشه بدست آوردن قدرت و زمامدارى بسر مىبرد، و اين حقيقت را عبداللَّه بن عمر نيز هنگامى روشن كرد كه همسرش اصرار داشت تا با عبداللَّه بن زبير بيعت كند و براى او از تقوى و طاعت ابن زبير سخن مىگفت، و او در پاسخ همسرش گفت: آيا مركبهايى را كه معاويه در جريان حج بر آنها سوار بود مشاهده نكردى؟ من بر اين باورم كه ابن زبير هدفى جز دستيابى به آن شكوه و جلال ندارد و عبادت و طاعت خدا را در اين مسير بكار گرفته است.(4)
زيارت قبر حضرت خديجه
امام (ع) در مكه به زيارت قبر جدّه خود حضرت خديجه (س) رفت و در آنجا نماز گزارد و با خداوند خود مناجات كرد.(5)
نامه به اهل بصره
امام عليه اسلام از مكه نامهاى به هر يك از بزرگان بصره نوشت كه از نظر مضمون تفاوتى با يكديگر نداشتند، افرادى كه نامه امام را توسط سليمان ( 4 ) - غلام حضرت - دريافت كردند عبارت بودند از: مالك بن مسمع بكرى، احنف بن قيس، منذربن جارود، مسعود بن عمر، قيس بن هيثم عمرو بن عبيد بن معمر. در اين نامه آمده بود: (6)
« بدرستى كه خداى متعال، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از ميان مردم برگزيد و او را به تاج نبوت تكريم فرمود و به رسالت اختيار كرد، او زمانى دعوت حق را لبيك گفت و به ديار ابديت شتافت كه وظيفه خود را در ابلاغ رسالت الهى و هدايت جامعه انجام داده بود، و ما اهل بيت پيامبر و جانشينان و وارثان اوئيم و با اينكه سزوارترين مردم براى خلافت و امامت بوديم، اين حق را از ما گرفتند، و چون ما اختلاف را دوست نداشتيم و صلاح امت اسلامى را - آن روز - در سكوت خود ديديم، اينك كه سنت پيامبر اكرم بدست فراموشى سپرده شده و بدعتها يكى پس از ديگرى ظاهر گرديد، من فرستاده خود را همراه اين نامه بسوى شما فرستادم و شما را به كتاب خدا و سنت رسول اكرم دعوت مىكنم، اگر به دعوت من لبيك گوييد، شما را به راه سعادت رهنمون خواهم شد»(7) واكنش منذرين جارود (8)
منذربن جارود عبدى، سليمان فرستاده امام عليهالسلام را همراه نامه نزد ابن زياد برد و عبيدالله شب همان روزى كه عازم كوفه بود سليمان را دار آويخت و بعد رهسپار كوفه شد تا زودتر از امام به كوفه وارد شده باشد. نوشتهاند كه: «بحريه» دختر منذربن جارود كه همسر عبيدالله بن زياد بود، فكر مىكرد كه اين نقشه توسط عبيدالله بن زياد طراحى شده و سليمان را قاصد دروغين امام حسين عليه اسلام تشخيص داد لذا براى در امان بودن از نيرنگ عبيدالله، سليمان را به نزد او فرستاد!
جواب احنف بن قيس
احنف بن قيس در جواب امام نوشت: «شكيبايى را پيشه كن كه وعده خدا حق است و خود را به دست كسانى كه ايمان ندارند، خوار و خفيف مگردان!». (9)
عكس العمل يزيد بن مسعود
او قبيله بنى تميم و بنى حنظله و بنى سعد را گرد آورد و به آنان گفت: اى بنى تميم! ميزان و منزلت و موقعيت من نزد شما چيست ؟
گفتند: تو ستون فقرات مائى و از نظر شرافت و منزلت برتر از همه ما.
يزيد بن مسعود گفت:من شمار ابه جهت كارى فراخواندهام تا در باره آن با شما مشورت كرده و ار شما كمك بگيرم.
گفتند: بگو تا بشنويم و فرمان بريم.
گفت: معاويه مرد و درهاى ظلم و گناه شكست و پايههاى ستم متزلزل گرديد، او براى فرزندش يزيد بيعت گرفت و گمان مىكرد كه پايههاى خلافت را محكم ساخته است در حالى كه آن تلاش بيهوده و آن مشورتها به زيان او تمام شد، و يزيد فرزند او كه آشكارا شراب مىنوشد و از هيچ كار زشتى روى گردان نيست بعد از او مدعى خلافت بر مسلمين است و خود را امير آنها مىداند بدون آنكه مردم از اين امر راضى و خشنود باشند، او مردى سبك عقل و كم مايه است به گونهاى كه از حق چيزى نمى داند، بخدا سوگند كه جهاد و مبارزه با او در راه دين از جهاد با مشركين افضل است، و اين حسين بن على است كه فرزند رسول خدا و داراى اصالت و شرافت و نظر صائب و فضلى است كه در وصف نمى گنجد و دانش بى پايانى است و سزاوارتر از او به امر خلافت وجود ندارد زيرا كه سابقه درخشان و مبارزههاى چشمگير و پيوندى كه با رسول خدا دارد و عطوفت و مهربانى و بزرگواريش زبانزد خاص و عام است، و با اين نامهاى كه فرستاه است حجت را بر شما تمام كرده است، از نور حق روى مگردانيد كه در ظلمت گرفتار آمده و در گردات باطل غرق خواهيد شد، شما در جنگ جمل بوسيله صخر بن قيس از حق جدا شديد و راه باطل را پيموديد، آن لكه ننگ را امروز با دفاع و يارى و حمايت از فرزند رسول خدا از دامان خود بشوييد، بخدا سوگند هر كدام از شما كه از يارى او سرباز زند و در يارى او كوتاهى كند خداى متعال ذلت و خوارى را در فرزندان او و كاستى را در قبيله او به ارث خواهد گذاشت، اينك من لباس جنگ در بر كرده و آماه دفاع از حريم اويم، بدانيد كه سرانجام خواهيم مرد اگر چه امروز كشته نشويم، از ميدان جنگ نگريزيد كه مرگ به دنبال شماست، بخود آييد و به نيكى پاسخ گوييد، خدا شما را بيامرزد.
بنى حنظله گفتند: اى ابا خالد! ما تيرهاى تيركش توايم و از سواران قبيله تو بشمار مىرويم، اگر با ما تير رها كنى به نشان خواهد خورد و اگر با ما به ميدان مبارزه گام نهى پيروز خواهى شد، در هر نشيبى همراه توايم و در دشواريها همركاب تو، ما تو را با شمشيرهاى خود يارى مىكنيم و بدنهاى خود را سپر تو خواهيم كرد در هر زمانى كه بخواهى.
پس از آنها قبيله بنو عامر لب به سخن گشودند و گفتند: اى ابا خالد! ما فرزندان پدر تو و هم پيمانان توايم، از خشم تو در خروشيم، و اگر قصد كوچ كنى هرگز توقف نمى كنيم، اختيار ما به دست توست، هر زمان كه اراده كنى ما رابخوان.
سپس قبيله بنى سعد به او گفتند: اى ابا خالد! بدترين چيزها در پيش ما مخالفت با تو و بيرون شدن از حلقه فرمان توست، صخر بن قيس ما را در روز جنگ جمل به ترك پيكار فرمان داد و ما اطاعت كرديم و عاقبت كار ما نيكو شد و عزت در قبيله ما باقى ماند، به ما مهلت ده تا در اين باره مشورت كينم!
يزد بن مسعود خطاب به آنان گفت: اگر از مبارزه با بنى اميه دست بكشيد، خداوند شمشير انتقام را از قبيله شما بر نخواهد داشت و هميشه جنگ و خونريزى در ميان شما خواهد بود. (10)
پاسخ يزيد بن مسعود به امام عليهالسلام
يزيد بن مسعود طى نامهاى به امام حسين عليهالسلام نوشت: نامه شما به من رسيد و به آنچه مرا خواندهاى آگاه شدم كه رستگارى خود را در يارى تو مىبينم و طاعت حق را در اطاعت از تو، بدرستى كه خدا هرگز زمين را از رهبرى كه مردم را به راه خير بخواند و راهنمايى كه راه نجات را به مردم نشان دهد، خالى نمى گذارد، شما حجت خدا بر خلقيد و امانت اوئيد در روى زمين و شما بمنزله شاخههاى سرسبز درخت رسالتيد، قدم بر چشم ما بگذار و با ما باش كه قبيله بنى تميم در اطاعت از تو و اجراى فرامين تو آماده است و سر تسليم به درگاه تو مىسايد، و قبيله بنى سعد نيز به دعوت تو پاسخ مثبت داد، و من با پيام تو چون باران صبحگاهى غبار كدورت را از دلها بردم و تاريكى جهالتشان را به لطف بارقه عنايت تو روشن كردم.
چون نامه او به امام عليهالسلام رسيد در حق او دعا كرد و فرمود: خدا تو را از هراس در امان دارد و در روزى كه كامها در التهاب عطش مىسوزد (كنايه از روز قيامت) خداوند تو را سرافراز و سيراب گرداند. (11)
يزيد بن مسعود در حال عزيمت بود تا به قافله كربلا بپيوندد كه خبر شهادت امام عليهالسلام و ياران وفادارش او را در آتش حسرت سوخت و شعله داغى در دل او و مردان قبيلهاش افروخت كه تا آخرين لحظات عمر، سر در گريبان ندامت بخاطر از دست دادن اين سعادت بزرگ كه شهادت را به دنبال داشت، افسوس مىخورند.(12)
يزيد بن نبيط (13)
چون پيام فراگير و سرنوشت ساز امام به بصره رسيد، يزيد بن نبيط بصرى از افراد سرشناسى بود كه به اين پيام امام پاسخ مثبت داد و براى آگاهى بيشتر از جريان امور به خانه ماريه بنت سعد(14) رفت، كه آن خانه مركز شكلگيرى حركتهاى شيعى و اجتماع ياران امام بود(15)(16)
يزيد بن نبيط كه از قبيله عبدالقيس بود و ده پسر رشيد و دلاور داشت در خانه همين زن به فرزندان و ياران خود خطاب كرد و گفت كه تصميم خود را گرفته است و بزودى از بصره به طرف مكه حركت خواهد كرد تا به امام حسين عليهالسلام بپيوندد، دو نفر از فرزندان او به نام عبدالله و عبيدالله آمادگى كامل خود را براى همراهى و يارى او در اين سفر پرخطر ابراز داشتند و ياران او گفتند كه از سپاه عبيدالله بن زياد - كه براى از بين بردن او و يارانش هيچ ترديدى به خود راه نخواهند داد - بيمناكند! او در پاسخ آنان گفت: بخدا سوگند با اين دو فرزند رشيد و چابك سوار از دشمن هراسى ندارم.
يزيد بن نبيط با دو فرزندش بسرعت فاصله بصره تا مكه را طى كرد، و چون آگاه شد كه امام عليهالسلام در ابطح (حوالى مكه) بسر مىبرد، از مكه به طرف ابطح حركت كرد، چون به آنجا رسيد به او گفتند كه امام عليهالسلام براى ديدن او به مكه رفته است، او كه از اينهمه بزرگوارى و فروتنى امام سر از پا نمى شناخت، مصممتر از پيش به مكه برگشت و در منزل خود به زيارت امام نايل آمد و از اينكه امام تا رسيدن او به انتظار نشسته است شعلههاى محبت زبانه كشيد و اين آيه مباركه را بر زبان چارى كرد (بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا).(17)
پس از سلام و خير مقدم، گزارشى از وضعيت عمومى بصره و همچنين هدف خود را از حركت به مكه براى امام عليهالسلام بازگو كرد، و امام براى او دعاى خير نمود.
يزيد بن نبيط و دو فرزند دلاور و وفادارش همراه آن حضرت به طرف كربلا حركت كرد و به اتفاق فرزندانش توفيق شهادت در ركاب امام عليهالسلام را پيدا كرد.(18)
نامههاى مردم كوفه
گروهى از مورخان نوشتهاند:پس از اينكه مردم كوفه از مرگ معاويه و عدم بيعت امام با يزيد آگاه شدند از اطاعت يزيد سرپيچى كرده و شيعيان وفادار امام در خانه سليمان بن صرد خزاعى(19) گرد آمدند و پس از مذاكره و مشورت، بر آن شدند كه براى امام عليهالسلام نامه نوشته و از او براى آمدن به كوفه دعوت نمايند، و به عبدالله بن مسمع(20) و عبدالله بن وال(21) مأموريت دادند تا بسرعت به طرف مكه حركت كرده و نامهها را به امام عليهالسلام برسانند.
ده روز از ماه مبارك رمضان گذشته بود كه دو پيك اهالى كوفه به مكه وارد شدند و نامهها را به امام عليهالسلام تسليم نمودند.
هنوز دو روز از فرستادن نامهها نگذشته بود كه اهالى كوفه نامههاى ديگرى را بهمراه قيس بن مسهر صيداوى(22) و عبدالرحمن بن عبدالله ارحبى(23) براى امام فرستادند و باز پس از دو روز ديگر نامههاى ديگرى را بوسيله هانى بن هانى سبيعى(24) و سعيد بن عبدالله حنفى(25) ارسال داشتند كه تعداد نامههاى ارسالى به دوازده هزار نامه بالغ شد.(26) از افراد شاخص و سرشناسى كه براى امام نامه نوشتند و از او رسما براى رفتن به كوفه دعوت كردند براى نمونه مىتوان از جبيب بن مظاهر، مسلم بن عو سجه، سليمان بن صرد، رفاعة بن شداد، مسيب بن نجبة، شبث بن ربعى، حجار بن ابجر، يزيد بن حارث بن رويم، عروة بن قيس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمير ياد كرد.(27) در برخى از متون قابل استناد، متن نامههاى ارسالى اهالى كوفه براى امام چنين بوده است:
«اما بعد، ستايش خدايى را سزاست كه كمر دشمن جبار و ستمگر شما را شكست، دشمنى كه زمام امور اين امت را با نيرنگ به دست گرفت و اموال آنها را غصب كرد و بدون رضايت مردم بر آنها حكومت كرد، خوبان اين امت را كشت و اشرار را امان داد و بيت المال را در ميان ستمگران و پولداران تقسيم نمود، او همانند قوم ثمود از رحمت حق دور باد!
بدرستى كه براى ما امام و رهبرى نيست پس بسوى ما بيا، باشد كه خداوند متعال بوسيله شما ما را در صراط مستقيم و مسير حق قرار دهد، نعمان بن بشير در قصر اماره كوفه مستقر شده است و ما در مراسم نماز جمعه و نماز عيد كه به امامت او تشكيل مىشود، شركت نمى كنيم، و اگر خبر اطمينان بخشى به ما برسد مبنى بر اينكه به كوفه خواهى آمد، او را از شهر بيرون مىكنيم تا راهى شام شود، انشاء الله».
بزرگان كوفه اين نامه را با عبدالله بن مسمع همدانى و عبدالله بن وال به خدمت امام عليهالسلام فرستادند و به آنها دستور دادند كه در رساندن آن شتاب كنند، و آنها نيز چنين كردند تا اينكه روز دهم ماه مبارك رمضان در مكه خدمت امام عليهالسلام رسيدند.(28)
آخرين نامهاى كه در مكه به دست امام عليهالسلام رسيد، نامه هانى بن ابى هانى و سعيد بن عبدالله خثعمى بود كه نوشته بودند: «بسم الله الرحمن الرحيم اين نامه شيعيان با ايمان به حسين بن على عليهالسلام است، اما بعد، در عزيمت به طرف عراق شتاب كن كه مردم در انتظار لحظه شمارى مىكنند چرا كه آنها رهبرى جز تو ندارند پس شتاب كن! شتاب كن! و السلام».(29)
مضمون نامههاى ارسالى در چند نكته اساسى خلاصه مىشد:
1 - اظهار شادى از در گذشت معاويه.
2 - عدم لياقت و صلاحيت يزيد در امر خلافت و حكومت.
3 - دعوت از امام عليهالسلام براى رفتن به كوفه.
4 - تعهد اهالى كوفه به فداكارى و جانبازى در راه امام عليهالسلام.
نامه امام عليهالسلام به مردم كوفه
نامههاى ارسالى مردم كوفه به امام عليهالسلام بسيار زياد شده بود و طى آن شخصيتهاى كوفه از امام خواسته بودند كه به كوفه بيايد ولى امام جواب نمى داد تا اينكه در يك روز ششصد نامه به دست اما رسيد! اين نامهها پى در پى براى امام ارسال مىشد و در فاصله كوتاهى تعداد نامهها بالغ بر دوازده هزار نامه شد .(30)
امام عليهالسلام در پاسخ نامههاى مردم كوفه، فقط به نوشتن يك جواب اكتفا فرمود و به آنها نوشت :
«از حسين بن على به جماعتى از مسلمين و مؤمنين، اما بعد، بدرستى كه هانى و سعيد (آخرين پيكهاى اعزامى مردم كوفه) نامههاى شما را نزد من آوردند و آخرين افراد از فرستادگان شما بودند، من از آنچه شما ذكر كرديد باخبر شدم و اينكه نوشته بوديد «ما امام و رهبرى نداريم، بسوى ما بشتاب، باشد كه خداى متعال بوسيله تو ما را به راه حق هدايت نمايد» من برادر و پسر عمويم (مسلم بن عقيل) را كه مورد اطمينان من است بسوى شما فرستادم، اگر او براى من بنويسد كه طبقه اهل فضل و خردمند كوفه نوشتههاى شما و اظهارات فرستادگان شما را تأييد مىكنند، بزودى بسوى شما حركت خواهم كرد انشاء الله».
و در پايان نامه آمده بود:
«بجان خودم سوگند كه امام، كسى نيست مگر آن كه به كتاب خدا حكم كند و عدل و داد بر پا دارد و دين حق را پذيرفته و خود را وقف در رضاى خدا كند».(31) (32).
اعزام مسلم بن عقيل به كوفه
امام عليهالسلام بين ركن و مقام دو ركعت نماز خواند و از خداى متعال طلب خير نمود و بعد مسلم بن عقيل(33) را احضار فرمود و او را از دعوت اهالى كوفه و اظهارات آنان آگاه ساخت، پاسخ نامه اهالى كوفه را به دست او سپرد تا به قصد كوفه حركت كند(34) ، و به او فرمود: «من شما را بسوى مردم كوفه مىفرستم و خداى متعال بزودى آنچه را كه مىخواهد و براى تو مىپسندد، انجام خواهد داد، و اميدوارم كه من و تو در مرتبت و منزلت شهيدان باشيم، پس با استعانت از خدا به طرف كوفه حركت كن و چون به كوفه رسيدى نزد موثقترين اهالى كوفه منزل كن»(35).
مسلم به عقيل از مكه به مدينه آمد، ابتدا به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رفت و نماز گزارد و پس از اينكه با افراد خانوادهاش وداع نمود بهمراه دو نفر از قبيله قيس كه به راه آشنا بودند به طرف كوفه حركت كرد، اما راه را گم كردند و همراهان مسلم از شدت تشنگى ناتوان شده از ادامه مسير باز ماندند و ياراى همراهى با مسلم رانداشتند، از اين رو مسلم بن عقيل به تنهائى و با تلاش بسيار از روى نشانهها راه را يافت و براى اجراى فرمان حسين عليهالسلام بسوى كوفه حركت كرد (36).
نامه مسلم به امام عليهالسلام
حضرت مسلم از بين راه نامهاى به امام حسين عليهالسلام نوشت و امام را از جريان امر آگاه ساخت و در آن نامه نوشت كه:من در «بطن الخبيت»(37) كه در كنار آب قرار دارد، اقامت كردهام و چون اين سفر را به فال بد گرفتهام در صورت امكان امر از اين مأموريت معاف داشته و شخص ديگرى را به كوفه بفرست.
نامه امام عليهالسلام به مسلم
امام عليهالسلام به مسلم پاسخ داد:«اما بعد، از آن مىترسم كه انگيزهاى جز ترس براى نوشتن اين نامه نداشته باشى! بسوى مأموريتى كه دارى حركت كن! و السلام»(38). (39)
- بعضى از اهل تحقيق بر آنند كه ظن قوى نامه مسلم از بين راه و جواب امام عليه السلام به او صحت ندارد و از موارد ساختگى است، و براى اثبات ساختگى بودن آن اين موارد را ذكر كردهاند:
1 - مضيق الخبت چنانچه حموى در معجم البلدان نقل كرده است مكانى است بين مكه و مدينه در حالى كه از روايت استفاده مىشود كه مسلم آن دو راهنما را از مدينه اجير نمود، و اين حادثه بين مدينه و عراق اتفاق افتاده، نه بين مكه و مدينه.
2 - اگر مكانى بين مدينه و عراق به اين نامه وجود داشت كه حموى ذكر نكرده، توقف مسلم در آنجا و فرستادن نامه براى امام و آمدن پاسخ بيشتر از ده روز بطول مىانجاميد، در حالى كه مورخين فاصله زمانى حركت مسلم از مكه و ورودش به كوفه را بيست روز ذكر كردهاند، و محال بنظر مىرسد كه بتوان فاصله مكه تا كوفه را در مدت ده روز طى كرد.
3 - در اين نامه به مسلم سلام الله عليه نسبت ترس داده شده و اين با توثيق مسلم و بزرگوارى و مبرز بودن او در فضل، متناقض است.
4 - نسبت دادن ترس به مسلم با سيرهاى كه از او سراغ داريم منافات دارد زيرا شجاعت او اهل خرد را متحير نموده بلكه او شجاعترين هنگامى كه مسلم نامه را قرائت كرد فرمود: من هرگز بر خودم نمى ترسم ؛ پس حركت كرد تا رسيد به آبى كه مربوط به قبيله طى بود، در آنجا توقف نمود سپس از آن مكان حركت كرد، ناگهان مردى را در حال صيد ديد كه بسوى آهويى تير انداخت و به آن حيوان اصابت كرد و كشته شد، مسلم گفت: دشمن را خواهيم كشت انشاء الله تعالى(40) . بهر حال حضرت مسلم كه در روز نميه ماه مبارك رمضان از مكه حركت كرده بود در روز پنجم شوال وارد كوفه گرديد (41) ، و در خانه مختار بن ابى عبيده ثقفى منزل كرد(42) .
مسلم در خانه مختار
مختار در ميان قبيله و افراد خانوادهاش مردى بود شريف و داراى همت عالى و اراده قوى كه با دشمنان اهل بيت شديدا " مخالفت مىكرد، او را به عقل وافر و رأى صائب مىشناختند، و شخصيتى است كه با بريدن از دشمنان و پيوستن به اهل بيت عليهمالسلام داراى مكارم اخلاقى و ملكات فاصله انسانى گرديده است، او در پيدا و نهان نسبت به اهل بيت عليهمالسلام اخلاص نشان مىداد(43).
علت ورود مسلم به خانه مختار اين بود كه مختار از زعماى شيعه بشمار مىرفت، و مسلم اطمينان داشت كه او نسبت به امام حسين عليه السلام مخلص و وفادار است، و ضمنا مختار داماد نعمان بن بشير - حاكم وقت كوفه - بود و بدون ترديد تا زمانى كه مسلم در خانه مختار بود نعمان بن بشير متعرض مسلم نمى شد؛ و اين انتخاب مسلم نشان دهنده احاطه آن بزرگوار به موقعيتهاى اجتماعى است(44) .
چون شيعيان از ورود مسلم بن عقيل به كوفه آگاه شدند، در خانه مختار به ديدن او رفتند و در آنجا اجتماع كردند، و مسلم بن عقيل نامه امام حسين عليهالسلام را براى افرادى كه به ديدن او آمده بودند، خواند، و از آن گروه عظيم كه شديدا " تحت تأثير پيام امام عليهالسلام قرار گرفته بودند و اشك مىريختند هجده هزار نفر با مسلم بيعت كردند(45). (46)
سخنان عابس بن ابى شبيب شاكرى(47)
عابس بن ابى شبيب كه در آن جمع حضور داشت بپا خاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: من از مردم كوفه براى شما صحبت نمى كنم و نمى دانم كه در دلهاى آنان چه مىگذرد، و قصد فريب شما را ندارم ولى بخدا سوگند آنچه را كه مىگويم چيزى است كه در ضميرم نقش بشته و به آن باور دارم و آن اين است كه در خود اين آمادگى را مىبينم كه در هر زمانى كه به كمك من نياز داشته باشيد دريغ نكنم و در ركاب شما با شمشيرى كه در دست دارم با دشمنان مبارزه كنم و در اين راه جز به رضاى خداوندى و ثواب الهى نمى انديشم تا به ديدار خدا بشتابم.
پس از او، حبيب بن مظاهر برخاست و گفت: اى عابس! رحمت خدا بر تو باد كه آنچه در ضمير داشتى در قالب جملاتى كوتاه بر زبان راندى ؛ و در ادامه سخنان خود گفت: بخدا سوگند كه من هم همانند عابس در يارى تو مصمم و استوارم.
و بعد از او سعيد بن عبدالله حنفى قيام كرد و سخنانى شبيه سخنان عابس و حبيب گفت(48).
ماجراى بيعت با مسلم
پس از اين سخنان شورانگيز بود كه شيعيان براى بيعت با مسلم و دادن پاسخ مثبت به نداى امام عليهالسلام را سختر و استواتر از هميشه به طرف مسلم به عقيل آمدند و بيعت خود را با او منوط به اين هفت محور اصلى اعلام داشتند:
1 - دعوت مردم به كتاب خدا و سنت رسول او.
2 - پيكار با بيدادگران.
3 - دفاع از مستضعفين و رسيدگى به حال محرومين اجتماع.
4 - تقسيم غنائم در ميان مسلمانان بطور مساوى.
5 - رد مظالم به اهلش.
6 - يارى اهل بيت عليهالسلام.
7 - مسالمت با كسانى كه سر ستيز ندارند، و پيكار با متجاوزين(49) .
نامه مسلم بن عقيل به امام عليهالسلام
چون اين تعداد از مردم با مسلم بيعت كردند و مسلم بن عقيل به پيروزى اين قيام الهى اطمينان پيدا كرد، طى نامهاى براى امام عليهالسلام نوشت كه: هجده هزار نفر از مردم كوفه با من بيعت كردند؛ و از امام تقاضا نمود به محض وصول نامه، به طرف كوفه حركت كند چرا كه مردم طالب اويند و نسبت به خاندان اموى علاقهاى ندارند(50) .
نامه مسلم بن عقيل را - كه نامه اهل كوفه نيز ضميمه آن بود - قيس بن مسهر صيداوى و عابس بن ابى شبيب شاكرى براى امام عليهالسلام بردند(51) .
سخنان والى كوفه
از طرف ديگر چون خبر ورود مسلم و بيعت مردم به نعمان بن بشير والى كوفه رسيد، به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى خطاب به مردم كوفه گفت: اى بندگان خدا! تقواى خدا را پيشه خود سازيد و بسوى فتنه و تفرقه حركت نكنيد زيرا موجب ريخته شدن خونها و كشته شدن مردان و غارت شدن اموال آنان خواهد شد. من با كسى كه با من نستيزد نمى جنگم و شما را به جان يكديگر نمى اندازم و به صرف اتهام، كسى را باز داشت نمى كنم، ولى اگر با من دشمنى كنيد و پيمانى را كه بستهايد ناديده بگيريد و با يزيد مخالفت كنيد بخدا سوگند تا زمانى كه شمشير در دست من است با شما خواهم جنگيد هر چند از شما كسى به يارى من برنخيزد، و من اميدوارم كه در ميان شما تعداد افرادى كه حق را مىشناسند از افرادى كه گرايش به باطل دارند زيادتر باشد!(52)
پس از سخنان نعمان بن بشير، عبدالله بن مسلم حضرمى كه هم پيمان بنى اميه بود از جاى برخاست و گفت: با اين روش كه تو در پيش گرفتهاى كارى از پيش نخواهى برد، و اين فتنه جز با سركوب از بين نخواهد رفت، اى نعمان! رأى تو رأى مردم ضعيف و ناتوان است.
والى كوفه در حالى كه از سخنان عبدالله بن مسلم حضرمى برآشفته بود گفت: اگر من از مستضعفين جامعه بشمار آيم ولى در اطاعت خدا باشم بهتر است از اينكه عزيز در معصيت خدا باشم؛ سپس از منبر به زير آمد.
عبدالله بن مسلم كه از سر سپردگان شناخته شده حكومت اموى بشمار مىرفت، اولين كسى بود كه به يزيد نامه نوشت و از ورود مسلم بن عقيل نماينده امام حسين عليهالسلام به كوفه و بيعت چشمگير مردم با او خبر داد، و ضمن اظهار نگرانى خاطر نشان ساخت كه: اگر به كوفه نياز دارى، مردى قوى و صاحب ارادهاى را به آنجا گسيل دار تا فرامين تو را به كار بندد و همچون تو با دشمنان تو رفتار كند، نعمان بن بشير يا مردى ناتوان و سست اراده است و يا چنين وانمود مىكند، و به درد اين كار نمى خورد.
پس از عبدالله بن مسلم، ساير جيره خواران حكومتى از قبيل عمارة بن وليد و عمر بن سعد بن ابى و قاص نامههاى مشابهى براى يزيد فرستادند(53) .
سرجون غلام معاويه
پس از اينكه اين نامهها به دست يزيد رسيد، سرجون(54) - غلام وفادار پدرش - را احضار كرد و او را از ماجراى مسلم بن عقيل و بيعت مردم كوفه با او و عدم قاطعيت نعمان بن بشير آگاه ساخت و در مورد انتخاب والى جديد كوفه از او نظر خواهى كرد.
سرجون به او گفت: اگر پدرت معاويه اكنون زنده مىشد، نظر او را در اين مورد به كار مىبستى ؟!
يزيد پاسخ داد: آرى .
سرجون كه مىدانست يزيد از عبيدالله بن زياد كينهها به دل دارد براى اينكه او را رام كند، فرمان معاويه را كه قبل از مردنش براى عبيدالله بن زياد نوشته و حكومت كوفه را به او داده بود بيرون آورد و به يزيد نشان داد و گفت: نظر معاويه در مورد عبيدالله بن زياد چنين بود، و اينك كه سراسر كوفه را آشوب فرا گرفته است بايد حكومت بصره و كوفه را يكجا به عبيدالله بن زياد واگذار كنى تا بتواند مخالفان حكومت را در اين دو پايگاه مهم به جاى خود بنشاند.
يزيد پيشنهاد سرجون را پذيرفت و طى فرمانى حكومت كوفه و بصره را به عبيدالله بن زياد - كه در آن وقت والى بصره بود - واگذار كرد و فرمان را بهمراه نامهاى توسط مسلم بن عمرو باهلى(55) براى عبيد الله بن زياد فرستاد(56) .
نامه يزيد به عبيدالله
يزيد نامهاى براى عبيد الله نوشت كه در آن آمده بود: افرادى كه روزى مورد ستايش قرار مىگيرند، روز ديگر به ننگ و نفرين دچار مىشوند، و چيزهايى ناپسند به صورت مطلوب و دل پسند در مىآيند(57) و تو در مقام و منزلتى قرار دارى كه شايسته آنى! به قول شاعر عرب: «تو بالا رفتى و از ابرها پيشى گرفتى و بر فراز آنها مقام كردى، كه براى تو جز مسند خورشيد جايگاهى نيست (58)
و در اين نامه به او فرمان داد كه در عزيمت به كوفه شتاب كند و مسلم بن عقيل را پس از دستگيرى، كشته و يا تبعيد نمايد(59) .
سخنان عبيدالله بن زياد
پس از اينكه نامه يزيد در بصره به دست عبيدالله بن زياد رسيد، دستور داد تا فرستاده امام عليه السلام را كه حامل نامه براى اشراف و بزرگان بصره بود گردن زدند و بعد در مسجد شهر به منبر رفته خطبه خواند و گفت: «يزيد، ولايت كوفه را به من واگذار نموده است و من فردا از بصره به طرف كوفه حركت خواهم كرد(60) ، بخدا سوگند كه سختيها به من نزديك نخواهند شد و پيش آمدهاى روزگار مرا متزلزل نخواد كرد، با هر كسى كه با من از در دشمنى در آيد خصومت مىكنم و با كسى كه قصد ستيز با مرا دارد خواهم جنگيد و شربت مرگ را به كام او خواهم ريخت، من برادرم عثمان بن زياد را در غياب خود به حكومت بصره مىگمارم، مبادا با او مخالفت كنيد كه بخدا سوگند در كشتن افراد مخالف، مصمم و راسخم و افراد نزديك را به جاى افراد دور به عقوبت مىرسانم! با من راست باشيد و با من مخالفت نكنيد!»(61).
حركت عبيدالله بسوى كوفه
عبيدالله بن زياد بهمراه مسلم بن عمرو باهلى، منذرين جارود، شريك بن اعور حارثى(62) و عبدالله بن حارث بن نوفل و پانصد مرد بصرى چنان با شتاب مسير كوفه را طى مىكرد كه وقتى ديد شريك بن اعور و عبدالله بن حارث ياراى همركابى با او را ندارند، آنها را در ميان راه تنها گذارد و خود با ساير همراهانش به حركت ادامه داد، اين دو مىخواستند كه ابن زياد ديرتر از موعد مقرر به كوفه برسد تا شايد ورق برگردد ولى او از بيم آنكه امام عليهالسلام بر او سبقت گرفته و زودتر وارد كوف شود، با شتاب بيشتر فاصله بصره تا كوفه را طى مىكرد تا اينكه در «قادسيه» غلام او مهران نيز از ادامه مسير باز ماند و ابن زياد هر چه تلاش گذارد و با لباس مبدل به راه خود ادامه داد.
نوشتهاند كه: ابن زياد جامه يمانى بر تن كرد و عمامه سياه رنگى بر سر گذاشت تا كسى او را نشناسد و دوستداران امام عليهالسلام او را اشتباها " به جاى امام بگيرند! او با اين تغيير لباس از هر پست بازرسى عبور مىكرد، مردم مىپنداشتند كه او حسين بن على است و به او مرحبا گفتند و ابن زياد به روى خود نمى آورد و ساكت بود(63) .
ورود عبيدالله به كوفه
ابن زياد چون به نزديكى كوفه رسيد، تا فرا رسيدن شب درنگ كرد و بعد وارد كوفه شد از آن ناحيهاى كه نزديك نجف است، در اين اثنا زنى بانگ برداشت كه: بخداى كعبه سوگند كه اين پسر پيامبر است، و مردم فريب خورده از شوق به فرياد آمدند و در حالى كه اطراف او را گرفته بودند گفتند: ما جمعيتى افزون بر چهل هزار نفر با تو خواهيم بود(64) .
ولى اين مردم ساده دل وقتى بخود آمدند كه ابن زياد پرده از صورت خود برداشت و خطاب به آنان گفت كه: من عبيدالله بن زياد هستم!
مردم كوفه كه سخت غافلگير شده بودند بر روى هم ريختند و در زير دست و پا لگد مال شدند، و ابن زياد وارد دار الاماره شد(65) .
نوشتهاند كه: مسلم بن عمرو باهلى هنگامى كه كثرت جمعيت و ازدحام مردم فريب خورده كوفه را در اطراف ابن زياد ديد، بانگ برداشت كه: دور شويد و كناره گيريد كه او امير عبيدالله بن زياد است، و ابن زياد به راهش ادامه داد تا پشت قصر دار الاماره رسيد(66).
همراهان ابن زياد از نعمان بن بشير و همراهانش كه در قصر دار الاماره بودند خواستند كه در را به روى آنها بگشايند، نعمان بن بشير كه فكر مىكرد امام عليهالسلام با همراهانش قصد ورود به دار الاماره را دارند خطاب به ابن زياد گفت كه: تو را بخدا سوگند مىدهم كه از قصر دور شوى، بخدا سوگند امانتى را كه به من سپرده شده است به دست تو نخواهم سپرد، و من هرگز به جنگ كردن به تو تمايلى ندارم ؛ و فكر مىكرد كه مخاطب او، امام عليهالسلام است.
در اين هنگام مردى از ميان جمعيت فرياد برآورد كه: اين پسر مرجانه عبيدالله بن زياد است. مردم با شنيدن اين سخن، از ابن زياد فاصله گرفتند و متفرق شدند و نعمان بن بشير كه تازه بخود آمده و به اشتباه خود پى برده بود در قصر را گشود و ابن زياد وارد دار الاماره شد(67) .
خطبه عبيدالله در كوفه
صبح روز بعد ابن زياد دستور داد كه مردم كوفه در مسجد جمع شوند و طى خطبهاى به آنان گفت: يزيد حكومت شهر شما را به من سپرده است تا از بيت المال حفاظت كنم و طبقه مظلوم و محروم را حمايت كنم و با كسانى كه از فرامين صادره اطاعت مىكنند مانند پدرى مهربان رفتار نمايم و شمشيرم را بر روى كسانى خواهم كشيد كه سر از فرمان من بپيچند، از خشم من بترسيد و بدانيد كه من مرد عملم و به گفتار بسنده نمى كنم(68) .
تهديد و ارعاب
ابن زياد به محض ورود به كوفه و تكيه زدن به مسند حكومت، براى زهر چشم گرفتن از مردم كوفه، دستور دستگيرى و باز داشت و كشتار جمعى از سرشناسان كوفه را صادر كرد تا روحيه انقلابى مردم را متزلزل كرده و هواى قيام را از سر آنها بيرون كند، و در روز دوم ورودش به كوفه دستور داد تا مردم در مسجد شهر اجتماع كنند و خود با هيئتى كاملا متفاوت كه معمولا در ميان مردم ظاهر مىگشت، بر افراز منبر نشست و در خطبهاى تهديدآميز خاطر نشان كرد كه: احساس مىكنم اين مشكل جز با شدت عمل از ميان نخواهد رفت، بدانيد كه من بى گناه را به جاى گناهكار و مردم حاضر را به جاى افراد غائب كيفر خواهم كرد! و شما را به جاى خود خواهم نشاند!
در اين اثناء، مردى از اهالى كوفه به نام اسد بن عبدالله المرى بپا خاست و در رد سخنان ابن زياد گفت: اى امير! خداى متعال مىفرمايد (و لا تزر وازرة وزر اخرى )(69) «هيچ گنهكارى حامل گناه ديگرى نيست»، و هر كس بايد در برابر عملى كه كرده است پاسخگو باشد، بر توست كه بگويى و بر ماست كه بشنويم ولى به زشتى با ما عمل مكن پيش از آنكه از تو نيكى ديده باشيم.
ابن زياد از ادامه سخن بازماند و از منبر بزير آمد و به دار الاماره رفت(70) .
و نوشتهاند كه ابن زياد در اثناى سخن گفت: حرف مرا به اين مرد هاشمى برسانيد تا ار خشم من بپرهيزد؛ و مرادش از مرد هاشمى، حضرت مسلم به عقيل عليهالسلام بود(71)
برخورد با مأموران و جاسوسان حكومتى
عبيدالله بن زياد با مأموران حكومتى و جاسوسان و بازرسان (عرفاء)(72) بناى بدرفتارى و سختگيرى را گذارد و از آنها خواست تا اسامى افراد غريبى كه وارد شهر مىشوند و مردمى كه با حكومت يزيد سر سازش ندارند و در حقانيت خلافت او ترديد مىكنند و افرادى كه بناى مخالفت و تفرقه افكنى دارند، گزارش كنند، و اگر كسى از اين امر سرپيچى كند و بموقع گزارشهاى لازم را تسليم ننمايد و دشمنان يزيد را معرفى نكند، نه تنها مقررى او از بيت المال قطع خواهد شد بلكه خون و مال او مباح و مقابل خانهاش به دار آويخته مىگردد! و يا اينكه تبعيد به «زاره»ميشود(73) . (74)
مسلم در خانه هانى
چون مسلم بن عقيل از آمدن عبيدالله به كوفه مطلع و از سخنان او در مسجد جامع و آنچه با جاسوسان در ميان گذارده بود، آگاه شد، از خانه مختار - كه در آن سكونت داشت - بيرون آمد و به خانه هانى بن عروه(75) رفت و پيرون امام عليهالسلام مخفيانه در خانه هانى به ملاقات آن جناب مىرفتند و به يكديگر سفارش مىكردند كه اين امر را از ديگران پنهان نگاه دارند(76)
علت اين جابجايى اين بود كه محل اقامت مسلم مخفى نگاه داشته شود زيرا او بيمناك بود كه مبادا پيش از آنكه به رسالت خود جامه عمل بپوشاند توسط مأموران ابن زياد دستگير گردد(77) .
نوشتهاند كه: پس از اينكه مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه اقامت كرد و تعداد بيعت كنندگان با او به 25 هزار نفر رسيد تصميم بر خروج گرفت ولى هانى به او گفت كه: در اين كار شتاب مكن(78)
شريك بن اعور در كوفه
قبلا گفتيم كه شريك بن اعور به هنگام عزيمت ابن زياد از بصره به طرف كوفه با او همراه بود و در اثناى راه از طى مسير بازماند و فكر مىكرد كه ابن زياد او را تنها نخواهد گذارد و در ورود ابن زياد به كوفه تأخير خواهد افتاد.
چون شريك وارد كوفه شد و از جريان امور مطلع گرديد، سراغ هانى بن عروه رفت و در خانه او اقامت گزيد(79) و هانى را ترغيب و تشويق مىكرد تا در اجراى دستورات مسلم كوتاهى نكند و اسباب كار را براى او فراهم سازد(80) .
عيادت عبيدالله از هانى و شريك
چون هانى بن عروه بيمار گشت و عبيدالله بن زياد براى عيادت به نزد او آمد، عمارة بن عبدالسلولى به هانى گفت: يكى از اهداف، از ميان برداشتن اين عامل سرسپرده حكومت اموى است و خداى بزرگ اينك اين فرضت را در اختيار ما گذارده است كه اين قربانى را كه با پاى خود به قربانگاه آمده است از ميان برداريم و ضربهاى كارى به پيكره حكومت يزيد وارد كنيم.
هانى كه پايبند اصول اخلاقى بود، در پاسخ او گفت: دوست ندارم كه او در خانه من به قتل برسد چرا كه ميهمان من است.
ابن زياد كه جهت عيادت هانى آمده بود بدون آنكه كوچكترين آسيبى ببيند، آن خانه را ترك گفت.
چند روزى از اين ماجرا نگذشته بود كه شريك بن اعور نيز بيمار شد و او هم در خانه هانى بن عروه بشر مىبرد و مورد احترام عبيدالله بن زياد و ديگر امراى حكومتى بود، عبيدالله پيكى را به نزد شريك گسيل داشت تا به او بگويد كه امشب به عيادت او خواهد آمد، شريك كه ديد فرصت مناسبى براى از بين بردن عبيدالله بن زياد پيدا كرده است به مسلم بن عقيل گفت كه: ابن زياد امشب به عيادت من خواهد آمد، وقتى وارد خانه شد و در كنار بستر من نشست او را غافلگير كرده و از ميان بردار و زمام درا الاماره را در دست بگير، مطمئن باش كسى در اين امر با تو مخالفت نخواهد كرد و من هم هنگامى كه بهبود يافتم به بصره خواهم رفت و مردم بصره را با تو همراه خواهم كرد(81) .
شريك و نقشه قتل عبيدالله
هنوز شريك با مسلم بن عقيل گرم سخن بود كه دق الباب شد و خبر آوردند كه امير بر در خانه است. مسلم در گوشهاى از خانه پنهان شد و عبيدالله بن زياد با غلامش مهران وارد خانه گرديد و در كنار شريك نشست و به پرس و جوى احوال او پرداخت.
شريك لحظه شمارى مىكرد تا مسلم از مخفيگاه خود بيرون آيد و به ابن زياد حمله كرده و او را به هلاكت برساند ولى انتظار او سودى نداشت، شريك كه بر آشفته بود عمامه خود را از سر بر مىداشت و بر زمين مىنهاد و باز آن را بر سر مىنهاد و اين كار را تكرار مىكرد، و چون ديد كه از مسلم خبرى نشد، بطورى كه مسلم صداى او را بشنود به قرائت اشعار پرداخت تا جايى كه رو به مخفيگاه مسلم كرد و گفت: سيراب كنيد او (ابن زياد) را اگر چه به مرگ من منتهى گردد(82) .
عبيدالله به زياد كه از حركات شريك، شگفت زده شده بود رو به هانى بن عروه (صاحب خانه) كرده گفت: گويا پسر عموى تو هذيان مىگويد.
هانى گفت: شريك از آن روزى كه بيمار شده با خود حرف مىزند و نمى داند كه چه مىگويد(83)
آگاه شدن مهران غلام عبيدالله از ماجرا
شريك در جريان گفتگويش با مسلم بن عقيل خاطر نشان ساخته بود كه: وقتى گفتم به من آب بدهيد، از مخفيگاه خارج شو و كار عبيدالله را يكسره كن ؛ هنگامى كه عبيدالله براى عيادت شريك وارد خانه هانى شد و در كنار شريك نشست، مهران بالاى سر عبيدالله به رسم احترام ايستاده بود، شريك كه وقت را مناسب مىديد گفت:
مرا سيراب كنيد.
كنيزكى در حالى كه قدحى آب در دست داشت تا براى شريك ببرد، چشمش به مسلم افتاد كه در مخفيگاه بسر مىبرد، پايش لغزيد، شريك دوباره گفت: مرا سيرات كنيد.
چون حركتى مشاهده نكرد براى بار سوم صدا زد و گفت: واى بر شما! مرا سيراب كنيد اگر چه به قيمت جان من تمام شود.
مهران غلام ابن زياد با زيركى دريافت كه توطئهاى در كار است و دست عبيدالله را فشرد و عبيدالله بسرعت از جاى خود برخاست، شريك گفت: اى امير! مىخواستم به شما وصيت كنم! عبيدالله گفت: دوباره براى ديدنت خواهم آمد.
مهران پس از خارج شدن از خانه به عبيدالله گفت: شريك تصميم به كشتن تو گرفته بود، عبيدالله با ناباورى گفت: چگونه امكان دارد كه او چنين خيالى را در مورد من داشته باشد در حالى كه من در حق او محبتها كردهام و پدرم نيز در حق هانى از هيچ محبتى فروگذار نكرده است ؟!
مهران به او اطمينان داد كه مطلب همان است كه به او گفته است (84).
علت خوددارى مسلم از قتل عبيدالله
پس از خروج عبيدالله از خانه هانى، مسلم از مخفيگاه خود بيرون آمد و شريك با بر آشفتگى علت عدم اقدام او را جهت كشتن عبيدالله پرسيد، مسلم در پاسخ گفت: دو عامل مرا از اين كار باز داشت: اول آنكه هانى كراهت داشت كه عبيدالله در خانه او كشته شود، دوم آنكه حديثى بود كه مردم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند كه: «ايمان، مكر و حيله رامهار مىكند، و مؤمن اهل حيله نيست» (85).
شريك گفت: بخادا سوگند كه اگر او را مىكشتى، مردى قاسق و كافر و بدكارى را كشته بودى(86) .
و برخى نقل كردهاند كه: پس از خروج عبيدالله بن زياد از خانه هانى بن عروه، مسلم از مخفيگاه خود خارج شد در حالى كه شمشيرى در دستش بود، شريك از او پرسيد كه: چه چيزى تو را از كشتن عبيدالله باز داشت ؟
مسلم در پاسخ گفت: هنگامى كه از مخفيگاه خود بيرون آمدم زنى (شايد همان كنيزى كه قدح آب در دست داشت) نزديك آمد و گفت: تو را بخدا سوگند مىدهم كه عبيدالله بن زياد در خانه ما كشته نشود، و گريست، و من هم شمشيرم را رها كردم و نشستم.
هانى گفت: اى واى بر او كه هم مرا كشت و هم خود را و ناخواسته از چيزى كه مىگريختم با آن روبرو شدم(87)
وفات شريك بن اعور
برخى از مورخين نوشتهاند كه: شريك بن اعور سه روز پس از اين ماجرا، در گذشت و عبيدالله بر جنازه او نماز خواند، و چون دريافت كه شريك، مسلم را بر كشتن او ترغيب نموده بود گفت: بخدا سوگند كه ديگر جنازه هيچ عراقى نماز نخواهم خواند و اگر قبر پدرم زياد (88) در آنجا كه شريك دفن شده است، نبود، هر آينه قبر او را نبش كرده چسدش را بيرون مىآوردم(89) .
و باز نوشتهاند كه: چون عبيدالله بن زياد از نزد شريك به دارالاماره باز گشت، شخصى به نام مالك بن يربوع تميمى نامهاى به دست او داد كه آن را از دست عبدالله بن يقطر گرفته بود، و در آن نامه به امام حسين عليهالسلام نوشته شده بود كه: گروهى از اهل كوفه با شما بيعت كردهاند، چون نامه به شما رسيد، شتاب كن، شتاب! زيرا كه مردم با شمايند و رغبتى نسبت به يزيد ندارند (90)
ابن زياد دستور داد تا عبدالله بن يقطر را به قتل برسانند (91).
معقل، جاسوس عبيدالله
عبيدالله كه از مخفيگاه مسلم آگاهى نداشت، معقل (92) را نزد خود فراخواند و سه هزار درهم به او داد و فرمان داد كه با شيعيان ملاقات كرده و خود را بعنوان مردى از شام و غلامان ذو الكلاع معرفى نمايد و بگويد: خدا به سبب حب اهل بيت رسولش نعمتها به من عطا نموده است، و بگويد: شنيدهام مردى از ياوران امام حسين به اين شهر آمده است كه مردم را به بيعت با او تشويق مىنمايد و در نزد من مالى است كه مىخواهم آن مرد را ملاقات نموده و اين مال را به او بسپارم!
معقل از دار الاماره بيرون آمد و داخل مسجد جامع اعظم كوفه شد و مسلم بن عوسجه اسدى (93) را ديد كه مشغول نماز است؛ چون از نماز فارغ شد، معقل حال خود را براى او بيان كرد و مسلم بن عوسجه براى او دعاى خير و طلب توفيق كرد و او را به نزد مسلم بن عقيل سلام الله عليه برد.
معقل مالى را كه به همراه داشت به مسلم سپرد و با او بيعت كرد؛ مسلم بن عقيل، مال را به ابو ثمامه صائدى تسليم نمود. ابو ثمامه، مردى بصير و شجاع و از بزرگان شيعه بود و حضرت مسلم او را براى اخذ اموال و خريد سلاح معين كرده بود.
معقل از آن روز به بعد به مخفيگاه مسلم رفت و آمد مىكرد و هيچكس مانع او نمى شد، و او هم اخبار را گرفته و هر شامگاه براى ابن زياد گزارش مىكرد (94).
توطئه عليه هانى بن عروه
همين كه عبيدالله از مكان مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه آگاهى يافت تصميم به دستگيرى هانى گرفت چرا كه خانه او مركز تجمع شيعيان و مقر سفير امام حسين عليهالسلام شده بود (95) و او به بهانه بيمارى از رفتن به نزد عبيدالله بن زياد نيز خوددارى مىكرد.
ابن زياد، محمد به اشعث (96) و اسما بن خارجه - و به روايتى عمرو بن حجاج زبيدى(97) - را نزد خود خواند و از علت نيامدن هانى به قصر دارالاماره سؤال كرد، آنها گفتند كه او بيمار است، عبيدالله گفت: ولى به من خبر رسيده است كه او بهبودى پيدا كرده و در خانهاش مىنشيند، شما به ملاقات او برويد و به او خاطر نشان سازيد تا وظيفه خود را در قبال ما به انجام برساند و به ديدار ما به دارالاماره بيايد (98).
دستگيرى هانى بن عروه
آنان به ديدار هانى رفتند در حالى كه او به هنگام شامگاه در جلوى خانهاش نشسته بود، به او گفتند: چرا از ملاقات با امير خوددارى مىكنى در حالى كه او هميشه به ياد توست و به ما مىگفت: بيمارى نمى گذارد كه من به نزد عبيدالله بيايم.
گفتند: به عبيدالله خبر رسيده است كه هر شامگاه در جلوى خانه ات مىنشينى و تأخير در ملاقات با امير، خشم او را در پى خواهد داشت و اين بى حرمتى را بر نمى تابد! از تو مىخواهيم كه بر مركبت سوار شده و به همراه ما به ملاقات امير بشتابى.
هانى كه ديگر نمى توانست بهانهاى بياورد، لباس پوشيده بر مركب خود سوار شد و به همراه آنان به طرف قصر دارالاماره حركت كرد، در نزديكيهاى قصر احساس كرد كه توطئهاى در كار است لذا به حسان بن اسما بن خارجه گفت كه: اى پسر برادرم! من از اين مرد (عبيدالله بن زياد) هراس دارم، تو چه فكر مىكنى ؟ گفت: اى عمو! بخدا سوگند كه من بر جان تو بيمناك نيستم و خود موجبات بدگمانى او را نسبت به خود فراهم مساز؛ و حسان نمى دانست كه عبيدالله به چه منظورى هانى بن عروه را به نزد خود فراخوانده است.
بهر حال هانى بر عبيدالله بن زياد وارد شد، چون چشم ابن زياد بر او افتاد، زير لب زمزمه كرد كه: قربانى به پاى خود به قربانگاه آمده است! (99) چون هانى نزديك ابن زياد رسيد ديد كه شريح قاضى در كنار او نشسته است، عبيدالله رو به شريح كرد و اين شعر را قرائت كرد كه:
اريد حباءه و يريد قتلى عديرك من خليل من مراد (100)
و بعد هانى را مورد لطف و مجبت خود قرار داد.
هانى گفت: اى امير! مگر چه پيش آمده است كه اينگونه سخن مىگوئى ؟!
عبيدالله گفت: اين چه آشوبى است كه در خانه خود براى يزيد و مسلمانان بر پا كردهاى ؟ مسلم بن عقيل را در خانه ات جا دادهاى و در خانههاى اطراف براى او اسلحه و نيروى نظامى فراهم آوردهاى و گمان مىكنى كه اين امور از نظر تيزبين من و جاسوسان حكومتى مخفى مىماند ؟!
هانى گفتههاى عبيدالله را انكار كرد و گفت: مسلم در خانه من نيست.
چون گفتگوى عبيدالله با هانى به درازا كشيد و حالت مشاجره به خود گرفت، دستور داد معقل - كه جاسوس حكومتى بود - را احضار كنند.
هنگامى كه معقل در آنجا حضور يافت، عبيدالله پرسيد كه: او را مىشناسى ؟
هانى كه از ديدن معقل به سختى تكان خورده بود گفت: آرى! و همانجا بود كه به اشتباه خود و دوستانش پى برد و دانست كه او براى عبيدالله جاسوسى مىكرده است.
پس از لحظاتى سكوت، به ابن زياد گفت:حرف مرا باور كن، بخدا سوگند كه قصد گفتن دروغ ندارم، من او را به خانهام دعوت نكردهام و از مأموريت او اطلاعى نداشتم، او به من مراجعه كرد و خواسته در خانه من سكونت كند و من شرم كردم كه ميهمان را از خانه خود برانم و كار به اينجا كشيده كه به تو گزارش كردهاند، اگر مايل باشى كه تو پيمان مىبندم و گروگانى نزد تو مىسپارم كه به خانه باز گردم و او را از سراى خويش بيرون كنم تا به هر نقطهاى را كه مىخواهد، برود.
عبيدالله گفت: بخدا سوگند كه تو از من جدا نخواهى شد تا اينكه او را در نزد من حاضر كنى.
هانى گفت: بخدا سوگند كه تن به چنين كارى نخواهم داد، تو از من مىخواهى كه ميهمان خود را به دست تو بسپارم تا فرمان به قتل او دهى ؟!
عبيدالله بر سخن خود پا فشارى مىكرد، و هانى نيز پاسخ خود را تكرار مىكرد (101).
برخى نوشتهاند كه هانى به عبيدالله گفت: بخدا سوگند حتى اگر مسلم اينك در جنگ من بود، او را به تو تسليم نمى كردم (102).
و بعضى نوشتهاند كه هانى به درشتى در پاسخ عبيدالله گفت: تو با اهل بيت و خدم و حشم بسوى شام رهسپار شو! زيرا كسى به اين ديار آمده است كه از تو و يزيد به حكومت سزاوارتر است (103).
هانى و مسلم بن عمرو باهلى
و چون مشاجره ميان هانى و عبيدالله به درازا كشيد، مسلم به عمرو باهلى - كه از سرسپردگان حكومت اموى بود و يزيد او را از شام به كوفه نزد عبيدالله فرستاده بود - از عبيدالله خواست كه اجازه بدهد تا با هانى صحبت كرده و او را قانع كند تا مسلم را تسليم نمايد! عبيدالله اجازه داد و او با هانى در گوشهاى از قصر كه عبيدالله آنها را مىديد و صداى آنان را هنگامى كه بلند مىشد بخوبى مىشنيد، به صحبت نشست.
او با وعده و وعيد مىخواست هانى را به همدستى با عبيدالله ترغيب كند و او را از خشم سلطان بر حذر دارد.
مسلم بن عمرو به هانى گفت: تو را بخدا سوگند بى جهت خود را به كشتن مده و بلا را بر خود و خاندان خود وامدار! اين مرد (مسلم بن عقيل) پسر عموى اينهاست، او را نمى كشند و آسيبى به او نمى رسانند! مسلم را به آنها تسليم كن و مطمئن باش كه اين كار براى تو ننگى به بار نخواهد آورد!
هانى مىدانست كه تسليم مسلم بن عقيل كار بسيار نكوهيدهاى است و اگر عمال حكومتى بر مسلم دست پيدا كنند مسلما او را به قتل مىرسانند و اين مايه ننگ براى او و خاندان اوست كه به دست خود ميهمان خود را تسليم دشمن نمايد، لذا در پاسخ او گفت: بخدا سوگند كه براى من بزرگتر از اين ننگى نيست كه مسلم بن عقيل كه ميمهمان من است و فرستاده فرزند رسول خداست، به عبيدالله تسليم كنم در حالى كه من زندهام و بازوى قوى و ياران فراوانى دارم. بخدا سوگند كه حتى اگر تنها بودم و ياورى هم نداشتم هرگز او را تسليم نمى كردم.
اين سخن، سخن آزادگان و رادمردانى است كه حيات خود را فداى ارزشهاى انسانى مىكنند و در برابر چيزى كه شرافت آنان را لكه دار مىكند، فروتنى روا نمى دارند (104)
ضرب و جرح هانى
برخى نوشتهاند هنگامى كه هانى به عبيدالله گفت كه: صلاح تو در اين است كه خدم و حشم خود را بسوى شام گسيل دارى و تو در امانى كه به هر جا كه مىخواهى بروى، مهران - غلام عبيدالله - بانگ برداشت كه: واذلاه! اين چه خوارى است كه اين بنده (اشاره به هانى) تو را در قلمرو حكومتت، امان مىدهد؟!
عبيدالله بانگ برداشت كه: او را بگير!
مهران دو گيسوى هانى را گرفت و عبيدالله با عصائى كه در دست داشت به بينى و پيشانى و صورت هانى مىزد تا اينكه بينى او شكست و لباسش خون آلود شد و پوست و گوشت صورتش بر محاسنش فرو ريخت و از شدت ضربات وارده، عصا شكست.
هانى براى دفاع از خود دست به قبضه شميشير برد و آن را از نيام بيرون كشيد ولى او را گرفتند. عبيدالله به هانى گفت: مگر تو حرورى (105) هستى كه بر حكومت يزيد خروج مىكنى و دست به شمشير مىبرى ؟! تو با اين كار خونت را حلال و كشتنت را مباح شمردى!
پس فرمان داد تا او را در محلى از قصر زندانى كردند.
اسماء بن خارجه كه از اين عمل عبيدالله به خشم آمده بود از جاى برخاست و گفت: اى پيمان شكن! او را رها كن! به ما گفتى كه او را به نزد تو آوريم و تو به جان او افتادى و اينك قصد كشتن او را كردهاى ؟!
عبيدالله فرمان داد تا او را نيز زدند.
محمد بن اشعث (يكى از همراهان اسماء) كه اوضاع را چنين ديد گفت: رأى امير را بپسنديم چه به سود ما باشد و چه به زيان ما! (106)
قيام قبيله مذحج
چون عمرو بن حجاج شايعه قتل هانى توسط عبيدالله را شنيد، با افراد قبيله مذحج به طرف قصر دارالاماره حركت كرد و قصر را به محاصره خود درآورد و فرياد زد: من عمرو بن حجاج هستم و اينها سواران قبيله مذحج و بزرگان آنهايند، آنها از خط اطاعت بيرون نرفته و از جماعت كناره نگرفتهاند، به آنها خبر رسيده است كه بزرگ آنها كشته شده و اين كار براى آنها گران آمده است.
عبيدالله كه وضع را نابسامان ديد از شريح قاضى خواست تا هانى را ملاقات كند و افراد قبيله هانى را از زنده بودن او آگاه سازد.
چون شريح به ملاقات هانى رفت، هانى فرياد برآورد كه: اى خدا! اى مسلمانان! مگر افراد قبيله من مردهاند؟! افراد با ايمان كجايند؟ اهل بصيرت كجا رفتهاند؟! و اين در حالى بود كه خون از محاسن سفيدش مىريخت.
در اين اثناء صداى فريادى از بيرون به گوش هانى رسيد و گفت: گمان مىكنم كه اين فريادها از قبيله مذحج و پيروان منند، اگر ده نفر از آنان وارد قصر شوند، مرا نجات خواهند داد.
شريح پس از شنيدن اين سخنان بيرون رفت و خطاب به افراد قبيله مذحج گفت به فرمان امير به ملاقات هانى رفتم و او را زنده يافتم!
عمرو بن حجاج و يارانش بدون آنكه توضيح بيشترى از شريح قاضى بخواهند، گفتند: اينك كه هانى كشته نشده است، خداى را سپاس مىگوئيم! سپس اطراف قصر را خالى كرده و به محل خود باز گشتند (107).
خطبه ابن زياد
عبيدالله پس از دستگيرى هانى با جمعى از بزرگان كوفه و مأموران حكومتى به مسجد شهر رفت و به ايراد خطبه پرداخت و در ضمن سخنان خود گفت: اى مردم! از طاعت خدا و طاعت پيشوايان خود غافل نشويد و از اتفاق و اتحاد به اختلاف و جدائى روى نياوريد تا موجبات خوارى خود را فراهم نساخته و جان و مال خود را در معرض قتل و تاراج قرار ندهيد! و برادر شما كسى است كه به راستى با شما سخن گفته و از سرانجام كار آگاهتان ساخته است.
هنوز عبيدالله از منبر به زير نيامده بود كه شنيد گروهى فرياد مىزنند: مسلم بن عقيل آمد! مسلم بن عقيل آمد!
عبيدالله از بيم جان فورا مسجد را ترك گفته و وارد قصر حكومتى خود شد و دستور داد تا درهاى قصر را بستند.
عبدالله بن حازم مىگويد: من از طرف مسلم بن عقيل مأموريت داشتم تا در قصر عبيدالله بن پرس و جو پرداخته و در مورد هانى بن عروه تحقيق كنم كه بر سر او چه آمده است؟ و من اولين كسى بودم كه مسلم بن عقيل را از جريان كار آگاه ساختم و ديدم كه گروهى از زنان قبيله مراد فرياد مىزنند كه: يا عبرتاه! يا ثكلاه!
من بر مسلم به عقيل داخل شدم و او را از دستگيرى هانى آگاه ساختم و او به من دستور داد تا يارانش را كه در خانههاى اطراف محل سكونت او گرد آمده بودند، فرا خوانم.
پس ياران مسلم كه تعدادشان حدود چهار هزار نفر بود با شعار «يا منصور امت» (108) اطراف او را گرفتند.
قيام مسلم و محاصره دارالاماره
مسلم بن عقيل براى روياروئى با عبيدالله، عبدالرحمن بن عزيز كندى را بعنوان فرمانده سوار نظام قبيله ربيعه، و مسلم بن عوسجه را بعنوان فرمانده پياده نظام قبيله مزجح و اسد انتخاب كرد، و سپس فرماندهي قبيله تميم و همدان را به ابوثمامه صائدى، و مسئوليت تجهيز و فرماندهى مردان مدينه را به عباس بن جعده جدلى سپرد، و خود با يارانش به طرف قصر دارالاماره حركت كرد و آن را به محاصره در آورد.
عبدالله بن حازم كه شاهد عينى ماجرا بوده است، سوگند ياد مىكند كه ديرى نگذشت مسجد و بازار شهر از جمعيت موج مىزد و عبيدالله كه از بيم جان به قصر دارالاماره پناه برده بود، تلاش مىكرد كه درهاى قصر به روى مسلم و يارانش باز نشود (109)
نقشه عبيدالله براى شكستن حلقه محاصره
هنگامى كه قصر دارالاماره به محاصره حضرت مسلم و يارانش در آمد سى نفر از شرطىها(110) و بيست نفر از اشراف كوفه در كاخ عبيدالله بسر مىبرند و از بالاى قصر آن جمعيت انبوه را تماشا مىكردند و مردم بسوى عبيدالله و يارانش سنگ پرتاب كرده و ابن زياد و پدرش را دشنام مىدادند (111)
عبيدالله كه براى شكستن حلقه محاصره تنها راه چاره را در به راه انداختن جنگ روانى مىديد، جمعى از سرشناسان كوفه را مأمور كرد كه با مردم به صحبت پرداخته و آنان را از عاقبت كار بترسانند تا دست از يارى مسلم بن عقيل بردارند، اين افراد عبارت بودند از: كثير بن شهاب حارثى، قعقاع بن شور ذهلى، شبث بن ربعى تميمى، حجار بن ابجر، شمر بن ذى الجوشن ضبابى.
اين گروه پنج نفره از نزديك با ياران مسلم رابطه بر قرار كردند و با قيافهاى حق بجانب، آنان را از ادامه همكارى با مسلم بر حذر داشتند و در حالى كه خود را دلسوز آنها معرفى مىكردند بدروغ گفتند كه سپاهيان يزيد در راهند و در سركوب شما هيچ ترديدى به خود راه نخواهند داد، بيهوده جان و مال و ناموس خود را در معرض خظر قرار ندهيد؛ و به آنان خاطر نشان ساختند كه: عبيدالله سوگند ياد كرده است كه اگر تا فرا رسيدن شب دست از محاصره بر نداريد و به خانه هايتان بازنگرديد، سهميه شما و فرزندان شما را از بيت المال قطع كند و بيگناهان شما را به جاى گناهكارانتان و افراد غائب را به جاى افراد حاضر به سختى كيفر دهد تا در كوفه كسى از اهل معصيت باقى نماند مگر آنكه نتيجه اعمال خود را ديده باشد (112).
اظهار عجز اهالى كوفه
نيرنگ عبيدالله درشكستن حلقه محاصره مؤثر افتاد و اهالى كوفه كه خود را از كيفر عبيدالله در امانمىديد با سخنان اين منافقان دست از يارى مسلم برداشتند و با خود گفتند كه: نبايد به استقبال خطر رفت و بهتر است كه تا دير نشده به خانههاى خود بر گرديم تا مشيت الهى چه اقتضا كند (113)!
بر افراشتن پرچمهاى امان
عبيدالله براى سركوب اين قيام مردمى و نهضت خدايى، دست به نيرنگ ديگرى زد و به تنى چند از سر كردههاى قوم (114) كه در قصر دارالاماره بسر مىبردند دستور داد تا براى فريب مردم و تنها گذاردن مسلم، پرچمهاى امان را به دست گرفته و مردم ساده دل را كه از كيفر عبيدالله بيمناك بودند، امان دهند، و او براى اينكه در قصر دارالاماره بى يار و ياور نماند باقى افراد را در نزد خود نگاه داشت (115).
كثير بن شهاب - كه از كارگردان حكومتى بود - تا بهنگام غروب با ياران مسلم سخن گفت و سرانجام موفق شد كه آنان را از ادامه مبارزه باز دارد و آنان را از اطراف مسلم بن عقيل پراكنده سازد.
تأثير نيرنگهاى عبيدالله براى از هم پاشيدن اين نيروى عظيم مقاومت مردمى بحدى بود كه مادر به سراغ فرزند يا برادرش مىآمد و دست او را مىگرفت و مىگفت كه: فردا سپاهيان يزيد از شام به كوفه مىرسند و اين گروه را در آتش خشم خود خواهند سوخت، به خانه ات برگرد! و هر كس هر كه را مىشناخت از ميان جمعيت بيرون مىبرد و او را به خيال خود از خطر حتمى نجات مىداد بطورى كه هنوز سياهى شب كوفه را فرا نگرفته بود كه آن جمعيت انبوه متفرق شدند و مسلم بن عقيل را تنها گذاشتند! (116)
و بالاخره عبيدالله با پنجاه نفر از اشراف كوفه و يارانش كه از بيم جان به قصر دارالاماره پناه بودند موفق شدند در ظرف چند ساعت چهار هزار مرد مبارزى را كه به رهبرى مسلم بن عقيل عليه حكومت يزيد قيام كرده بودند به خانه هايشان برگردانند!! و بجز سيصد نفر از آن جمعيت انبوه، همه را بفريبند!!
احنف بن قيس در مورد اهل كوفه گفته است: شما مردان كوفه، در حكم زنى هستيد كه هر روز شويى طلب مىكند! (117)
دستگيرى مردم
كثير بن شهاب پس از فريفتن مردم، از طرف عبيدالله مأموريت پيدا كرد كه هر كس از طرفداران مسلم را كه مىبيند دستگير كرده و راهى زندان نمايد، و بخوبى از عهده اين مأموريت بر آمد (118)
در اين رابطه اهل تاريخ مىنويسند: عبيدالله تمام ياران امير المؤمنين على عليهالسلام را كه در كوفه بودند و براى حسين عليه السلام نامه نوشته بودند، دستگير و زندانى كرد.
در ميان اين بزرگان با شخصيتهائى مثل سليمان بن صرد خزاعى، ابراهيم بن مالك اشتر، ابن صفوان، يحيى بن عوف، صعصعة بن صوحان عبدى بر مىخورديم، و اينها تا پس از مرگ يزيد در زندان بودند تا اينكه به دست مردم آراد و قيام خونخواهانه خود را آغاز كردند (119).
آغاز غربت و سرگردانى مسلم
هنگام شب فقط سى نفر از آن جمعيت انبوه به مسلم بن عقيل وفادار مانده بودند و بقيه يا فريب خوردند و به خانهاى خود رفته و يا دستگير بودند.
مسلم، نماز مغرب را بجاى آورد و سپس بسوى منطقهاى كه قبيله كنده در آنجا سكونت داشتند حركت كرد، هنوز به آنجا نرسيده بود كه فقط كوچههاى كوفه حركت مىكرد و نمى دانست در كدام خانه را بزند (120).
در همين هنگام صداى مردى در آن تاريكى شب توجه مسلم را بخود جلب كرد كه به او مىگفت: مولاى من! در اين شب، آهنگ كجا دارى ؟ و به كجا مىروى ؟! او سعيد بن احنف بود.
مسلم فرمود: مىخواهم به جايى امن و مطمئن بروم تا بلكه ثنى چند از يارانم را كه با من بيعت كرده بودند بيايم و به مبارزه بپردازم.
سعيد ابن احنف كه از عمق فاجعه خبر داشت با حالت اندوهبارى در زير لب زمزمه كرد كه: حاشا و كلا:! دروازههاى شهر را بستند و جاسوسان را در اطراف شهر گماشتهاند تا تو را بيابند و كار را يسكرهكنند، بيا با من باش تا تو را به خانه محمد بن كثر ببرم كه محلى است امن و مسلما تورا پناه خواهد داد.
مسلم بن دنبال او به را افتاد تا به در خانه ابن كثير رسيدند، محمد بن كثير كه فرستاده امام عليهالسلام را بر در خانه خود ديد، بر پاى مسلم بوسهها داد و خدا را بر اين موهبت سپاسها گفت و او را در گوشهاى از خانه خود كه از نظرها بدور بود، جاى داد.
گرفتارى محمد بن كثير (121)
جاسوسان عبيدالله كه مسلم را سايه وار تعقيب مىكردند، ابن زياد را از جريان امر باخبر كردند و ابن زياد به پسر خود - خالد - مأموريت داد تا شبانه با گروهى از لشكريان، خانه محمد بن كثير را به محاصره در آورد و مسلم و محمد بن كثير را دستگير كرده به دارالاماره بفرستد، ولى هنگامى كه خالد خانه محمد بن كثير را بازرسى كرد و مسلم بن عقيل را در آن خانه نيافت، محمد بن كثير و پسرش را دستگير كرد و به دارالاماره برد.
وقتى كه سليمان بن صرد خزاعى و ابن ابى عبيده ثقفى و ورقاء بن عازب از دستگيرى محمد بن كثير و فرزندش باخبر شدند، با يكديگر قرار گذاشتند تا سپاهى را فراهم كرده و بر ابن زياد حمله كنند و محمد بن كثير و پسرش را از چنگ او نجات دهند و سپس از كوفه بيرون رفته و به امام عليهالسلام بپيوندند.
چون صبح شد، ابن زياد دستور داد تا محمد بن كثير و پسرش را حاضر كنند و پس از دشنام و ارعاب از محمدبن كثير خواست تا او را از مخفيگاه مسلم آگاه سازد و او را تسليم نمايد، و هنگامى كه با خوددارى او روبرو شد، دواتى را كه در پيش رو داشت به طرف محمد بن كثير پرتاب كرد و پيشانى او را شكست، محمد بن كثير دست به قبضه شمشير زد تا از خود دفاع كند كه اشراف كوفه اطراف او را گرفتند و در ميان او و عبيدالله بن زياد قرار گرفتند، در اين هنگام معقل - جاسوس ابن زياد - به محمد بن كثير حمله كرد و محمد با شمشيرى كه در دست داشت او را از پاى در آورد.
عبيدالله كه اوضاع را بدين منوال ديد به غلامانش دستور داد تا به محمد بن كثير حمله كنند، محمد بن كثير كه خود را براى دفاع آماده مىكرد، پايش به مانعى برخورد كرد و بر زمين غلطيد و غلامان اين زياد ناجوانمردانه او را به شهادت رسانيدند، سپس به فرزندش كه جوانى دلاور بود حمله كردندن و او را نيز شهيد كردند.
چون اين خبر به مسلم رسيد، خانه محمد بن كثير را ترك گفت (122).
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره قصص: 22.
2- ارشاد شيخ مفيد 2/35.
3- ينصب حبالة الدّين لاصطفاء الدّنيا».
4- حياة الامام الحسين 2/310.
5- مقتل الحسين مقرّم 140.
6- سليمان بن رزين از مواليان امام حسين عليهالسلام است كه حضرت او را بسوى رؤساى اخماس بصره فرستاد و منذر بن جارود يكى از آنهاست كه فرستادة امام را به گمان اينكه دسيسه عبيدالله است به نزد عبيدالله برد، پس عبيدالله دستور داد او را بقتل رساندند و بر منبر رفت و مردم را تهديد كرد و عازم كوفه گرديد تا حسين بر او سبقت نگيرد. ( ابصار العين 53 ).
7- (تاريخ طبرى 6/200، حياة الامام الحسين 2/322).
8- او منذربن جارود عبدى است، پدرش از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد. حضرت على عليهالسلام او را بر بعضى از نواحى امارت داد و او در آنجا به گونهاى عمل كرد كه امام عليهالسلام نامهاى در مذمت او نوشت و پدرش جارود را مدح نمود. منذر را اهل رجال تضعيف نمودهاند. (تنقيح المقال 3/248).
9- فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون ) (سوره روم: 60). 2. سير اعلام النبلاء /200. 1. ظاهرا مراد از صخر بن قيس همان احنف بن قيس است، زيرا احنف دو نام ديگرى نيز دارد:صخر و ضحاك. او در جنگ جمل شركت نكرد. (الكنى و الالقاب 2/12).
10- نفس المهموم87.
11- آمنك الله من الخوف و اعزك و ارواك يو العطش الاكبر».
12- الملهوف 17؛ مقتل الحسين مقرم 141.
13- در مصدر همانگونه كه در متن آمده است يزيد بن نبيط ضبط شده است، ولكن در ديگر مصادر از جمله ابصار العين 110 يزيد بن ثبيط آمده است، و ابن اثير در كامل 4/21 يزيد بن بنيط ثبت كرده است.
14- ما مقانى در رجال، نام پدرش را منقذ و يا سعيد ذكر كرده است و مىگويد:«ماريه بنت منقذ أو سعيد العبدية»، شيعه امامى بوده و زنى متقيه و پرهيزكار و خانه او مركز اجتماعات شيعه و گفتگوهاى آنان بوده است. (تنقيح المقال 3/83). همچنين در كتاب كامل ابن اثير 4/21 اشاره شده است كه اين زن از قبيله عبدالقيس بوده و از پيروان راستين امام عليه السلام بشمار مىرفت.
15- كامل ابن اثير 4/21.
16- حياة الامام الحسين 2/328.
17- سوره يونس : 58.
18- نفس المهموم )2 به نقل از طبرى.
19- سليمان بن صرد از بزرگان شيعه در كوفه و از فرماندهان نهضت تو ابين بود كه در «عين الورده» شهيد گشت، شيخ طوسى در رجال خود او را از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشمار آورده، و شهادت او در سال 65 رخ داده است (تنقيح المقال 2/63).
20- عبدالله بن مسمع همدانى سبعى از مبارزان بنام نهضت توابين بوده است. (ابصار العين 14).
21- 3. عبدالله بن وال از اشراف كوفه و از جمله فقهاء و عباد بوده است، او از توابين بوده است كه در «عين الورده» با سليمان بن صرد به شهادت رسيد. (نفس المهموم 569).
22- قيس بن مسهر صيداوى از ياران امام حسين و از شهداى بنام كربلاست كه در همين كتاب از ماجراى شهادتش باخبر خواهيد شد.
23- عبدالرحمن در روز دوازدهم ماه رمضان همراه با پنجاه و سه نامه از اهالى كوفه در مكه خدمت امام رسيد و از شهداي كربلاست (ابصار العين 77).
24- هانى بن هانى سبيعى از قبيله همدان كه فعالانه در نهضت توابين شركت داشته است. (ابصار العين 14).
25- سعيد بن عبدالله حنفى نيز از شهداى كربلاست.
26- نياز شديد اهالى كوفه به دعوت از اما هنگامى آشكار مىشود كه با در نظر گرفتن زمانى كه صرف نوشتن نامه شده و خطراتى كه طبعا در كمين مخالفان حكومت اموى، خصوصا پيكهاى اعزامى بوده است، ظرف پنج روز به شهادت تاريخ تعداد دوازده هزار نامه براى امام (ع) ارسال گردد كه در همه اين نامهها بر بيزارى مردم از حكومت اموى و عدم بيعت اهالى كوفه با يزيد و دعوت از امام براى رفتن به كوفه تأكيد شده است كه ظاهرا حجت را بر امام عليهالسلام تمام كرده باشند.
27- ابصار العين 4.
28- ارشاد شيخ مفيد 2/37.
29- تاريخ يعقوبى 2/241.
30- الملهوف 15.
31- فلعمرى ما الامام الا الحاكم بالكتاب القائم بالقسط الدائن بدين الحق الحابس نفسه عى ذات الله و السلام».
32- ارشاد شيخ مفيد 2/38؛ تاريخ طبرى 6/198.
33- ابن قتيبه مادر او را «نبطيه» ذكر كرده، و «نبط» گروهى بودند كه در اواسط بلاد عرب در كنار جبل «آجا» و «سلمى» كه قبيله طى نيز در آنجا سكونت داشتند، زندگى مىكردند، سپس به سرزمين عراق روى آوردند و در آنجا اقامت گزيدند. نام مادر حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه را ابوالفرج «علية» ذكر كرده است. (الشهيد مسليم بن عقيل مقرم 42).
34- الملهوف 31.
35- مقتل الحسين مقرم 145 به نقل از مقتل الحسين خوارزمى 1/196.
36- ارشاد شيخ مفيد 2/39؛ مقتل الحسين مقرم 146.
37- آنچه در متن آورديم يعنى «بطن الخبيت» بر اساس نقل ابن اثير است ؛ و بعضى آن را «بطن الخبت» و يا «مضيق الخبت» ذكر كردهاند چنانچه در ارشاد 2/40 آمده است.
38- كامل ابن اثير 4/21.
39- مرد هاشمى بعد از ائمه اهل بيت است، چنانچه بلاذرى او را شجاعترين بنى عقيل دانسته است. بنابر اين بايد اين نامه را جعلى دانست كه خواستهاند با انتساب ترس به حضرت مسلم، شخصيت اين بزرگ مرد را كه از مفاخر امت اسلامى بشمار مىرود پايين بياورند. (حياة الامام الحسين 2/343).
40- ارشاد شيخ مفيد 2/40.
41- مروج الذهب 3/45.
42- تاريخ طبرى 6/199.
43- مقتل الحسين مقرم 147.
44- حياة الامام الحسين 2/345.
45- الملهوف 16.
46- جمعى از مورخين تعداد بيعت كنندگان بامسلم را هجده هزار نفر نوشتهاند (ارشاد شيخ مفيد 2/41) و گروهى ديگر تعداد اين افراد را بيست و پنجهزار نفر ذكر كردهاند (نفس المهموم 95).
برخى از تعداد بيست و هشتهزار نفر سخن به ميان آوردهاند، گروهى از آمار سى هزار ياد كردهاند (حياة الامام الحسين 2/347 به نقل از تاريخ ابى الفداء و دائرة المعارف وجدى).
و در حديثى ديگر اين تعداد را بالغ بر چهل هزار نفر نوشتهاند (حياة الامام الحسين 2/347 به نقل از شرح شافيه ابى فراس).
47- ترجمه عابس ابن شبيب كه از شهداى كربلاست تحت عنوان شهدا مذكور خواهد شد.
48- نفس المهموم 83.
49- حياة الامام الحسين 2/345.
50- بحار الانوار 44/336؛ البداية و النهاية 8/163.
51- مثير الاحزان 32.
52- كامل ابن اثير 4/22.
53- ارشاد شيخ مفيد 2/41.
54- سرجون بن منصور از نصاراى شام بود كه معاويه او را در تقويت و مصلحت حكومت خود بكار گرفته بود و پدرش منصور از طرف هر قل قبل از فتح شام مسئوليت بيت المال را بر عهده داشت، پسر سرجون نيز در دولت اموى داراى پست و مقامى بود با اينكه عمر بن الخطاب دستور داده بود كه از استخدام افراد مسيحى خوددارى كنند مگر آنكه مسلمان شوند. (پاورقى مقتل الحسين مقرم 148).
55- مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبه، و قتيبه پدر مسلم عبدالله صاحب كتاب معروف «الامامة و السياسة» است. (نفس المهموم 87).
56- كامل ابن اثير 4/22.
55- مسلم بن عمرو باهلى قتيبه، و قتيبه پدر مسلم عبدالله صاحب كتاب معروف «الامامة و السياسة» است. (نفس المهموم 87).
56- كامل ابن اثير 4/22.
57- همين جمله، كينه قبلى يزيد نسبت به عبيدالله را آشكار مىكند.
58- رفعت و جاوزت السحاب و فوقه فما لك الا مرقب الشمس مقعد ».
روزى كه امام (ع) وارد مكه شد مصادف بود با شب جمعه سوم ماه شعبان و اين آيه را تلاوت مىكرد «و لمّا توجّه تلقاء مدين قال عسى ربّي ان يهديني سواء السّبيل»(1).
امام (ع) در مكه اقامت گزيد و مردم به خدمت آن حضرت مىرسيدند و كسانى كه براى عمره در مكه بسر مىبردند نيز به خدمت امام شرفياب مىشدند، و عبداللَّه بن زبير هم كه در جوار كعبه اقامت گزيده و سرگرم نماز و طواف بود! هر روز و يا دو روز يك بار به زيارت آن حضرت نائل مىآمد و در اضطراب بسر مىبرد زيرا او بخوبى مىدانست كه اهل حجاز مادامى كه امام حسين (ع) در مكه باشد، با او بيعت نخواهند كرد زيرا امام (ع) داراى موقعيّت خاص اجتماعى بود و مردم بيشتر از او اطاعت مىكردند.(2)
و هدف از تظاهر عبداللَّه بن زبير به عبادت، به دام انداختن افراد بود، و حضرت اميرالمؤمنين(ع) درباره او فرموده بود كه: «به نام دين دام مىگستراند تا دنيا را بدست آورد»(3) ، و بدون ترديد عبداللَّه بن زبير در مبارزه با حكومت اموى هدفش الهى نبود بلكه در انديشه بدست آوردن قدرت و زمامدارى بسر مىبرد، و اين حقيقت را عبداللَّه بن عمر نيز هنگامى روشن كرد كه همسرش اصرار داشت تا با عبداللَّه بن زبير بيعت كند و براى او از تقوى و طاعت ابن زبير سخن مىگفت، و او در پاسخ همسرش گفت: آيا مركبهايى را كه معاويه در جريان حج بر آنها سوار بود مشاهده نكردى؟ من بر اين باورم كه ابن زبير هدفى جز دستيابى به آن شكوه و جلال ندارد و عبادت و طاعت خدا را در اين مسير بكار گرفته است.(4)
زيارت قبر حضرت خديجه
امام (ع) در مكه به زيارت قبر جدّه خود حضرت خديجه (س) رفت و در آنجا نماز گزارد و با خداوند خود مناجات كرد.(5)
نامه به اهل بصره
امام عليه اسلام از مكه نامهاى به هر يك از بزرگان بصره نوشت كه از نظر مضمون تفاوتى با يكديگر نداشتند، افرادى كه نامه امام را توسط سليمان ( 4 ) - غلام حضرت - دريافت كردند عبارت بودند از: مالك بن مسمع بكرى، احنف بن قيس، منذربن جارود، مسعود بن عمر، قيس بن هيثم عمرو بن عبيد بن معمر. در اين نامه آمده بود: (6)
« بدرستى كه خداى متعال، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از ميان مردم برگزيد و او را به تاج نبوت تكريم فرمود و به رسالت اختيار كرد، او زمانى دعوت حق را لبيك گفت و به ديار ابديت شتافت كه وظيفه خود را در ابلاغ رسالت الهى و هدايت جامعه انجام داده بود، و ما اهل بيت پيامبر و جانشينان و وارثان اوئيم و با اينكه سزوارترين مردم براى خلافت و امامت بوديم، اين حق را از ما گرفتند، و چون ما اختلاف را دوست نداشتيم و صلاح امت اسلامى را - آن روز - در سكوت خود ديديم، اينك كه سنت پيامبر اكرم بدست فراموشى سپرده شده و بدعتها يكى پس از ديگرى ظاهر گرديد، من فرستاده خود را همراه اين نامه بسوى شما فرستادم و شما را به كتاب خدا و سنت رسول اكرم دعوت مىكنم، اگر به دعوت من لبيك گوييد، شما را به راه سعادت رهنمون خواهم شد»(7) واكنش منذرين جارود (8)
منذربن جارود عبدى، سليمان فرستاده امام عليهالسلام را همراه نامه نزد ابن زياد برد و عبيدالله شب همان روزى كه عازم كوفه بود سليمان را دار آويخت و بعد رهسپار كوفه شد تا زودتر از امام به كوفه وارد شده باشد. نوشتهاند كه: «بحريه» دختر منذربن جارود كه همسر عبيدالله بن زياد بود، فكر مىكرد كه اين نقشه توسط عبيدالله بن زياد طراحى شده و سليمان را قاصد دروغين امام حسين عليه اسلام تشخيص داد لذا براى در امان بودن از نيرنگ عبيدالله، سليمان را به نزد او فرستاد!
جواب احنف بن قيس
احنف بن قيس در جواب امام نوشت: «شكيبايى را پيشه كن كه وعده خدا حق است و خود را به دست كسانى كه ايمان ندارند، خوار و خفيف مگردان!». (9)
عكس العمل يزيد بن مسعود
او قبيله بنى تميم و بنى حنظله و بنى سعد را گرد آورد و به آنان گفت: اى بنى تميم! ميزان و منزلت و موقعيت من نزد شما چيست ؟
گفتند: تو ستون فقرات مائى و از نظر شرافت و منزلت برتر از همه ما.
يزيد بن مسعود گفت:من شمار ابه جهت كارى فراخواندهام تا در باره آن با شما مشورت كرده و ار شما كمك بگيرم.
گفتند: بگو تا بشنويم و فرمان بريم.
گفت: معاويه مرد و درهاى ظلم و گناه شكست و پايههاى ستم متزلزل گرديد، او براى فرزندش يزيد بيعت گرفت و گمان مىكرد كه پايههاى خلافت را محكم ساخته است در حالى كه آن تلاش بيهوده و آن مشورتها به زيان او تمام شد، و يزيد فرزند او كه آشكارا شراب مىنوشد و از هيچ كار زشتى روى گردان نيست بعد از او مدعى خلافت بر مسلمين است و خود را امير آنها مىداند بدون آنكه مردم از اين امر راضى و خشنود باشند، او مردى سبك عقل و كم مايه است به گونهاى كه از حق چيزى نمى داند، بخدا سوگند كه جهاد و مبارزه با او در راه دين از جهاد با مشركين افضل است، و اين حسين بن على است كه فرزند رسول خدا و داراى اصالت و شرافت و نظر صائب و فضلى است كه در وصف نمى گنجد و دانش بى پايانى است و سزاوارتر از او به امر خلافت وجود ندارد زيرا كه سابقه درخشان و مبارزههاى چشمگير و پيوندى كه با رسول خدا دارد و عطوفت و مهربانى و بزرگواريش زبانزد خاص و عام است، و با اين نامهاى كه فرستاه است حجت را بر شما تمام كرده است، از نور حق روى مگردانيد كه در ظلمت گرفتار آمده و در گردات باطل غرق خواهيد شد، شما در جنگ جمل بوسيله صخر بن قيس از حق جدا شديد و راه باطل را پيموديد، آن لكه ننگ را امروز با دفاع و يارى و حمايت از فرزند رسول خدا از دامان خود بشوييد، بخدا سوگند هر كدام از شما كه از يارى او سرباز زند و در يارى او كوتاهى كند خداى متعال ذلت و خوارى را در فرزندان او و كاستى را در قبيله او به ارث خواهد گذاشت، اينك من لباس جنگ در بر كرده و آماه دفاع از حريم اويم، بدانيد كه سرانجام خواهيم مرد اگر چه امروز كشته نشويم، از ميدان جنگ نگريزيد كه مرگ به دنبال شماست، بخود آييد و به نيكى پاسخ گوييد، خدا شما را بيامرزد.
بنى حنظله گفتند: اى ابا خالد! ما تيرهاى تيركش توايم و از سواران قبيله تو بشمار مىرويم، اگر با ما تير رها كنى به نشان خواهد خورد و اگر با ما به ميدان مبارزه گام نهى پيروز خواهى شد، در هر نشيبى همراه توايم و در دشواريها همركاب تو، ما تو را با شمشيرهاى خود يارى مىكنيم و بدنهاى خود را سپر تو خواهيم كرد در هر زمانى كه بخواهى.
پس از آنها قبيله بنو عامر لب به سخن گشودند و گفتند: اى ابا خالد! ما فرزندان پدر تو و هم پيمانان توايم، از خشم تو در خروشيم، و اگر قصد كوچ كنى هرگز توقف نمى كنيم، اختيار ما به دست توست، هر زمان كه اراده كنى ما رابخوان.
سپس قبيله بنى سعد به او گفتند: اى ابا خالد! بدترين چيزها در پيش ما مخالفت با تو و بيرون شدن از حلقه فرمان توست، صخر بن قيس ما را در روز جنگ جمل به ترك پيكار فرمان داد و ما اطاعت كرديم و عاقبت كار ما نيكو شد و عزت در قبيله ما باقى ماند، به ما مهلت ده تا در اين باره مشورت كينم!
يزد بن مسعود خطاب به آنان گفت: اگر از مبارزه با بنى اميه دست بكشيد، خداوند شمشير انتقام را از قبيله شما بر نخواهد داشت و هميشه جنگ و خونريزى در ميان شما خواهد بود. (10)
پاسخ يزيد بن مسعود به امام عليهالسلام
يزيد بن مسعود طى نامهاى به امام حسين عليهالسلام نوشت: نامه شما به من رسيد و به آنچه مرا خواندهاى آگاه شدم كه رستگارى خود را در يارى تو مىبينم و طاعت حق را در اطاعت از تو، بدرستى كه خدا هرگز زمين را از رهبرى كه مردم را به راه خير بخواند و راهنمايى كه راه نجات را به مردم نشان دهد، خالى نمى گذارد، شما حجت خدا بر خلقيد و امانت اوئيد در روى زمين و شما بمنزله شاخههاى سرسبز درخت رسالتيد، قدم بر چشم ما بگذار و با ما باش كه قبيله بنى تميم در اطاعت از تو و اجراى فرامين تو آماده است و سر تسليم به درگاه تو مىسايد، و قبيله بنى سعد نيز به دعوت تو پاسخ مثبت داد، و من با پيام تو چون باران صبحگاهى غبار كدورت را از دلها بردم و تاريكى جهالتشان را به لطف بارقه عنايت تو روشن كردم.
چون نامه او به امام عليهالسلام رسيد در حق او دعا كرد و فرمود: خدا تو را از هراس در امان دارد و در روزى كه كامها در التهاب عطش مىسوزد (كنايه از روز قيامت) خداوند تو را سرافراز و سيراب گرداند. (11)
يزيد بن مسعود در حال عزيمت بود تا به قافله كربلا بپيوندد كه خبر شهادت امام عليهالسلام و ياران وفادارش او را در آتش حسرت سوخت و شعله داغى در دل او و مردان قبيلهاش افروخت كه تا آخرين لحظات عمر، سر در گريبان ندامت بخاطر از دست دادن اين سعادت بزرگ كه شهادت را به دنبال داشت، افسوس مىخورند.(12)
يزيد بن نبيط (13)
چون پيام فراگير و سرنوشت ساز امام به بصره رسيد، يزيد بن نبيط بصرى از افراد سرشناسى بود كه به اين پيام امام پاسخ مثبت داد و براى آگاهى بيشتر از جريان امور به خانه ماريه بنت سعد(14) رفت، كه آن خانه مركز شكلگيرى حركتهاى شيعى و اجتماع ياران امام بود(15)(16)
يزيد بن نبيط كه از قبيله عبدالقيس بود و ده پسر رشيد و دلاور داشت در خانه همين زن به فرزندان و ياران خود خطاب كرد و گفت كه تصميم خود را گرفته است و بزودى از بصره به طرف مكه حركت خواهد كرد تا به امام حسين عليهالسلام بپيوندد، دو نفر از فرزندان او به نام عبدالله و عبيدالله آمادگى كامل خود را براى همراهى و يارى او در اين سفر پرخطر ابراز داشتند و ياران او گفتند كه از سپاه عبيدالله بن زياد - كه براى از بين بردن او و يارانش هيچ ترديدى به خود راه نخواهند داد - بيمناكند! او در پاسخ آنان گفت: بخدا سوگند با اين دو فرزند رشيد و چابك سوار از دشمن هراسى ندارم.
يزيد بن نبيط با دو فرزندش بسرعت فاصله بصره تا مكه را طى كرد، و چون آگاه شد كه امام عليهالسلام در ابطح (حوالى مكه) بسر مىبرد، از مكه به طرف ابطح حركت كرد، چون به آنجا رسيد به او گفتند كه امام عليهالسلام براى ديدن او به مكه رفته است، او كه از اينهمه بزرگوارى و فروتنى امام سر از پا نمى شناخت، مصممتر از پيش به مكه برگشت و در منزل خود به زيارت امام نايل آمد و از اينكه امام تا رسيدن او به انتظار نشسته است شعلههاى محبت زبانه كشيد و اين آيه مباركه را بر زبان چارى كرد (بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا).(17)
پس از سلام و خير مقدم، گزارشى از وضعيت عمومى بصره و همچنين هدف خود را از حركت به مكه براى امام عليهالسلام بازگو كرد، و امام براى او دعاى خير نمود.
يزيد بن نبيط و دو فرزند دلاور و وفادارش همراه آن حضرت به طرف كربلا حركت كرد و به اتفاق فرزندانش توفيق شهادت در ركاب امام عليهالسلام را پيدا كرد.(18)
نامههاى مردم كوفه
گروهى از مورخان نوشتهاند:پس از اينكه مردم كوفه از مرگ معاويه و عدم بيعت امام با يزيد آگاه شدند از اطاعت يزيد سرپيچى كرده و شيعيان وفادار امام در خانه سليمان بن صرد خزاعى(19) گرد آمدند و پس از مذاكره و مشورت، بر آن شدند كه براى امام عليهالسلام نامه نوشته و از او براى آمدن به كوفه دعوت نمايند، و به عبدالله بن مسمع(20) و عبدالله بن وال(21) مأموريت دادند تا بسرعت به طرف مكه حركت كرده و نامهها را به امام عليهالسلام برسانند.
ده روز از ماه مبارك رمضان گذشته بود كه دو پيك اهالى كوفه به مكه وارد شدند و نامهها را به امام عليهالسلام تسليم نمودند.
هنوز دو روز از فرستادن نامهها نگذشته بود كه اهالى كوفه نامههاى ديگرى را بهمراه قيس بن مسهر صيداوى(22) و عبدالرحمن بن عبدالله ارحبى(23) براى امام فرستادند و باز پس از دو روز ديگر نامههاى ديگرى را بوسيله هانى بن هانى سبيعى(24) و سعيد بن عبدالله حنفى(25) ارسال داشتند كه تعداد نامههاى ارسالى به دوازده هزار نامه بالغ شد.(26) از افراد شاخص و سرشناسى كه براى امام نامه نوشتند و از او رسما براى رفتن به كوفه دعوت كردند براى نمونه مىتوان از جبيب بن مظاهر، مسلم بن عو سجه، سليمان بن صرد، رفاعة بن شداد، مسيب بن نجبة، شبث بن ربعى، حجار بن ابجر، يزيد بن حارث بن رويم، عروة بن قيس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمير ياد كرد.(27) در برخى از متون قابل استناد، متن نامههاى ارسالى اهالى كوفه براى امام چنين بوده است:
«اما بعد، ستايش خدايى را سزاست كه كمر دشمن جبار و ستمگر شما را شكست، دشمنى كه زمام امور اين امت را با نيرنگ به دست گرفت و اموال آنها را غصب كرد و بدون رضايت مردم بر آنها حكومت كرد، خوبان اين امت را كشت و اشرار را امان داد و بيت المال را در ميان ستمگران و پولداران تقسيم نمود، او همانند قوم ثمود از رحمت حق دور باد!
بدرستى كه براى ما امام و رهبرى نيست پس بسوى ما بيا، باشد كه خداوند متعال بوسيله شما ما را در صراط مستقيم و مسير حق قرار دهد، نعمان بن بشير در قصر اماره كوفه مستقر شده است و ما در مراسم نماز جمعه و نماز عيد كه به امامت او تشكيل مىشود، شركت نمى كنيم، و اگر خبر اطمينان بخشى به ما برسد مبنى بر اينكه به كوفه خواهى آمد، او را از شهر بيرون مىكنيم تا راهى شام شود، انشاء الله».
بزرگان كوفه اين نامه را با عبدالله بن مسمع همدانى و عبدالله بن وال به خدمت امام عليهالسلام فرستادند و به آنها دستور دادند كه در رساندن آن شتاب كنند، و آنها نيز چنين كردند تا اينكه روز دهم ماه مبارك رمضان در مكه خدمت امام عليهالسلام رسيدند.(28)
آخرين نامهاى كه در مكه به دست امام عليهالسلام رسيد، نامه هانى بن ابى هانى و سعيد بن عبدالله خثعمى بود كه نوشته بودند: «بسم الله الرحمن الرحيم اين نامه شيعيان با ايمان به حسين بن على عليهالسلام است، اما بعد، در عزيمت به طرف عراق شتاب كن كه مردم در انتظار لحظه شمارى مىكنند چرا كه آنها رهبرى جز تو ندارند پس شتاب كن! شتاب كن! و السلام».(29)
مضمون نامههاى ارسالى در چند نكته اساسى خلاصه مىشد:
1 - اظهار شادى از در گذشت معاويه.
2 - عدم لياقت و صلاحيت يزيد در امر خلافت و حكومت.
3 - دعوت از امام عليهالسلام براى رفتن به كوفه.
4 - تعهد اهالى كوفه به فداكارى و جانبازى در راه امام عليهالسلام.
نامه امام عليهالسلام به مردم كوفه
نامههاى ارسالى مردم كوفه به امام عليهالسلام بسيار زياد شده بود و طى آن شخصيتهاى كوفه از امام خواسته بودند كه به كوفه بيايد ولى امام جواب نمى داد تا اينكه در يك روز ششصد نامه به دست اما رسيد! اين نامهها پى در پى براى امام ارسال مىشد و در فاصله كوتاهى تعداد نامهها بالغ بر دوازده هزار نامه شد .(30)
امام عليهالسلام در پاسخ نامههاى مردم كوفه، فقط به نوشتن يك جواب اكتفا فرمود و به آنها نوشت :
«از حسين بن على به جماعتى از مسلمين و مؤمنين، اما بعد، بدرستى كه هانى و سعيد (آخرين پيكهاى اعزامى مردم كوفه) نامههاى شما را نزد من آوردند و آخرين افراد از فرستادگان شما بودند، من از آنچه شما ذكر كرديد باخبر شدم و اينكه نوشته بوديد «ما امام و رهبرى نداريم، بسوى ما بشتاب، باشد كه خداى متعال بوسيله تو ما را به راه حق هدايت نمايد» من برادر و پسر عمويم (مسلم بن عقيل) را كه مورد اطمينان من است بسوى شما فرستادم، اگر او براى من بنويسد كه طبقه اهل فضل و خردمند كوفه نوشتههاى شما و اظهارات فرستادگان شما را تأييد مىكنند، بزودى بسوى شما حركت خواهم كرد انشاء الله».
و در پايان نامه آمده بود:
«بجان خودم سوگند كه امام، كسى نيست مگر آن كه به كتاب خدا حكم كند و عدل و داد بر پا دارد و دين حق را پذيرفته و خود را وقف در رضاى خدا كند».(31) (32).
اعزام مسلم بن عقيل به كوفه
امام عليهالسلام بين ركن و مقام دو ركعت نماز خواند و از خداى متعال طلب خير نمود و بعد مسلم بن عقيل(33) را احضار فرمود و او را از دعوت اهالى كوفه و اظهارات آنان آگاه ساخت، پاسخ نامه اهالى كوفه را به دست او سپرد تا به قصد كوفه حركت كند(34) ، و به او فرمود: «من شما را بسوى مردم كوفه مىفرستم و خداى متعال بزودى آنچه را كه مىخواهد و براى تو مىپسندد، انجام خواهد داد، و اميدوارم كه من و تو در مرتبت و منزلت شهيدان باشيم، پس با استعانت از خدا به طرف كوفه حركت كن و چون به كوفه رسيدى نزد موثقترين اهالى كوفه منزل كن»(35).
مسلم به عقيل از مكه به مدينه آمد، ابتدا به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رفت و نماز گزارد و پس از اينكه با افراد خانوادهاش وداع نمود بهمراه دو نفر از قبيله قيس كه به راه آشنا بودند به طرف كوفه حركت كرد، اما راه را گم كردند و همراهان مسلم از شدت تشنگى ناتوان شده از ادامه مسير باز ماندند و ياراى همراهى با مسلم رانداشتند، از اين رو مسلم بن عقيل به تنهائى و با تلاش بسيار از روى نشانهها راه را يافت و براى اجراى فرمان حسين عليهالسلام بسوى كوفه حركت كرد (36).
نامه مسلم به امام عليهالسلام
حضرت مسلم از بين راه نامهاى به امام حسين عليهالسلام نوشت و امام را از جريان امر آگاه ساخت و در آن نامه نوشت كه:من در «بطن الخبيت»(37) كه در كنار آب قرار دارد، اقامت كردهام و چون اين سفر را به فال بد گرفتهام در صورت امكان امر از اين مأموريت معاف داشته و شخص ديگرى را به كوفه بفرست.
نامه امام عليهالسلام به مسلم
امام عليهالسلام به مسلم پاسخ داد:«اما بعد، از آن مىترسم كه انگيزهاى جز ترس براى نوشتن اين نامه نداشته باشى! بسوى مأموريتى كه دارى حركت كن! و السلام»(38). (39)
- بعضى از اهل تحقيق بر آنند كه ظن قوى نامه مسلم از بين راه و جواب امام عليه السلام به او صحت ندارد و از موارد ساختگى است، و براى اثبات ساختگى بودن آن اين موارد را ذكر كردهاند:
1 - مضيق الخبت چنانچه حموى در معجم البلدان نقل كرده است مكانى است بين مكه و مدينه در حالى كه از روايت استفاده مىشود كه مسلم آن دو راهنما را از مدينه اجير نمود، و اين حادثه بين مدينه و عراق اتفاق افتاده، نه بين مكه و مدينه.
2 - اگر مكانى بين مدينه و عراق به اين نامه وجود داشت كه حموى ذكر نكرده، توقف مسلم در آنجا و فرستادن نامه براى امام و آمدن پاسخ بيشتر از ده روز بطول مىانجاميد، در حالى كه مورخين فاصله زمانى حركت مسلم از مكه و ورودش به كوفه را بيست روز ذكر كردهاند، و محال بنظر مىرسد كه بتوان فاصله مكه تا كوفه را در مدت ده روز طى كرد.
3 - در اين نامه به مسلم سلام الله عليه نسبت ترس داده شده و اين با توثيق مسلم و بزرگوارى و مبرز بودن او در فضل، متناقض است.
4 - نسبت دادن ترس به مسلم با سيرهاى كه از او سراغ داريم منافات دارد زيرا شجاعت او اهل خرد را متحير نموده بلكه او شجاعترين هنگامى كه مسلم نامه را قرائت كرد فرمود: من هرگز بر خودم نمى ترسم ؛ پس حركت كرد تا رسيد به آبى كه مربوط به قبيله طى بود، در آنجا توقف نمود سپس از آن مكان حركت كرد، ناگهان مردى را در حال صيد ديد كه بسوى آهويى تير انداخت و به آن حيوان اصابت كرد و كشته شد، مسلم گفت: دشمن را خواهيم كشت انشاء الله تعالى(40) . بهر حال حضرت مسلم كه در روز نميه ماه مبارك رمضان از مكه حركت كرده بود در روز پنجم شوال وارد كوفه گرديد (41) ، و در خانه مختار بن ابى عبيده ثقفى منزل كرد(42) .
مسلم در خانه مختار
مختار در ميان قبيله و افراد خانوادهاش مردى بود شريف و داراى همت عالى و اراده قوى كه با دشمنان اهل بيت شديدا " مخالفت مىكرد، او را به عقل وافر و رأى صائب مىشناختند، و شخصيتى است كه با بريدن از دشمنان و پيوستن به اهل بيت عليهمالسلام داراى مكارم اخلاقى و ملكات فاصله انسانى گرديده است، او در پيدا و نهان نسبت به اهل بيت عليهمالسلام اخلاص نشان مىداد(43).
علت ورود مسلم به خانه مختار اين بود كه مختار از زعماى شيعه بشمار مىرفت، و مسلم اطمينان داشت كه او نسبت به امام حسين عليه السلام مخلص و وفادار است، و ضمنا مختار داماد نعمان بن بشير - حاكم وقت كوفه - بود و بدون ترديد تا زمانى كه مسلم در خانه مختار بود نعمان بن بشير متعرض مسلم نمى شد؛ و اين انتخاب مسلم نشان دهنده احاطه آن بزرگوار به موقعيتهاى اجتماعى است(44) .
چون شيعيان از ورود مسلم بن عقيل به كوفه آگاه شدند، در خانه مختار به ديدن او رفتند و در آنجا اجتماع كردند، و مسلم بن عقيل نامه امام حسين عليهالسلام را براى افرادى كه به ديدن او آمده بودند، خواند، و از آن گروه عظيم كه شديدا " تحت تأثير پيام امام عليهالسلام قرار گرفته بودند و اشك مىريختند هجده هزار نفر با مسلم بيعت كردند(45). (46)
سخنان عابس بن ابى شبيب شاكرى(47)
عابس بن ابى شبيب كه در آن جمع حضور داشت بپا خاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: من از مردم كوفه براى شما صحبت نمى كنم و نمى دانم كه در دلهاى آنان چه مىگذرد، و قصد فريب شما را ندارم ولى بخدا سوگند آنچه را كه مىگويم چيزى است كه در ضميرم نقش بشته و به آن باور دارم و آن اين است كه در خود اين آمادگى را مىبينم كه در هر زمانى كه به كمك من نياز داشته باشيد دريغ نكنم و در ركاب شما با شمشيرى كه در دست دارم با دشمنان مبارزه كنم و در اين راه جز به رضاى خداوندى و ثواب الهى نمى انديشم تا به ديدار خدا بشتابم.
پس از او، حبيب بن مظاهر برخاست و گفت: اى عابس! رحمت خدا بر تو باد كه آنچه در ضمير داشتى در قالب جملاتى كوتاه بر زبان راندى ؛ و در ادامه سخنان خود گفت: بخدا سوگند كه من هم همانند عابس در يارى تو مصمم و استوارم.
و بعد از او سعيد بن عبدالله حنفى قيام كرد و سخنانى شبيه سخنان عابس و حبيب گفت(48).
ماجراى بيعت با مسلم
پس از اين سخنان شورانگيز بود كه شيعيان براى بيعت با مسلم و دادن پاسخ مثبت به نداى امام عليهالسلام را سختر و استواتر از هميشه به طرف مسلم به عقيل آمدند و بيعت خود را با او منوط به اين هفت محور اصلى اعلام داشتند:
1 - دعوت مردم به كتاب خدا و سنت رسول او.
2 - پيكار با بيدادگران.
3 - دفاع از مستضعفين و رسيدگى به حال محرومين اجتماع.
4 - تقسيم غنائم در ميان مسلمانان بطور مساوى.
5 - رد مظالم به اهلش.
6 - يارى اهل بيت عليهالسلام.
7 - مسالمت با كسانى كه سر ستيز ندارند، و پيكار با متجاوزين(49) .
نامه مسلم بن عقيل به امام عليهالسلام
چون اين تعداد از مردم با مسلم بيعت كردند و مسلم بن عقيل به پيروزى اين قيام الهى اطمينان پيدا كرد، طى نامهاى براى امام عليهالسلام نوشت كه: هجده هزار نفر از مردم كوفه با من بيعت كردند؛ و از امام تقاضا نمود به محض وصول نامه، به طرف كوفه حركت كند چرا كه مردم طالب اويند و نسبت به خاندان اموى علاقهاى ندارند(50) .
نامه مسلم بن عقيل را - كه نامه اهل كوفه نيز ضميمه آن بود - قيس بن مسهر صيداوى و عابس بن ابى شبيب شاكرى براى امام عليهالسلام بردند(51) .
سخنان والى كوفه
از طرف ديگر چون خبر ورود مسلم و بيعت مردم به نعمان بن بشير والى كوفه رسيد، به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى خطاب به مردم كوفه گفت: اى بندگان خدا! تقواى خدا را پيشه خود سازيد و بسوى فتنه و تفرقه حركت نكنيد زيرا موجب ريخته شدن خونها و كشته شدن مردان و غارت شدن اموال آنان خواهد شد. من با كسى كه با من نستيزد نمى جنگم و شما را به جان يكديگر نمى اندازم و به صرف اتهام، كسى را باز داشت نمى كنم، ولى اگر با من دشمنى كنيد و پيمانى را كه بستهايد ناديده بگيريد و با يزيد مخالفت كنيد بخدا سوگند تا زمانى كه شمشير در دست من است با شما خواهم جنگيد هر چند از شما كسى به يارى من برنخيزد، و من اميدوارم كه در ميان شما تعداد افرادى كه حق را مىشناسند از افرادى كه گرايش به باطل دارند زيادتر باشد!(52)
پس از سخنان نعمان بن بشير، عبدالله بن مسلم حضرمى كه هم پيمان بنى اميه بود از جاى برخاست و گفت: با اين روش كه تو در پيش گرفتهاى كارى از پيش نخواهى برد، و اين فتنه جز با سركوب از بين نخواهد رفت، اى نعمان! رأى تو رأى مردم ضعيف و ناتوان است.
والى كوفه در حالى كه از سخنان عبدالله بن مسلم حضرمى برآشفته بود گفت: اگر من از مستضعفين جامعه بشمار آيم ولى در اطاعت خدا باشم بهتر است از اينكه عزيز در معصيت خدا باشم؛ سپس از منبر به زير آمد.
عبدالله بن مسلم كه از سر سپردگان شناخته شده حكومت اموى بشمار مىرفت، اولين كسى بود كه به يزيد نامه نوشت و از ورود مسلم بن عقيل نماينده امام حسين عليهالسلام به كوفه و بيعت چشمگير مردم با او خبر داد، و ضمن اظهار نگرانى خاطر نشان ساخت كه: اگر به كوفه نياز دارى، مردى قوى و صاحب ارادهاى را به آنجا گسيل دار تا فرامين تو را به كار بندد و همچون تو با دشمنان تو رفتار كند، نعمان بن بشير يا مردى ناتوان و سست اراده است و يا چنين وانمود مىكند، و به درد اين كار نمى خورد.
پس از عبدالله بن مسلم، ساير جيره خواران حكومتى از قبيل عمارة بن وليد و عمر بن سعد بن ابى و قاص نامههاى مشابهى براى يزيد فرستادند(53) .
سرجون غلام معاويه
پس از اينكه اين نامهها به دست يزيد رسيد، سرجون(54) - غلام وفادار پدرش - را احضار كرد و او را از ماجراى مسلم بن عقيل و بيعت مردم كوفه با او و عدم قاطعيت نعمان بن بشير آگاه ساخت و در مورد انتخاب والى جديد كوفه از او نظر خواهى كرد.
سرجون به او گفت: اگر پدرت معاويه اكنون زنده مىشد، نظر او را در اين مورد به كار مىبستى ؟!
يزيد پاسخ داد: آرى .
سرجون كه مىدانست يزيد از عبيدالله بن زياد كينهها به دل دارد براى اينكه او را رام كند، فرمان معاويه را كه قبل از مردنش براى عبيدالله بن زياد نوشته و حكومت كوفه را به او داده بود بيرون آورد و به يزيد نشان داد و گفت: نظر معاويه در مورد عبيدالله بن زياد چنين بود، و اينك كه سراسر كوفه را آشوب فرا گرفته است بايد حكومت بصره و كوفه را يكجا به عبيدالله بن زياد واگذار كنى تا بتواند مخالفان حكومت را در اين دو پايگاه مهم به جاى خود بنشاند.
يزيد پيشنهاد سرجون را پذيرفت و طى فرمانى حكومت كوفه و بصره را به عبيدالله بن زياد - كه در آن وقت والى بصره بود - واگذار كرد و فرمان را بهمراه نامهاى توسط مسلم بن عمرو باهلى(55) براى عبيد الله بن زياد فرستاد(56) .
نامه يزيد به عبيدالله
يزيد نامهاى براى عبيد الله نوشت كه در آن آمده بود: افرادى كه روزى مورد ستايش قرار مىگيرند، روز ديگر به ننگ و نفرين دچار مىشوند، و چيزهايى ناپسند به صورت مطلوب و دل پسند در مىآيند(57) و تو در مقام و منزلتى قرار دارى كه شايسته آنى! به قول شاعر عرب: «تو بالا رفتى و از ابرها پيشى گرفتى و بر فراز آنها مقام كردى، كه براى تو جز مسند خورشيد جايگاهى نيست (58)
و در اين نامه به او فرمان داد كه در عزيمت به كوفه شتاب كند و مسلم بن عقيل را پس از دستگيرى، كشته و يا تبعيد نمايد(59) .
سخنان عبيدالله بن زياد
پس از اينكه نامه يزيد در بصره به دست عبيدالله بن زياد رسيد، دستور داد تا فرستاده امام عليه السلام را كه حامل نامه براى اشراف و بزرگان بصره بود گردن زدند و بعد در مسجد شهر به منبر رفته خطبه خواند و گفت: «يزيد، ولايت كوفه را به من واگذار نموده است و من فردا از بصره به طرف كوفه حركت خواهم كرد(60) ، بخدا سوگند كه سختيها به من نزديك نخواهند شد و پيش آمدهاى روزگار مرا متزلزل نخواد كرد، با هر كسى كه با من از در دشمنى در آيد خصومت مىكنم و با كسى كه قصد ستيز با مرا دارد خواهم جنگيد و شربت مرگ را به كام او خواهم ريخت، من برادرم عثمان بن زياد را در غياب خود به حكومت بصره مىگمارم، مبادا با او مخالفت كنيد كه بخدا سوگند در كشتن افراد مخالف، مصمم و راسخم و افراد نزديك را به جاى افراد دور به عقوبت مىرسانم! با من راست باشيد و با من مخالفت نكنيد!»(61).
حركت عبيدالله بسوى كوفه
عبيدالله بن زياد بهمراه مسلم بن عمرو باهلى، منذرين جارود، شريك بن اعور حارثى(62) و عبدالله بن حارث بن نوفل و پانصد مرد بصرى چنان با شتاب مسير كوفه را طى مىكرد كه وقتى ديد شريك بن اعور و عبدالله بن حارث ياراى همركابى با او را ندارند، آنها را در ميان راه تنها گذارد و خود با ساير همراهانش به حركت ادامه داد، اين دو مىخواستند كه ابن زياد ديرتر از موعد مقرر به كوفه برسد تا شايد ورق برگردد ولى او از بيم آنكه امام عليهالسلام بر او سبقت گرفته و زودتر وارد كوف شود، با شتاب بيشتر فاصله بصره تا كوفه را طى مىكرد تا اينكه در «قادسيه» غلام او مهران نيز از ادامه مسير باز ماند و ابن زياد هر چه تلاش گذارد و با لباس مبدل به راه خود ادامه داد.
نوشتهاند كه: ابن زياد جامه يمانى بر تن كرد و عمامه سياه رنگى بر سر گذاشت تا كسى او را نشناسد و دوستداران امام عليهالسلام او را اشتباها " به جاى امام بگيرند! او با اين تغيير لباس از هر پست بازرسى عبور مىكرد، مردم مىپنداشتند كه او حسين بن على است و به او مرحبا گفتند و ابن زياد به روى خود نمى آورد و ساكت بود(63) .
ورود عبيدالله به كوفه
ابن زياد چون به نزديكى كوفه رسيد، تا فرا رسيدن شب درنگ كرد و بعد وارد كوفه شد از آن ناحيهاى كه نزديك نجف است، در اين اثنا زنى بانگ برداشت كه: بخداى كعبه سوگند كه اين پسر پيامبر است، و مردم فريب خورده از شوق به فرياد آمدند و در حالى كه اطراف او را گرفته بودند گفتند: ما جمعيتى افزون بر چهل هزار نفر با تو خواهيم بود(64) .
ولى اين مردم ساده دل وقتى بخود آمدند كه ابن زياد پرده از صورت خود برداشت و خطاب به آنان گفت كه: من عبيدالله بن زياد هستم!
مردم كوفه كه سخت غافلگير شده بودند بر روى هم ريختند و در زير دست و پا لگد مال شدند، و ابن زياد وارد دار الاماره شد(65) .
نوشتهاند كه: مسلم بن عمرو باهلى هنگامى كه كثرت جمعيت و ازدحام مردم فريب خورده كوفه را در اطراف ابن زياد ديد، بانگ برداشت كه: دور شويد و كناره گيريد كه او امير عبيدالله بن زياد است، و ابن زياد به راهش ادامه داد تا پشت قصر دار الاماره رسيد(66).
همراهان ابن زياد از نعمان بن بشير و همراهانش كه در قصر دار الاماره بودند خواستند كه در را به روى آنها بگشايند، نعمان بن بشير كه فكر مىكرد امام عليهالسلام با همراهانش قصد ورود به دار الاماره را دارند خطاب به ابن زياد گفت كه: تو را بخدا سوگند مىدهم كه از قصر دور شوى، بخدا سوگند امانتى را كه به من سپرده شده است به دست تو نخواهم سپرد، و من هرگز به جنگ كردن به تو تمايلى ندارم ؛ و فكر مىكرد كه مخاطب او، امام عليهالسلام است.
در اين هنگام مردى از ميان جمعيت فرياد برآورد كه: اين پسر مرجانه عبيدالله بن زياد است. مردم با شنيدن اين سخن، از ابن زياد فاصله گرفتند و متفرق شدند و نعمان بن بشير كه تازه بخود آمده و به اشتباه خود پى برده بود در قصر را گشود و ابن زياد وارد دار الاماره شد(67) .
خطبه عبيدالله در كوفه
صبح روز بعد ابن زياد دستور داد كه مردم كوفه در مسجد جمع شوند و طى خطبهاى به آنان گفت: يزيد حكومت شهر شما را به من سپرده است تا از بيت المال حفاظت كنم و طبقه مظلوم و محروم را حمايت كنم و با كسانى كه از فرامين صادره اطاعت مىكنند مانند پدرى مهربان رفتار نمايم و شمشيرم را بر روى كسانى خواهم كشيد كه سر از فرمان من بپيچند، از خشم من بترسيد و بدانيد كه من مرد عملم و به گفتار بسنده نمى كنم(68) .
تهديد و ارعاب
ابن زياد به محض ورود به كوفه و تكيه زدن به مسند حكومت، براى زهر چشم گرفتن از مردم كوفه، دستور دستگيرى و باز داشت و كشتار جمعى از سرشناسان كوفه را صادر كرد تا روحيه انقلابى مردم را متزلزل كرده و هواى قيام را از سر آنها بيرون كند، و در روز دوم ورودش به كوفه دستور داد تا مردم در مسجد شهر اجتماع كنند و خود با هيئتى كاملا متفاوت كه معمولا در ميان مردم ظاهر مىگشت، بر افراز منبر نشست و در خطبهاى تهديدآميز خاطر نشان كرد كه: احساس مىكنم اين مشكل جز با شدت عمل از ميان نخواهد رفت، بدانيد كه من بى گناه را به جاى گناهكار و مردم حاضر را به جاى افراد غائب كيفر خواهم كرد! و شما را به جاى خود خواهم نشاند!
در اين اثناء، مردى از اهالى كوفه به نام اسد بن عبدالله المرى بپا خاست و در رد سخنان ابن زياد گفت: اى امير! خداى متعال مىفرمايد (و لا تزر وازرة وزر اخرى )(69) «هيچ گنهكارى حامل گناه ديگرى نيست»، و هر كس بايد در برابر عملى كه كرده است پاسخگو باشد، بر توست كه بگويى و بر ماست كه بشنويم ولى به زشتى با ما عمل مكن پيش از آنكه از تو نيكى ديده باشيم.
ابن زياد از ادامه سخن بازماند و از منبر بزير آمد و به دار الاماره رفت(70) .
و نوشتهاند كه ابن زياد در اثناى سخن گفت: حرف مرا به اين مرد هاشمى برسانيد تا ار خشم من بپرهيزد؛ و مرادش از مرد هاشمى، حضرت مسلم به عقيل عليهالسلام بود(71)
برخورد با مأموران و جاسوسان حكومتى
عبيدالله بن زياد با مأموران حكومتى و جاسوسان و بازرسان (عرفاء)(72) بناى بدرفتارى و سختگيرى را گذارد و از آنها خواست تا اسامى افراد غريبى كه وارد شهر مىشوند و مردمى كه با حكومت يزيد سر سازش ندارند و در حقانيت خلافت او ترديد مىكنند و افرادى كه بناى مخالفت و تفرقه افكنى دارند، گزارش كنند، و اگر كسى از اين امر سرپيچى كند و بموقع گزارشهاى لازم را تسليم ننمايد و دشمنان يزيد را معرفى نكند، نه تنها مقررى او از بيت المال قطع خواهد شد بلكه خون و مال او مباح و مقابل خانهاش به دار آويخته مىگردد! و يا اينكه تبعيد به «زاره»ميشود(73) . (74)
مسلم در خانه هانى
چون مسلم بن عقيل از آمدن عبيدالله به كوفه مطلع و از سخنان او در مسجد جامع و آنچه با جاسوسان در ميان گذارده بود، آگاه شد، از خانه مختار - كه در آن سكونت داشت - بيرون آمد و به خانه هانى بن عروه(75) رفت و پيرون امام عليهالسلام مخفيانه در خانه هانى به ملاقات آن جناب مىرفتند و به يكديگر سفارش مىكردند كه اين امر را از ديگران پنهان نگاه دارند(76)
علت اين جابجايى اين بود كه محل اقامت مسلم مخفى نگاه داشته شود زيرا او بيمناك بود كه مبادا پيش از آنكه به رسالت خود جامه عمل بپوشاند توسط مأموران ابن زياد دستگير گردد(77) .
نوشتهاند كه: پس از اينكه مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه اقامت كرد و تعداد بيعت كنندگان با او به 25 هزار نفر رسيد تصميم بر خروج گرفت ولى هانى به او گفت كه: در اين كار شتاب مكن(78)
شريك بن اعور در كوفه
قبلا گفتيم كه شريك بن اعور به هنگام عزيمت ابن زياد از بصره به طرف كوفه با او همراه بود و در اثناى راه از طى مسير بازماند و فكر مىكرد كه ابن زياد او را تنها نخواهد گذارد و در ورود ابن زياد به كوفه تأخير خواهد افتاد.
چون شريك وارد كوفه شد و از جريان امور مطلع گرديد، سراغ هانى بن عروه رفت و در خانه او اقامت گزيد(79) و هانى را ترغيب و تشويق مىكرد تا در اجراى دستورات مسلم كوتاهى نكند و اسباب كار را براى او فراهم سازد(80) .
عيادت عبيدالله از هانى و شريك
چون هانى بن عروه بيمار گشت و عبيدالله بن زياد براى عيادت به نزد او آمد، عمارة بن عبدالسلولى به هانى گفت: يكى از اهداف، از ميان برداشتن اين عامل سرسپرده حكومت اموى است و خداى بزرگ اينك اين فرضت را در اختيار ما گذارده است كه اين قربانى را كه با پاى خود به قربانگاه آمده است از ميان برداريم و ضربهاى كارى به پيكره حكومت يزيد وارد كنيم.
هانى كه پايبند اصول اخلاقى بود، در پاسخ او گفت: دوست ندارم كه او در خانه من به قتل برسد چرا كه ميهمان من است.
ابن زياد كه جهت عيادت هانى آمده بود بدون آنكه كوچكترين آسيبى ببيند، آن خانه را ترك گفت.
چند روزى از اين ماجرا نگذشته بود كه شريك بن اعور نيز بيمار شد و او هم در خانه هانى بن عروه بشر مىبرد و مورد احترام عبيدالله بن زياد و ديگر امراى حكومتى بود، عبيدالله پيكى را به نزد شريك گسيل داشت تا به او بگويد كه امشب به عيادت او خواهد آمد، شريك كه ديد فرصت مناسبى براى از بين بردن عبيدالله بن زياد پيدا كرده است به مسلم بن عقيل گفت كه: ابن زياد امشب به عيادت من خواهد آمد، وقتى وارد خانه شد و در كنار بستر من نشست او را غافلگير كرده و از ميان بردار و زمام درا الاماره را در دست بگير، مطمئن باش كسى در اين امر با تو مخالفت نخواهد كرد و من هم هنگامى كه بهبود يافتم به بصره خواهم رفت و مردم بصره را با تو همراه خواهم كرد(81) .
شريك و نقشه قتل عبيدالله
هنوز شريك با مسلم بن عقيل گرم سخن بود كه دق الباب شد و خبر آوردند كه امير بر در خانه است. مسلم در گوشهاى از خانه پنهان شد و عبيدالله بن زياد با غلامش مهران وارد خانه گرديد و در كنار شريك نشست و به پرس و جوى احوال او پرداخت.
شريك لحظه شمارى مىكرد تا مسلم از مخفيگاه خود بيرون آيد و به ابن زياد حمله كرده و او را به هلاكت برساند ولى انتظار او سودى نداشت، شريك كه بر آشفته بود عمامه خود را از سر بر مىداشت و بر زمين مىنهاد و باز آن را بر سر مىنهاد و اين كار را تكرار مىكرد، و چون ديد كه از مسلم خبرى نشد، بطورى كه مسلم صداى او را بشنود به قرائت اشعار پرداخت تا جايى كه رو به مخفيگاه مسلم كرد و گفت: سيراب كنيد او (ابن زياد) را اگر چه به مرگ من منتهى گردد(82) .
عبيدالله به زياد كه از حركات شريك، شگفت زده شده بود رو به هانى بن عروه (صاحب خانه) كرده گفت: گويا پسر عموى تو هذيان مىگويد.
هانى گفت: شريك از آن روزى كه بيمار شده با خود حرف مىزند و نمى داند كه چه مىگويد(83)
آگاه شدن مهران غلام عبيدالله از ماجرا
شريك در جريان گفتگويش با مسلم بن عقيل خاطر نشان ساخته بود كه: وقتى گفتم به من آب بدهيد، از مخفيگاه خارج شو و كار عبيدالله را يكسره كن ؛ هنگامى كه عبيدالله براى عيادت شريك وارد خانه هانى شد و در كنار شريك نشست، مهران بالاى سر عبيدالله به رسم احترام ايستاده بود، شريك كه وقت را مناسب مىديد گفت:
مرا سيراب كنيد.
كنيزكى در حالى كه قدحى آب در دست داشت تا براى شريك ببرد، چشمش به مسلم افتاد كه در مخفيگاه بسر مىبرد، پايش لغزيد، شريك دوباره گفت: مرا سيرات كنيد.
چون حركتى مشاهده نكرد براى بار سوم صدا زد و گفت: واى بر شما! مرا سيراب كنيد اگر چه به قيمت جان من تمام شود.
مهران غلام ابن زياد با زيركى دريافت كه توطئهاى در كار است و دست عبيدالله را فشرد و عبيدالله بسرعت از جاى خود برخاست، شريك گفت: اى امير! مىخواستم به شما وصيت كنم! عبيدالله گفت: دوباره براى ديدنت خواهم آمد.
مهران پس از خارج شدن از خانه به عبيدالله گفت: شريك تصميم به كشتن تو گرفته بود، عبيدالله با ناباورى گفت: چگونه امكان دارد كه او چنين خيالى را در مورد من داشته باشد در حالى كه من در حق او محبتها كردهام و پدرم نيز در حق هانى از هيچ محبتى فروگذار نكرده است ؟!
مهران به او اطمينان داد كه مطلب همان است كه به او گفته است (84).
علت خوددارى مسلم از قتل عبيدالله
پس از خروج عبيدالله از خانه هانى، مسلم از مخفيگاه خود بيرون آمد و شريك با بر آشفتگى علت عدم اقدام او را جهت كشتن عبيدالله پرسيد، مسلم در پاسخ گفت: دو عامل مرا از اين كار باز داشت: اول آنكه هانى كراهت داشت كه عبيدالله در خانه او كشته شود، دوم آنكه حديثى بود كه مردم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند كه: «ايمان، مكر و حيله رامهار مىكند، و مؤمن اهل حيله نيست» (85).
شريك گفت: بخادا سوگند كه اگر او را مىكشتى، مردى قاسق و كافر و بدكارى را كشته بودى(86) .
و برخى نقل كردهاند كه: پس از خروج عبيدالله بن زياد از خانه هانى بن عروه، مسلم از مخفيگاه خود خارج شد در حالى كه شمشيرى در دستش بود، شريك از او پرسيد كه: چه چيزى تو را از كشتن عبيدالله باز داشت ؟
مسلم در پاسخ گفت: هنگامى كه از مخفيگاه خود بيرون آمدم زنى (شايد همان كنيزى كه قدح آب در دست داشت) نزديك آمد و گفت: تو را بخدا سوگند مىدهم كه عبيدالله بن زياد در خانه ما كشته نشود، و گريست، و من هم شمشيرم را رها كردم و نشستم.
هانى گفت: اى واى بر او كه هم مرا كشت و هم خود را و ناخواسته از چيزى كه مىگريختم با آن روبرو شدم(87)
وفات شريك بن اعور
برخى از مورخين نوشتهاند كه: شريك بن اعور سه روز پس از اين ماجرا، در گذشت و عبيدالله بر جنازه او نماز خواند، و چون دريافت كه شريك، مسلم را بر كشتن او ترغيب نموده بود گفت: بخدا سوگند كه ديگر جنازه هيچ عراقى نماز نخواهم خواند و اگر قبر پدرم زياد (88) در آنجا كه شريك دفن شده است، نبود، هر آينه قبر او را نبش كرده چسدش را بيرون مىآوردم(89) .
و باز نوشتهاند كه: چون عبيدالله بن زياد از نزد شريك به دارالاماره باز گشت، شخصى به نام مالك بن يربوع تميمى نامهاى به دست او داد كه آن را از دست عبدالله بن يقطر گرفته بود، و در آن نامه به امام حسين عليهالسلام نوشته شده بود كه: گروهى از اهل كوفه با شما بيعت كردهاند، چون نامه به شما رسيد، شتاب كن، شتاب! زيرا كه مردم با شمايند و رغبتى نسبت به يزيد ندارند (90)
ابن زياد دستور داد تا عبدالله بن يقطر را به قتل برسانند (91).
معقل، جاسوس عبيدالله
عبيدالله كه از مخفيگاه مسلم آگاهى نداشت، معقل (92) را نزد خود فراخواند و سه هزار درهم به او داد و فرمان داد كه با شيعيان ملاقات كرده و خود را بعنوان مردى از شام و غلامان ذو الكلاع معرفى نمايد و بگويد: خدا به سبب حب اهل بيت رسولش نعمتها به من عطا نموده است، و بگويد: شنيدهام مردى از ياوران امام حسين به اين شهر آمده است كه مردم را به بيعت با او تشويق مىنمايد و در نزد من مالى است كه مىخواهم آن مرد را ملاقات نموده و اين مال را به او بسپارم!
معقل از دار الاماره بيرون آمد و داخل مسجد جامع اعظم كوفه شد و مسلم بن عوسجه اسدى (93) را ديد كه مشغول نماز است؛ چون از نماز فارغ شد، معقل حال خود را براى او بيان كرد و مسلم بن عوسجه براى او دعاى خير و طلب توفيق كرد و او را به نزد مسلم بن عقيل سلام الله عليه برد.
معقل مالى را كه به همراه داشت به مسلم سپرد و با او بيعت كرد؛ مسلم بن عقيل، مال را به ابو ثمامه صائدى تسليم نمود. ابو ثمامه، مردى بصير و شجاع و از بزرگان شيعه بود و حضرت مسلم او را براى اخذ اموال و خريد سلاح معين كرده بود.
معقل از آن روز به بعد به مخفيگاه مسلم رفت و آمد مىكرد و هيچكس مانع او نمى شد، و او هم اخبار را گرفته و هر شامگاه براى ابن زياد گزارش مىكرد (94).
توطئه عليه هانى بن عروه
همين كه عبيدالله از مكان مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه آگاهى يافت تصميم به دستگيرى هانى گرفت چرا كه خانه او مركز تجمع شيعيان و مقر سفير امام حسين عليهالسلام شده بود (95) و او به بهانه بيمارى از رفتن به نزد عبيدالله بن زياد نيز خوددارى مىكرد.
ابن زياد، محمد به اشعث (96) و اسما بن خارجه - و به روايتى عمرو بن حجاج زبيدى(97) - را نزد خود خواند و از علت نيامدن هانى به قصر دارالاماره سؤال كرد، آنها گفتند كه او بيمار است، عبيدالله گفت: ولى به من خبر رسيده است كه او بهبودى پيدا كرده و در خانهاش مىنشيند، شما به ملاقات او برويد و به او خاطر نشان سازيد تا وظيفه خود را در قبال ما به انجام برساند و به ديدار ما به دارالاماره بيايد (98).
دستگيرى هانى بن عروه
آنان به ديدار هانى رفتند در حالى كه او به هنگام شامگاه در جلوى خانهاش نشسته بود، به او گفتند: چرا از ملاقات با امير خوددارى مىكنى در حالى كه او هميشه به ياد توست و به ما مىگفت: بيمارى نمى گذارد كه من به نزد عبيدالله بيايم.
گفتند: به عبيدالله خبر رسيده است كه هر شامگاه در جلوى خانه ات مىنشينى و تأخير در ملاقات با امير، خشم او را در پى خواهد داشت و اين بى حرمتى را بر نمى تابد! از تو مىخواهيم كه بر مركبت سوار شده و به همراه ما به ملاقات امير بشتابى.
هانى كه ديگر نمى توانست بهانهاى بياورد، لباس پوشيده بر مركب خود سوار شد و به همراه آنان به طرف قصر دارالاماره حركت كرد، در نزديكيهاى قصر احساس كرد كه توطئهاى در كار است لذا به حسان بن اسما بن خارجه گفت كه: اى پسر برادرم! من از اين مرد (عبيدالله بن زياد) هراس دارم، تو چه فكر مىكنى ؟ گفت: اى عمو! بخدا سوگند كه من بر جان تو بيمناك نيستم و خود موجبات بدگمانى او را نسبت به خود فراهم مساز؛ و حسان نمى دانست كه عبيدالله به چه منظورى هانى بن عروه را به نزد خود فراخوانده است.
بهر حال هانى بر عبيدالله بن زياد وارد شد، چون چشم ابن زياد بر او افتاد، زير لب زمزمه كرد كه: قربانى به پاى خود به قربانگاه آمده است! (99) چون هانى نزديك ابن زياد رسيد ديد كه شريح قاضى در كنار او نشسته است، عبيدالله رو به شريح كرد و اين شعر را قرائت كرد كه:
اريد حباءه و يريد قتلى عديرك من خليل من مراد (100)
و بعد هانى را مورد لطف و مجبت خود قرار داد.
هانى گفت: اى امير! مگر چه پيش آمده است كه اينگونه سخن مىگوئى ؟!
عبيدالله گفت: اين چه آشوبى است كه در خانه خود براى يزيد و مسلمانان بر پا كردهاى ؟ مسلم بن عقيل را در خانه ات جا دادهاى و در خانههاى اطراف براى او اسلحه و نيروى نظامى فراهم آوردهاى و گمان مىكنى كه اين امور از نظر تيزبين من و جاسوسان حكومتى مخفى مىماند ؟!
هانى گفتههاى عبيدالله را انكار كرد و گفت: مسلم در خانه من نيست.
چون گفتگوى عبيدالله با هانى به درازا كشيد و حالت مشاجره به خود گرفت، دستور داد معقل - كه جاسوس حكومتى بود - را احضار كنند.
هنگامى كه معقل در آنجا حضور يافت، عبيدالله پرسيد كه: او را مىشناسى ؟
هانى كه از ديدن معقل به سختى تكان خورده بود گفت: آرى! و همانجا بود كه به اشتباه خود و دوستانش پى برد و دانست كه او براى عبيدالله جاسوسى مىكرده است.
پس از لحظاتى سكوت، به ابن زياد گفت:حرف مرا باور كن، بخدا سوگند كه قصد گفتن دروغ ندارم، من او را به خانهام دعوت نكردهام و از مأموريت او اطلاعى نداشتم، او به من مراجعه كرد و خواسته در خانه من سكونت كند و من شرم كردم كه ميهمان را از خانه خود برانم و كار به اينجا كشيده كه به تو گزارش كردهاند، اگر مايل باشى كه تو پيمان مىبندم و گروگانى نزد تو مىسپارم كه به خانه باز گردم و او را از سراى خويش بيرون كنم تا به هر نقطهاى را كه مىخواهد، برود.
عبيدالله گفت: بخدا سوگند كه تو از من جدا نخواهى شد تا اينكه او را در نزد من حاضر كنى.
هانى گفت: بخدا سوگند كه تن به چنين كارى نخواهم داد، تو از من مىخواهى كه ميهمان خود را به دست تو بسپارم تا فرمان به قتل او دهى ؟!
عبيدالله بر سخن خود پا فشارى مىكرد، و هانى نيز پاسخ خود را تكرار مىكرد (101).
برخى نوشتهاند كه هانى به عبيدالله گفت: بخدا سوگند حتى اگر مسلم اينك در جنگ من بود، او را به تو تسليم نمى كردم (102).
و بعضى نوشتهاند كه هانى به درشتى در پاسخ عبيدالله گفت: تو با اهل بيت و خدم و حشم بسوى شام رهسپار شو! زيرا كسى به اين ديار آمده است كه از تو و يزيد به حكومت سزاوارتر است (103).
هانى و مسلم بن عمرو باهلى
و چون مشاجره ميان هانى و عبيدالله به درازا كشيد، مسلم به عمرو باهلى - كه از سرسپردگان حكومت اموى بود و يزيد او را از شام به كوفه نزد عبيدالله فرستاده بود - از عبيدالله خواست كه اجازه بدهد تا با هانى صحبت كرده و او را قانع كند تا مسلم را تسليم نمايد! عبيدالله اجازه داد و او با هانى در گوشهاى از قصر كه عبيدالله آنها را مىديد و صداى آنان را هنگامى كه بلند مىشد بخوبى مىشنيد، به صحبت نشست.
او با وعده و وعيد مىخواست هانى را به همدستى با عبيدالله ترغيب كند و او را از خشم سلطان بر حذر دارد.
مسلم بن عمرو به هانى گفت: تو را بخدا سوگند بى جهت خود را به كشتن مده و بلا را بر خود و خاندان خود وامدار! اين مرد (مسلم بن عقيل) پسر عموى اينهاست، او را نمى كشند و آسيبى به او نمى رسانند! مسلم را به آنها تسليم كن و مطمئن باش كه اين كار براى تو ننگى به بار نخواهد آورد!
هانى مىدانست كه تسليم مسلم بن عقيل كار بسيار نكوهيدهاى است و اگر عمال حكومتى بر مسلم دست پيدا كنند مسلما او را به قتل مىرسانند و اين مايه ننگ براى او و خاندان اوست كه به دست خود ميهمان خود را تسليم دشمن نمايد، لذا در پاسخ او گفت: بخدا سوگند كه براى من بزرگتر از اين ننگى نيست كه مسلم بن عقيل كه ميمهمان من است و فرستاده فرزند رسول خداست، به عبيدالله تسليم كنم در حالى كه من زندهام و بازوى قوى و ياران فراوانى دارم. بخدا سوگند كه حتى اگر تنها بودم و ياورى هم نداشتم هرگز او را تسليم نمى كردم.
اين سخن، سخن آزادگان و رادمردانى است كه حيات خود را فداى ارزشهاى انسانى مىكنند و در برابر چيزى كه شرافت آنان را لكه دار مىكند، فروتنى روا نمى دارند (104)
ضرب و جرح هانى
برخى نوشتهاند هنگامى كه هانى به عبيدالله گفت كه: صلاح تو در اين است كه خدم و حشم خود را بسوى شام گسيل دارى و تو در امانى كه به هر جا كه مىخواهى بروى، مهران - غلام عبيدالله - بانگ برداشت كه: واذلاه! اين چه خوارى است كه اين بنده (اشاره به هانى) تو را در قلمرو حكومتت، امان مىدهد؟!
عبيدالله بانگ برداشت كه: او را بگير!
مهران دو گيسوى هانى را گرفت و عبيدالله با عصائى كه در دست داشت به بينى و پيشانى و صورت هانى مىزد تا اينكه بينى او شكست و لباسش خون آلود شد و پوست و گوشت صورتش بر محاسنش فرو ريخت و از شدت ضربات وارده، عصا شكست.
هانى براى دفاع از خود دست به قبضه شميشير برد و آن را از نيام بيرون كشيد ولى او را گرفتند. عبيدالله به هانى گفت: مگر تو حرورى (105) هستى كه بر حكومت يزيد خروج مىكنى و دست به شمشير مىبرى ؟! تو با اين كار خونت را حلال و كشتنت را مباح شمردى!
پس فرمان داد تا او را در محلى از قصر زندانى كردند.
اسماء بن خارجه كه از اين عمل عبيدالله به خشم آمده بود از جاى برخاست و گفت: اى پيمان شكن! او را رها كن! به ما گفتى كه او را به نزد تو آوريم و تو به جان او افتادى و اينك قصد كشتن او را كردهاى ؟!
عبيدالله فرمان داد تا او را نيز زدند.
محمد بن اشعث (يكى از همراهان اسماء) كه اوضاع را چنين ديد گفت: رأى امير را بپسنديم چه به سود ما باشد و چه به زيان ما! (106)
قيام قبيله مذحج
چون عمرو بن حجاج شايعه قتل هانى توسط عبيدالله را شنيد، با افراد قبيله مذحج به طرف قصر دارالاماره حركت كرد و قصر را به محاصره خود درآورد و فرياد زد: من عمرو بن حجاج هستم و اينها سواران قبيله مذحج و بزرگان آنهايند، آنها از خط اطاعت بيرون نرفته و از جماعت كناره نگرفتهاند، به آنها خبر رسيده است كه بزرگ آنها كشته شده و اين كار براى آنها گران آمده است.
عبيدالله كه وضع را نابسامان ديد از شريح قاضى خواست تا هانى را ملاقات كند و افراد قبيله هانى را از زنده بودن او آگاه سازد.
چون شريح به ملاقات هانى رفت، هانى فرياد برآورد كه: اى خدا! اى مسلمانان! مگر افراد قبيله من مردهاند؟! افراد با ايمان كجايند؟ اهل بصيرت كجا رفتهاند؟! و اين در حالى بود كه خون از محاسن سفيدش مىريخت.
در اين اثناء صداى فريادى از بيرون به گوش هانى رسيد و گفت: گمان مىكنم كه اين فريادها از قبيله مذحج و پيروان منند، اگر ده نفر از آنان وارد قصر شوند، مرا نجات خواهند داد.
شريح پس از شنيدن اين سخنان بيرون رفت و خطاب به افراد قبيله مذحج گفت به فرمان امير به ملاقات هانى رفتم و او را زنده يافتم!
عمرو بن حجاج و يارانش بدون آنكه توضيح بيشترى از شريح قاضى بخواهند، گفتند: اينك كه هانى كشته نشده است، خداى را سپاس مىگوئيم! سپس اطراف قصر را خالى كرده و به محل خود باز گشتند (107).
خطبه ابن زياد
عبيدالله پس از دستگيرى هانى با جمعى از بزرگان كوفه و مأموران حكومتى به مسجد شهر رفت و به ايراد خطبه پرداخت و در ضمن سخنان خود گفت: اى مردم! از طاعت خدا و طاعت پيشوايان خود غافل نشويد و از اتفاق و اتحاد به اختلاف و جدائى روى نياوريد تا موجبات خوارى خود را فراهم نساخته و جان و مال خود را در معرض قتل و تاراج قرار ندهيد! و برادر شما كسى است كه به راستى با شما سخن گفته و از سرانجام كار آگاهتان ساخته است.
هنوز عبيدالله از منبر به زير نيامده بود كه شنيد گروهى فرياد مىزنند: مسلم بن عقيل آمد! مسلم بن عقيل آمد!
عبيدالله از بيم جان فورا مسجد را ترك گفته و وارد قصر حكومتى خود شد و دستور داد تا درهاى قصر را بستند.
عبدالله بن حازم مىگويد: من از طرف مسلم بن عقيل مأموريت داشتم تا در قصر عبيدالله بن پرس و جو پرداخته و در مورد هانى بن عروه تحقيق كنم كه بر سر او چه آمده است؟ و من اولين كسى بودم كه مسلم بن عقيل را از جريان كار آگاه ساختم و ديدم كه گروهى از زنان قبيله مراد فرياد مىزنند كه: يا عبرتاه! يا ثكلاه!
من بر مسلم به عقيل داخل شدم و او را از دستگيرى هانى آگاه ساختم و او به من دستور داد تا يارانش را كه در خانههاى اطراف محل سكونت او گرد آمده بودند، فرا خوانم.
پس ياران مسلم كه تعدادشان حدود چهار هزار نفر بود با شعار «يا منصور امت» (108) اطراف او را گرفتند.
قيام مسلم و محاصره دارالاماره
مسلم بن عقيل براى روياروئى با عبيدالله، عبدالرحمن بن عزيز كندى را بعنوان فرمانده سوار نظام قبيله ربيعه، و مسلم بن عوسجه را بعنوان فرمانده پياده نظام قبيله مزجح و اسد انتخاب كرد، و سپس فرماندهي قبيله تميم و همدان را به ابوثمامه صائدى، و مسئوليت تجهيز و فرماندهى مردان مدينه را به عباس بن جعده جدلى سپرد، و خود با يارانش به طرف قصر دارالاماره حركت كرد و آن را به محاصره در آورد.
عبدالله بن حازم كه شاهد عينى ماجرا بوده است، سوگند ياد مىكند كه ديرى نگذشت مسجد و بازار شهر از جمعيت موج مىزد و عبيدالله كه از بيم جان به قصر دارالاماره پناه برده بود، تلاش مىكرد كه درهاى قصر به روى مسلم و يارانش باز نشود (109)
نقشه عبيدالله براى شكستن حلقه محاصره
هنگامى كه قصر دارالاماره به محاصره حضرت مسلم و يارانش در آمد سى نفر از شرطىها(110) و بيست نفر از اشراف كوفه در كاخ عبيدالله بسر مىبرند و از بالاى قصر آن جمعيت انبوه را تماشا مىكردند و مردم بسوى عبيدالله و يارانش سنگ پرتاب كرده و ابن زياد و پدرش را دشنام مىدادند (111)
عبيدالله كه براى شكستن حلقه محاصره تنها راه چاره را در به راه انداختن جنگ روانى مىديد، جمعى از سرشناسان كوفه را مأمور كرد كه با مردم به صحبت پرداخته و آنان را از عاقبت كار بترسانند تا دست از يارى مسلم بن عقيل بردارند، اين افراد عبارت بودند از: كثير بن شهاب حارثى، قعقاع بن شور ذهلى، شبث بن ربعى تميمى، حجار بن ابجر، شمر بن ذى الجوشن ضبابى.
اين گروه پنج نفره از نزديك با ياران مسلم رابطه بر قرار كردند و با قيافهاى حق بجانب، آنان را از ادامه همكارى با مسلم بر حذر داشتند و در حالى كه خود را دلسوز آنها معرفى مىكردند بدروغ گفتند كه سپاهيان يزيد در راهند و در سركوب شما هيچ ترديدى به خود راه نخواهند داد، بيهوده جان و مال و ناموس خود را در معرض خظر قرار ندهيد؛ و به آنان خاطر نشان ساختند كه: عبيدالله سوگند ياد كرده است كه اگر تا فرا رسيدن شب دست از محاصره بر نداريد و به خانه هايتان بازنگرديد، سهميه شما و فرزندان شما را از بيت المال قطع كند و بيگناهان شما را به جاى گناهكارانتان و افراد غائب را به جاى افراد حاضر به سختى كيفر دهد تا در كوفه كسى از اهل معصيت باقى نماند مگر آنكه نتيجه اعمال خود را ديده باشد (112).
اظهار عجز اهالى كوفه
نيرنگ عبيدالله درشكستن حلقه محاصره مؤثر افتاد و اهالى كوفه كه خود را از كيفر عبيدالله در امانمىديد با سخنان اين منافقان دست از يارى مسلم برداشتند و با خود گفتند كه: نبايد به استقبال خطر رفت و بهتر است كه تا دير نشده به خانههاى خود بر گرديم تا مشيت الهى چه اقتضا كند (113)!
بر افراشتن پرچمهاى امان
عبيدالله براى سركوب اين قيام مردمى و نهضت خدايى، دست به نيرنگ ديگرى زد و به تنى چند از سر كردههاى قوم (114) كه در قصر دارالاماره بسر مىبردند دستور داد تا براى فريب مردم و تنها گذاردن مسلم، پرچمهاى امان را به دست گرفته و مردم ساده دل را كه از كيفر عبيدالله بيمناك بودند، امان دهند، و او براى اينكه در قصر دارالاماره بى يار و ياور نماند باقى افراد را در نزد خود نگاه داشت (115).
كثير بن شهاب - كه از كارگردان حكومتى بود - تا بهنگام غروب با ياران مسلم سخن گفت و سرانجام موفق شد كه آنان را از ادامه مبارزه باز دارد و آنان را از اطراف مسلم بن عقيل پراكنده سازد.
تأثير نيرنگهاى عبيدالله براى از هم پاشيدن اين نيروى عظيم مقاومت مردمى بحدى بود كه مادر به سراغ فرزند يا برادرش مىآمد و دست او را مىگرفت و مىگفت كه: فردا سپاهيان يزيد از شام به كوفه مىرسند و اين گروه را در آتش خشم خود خواهند سوخت، به خانه ات برگرد! و هر كس هر كه را مىشناخت از ميان جمعيت بيرون مىبرد و او را به خيال خود از خطر حتمى نجات مىداد بطورى كه هنوز سياهى شب كوفه را فرا نگرفته بود كه آن جمعيت انبوه متفرق شدند و مسلم بن عقيل را تنها گذاشتند! (116)
و بالاخره عبيدالله با پنجاه نفر از اشراف كوفه و يارانش كه از بيم جان به قصر دارالاماره پناه بودند موفق شدند در ظرف چند ساعت چهار هزار مرد مبارزى را كه به رهبرى مسلم بن عقيل عليه حكومت يزيد قيام كرده بودند به خانه هايشان برگردانند!! و بجز سيصد نفر از آن جمعيت انبوه، همه را بفريبند!!
احنف بن قيس در مورد اهل كوفه گفته است: شما مردان كوفه، در حكم زنى هستيد كه هر روز شويى طلب مىكند! (117)
دستگيرى مردم
كثير بن شهاب پس از فريفتن مردم، از طرف عبيدالله مأموريت پيدا كرد كه هر كس از طرفداران مسلم را كه مىبيند دستگير كرده و راهى زندان نمايد، و بخوبى از عهده اين مأموريت بر آمد (118)
در اين رابطه اهل تاريخ مىنويسند: عبيدالله تمام ياران امير المؤمنين على عليهالسلام را كه در كوفه بودند و براى حسين عليه السلام نامه نوشته بودند، دستگير و زندانى كرد.
در ميان اين بزرگان با شخصيتهائى مثل سليمان بن صرد خزاعى، ابراهيم بن مالك اشتر، ابن صفوان، يحيى بن عوف، صعصعة بن صوحان عبدى بر مىخورديم، و اينها تا پس از مرگ يزيد در زندان بودند تا اينكه به دست مردم آراد و قيام خونخواهانه خود را آغاز كردند (119).
آغاز غربت و سرگردانى مسلم
هنگام شب فقط سى نفر از آن جمعيت انبوه به مسلم بن عقيل وفادار مانده بودند و بقيه يا فريب خوردند و به خانهاى خود رفته و يا دستگير بودند.
مسلم، نماز مغرب را بجاى آورد و سپس بسوى منطقهاى كه قبيله كنده در آنجا سكونت داشتند حركت كرد، هنوز به آنجا نرسيده بود كه فقط كوچههاى كوفه حركت مىكرد و نمى دانست در كدام خانه را بزند (120).
در همين هنگام صداى مردى در آن تاريكى شب توجه مسلم را بخود جلب كرد كه به او مىگفت: مولاى من! در اين شب، آهنگ كجا دارى ؟ و به كجا مىروى ؟! او سعيد بن احنف بود.
مسلم فرمود: مىخواهم به جايى امن و مطمئن بروم تا بلكه ثنى چند از يارانم را كه با من بيعت كرده بودند بيايم و به مبارزه بپردازم.
سعيد ابن احنف كه از عمق فاجعه خبر داشت با حالت اندوهبارى در زير لب زمزمه كرد كه: حاشا و كلا:! دروازههاى شهر را بستند و جاسوسان را در اطراف شهر گماشتهاند تا تو را بيابند و كار را يسكرهكنند، بيا با من باش تا تو را به خانه محمد بن كثر ببرم كه محلى است امن و مسلما تورا پناه خواهد داد.
مسلم بن دنبال او به را افتاد تا به در خانه ابن كثير رسيدند، محمد بن كثير كه فرستاده امام عليهالسلام را بر در خانه خود ديد، بر پاى مسلم بوسهها داد و خدا را بر اين موهبت سپاسها گفت و او را در گوشهاى از خانه خود كه از نظرها بدور بود، جاى داد.
گرفتارى محمد بن كثير (121)
جاسوسان عبيدالله كه مسلم را سايه وار تعقيب مىكردند، ابن زياد را از جريان امر باخبر كردند و ابن زياد به پسر خود - خالد - مأموريت داد تا شبانه با گروهى از لشكريان، خانه محمد بن كثير را به محاصره در آورد و مسلم و محمد بن كثير را دستگير كرده به دارالاماره بفرستد، ولى هنگامى كه خالد خانه محمد بن كثير را بازرسى كرد و مسلم بن عقيل را در آن خانه نيافت، محمد بن كثير و پسرش را دستگير كرد و به دارالاماره برد.
وقتى كه سليمان بن صرد خزاعى و ابن ابى عبيده ثقفى و ورقاء بن عازب از دستگيرى محمد بن كثير و فرزندش باخبر شدند، با يكديگر قرار گذاشتند تا سپاهى را فراهم كرده و بر ابن زياد حمله كنند و محمد بن كثير و پسرش را از چنگ او نجات دهند و سپس از كوفه بيرون رفته و به امام عليهالسلام بپيوندند.
چون صبح شد، ابن زياد دستور داد تا محمد بن كثير و پسرش را حاضر كنند و پس از دشنام و ارعاب از محمدبن كثير خواست تا او را از مخفيگاه مسلم آگاه سازد و او را تسليم نمايد، و هنگامى كه با خوددارى او روبرو شد، دواتى را كه در پيش رو داشت به طرف محمد بن كثير پرتاب كرد و پيشانى او را شكست، محمد بن كثير دست به قبضه شمشير زد تا از خود دفاع كند كه اشراف كوفه اطراف او را گرفتند و در ميان او و عبيدالله بن زياد قرار گرفتند، در اين هنگام معقل - جاسوس ابن زياد - به محمد بن كثير حمله كرد و محمد با شمشيرى كه در دست داشت او را از پاى در آورد.
عبيدالله كه اوضاع را بدين منوال ديد به غلامانش دستور داد تا به محمد بن كثير حمله كنند، محمد بن كثير كه خود را براى دفاع آماده مىكرد، پايش به مانعى برخورد كرد و بر زمين غلطيد و غلامان اين زياد ناجوانمردانه او را به شهادت رسانيدند، سپس به فرزندش كه جوانى دلاور بود حمله كردندن و او را نيز شهيد كردند.
چون اين خبر به مسلم رسيد، خانه محمد بن كثير را ترك گفت (122).
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره قصص: 22.
2- ارشاد شيخ مفيد 2/35.
3- ينصب حبالة الدّين لاصطفاء الدّنيا».
4- حياة الامام الحسين 2/310.
5- مقتل الحسين مقرّم 140.
6- سليمان بن رزين از مواليان امام حسين عليهالسلام است كه حضرت او را بسوى رؤساى اخماس بصره فرستاد و منذر بن جارود يكى از آنهاست كه فرستادة امام را به گمان اينكه دسيسه عبيدالله است به نزد عبيدالله برد، پس عبيدالله دستور داد او را بقتل رساندند و بر منبر رفت و مردم را تهديد كرد و عازم كوفه گرديد تا حسين بر او سبقت نگيرد. ( ابصار العين 53 ).
7- (تاريخ طبرى 6/200، حياة الامام الحسين 2/322).
8- او منذربن جارود عبدى است، پدرش از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد. حضرت على عليهالسلام او را بر بعضى از نواحى امارت داد و او در آنجا به گونهاى عمل كرد كه امام عليهالسلام نامهاى در مذمت او نوشت و پدرش جارود را مدح نمود. منذر را اهل رجال تضعيف نمودهاند. (تنقيح المقال 3/248).
9- فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون ) (سوره روم: 60). 2. سير اعلام النبلاء /200. 1. ظاهرا مراد از صخر بن قيس همان احنف بن قيس است، زيرا احنف دو نام ديگرى نيز دارد:صخر و ضحاك. او در جنگ جمل شركت نكرد. (الكنى و الالقاب 2/12).
10- نفس المهموم87.
11- آمنك الله من الخوف و اعزك و ارواك يو العطش الاكبر».
12- الملهوف 17؛ مقتل الحسين مقرم 141.
13- در مصدر همانگونه كه در متن آمده است يزيد بن نبيط ضبط شده است، ولكن در ديگر مصادر از جمله ابصار العين 110 يزيد بن ثبيط آمده است، و ابن اثير در كامل 4/21 يزيد بن بنيط ثبت كرده است.
14- ما مقانى در رجال، نام پدرش را منقذ و يا سعيد ذكر كرده است و مىگويد:«ماريه بنت منقذ أو سعيد العبدية»، شيعه امامى بوده و زنى متقيه و پرهيزكار و خانه او مركز اجتماعات شيعه و گفتگوهاى آنان بوده است. (تنقيح المقال 3/83). همچنين در كتاب كامل ابن اثير 4/21 اشاره شده است كه اين زن از قبيله عبدالقيس بوده و از پيروان راستين امام عليه السلام بشمار مىرفت.
15- كامل ابن اثير 4/21.
16- حياة الامام الحسين 2/328.
17- سوره يونس : 58.
18- نفس المهموم )2 به نقل از طبرى.
19- سليمان بن صرد از بزرگان شيعه در كوفه و از فرماندهان نهضت تو ابين بود كه در «عين الورده» شهيد گشت، شيخ طوسى در رجال خود او را از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشمار آورده، و شهادت او در سال 65 رخ داده است (تنقيح المقال 2/63).
20- عبدالله بن مسمع همدانى سبعى از مبارزان بنام نهضت توابين بوده است. (ابصار العين 14).
21- 3. عبدالله بن وال از اشراف كوفه و از جمله فقهاء و عباد بوده است، او از توابين بوده است كه در «عين الورده» با سليمان بن صرد به شهادت رسيد. (نفس المهموم 569).
22- قيس بن مسهر صيداوى از ياران امام حسين و از شهداى بنام كربلاست كه در همين كتاب از ماجراى شهادتش باخبر خواهيد شد.
23- عبدالرحمن در روز دوازدهم ماه رمضان همراه با پنجاه و سه نامه از اهالى كوفه در مكه خدمت امام رسيد و از شهداي كربلاست (ابصار العين 77).
24- هانى بن هانى سبيعى از قبيله همدان كه فعالانه در نهضت توابين شركت داشته است. (ابصار العين 14).
25- سعيد بن عبدالله حنفى نيز از شهداى كربلاست.
26- نياز شديد اهالى كوفه به دعوت از اما هنگامى آشكار مىشود كه با در نظر گرفتن زمانى كه صرف نوشتن نامه شده و خطراتى كه طبعا در كمين مخالفان حكومت اموى، خصوصا پيكهاى اعزامى بوده است، ظرف پنج روز به شهادت تاريخ تعداد دوازده هزار نامه براى امام (ع) ارسال گردد كه در همه اين نامهها بر بيزارى مردم از حكومت اموى و عدم بيعت اهالى كوفه با يزيد و دعوت از امام براى رفتن به كوفه تأكيد شده است كه ظاهرا حجت را بر امام عليهالسلام تمام كرده باشند.
27- ابصار العين 4.
28- ارشاد شيخ مفيد 2/37.
29- تاريخ يعقوبى 2/241.
30- الملهوف 15.
31- فلعمرى ما الامام الا الحاكم بالكتاب القائم بالقسط الدائن بدين الحق الحابس نفسه عى ذات الله و السلام».
32- ارشاد شيخ مفيد 2/38؛ تاريخ طبرى 6/198.
33- ابن قتيبه مادر او را «نبطيه» ذكر كرده، و «نبط» گروهى بودند كه در اواسط بلاد عرب در كنار جبل «آجا» و «سلمى» كه قبيله طى نيز در آنجا سكونت داشتند، زندگى مىكردند، سپس به سرزمين عراق روى آوردند و در آنجا اقامت گزيدند. نام مادر حضرت مسلم بن عقيل سلام الله عليه را ابوالفرج «علية» ذكر كرده است. (الشهيد مسليم بن عقيل مقرم 42).
34- الملهوف 31.
35- مقتل الحسين مقرم 145 به نقل از مقتل الحسين خوارزمى 1/196.
36- ارشاد شيخ مفيد 2/39؛ مقتل الحسين مقرم 146.
37- آنچه در متن آورديم يعنى «بطن الخبيت» بر اساس نقل ابن اثير است ؛ و بعضى آن را «بطن الخبت» و يا «مضيق الخبت» ذكر كردهاند چنانچه در ارشاد 2/40 آمده است.
38- كامل ابن اثير 4/21.
39- مرد هاشمى بعد از ائمه اهل بيت است، چنانچه بلاذرى او را شجاعترين بنى عقيل دانسته است. بنابر اين بايد اين نامه را جعلى دانست كه خواستهاند با انتساب ترس به حضرت مسلم، شخصيت اين بزرگ مرد را كه از مفاخر امت اسلامى بشمار مىرود پايين بياورند. (حياة الامام الحسين 2/343).
40- ارشاد شيخ مفيد 2/40.
41- مروج الذهب 3/45.
42- تاريخ طبرى 6/199.
43- مقتل الحسين مقرم 147.
44- حياة الامام الحسين 2/345.
45- الملهوف 16.
46- جمعى از مورخين تعداد بيعت كنندگان بامسلم را هجده هزار نفر نوشتهاند (ارشاد شيخ مفيد 2/41) و گروهى ديگر تعداد اين افراد را بيست و پنجهزار نفر ذكر كردهاند (نفس المهموم 95).
برخى از تعداد بيست و هشتهزار نفر سخن به ميان آوردهاند، گروهى از آمار سى هزار ياد كردهاند (حياة الامام الحسين 2/347 به نقل از تاريخ ابى الفداء و دائرة المعارف وجدى).
و در حديثى ديگر اين تعداد را بالغ بر چهل هزار نفر نوشتهاند (حياة الامام الحسين 2/347 به نقل از شرح شافيه ابى فراس).
47- ترجمه عابس ابن شبيب كه از شهداى كربلاست تحت عنوان شهدا مذكور خواهد شد.
48- نفس المهموم 83.
49- حياة الامام الحسين 2/345.
50- بحار الانوار 44/336؛ البداية و النهاية 8/163.
51- مثير الاحزان 32.
52- كامل ابن اثير 4/22.
53- ارشاد شيخ مفيد 2/41.
54- سرجون بن منصور از نصاراى شام بود كه معاويه او را در تقويت و مصلحت حكومت خود بكار گرفته بود و پدرش منصور از طرف هر قل قبل از فتح شام مسئوليت بيت المال را بر عهده داشت، پسر سرجون نيز در دولت اموى داراى پست و مقامى بود با اينكه عمر بن الخطاب دستور داده بود كه از استخدام افراد مسيحى خوددارى كنند مگر آنكه مسلمان شوند. (پاورقى مقتل الحسين مقرم 148).
55- مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبه، و قتيبه پدر مسلم عبدالله صاحب كتاب معروف «الامامة و السياسة» است. (نفس المهموم 87).
56- كامل ابن اثير 4/22.
55- مسلم بن عمرو باهلى قتيبه، و قتيبه پدر مسلم عبدالله صاحب كتاب معروف «الامامة و السياسة» است. (نفس المهموم 87).
56- كامل ابن اثير 4/22.
57- همين جمله، كينه قبلى يزيد نسبت به عبيدالله را آشكار مىكند.
58- رفعت و جاوزت السحاب و فوقه فما لك الا مرقب الشمس مقعد ».
59- مقتل الحسين مقرم 148.
60- حياة الامام الحسين 2/355.
61- كامل ابن اثير 4/23.
62- شريك بن اعور از خواص اصحاب امير المؤمنين عليهالسلام و در جنگ جمل و صفين در خدمت آن حضرت بوده است. ابوالفرج گفته است كه عبيدالله بن زياد او را گرامى مىدانست. شريك در تشيع بسيار شديد و محكم بود. صاحب مناقب او را همدانى دانسته و ديگر مورخين او را حارثى گفتهاند. (تنقيح المقال 2/84 به اختصار).
شريك در پيروى از على عليهالسلام ثابت قدم بود و در جنگ صفين همراه با عمار شمشير مىزد و سخنانش با معاويه در كتب تاريخ ثبت است. (نفس المهوم 96).
نوشتهاند كه: به جهت شخصيت و شرافتى كه شريك بن اعور داشت، عبيدالله بن زياد از طرف معاويه او را به حكومت كرمان گماشته بود و او با هانى بن عروه دوستى و مصاحبت داشت. (مقتل الحسين مقرم 152).
63- مقتل الحسين مقرم 149.
64- مثير الاحزان 30.
65- بحار الانوار 44/340.
66- قصر دار الاماره كوفه از بناهاى قديمى اسلامى است كه توسط سعد بن ابى و قاص بنا گرديده است.
67- ارشاد شيخ مفيد 2/44.
68- اعلام الورى 222.
69- سوره انعام:164.
70- الفتوح 5/67.
71- مثير الاحزان 30.
72- عرفاء» جمع عريف و به كسى گفته مىشود كه مسئوليت گزارش امور مردم و قبيله را به سلطان دارد. (مجمع البحرين - عرف).
73- زاره» موضعى است در عمان، و تبعيدگاه مرقع بن ثمامه اسدى بود. مرقع در كربلا با امام حسين عليهالسلام بود و چون تيرهاى او تمام شد با شمشير جنگ مىكرد، بعضى از افراد قبيله او كه در لشكر عمر بن سعد بودند او را امان دادند، و او بسوى آنان رفت، عمر بن سعد چون اسرا را به كوفه آورد و خبر مرقع بن ثمامه را به عبيدالله داد، عبيدالله او را به «زاره» تبعيد نمود.
74- كامل ابن اثير 4/24؛ ارشاد شيخ مفيد 2/45.
75- هانى بن عروه مذ حجى، مردى بود كه در تشيع گامى استوار داشت و از قراء بنام و اشراف كوفه بشمار ميرفت و رهبرى تعداد زيادى از مردم را بر عهده داشت، هنگامى كه سوار مىشد چهار هزار نفر سوار و هشتهزار نفر پياده همراه او بودند و چون هم پيمانان خود را از قبيله كنده فرا مىخواند سى هزار نفر گرد او جمع مىشدند. او از خواص اصحاب امير المؤمنين عليه السلام بشمار ميرفت و در جنگ جمل و صفين و نهروان ملازم ركاب آن حضرت بود و محضر رسول خدا را درك كرده بود و از صحابه آن حضرت نيز بشمار ميرفت و از عمر او در روزى كه به دست عبيدالله بن زياد به شهادت رسيد، نود سال مىگذشت. (مقتل الحسين مقرم 151).
76- بحار الانوار 44/341.
77- الملهوف 19.
78- مناقب ابن شهر آشوب 4/91.
79- مقاتل الطالبين 97.
80- نفس المهموم 96.
81- كامل ابن اثير 4/26.
83- مقتل الحسين مقرم 152.
84- نفس المهموم 97.
85- ان الايمان قيد الفتك فلا يقتلك مؤمن». و در كامل ابن اثير 4/27 آمده است كه: «فلا يقتك مؤمن بمؤمن».
86- مقاتل الطالبين 99.
87- مثير الاحزان 32.
88- قبر زياد بن ابيه - پدر عبيدالله - در «ثويه» بوده و آنجا مكانى است نزديك كوفه، و مغيره و ابو موسى اشعرى در همانجا دفن شدهاند، و گفته شده است كه اين مكان زندان نعمان بوده است (مراصد الاطلاع 1/302).
89- كامل ابن اثير 4/27.
90- ولى چنانچه خواهد آمد عبدالله بن يقطر نامه از امام عليهالسلام براى مردم كوفه مىآورد كه دستگير و كشته شد.
91- مناقب ابن شهر آشوب 4/93.
92- ابن نما نقل كرده است كه عبيدالله به معقل گفت: خود را بعنوان مردى از اهل حمص معرفى كن و بگو كه براى بيعت و بخشيدن مال آمدهام. (مثير الاحزان 32).
93- او مسلم بن عوسجه بن سعد بن ثعلبه، از اصحاب رسول خداست. محمد بن سعد در «طبقات» آورده است كه او مردى شجاع و از نامداران در جنگها و فتوحات بوده است، و او مردى عابد و قارى قرآن و متنسك بوده و در كربلا با امام حسين عليهالسلام به شهادت رسيد. (تنقيح المقال 3/214).
94- مقتل الحسين مقرم 153.
95- حياة الامام الحسين 2/271.
96- پدر او اشعث بن قيس از قبيله كنده مىباشد، ابوبكر خواهر خود ام فروة را به او تزويج كرد و امير المؤمنين على عليهالسلام او را لعنت نمود. ابن ابى الحديد مىگويد: هر فسادى كه در خلافت امير المؤمنين رخ داد و هر اضطرابى بوجود آمد، اصل و ريشه آن اشعث بوده است. كلينى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه فرمود: اشعث بن قيس در خون امير المؤمنين شريك بود و دختر او جعده امام حسن عليه السلام را زهر داد و و محمد بن اشعث در خون امام حسين عليهالسلام شريك بود. (الكنى و الالقاب 2/34).
97- او عمرو بن حجاج زبيدى رئيس قبيله «زبيد» و در ميان قبيله خود داراى شرف و عزتى بوده است و در جنگها نيز از او ياد مىشده است. (ابصار العين 19).
98- كامل ابن اثير 4/37.
99- اتتك بحائن رجلاه» .
100- من مىخواهم او را اكرام كنم و او قصد كشتن مرا دارد، به من بگون كه بهانه تو در اين بى لطفى نسبت به كسى كه دوست توست چيست ؟».
101- ارشاد شيخ مفيد 2/47.
102- مثير الاحزان 33.
103- مروج الذهب 3/7.
104- حياة الامام الحسين 2/374، و در آن مسلم بن عمر آمده است، ولكن در كتاب «الفتوح» كه از آن نقل شده و بيشتر مصادر مسلم بن عمرو درج شده است.
105- حروراء» به قصر و مد در اصل اسم قريهاى است در نزديكى كوفه، و اصطلاحا به خوارج گفته مىشود، چون اولين اجتماع آنها در اين مكان بوده است. (مجمع البحرين 3/263).
106- كامل ابن اثير 4/29.
107- ارشاد شيخ مفيد 2/50.
108- اين شعار براى ترغيب لشكريان به جنگ و غلبه بر دشمن استفاده مىشده و مژده پيروزى و نابودى دشمن را به همراه داشته است.
109- مقاتل الطالبيين 100.
110- شرطه: سپاه و لشكر را گويند. (المصباح المنير 309).
111- ارشاد شيخ مفيد 2/52.
112- حياة الامام الحسين 2/383.
113- الفتوح 5/87.
114- اين افراد عبارت بودند از: محمد بن اشعث، قعقاع، ذهلى، شبث بن ربعى تميمى، حجار بن ابجر سلمى و شمر بن ذى الجوشن عامرى، و بعضى از همين افراد ابتدا از بالاى قصر با مردم صحبت كرده و آنگاه به زير آمدند و پرچمهاى امان را در دست گرفتند.
115- بحار الانوار 44/349.
116- بحار الانوار 44/350.
117- مقتل الحسين مقرم 156.
118- ابصار العين 43.
119- تنقيح المقال 2/62.
120- مقاتل الطالبيين 102.
121- از داستان رفتن مسلم به خانه محمد بن كثير با راهنمائى سعيد بن احنف در كتب مورد اعتماد چيزى نيافتيم ولى مرحوم سپهر صاحب «ناسخ التواريخ» آن را نقل نموده، و براى اينكه كتاب از ذكر آن خالى نباشد، آن را بطور اختصار آورديم.
122- تلخيص از ناسخ التواريخ - حضرت سيد الشهداء 2/78.
.................................................................................
ادامه دارد...
60- حياة الامام الحسين 2/355.
61- كامل ابن اثير 4/23.
62- شريك بن اعور از خواص اصحاب امير المؤمنين عليهالسلام و در جنگ جمل و صفين در خدمت آن حضرت بوده است. ابوالفرج گفته است كه عبيدالله بن زياد او را گرامى مىدانست. شريك در تشيع بسيار شديد و محكم بود. صاحب مناقب او را همدانى دانسته و ديگر مورخين او را حارثى گفتهاند. (تنقيح المقال 2/84 به اختصار).
شريك در پيروى از على عليهالسلام ثابت قدم بود و در جنگ صفين همراه با عمار شمشير مىزد و سخنانش با معاويه در كتب تاريخ ثبت است. (نفس المهوم 96).
نوشتهاند كه: به جهت شخصيت و شرافتى كه شريك بن اعور داشت، عبيدالله بن زياد از طرف معاويه او را به حكومت كرمان گماشته بود و او با هانى بن عروه دوستى و مصاحبت داشت. (مقتل الحسين مقرم 152).
63- مقتل الحسين مقرم 149.
64- مثير الاحزان 30.
65- بحار الانوار 44/340.
66- قصر دار الاماره كوفه از بناهاى قديمى اسلامى است كه توسط سعد بن ابى و قاص بنا گرديده است.
67- ارشاد شيخ مفيد 2/44.
68- اعلام الورى 222.
69- سوره انعام:164.
70- الفتوح 5/67.
71- مثير الاحزان 30.
72- عرفاء» جمع عريف و به كسى گفته مىشود كه مسئوليت گزارش امور مردم و قبيله را به سلطان دارد. (مجمع البحرين - عرف).
73- زاره» موضعى است در عمان، و تبعيدگاه مرقع بن ثمامه اسدى بود. مرقع در كربلا با امام حسين عليهالسلام بود و چون تيرهاى او تمام شد با شمشير جنگ مىكرد، بعضى از افراد قبيله او كه در لشكر عمر بن سعد بودند او را امان دادند، و او بسوى آنان رفت، عمر بن سعد چون اسرا را به كوفه آورد و خبر مرقع بن ثمامه را به عبيدالله داد، عبيدالله او را به «زاره» تبعيد نمود.
74- كامل ابن اثير 4/24؛ ارشاد شيخ مفيد 2/45.
75- هانى بن عروه مذ حجى، مردى بود كه در تشيع گامى استوار داشت و از قراء بنام و اشراف كوفه بشمار ميرفت و رهبرى تعداد زيادى از مردم را بر عهده داشت، هنگامى كه سوار مىشد چهار هزار نفر سوار و هشتهزار نفر پياده همراه او بودند و چون هم پيمانان خود را از قبيله كنده فرا مىخواند سى هزار نفر گرد او جمع مىشدند. او از خواص اصحاب امير المؤمنين عليه السلام بشمار ميرفت و در جنگ جمل و صفين و نهروان ملازم ركاب آن حضرت بود و محضر رسول خدا را درك كرده بود و از صحابه آن حضرت نيز بشمار ميرفت و از عمر او در روزى كه به دست عبيدالله بن زياد به شهادت رسيد، نود سال مىگذشت. (مقتل الحسين مقرم 151).
76- بحار الانوار 44/341.
77- الملهوف 19.
78- مناقب ابن شهر آشوب 4/91.
79- مقاتل الطالبين 97.
80- نفس المهموم 96.
81- كامل ابن اثير 4/26.
83- مقتل الحسين مقرم 152.
84- نفس المهموم 97.
85- ان الايمان قيد الفتك فلا يقتلك مؤمن». و در كامل ابن اثير 4/27 آمده است كه: «فلا يقتك مؤمن بمؤمن».
86- مقاتل الطالبين 99.
87- مثير الاحزان 32.
88- قبر زياد بن ابيه - پدر عبيدالله - در «ثويه» بوده و آنجا مكانى است نزديك كوفه، و مغيره و ابو موسى اشعرى در همانجا دفن شدهاند، و گفته شده است كه اين مكان زندان نعمان بوده است (مراصد الاطلاع 1/302).
89- كامل ابن اثير 4/27.
90- ولى چنانچه خواهد آمد عبدالله بن يقطر نامه از امام عليهالسلام براى مردم كوفه مىآورد كه دستگير و كشته شد.
91- مناقب ابن شهر آشوب 4/93.
92- ابن نما نقل كرده است كه عبيدالله به معقل گفت: خود را بعنوان مردى از اهل حمص معرفى كن و بگو كه براى بيعت و بخشيدن مال آمدهام. (مثير الاحزان 32).
93- او مسلم بن عوسجه بن سعد بن ثعلبه، از اصحاب رسول خداست. محمد بن سعد در «طبقات» آورده است كه او مردى شجاع و از نامداران در جنگها و فتوحات بوده است، و او مردى عابد و قارى قرآن و متنسك بوده و در كربلا با امام حسين عليهالسلام به شهادت رسيد. (تنقيح المقال 3/214).
94- مقتل الحسين مقرم 153.
95- حياة الامام الحسين 2/271.
96- پدر او اشعث بن قيس از قبيله كنده مىباشد، ابوبكر خواهر خود ام فروة را به او تزويج كرد و امير المؤمنين على عليهالسلام او را لعنت نمود. ابن ابى الحديد مىگويد: هر فسادى كه در خلافت امير المؤمنين رخ داد و هر اضطرابى بوجود آمد، اصل و ريشه آن اشعث بوده است. كلينى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه فرمود: اشعث بن قيس در خون امير المؤمنين شريك بود و دختر او جعده امام حسن عليه السلام را زهر داد و و محمد بن اشعث در خون امام حسين عليهالسلام شريك بود. (الكنى و الالقاب 2/34).
97- او عمرو بن حجاج زبيدى رئيس قبيله «زبيد» و در ميان قبيله خود داراى شرف و عزتى بوده است و در جنگها نيز از او ياد مىشده است. (ابصار العين 19).
98- كامل ابن اثير 4/37.
99- اتتك بحائن رجلاه» .
100- من مىخواهم او را اكرام كنم و او قصد كشتن مرا دارد، به من بگون كه بهانه تو در اين بى لطفى نسبت به كسى كه دوست توست چيست ؟».
101- ارشاد شيخ مفيد 2/47.
102- مثير الاحزان 33.
103- مروج الذهب 3/7.
104- حياة الامام الحسين 2/374، و در آن مسلم بن عمر آمده است، ولكن در كتاب «الفتوح» كه از آن نقل شده و بيشتر مصادر مسلم بن عمرو درج شده است.
105- حروراء» به قصر و مد در اصل اسم قريهاى است در نزديكى كوفه، و اصطلاحا به خوارج گفته مىشود، چون اولين اجتماع آنها در اين مكان بوده است. (مجمع البحرين 3/263).
106- كامل ابن اثير 4/29.
107- ارشاد شيخ مفيد 2/50.
108- اين شعار براى ترغيب لشكريان به جنگ و غلبه بر دشمن استفاده مىشده و مژده پيروزى و نابودى دشمن را به همراه داشته است.
109- مقاتل الطالبيين 100.
110- شرطه: سپاه و لشكر را گويند. (المصباح المنير 309).
111- ارشاد شيخ مفيد 2/52.
112- حياة الامام الحسين 2/383.
113- الفتوح 5/87.
114- اين افراد عبارت بودند از: محمد بن اشعث، قعقاع، ذهلى، شبث بن ربعى تميمى، حجار بن ابجر سلمى و شمر بن ذى الجوشن عامرى، و بعضى از همين افراد ابتدا از بالاى قصر با مردم صحبت كرده و آنگاه به زير آمدند و پرچمهاى امان را در دست گرفتند.
115- بحار الانوار 44/349.
116- بحار الانوار 44/350.
117- مقتل الحسين مقرم 156.
118- ابصار العين 43.
119- تنقيح المقال 2/62.
120- مقاتل الطالبيين 102.
121- از داستان رفتن مسلم به خانه محمد بن كثير با راهنمائى سعيد بن احنف در كتب مورد اعتماد چيزى نيافتيم ولى مرحوم سپهر صاحب «ناسخ التواريخ» آن را نقل نموده، و براى اينكه كتاب از ذكر آن خالى نباشد، آن را بطور اختصار آورديم.
122- تلخيص از ناسخ التواريخ - حضرت سيد الشهداء 2/78.
.................................................................................
ادامه دارد...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰