اينجا گنجشك ها پرستو مي‌شوند...
کد خبر:۱۱۸۳۷۶
در امتداد نور؛

اينجا گنجشك ها پرستو مي‌شوند...

با آويني و دوستانش راهي فکه مي شوي تا روايتگر حماسه مظلوميت حنظله هاي جوان گردان باشي! چند قدم مانده تا قتلگاه بچه هاي گردان، پايت روي يک مين والمري با قريب 2500 ساچمه گداخته مي رود و ... حالا حس مي کني گنجشک کوچک جانت پرستو شده است.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛  روي صندلي اتوبوس نشسته اي و از پشت شيشه هاي خاک گرفته و کثيف، چشم به بيرون از اتاقک تنگ آهني دوخته اي. تا چشم کار مي کند بيابان است و بي پايان.
 
زمان هم انگار با وسعت بيابان کش مي آيد و لحظه هاي مانده تا مقصد بيشتر از آن هستند که بتواني بشماري شان. با خودت فکر مي کني پس اين بيابان کي تمام مي شود؟ نقطه نوراني سرزميني که جاذبه اش مرا با خود برده است، کجاست؟
 
هر چه مي روي اشتياقت براي ديدن و رسيدن به سرزمين نور بيشتر مي شود و صبرت کمتر ....
 
گاهي که اتوبوس هيکل سنگينش را در پيچ و خم هاي حلزوني جاده با سرعت زياد جا به جا مي کند و تکانه هاي شديدش را خوب احساس مي کني، خون ترس به رگ هاي صورتت هجوم مي آورد و هر آن منتظر هستي که طبيعت کار خودش را بکند و صورت شيشه اي اتوبوس روي خشونت آسفالت داغ جاده هاي جنوب کشيده شود و تو و تن سنگين اتوبوس و همه مسافراني که گاه با خيال آسوده به خواب رفته اند وسط جاده متلاشي بشوي و جانت را هدر بدهي؛ يک جور مرگ بي حاصل، مرگ بي هدف...
 
حالا يک فکر مثل خوره به جانت افتاده که رهايت نمي کند: « اگر اينجا حادثه اي برايم رقم بخورد که به مرگم منتهي شود، به مرگ افتخارآميزي که براي خودم تصور کرده ام مي رسم؟ اصلا چه جاذبه اي مرا به اين جاده هاي بي انتها کشانده است؟ چه نيتي از اين سفر براي خودم طراحي کرده ام که مرگ احتمالي ام نيست شدن نباشد؟»
 
مي داني که بايد نيتت را خالص کني، بايد در سبيلي حرکت کني که الي الله باشد و اگر مرگ به سراغت آمد مرگي منطبق بر ويژگي هاي شهادت باشد؛ پس زمان را عقب مي کشي به سال هاي جنگ، سال هاي 59، 60،...64، 65... و با رزمنده هاي بي باک جبهه اسلام همراه مي شوي؛ حالا يک بچه بسيجي هستي، توي اتوبوس نشسته اي تا به سرزمين نور بروي، براي جنگيدن با دشمن، براي کشته شدني افتخارآميز، براي شهادت...
 
***
با غواصان از جان گذشته همراه مي شوي؛ شب 20 بهمن 64 است، عمليات والفجر 8 آغاز شده و اروند وحشي تر از هميشه است. به آب مي زني، با شناگران شجاعي که فرياد استمدادشان، نجواي «يا فاطمه الزهرا» ست، آب سرد است، کرخت مي شوي، نفست بند مي آيد. موج هاي ديوانه و سرکش بر سر و صورتت مي کوبند، جزر و مد آب، همه توانت را گرفته است، اما امواج سرکش اروند، رام اراده آهنين مردان مرد مي شوند؛ از اروند عريض و پرخروش گذر مي کني، آن سوي اروند، شهر فاو زير پاي اراده مستحکم غواصان از آب و آبرو گذشته، به لرزه در مي آيد، فاو پس از 78 روز، حالا در مشت رزمندگان مچاله مي شود، ساعتي بعد پرچم گنبد امام هشتم روي گنبد مسجد فاو به اهتزاز در مي آيد، اما جاي خالي ياراني که از آب به آسمان رسيده اند دلگيرت مي کند.
 
***
دشمن در وسعت زيادي از سرزمين شلمچه آب رها کرده است. عمليات کربلاي 5 در شرايط بسيار سخت رقم مي خورد؛ عملياتي با اعمال شاقه! تانک و توپ و تجهيزات، در باتلاقي از نامردي دشمن از حرکت ايستاده اند و نيروها را به راحتي نمي شود منتقل کرد.
 
دشمن همه انرژي اش را روي سرت خالي مي کند. پاهايت سنگين تر از آنند که قدم از قدم برداري. اما «يا زهرا» رمز حرکت است. يا زهرا مي گويي و مي روي. زير پايت آب است و آسمان بالاي سرت آتش مي بارد. وجب به وجب کربلاي شلمچه از خون همرزمانت سرخ مي شود. لاله ها يکي يکي روي زمين مي افتند. حسين خرازي به آسمان پر مي کشد، عباس دقايقي، ميثمي، کلهر و غيره آب و آتش را به آسمان پيوند مي زنند.
 
هر طرف که سر مي گرداني لاله اي سرنگون به خاک افتاده است، عطش نزديک است هلاکت کند، سرت را در آب لجن مانده در زمين شلمچه فرو مي کني و با ولع مي بلعي... جنازه عراقي ها توي آب افتاده، سرت را که بالا مي آوري خيلي ها را مي بيني که از همان آب مي نوشند؛ صحراي محشر است انگار...
 
***
قدم در فکه مي گذاري و در عمليات والفجر مقدماتي همسنگر بچه هايي مي شوي که همه بين 15 تا 20 ساله اند؛ بچه هاي رزمنده گردان هاي کميل و حنظله؛ قاسم ها و علي اکبرهاي کربلاي فکه.
 
کانال کميل و کانال حنظله مملو از تجهيزات انفجاري و مين هاي والمري است. دشت مسطح فکه در تيررس و ديد مستقيم بعثي هاست. بچه ها عمليات والفجر مقدماتي را از کانال ها شروع مي کنند. عراقي ها خاک کانال ها را از منطقه خارج کرده اند تا بسيجي ها خاکريزي براي پناه گرفتن از تيررس دشمن نداشته باشند. تک تيراندازهاي عراقي منتظرند سرت را از کانال بيرون بياوري تا مغزت را متلاشي کنند.
 
همه جا پر از مين و موانع بازدارنده است. بچه ها در محاصره اند و در کانال ها گير افتاده اند. آب، غذا و  تجهيزات رو به اتمام است و امکان رساندن تدارکات به بچه ها وجود ندارد، اما اراده بسيجي محکمتر از استحکامات است. همسنگر نوجوانت با زحمت، خودش را از کانال بالا مي کشد تا آبي براي لب هاي قاچ خورده بچه ها بياورد. سقاي نوجوان پس از چند ساعت پياده روي اندکي آب فراهم مي کند و به سمت کانال مي آورد، اما همين که به کانال نزديک مي شود اولين خمپاره دشمن دستش را قطع مي کند. سقا تقلا مي کند و چند قدم به کانال نزديک تر مي شود. خمپاره دوم ظرف آب را سوراخ مي کند. سقا دست بردار نيست. بايد باقي مانده آب را هر طور که هست به بچه ها برساند. سقا به لبه کانال مي رسد، اما گويا خدا نمي خواهد دست خيس او به لب ترک خورده بچه ها برسد، اينجاست که خمپاره سوم جسم پاک سقاي نوجوان را پودر مي کند.
 
عراقي ها با بلندگو از بچه ها مي خواهند که تسليم شوند، بچه ها با آخرين رمق، فرياد «الله اکبر» سرمي دهند.
 
کانال حنظله کربلا شده است. تاب و توان بچه ها رو به پايان است. بي سيم چي گردان حنظله از پشت بي سيم حاج همت را طلب مي کند. حاج همت صداي ضعيف و پر از خش خش را از آن سوي خط مي شنود: احمد رفت، حسين هم رفت. باطري بي سيم دارد تمام مي شود. عراقي ها عنقريب مي آيند تا ما را خلاص کنند. من هم خدا حافظي مي کنم...
 
حاج همت به پهناي صورت اشک مي ريزد: بي سيم را قطع نکن، حرف بزن. هر چي دوست داري بگو، اما تماس خودت را قطع نکن.
 
بي سيم چي: سلام ما را به امام برسانيد. از قول ما به امام بگوييد همان طور که فرموده بوديد حسين وار مقاومت کرديم، مانديم و تا آخر جنگيديم...

گردان حنظله آسماني مي شود... آخرين برگ دفترچه يادداشت يکي از شهداي گردان حاوي اين جمله هاي سوزناک و ماندگار است: «امروز روز پنجم است که در محاصره هستيم. آب را جيره بندي کرده ايم، نان را جيره بندي کرده ايم. عطش همه را هلاک کرده است، همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهاي کانال خوابيده اند، ديگر شهدا تشنه نيستند. فداي لب تشنه ات، پسر فاطمه سلام الله عليها.»
 
اسير مي شوي. همراه با باقي مانده بچه هاي گردان حنظله که هر کدام تير و ترکشي در بدن دارند. عراقي ها بدن هاي مجروح را کشان کشان با خود مي برند.
 
نوجوان رنجور دستش را روي شکمش که تير خورده گرفته است و با صداي ضعيفي ناله مي کند: «يا حسين، آب... يا حسين، آب...»
 
افسر عراقي يک قمقمه آب را جلوي چشم کم سوي پسرک تا آخر سر مي کشد، نوجوان به ياد کربلا زمزمه مي کند: السلام عليک يا ابا عبدالله...
 
افسر تنومند عراقي اين کنايه را تاب نمي آورد و با سيلي محکمي جسم تکيده بسيجي را به خاک مي اندازد. نوجوان، بي رمق روي زمين افتاده است، دستش را روي صورت استخواني اش مي گذارد و اين بار زمزمه مي کند: السلام عليک يا فاطمه الزهرا(س)...
 
***
جنگ تمام شده است...
 
بچه هاي تفحص پيکر پاک 120 شهيد گردان حنظله را در کربلاي فکه کشف کرده اند. آنها در فکه به سيم هاي تلفني رسيده اند که از خاک بيرون زده است. رد سيم ها به يک دسته از شهدا مي رسد که دست و پايشان با اين سيم ها بسته شده است،... شهدايي که زنده به گور شده اند. اجساد مطهري هم کشف شده اند که قبل از شهادت آنها را آتش زده اند...
 
با آويني و دوستانش راهي فکه مي شوي تا روايتگر حماسه مظلوميت حنظله هاي جوان گردان باشي! چند قدم مانده تا قتلگاه بچه هاي گردان، پايت روي يک مين والمري با قريب 2500 ساچمه گداخته مي رود و ...
 
حالا حس مي کني گنجشک کوچک جانت پرستو شده است.
 
يادداشت از: طاهره ناطقي
 
/انتهاي پيام/
پربازدیدترین آخرین اخبار