مقصر «دوركاري» تو نبودي!
کد خبر:۱۲۴۳۲۸
«وبلاگ قطعه 26 »؛

مقصر «دوركاري» تو نبودي!

... تو برگشتي، اما در سكوت، بي آنكه حتي لازم باشد بابت اين «دوركاري» از كسي تلويحاً عذرخواهي كني، يا نكني. تو برگشتي، ولي اصلاً لازم نبود كه بگويي «سرباز ولايت فقيه» هستي. مگر كسي شك داشت كه تو سرباز ولي فقيه هستي؟!
به گزارش گروه سیاسی «خبرگزاری دانشجو»، حسین قدیانی با درج مطلبي در وبلاگ خود؛ قطعه 26 با عنوان «مقصر دوركاري تو نبودي» آورده است:
 
همين كه شنيدم تمام شد اين «دوركاري»، شكر گفتم خدا را و حيف كه پشت فرمان بودم و الا به جاي آنكه چندتايي بوق بزنم، سجده مي كردم به نشانه شكر. مثل الان كه باز هم مي خواهم بگويم؛ «خدايا! صدهزار مرتبه شكر كه برگشت.»
 
در تمام مدتي كه خيلي ها از سلامتي اش قطع اميد كرده بودند، دعا مي كردم برگردد. مي دانستم خدا رويم را زمين نمي اندازد. مثل اينكه خدا روي خيلي ها را در اين داغ و درد، زمين نيانداخت. مي دانستم خدا مهربان است و او را برمي گرداند به سر كارش. صحيح و سالم. با همان دشمن شكني. همان شور. همان نشاط. همان تيزبيني. همان دقت. همان وسواس.
 
همان چيزهايي كه باعث شده بود دشمن حساس باشد روي نامش، و بي شرمانه دروغ بگويد درباره اش. سر همين، امروز كه فهميدم «دوركاري»اش تمام شد و همه چيز ختم به خير شده، خدا شاهد است نزديك بود از شدت خوشحالي بزنم زير گريه. كاش به بغضم مجال داده بودم باز شود. همه اش تقصير اين ترافيك لعنتي بود و چشم هايي كه داشت آدم را مي پاييد.
 
تمام مدتي كه نگران حالش بودم، دعا دعا مي كردم تمام شود اين قصه پر غصه و برگردد. برگردد از خانه به سر كار. مثل هميشه. از صبح زود تا پاسي از شب. برگردد از «دور كاري» به «نزديك كاري» و همان باشد كه هميشه بود. با همان قوت. همان عزم. همان ايده هاي هميشگي. همان پروژه هاي نو به نو. همان طرح هايي كه درست مي خورد به حساس ترين نقاط استراتژيك دشمنان خارجي و منافقين داخلي.
 
از قبل كه دورادور مي شناختمش تا امروز كه فكر مي كنم خوب مي شناسمش، هميشه و هميشه برايم «سرباز ولايت فقيه» بوده است. نه فقط در حرف، كه در عمل، و نه فقط در امل و آرزو، كه در ميدان كار و بازو. داغان مي شدم، بلكه خرد مي شدم، وقتي كه مي ديدم دشمن از «دوركاري»اش به خنده آمده و نيش مي زند ما را كه؛ «فلاني هم پر!» وقتي كه مي ديدم كنايه دشمن را، مي خواستم خرخره اش را پاره كنم، از بس كه روي اعصابم راه مي رفت ... و چرا دروغ؟! از بس تو با آن حال خراب، روي اعصابم راه مي رفتي، - يعني نمي خواستم همچين ببينمت!- حتي از خود تو هم ناراحت مي شدم مرد!
 
آنقدر كه در تمام اين چند روز كه برايم چند قرن گذشت، با اينكه مي توانستم، اما هرگز نيامدم ديدنت. دلم نمي خواست تو را در اين وضع ببينم. مثل آن بچه اي بودم كه دوست ندارد مادرش را در حال مريضي ببيند و هميشه دوست دارد مادرش صحيح و سالم باشد. نيامدم ديدنت، هر چند كه نشاني خانه ات را داشتم و خوب مي دانستم وقتت كفاف ديدار چون مني را مي دهد.
 
نيامدم ديدنت، اما خدا را شاهد مي گيرم، دعا مي كردم برگردي سر كارت و باز هم دشمن را بترساني و دوست را قوت قلب باشي. دورادور از بچه هاي دفتر مي پرسيدم حالت را و دعا مي كردم برگردي و بذر اميد بپاشي در دل اصحاب انقلاب اسلامي و عيان كني «نيمه پنهان» دشمناني را كه وقت «دوركاري» تو داشتند برايت به جاي «فاتحه»، مي خنديدند و مي خنديدند و مي خنديدند و طعنه مي زدند كه؛ «فلاني هم پر!»، اما تو برگشتي و با برگشتنت همه سربازان انقلاب اسلامي خوشحال شدند. دوست، شاد شد و دشمن، كه مدام داشت زخم زبان مي زد، باز هم فهميد كور خوانده است.
 
از «دوركاري»ات بگويم. بگويم كه در اين «دوركاري» تو بي گناه بودي. اصولاً براي «بيماري»، با آدم «هماهنگي قبلي» نمي كنند، حتي اگر آن شخص در مقام عمل، سرباز ولايت فقيه باشد. ديگر همه فهميده اند كه اينجور چيزهافقط دست خداست. مرگ دست خداست. زندگي دست خداست. عزت دست خداست. ذلت دست خداست ... و تو وظيفه ات را داشتي خوب انجام مي دادي. در حوزه كاري ات مصداق بارز «همت مضاعف- كار مضاعف» بودي، وگرنه اين همه دشمن روي نامت حساس نبود و اين همه از تو كينه به دل نمي گرفت و اين همه در دوران مريضي و عمل جراحي و كما و درد و «دوركاري» و «خانه نشيني» قند در دل آب نمي كرد و براي نبودنت لحظه شماري نمي كرد.
 
تو اما برگشتي سر كار، تا اعلام كني به دوست و دشمن كه دوره «دوركاري»ات تمام شده. تو برگشتي، اما در سكوت، بي آنكه حتي لازم باشد بابت اين «دوركاري» كه دست خودت نبود، از كسي تلويحاً عذرخواهي كني، يا نكني. تو برگشتي، ولي اصلاً لازم نبود كه بگويي «سرباز ولايت فقيه» هستي. مگر كسي شك داشت كه تو سرباز ولي فقيه هستي؟! مگر كسي شك داشت و شك دارد كه «سرباز ولايت فقيه» را بيش از حرف، به عمل مي سنجند؟!
 
تو برگشتي، اما «تيتر يك» هيچ رسانه اي نشد برگشتنت، الا اينكه دوست مسرور شد و دشمن، مغموم. بر جسم تو مدتي بيماري غلبه داشت، اما اين چيزها كه دست من و تو نيست. دست خداست. خرده بايد بر آنان گرفت كه با دست خود، با دست دوستان ناباب شان، با خود بد تا مي كنند، و با دست خود، جان خود را بيمار مي كنند. بيماري تو انحراف نبود كه، حالا عذاب وجدان داشته باشي از خنده هاي دشمن وقت «دوركاري»ات. تو زير تيغ جراحان، وقتي كه حتي به هوش نبودي، چگونه مي توانستي از تخت بيماري بلند شوي و باز هم كيلومترها جلوتر از خط مقدم، «سردار جبهه فرهنگي» باشي و «نيمه پنهان» دشمن عيان كني؟! «دوركاري» تو «دوران نقاهت بعد از عمل» بود، نه ايام «وقاحت بعد از جمل».
 
خوشحالم برگشتي به سركار، «برادر حسن!» برگشتي به كيهان كه باز هم بازوي «برادر حسين» باشي. خوشحالم كه لازم نبود بگويي «سرباز ولايت فقيه» هستي. خوشحالم كه حتي هنگام «دوركاري» هم «سرباز ولايت فقيه» بودي و به درد نياوردي دل دلدار را، در روزهايي كه داشتي به شدت مثل يك مرد با درد دست و پنجه نرم مي كردي. خوشحالم از «سرباز ولايت فقيه» بودنت، كه تو را بي نياز كرده از اين ادعا. دعا مي كنم حالا كه «دوركاري»ات تمام شده، حالا كه زنده بودنت، خار چشم دشمن شده است، آنقدر «سرباز ولايت فقيه» باقي بماني، تا در راه حضرت ماه، شهيد شوي. جناب آقاي شايانفر! بلند بگو آمين، كه در اين «شبهاي فاطميه»، در اين «ليالي ولايت پذيري عملي» آنچه مستجاب مي شود، دعاي دل شكسته هايي است كه براي بي بي پهلو شكسته، هاي هاي اشك مي ريزند.
 
 لازم به ذكر است، «حسن شایانفر» از روزنامه نگاران قدیمی موسسه کیهان پس از طی یک بیماری طولانی مدت ديروز به محل کارش برگشت./انتهای پیام/
پربازدیدترین آخرین اخبار