شهيد غربت
کد خبر:۱۲۵۷۳

شهيد غربت

 

ابوالفضل فيروزي (ني نوا)‏

در غروب پاييزي شهر نيزه‌هاي بلند كه در سكوت قبرستانيش ‏تنها صداي كلاغان پير شنيده مي شد، ‏از كوچه باغ‌هاي غريبي صداي آواز مردي مي آمد كه شوق بهار را در دل‌ها مي فروخت و قرار و آرام را از ‏دل‌‌هاي منجمد مي ربود.‏

مردي كه در آن شب‌هاي يلدايي و در ميان آن حجره‌‌هاي سوت و كور و نمور، تنها چراغ ‏لاله حجره‌ او روشن بود.

سينه سرخي كه شعله‌ آواز سبزش، پروانه‌هاي شيدا را به ميهماني فرا مي ‏خواند... ‏

و یاران دبستاني، تنها، به تاديب نفس و جدل در نحو و تقرير صرف، اوقات صرف مي ‏كردند. ‏

و جماعت روشنفكر و كوردل دانشگاهي، به تصحيح نسخه بدل ها دلخوش و دانش و ‏سازش را با هم مي خواستند و خدا و خرما را يكي مي دانستند... ‏

فقيهي بود كه دانش را با بينش و قول را با عمل همراه ساخت و همدوش با پدر بر منبر و در معبر، معروف را نشر و منكر  را نهی مي نمود و از ملامت ‏ملامتگران نمي هراسيد و در اين راه چه خون دل‌ها كه نخورد. ‏

از دشمنان تيغ و سنان، از دوستان زخم زبان...

آري! در آن سال‌هاي خاكستري كه آتشفشان خشم مقدسمان به سردي گراييده بود ‏و آتش غيرتمان در زمهرير افواه شيطان فرو نشسته بود و شعله‌ نگاهمان در ‏كولاك روزگار خاموش و گل آتشين دل هايمان به شلاق خزان افسرده شده بود و نور ‏فطرتمان در هجوم ابرهاي تيره‌ فتنه‌هاي آخرالزمان پنهان گشته بود...؛ آتشفشان خشم او بود كه شياطين را به شهاب سنگ خود از آسمان دل‌هاي اهل ‏معرفت مي راند و تنور لاله‌ او بود كه با نسيم روح اللهي افروخته شده بود...‏

در آن روزگار سياه كه آگاهي و سياست در منظر مقدس مآب های احمق، دنيا طلبي و در ‏خشم دل سياست بازان شريعتمدار جرم و جنايت محسوب مي شد، عالمي بود كه ‏سياست را از ديانت و ديانت را از سياست جدا نمی دانست.

در آن روزها كه فلسفه و ‏عرفان به زعم متحجران، گناه و شرك به حساب مي آمد فيلسوفي بود كه فلسفه را ‏با زندگي پيوند زد و عرفان را از عزلت خانقاه به خلوت زندان و تبعید كشانيد. ‏

گرچه متحجران حوضه‌اي حوزه، كوزه آبي را که از آن آب مي نوشيدند، به جرم اين ‏كه پدرش فلسفه مي بافد، به قصد غربت آب مي كشيدند، اما با اين همه چه باك! كه در آن ايام تلخ و در آن بعدازظهر پاييز تاريخ، تنها از سبوی ‏شهد كلام آل خميني، حلاوت قرآن مي تراويد، از لعل لب آنان كوثر زلال اسلام ناب ‏محمدي (ص) جاري بود...!‏ از باغ دهان آنان رايحه‌ گل‌هاي بهشتي عترت جاري مي شد...! و از كوهسار ‏بلند سينه‌ آنها چشمه‌هاي نور مي جوشيد...!!!‏

و به همين خاطر، دژخيمان سفاك ساواك، از شدت خشم و حدت بغض و ظلمت ‏وحشت، داغ آن عزيز را بر دل امام و امت گذاشتند و بیچاره های بدبخت نمي فهميدند كه شهادت او - ‏هر چند مخدوش و مبهم - داغ سلطه‌ شاهي را برای هميشه بر دل‌هايشان ‏خواهد نهاد!‏

آري!‏

آن شباهنگان كوردل و خفاشان خناس، افول ستاره های درخشان را مي خواستند. ‏

اما چه باك! كه شب پره رونق آفتاب نكاست و خورشيد تابناك روح بلندش در افقي بالاتر ‏و آسماني والاتر بر اقاليم قبله تابيدن گرفت. ‏

شراب خورشيدي خون مقدسش در رگ‌هاي منجمد شهر شب دويد و طليعه‌ آفتاب اسلام ناب ‏محمدي(ص) در افق گلرنگ كشور بقيه الله (عج الله) پديدار گشت. ‏

در رنگين كمان خورشيد شهادت او، فرشتگان آمدند و مژده‌ ‏پنهاني و مائده‌ سماوي از حضرت رباني و در «الطاف خفيه الهي»، از آستان سبحاني براي ‏خاك نشينان آسماني آوردند و همراه با ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت ‏و خيل عظيم شهيدان در مقام «عند رب و في معقد صدق عند مليك مقتدر» ‏قهقهه مستانه سردادند.‏

سلام بر او و آن امامي كه جوانمردي را در ركابش آموخت و شجاعت و زهد و آزادگي ‏را از او به ارث برد.‏

سلام و رحمت حق بر او و برادر عزيزش- احمد- كه تا آخرين نفس، دست از حمايت ‏دين و امام خويش و پدر بزرگوارشان برنداشتند....‏

سلام و صلوات خدا و اولياي عظيم الشان اسلام و فرشتگان عالم بالا بر آن اميد امام ‏امت، نور دل زهرا(س)، شهيد آيت الله سيد مصطفي خميني باد كه زندگيش سراسر ‏عقيده بود و جهاد ... و مرگش از «الطاف خفيه‌ الهي»./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار