بالاتر از سياهي رنگي نيست
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ تا مي پيچم توي خيابان اصلي دو تا پسر مونگرويي كه اسكيت پايشان است بهم تنه مي زنند و توي شلوغي گم مي شوند؛ يك گله پسر و دختر فنچي از خيابان دربند بيرون مي آيند سردسته شان عقب عقبكي راه مي رود و دست هايش را توي هوا تكان مي دهد همه اخم هايشان تو هم است و از ته حلق فرياد مي زنند. پسري كه گوشي موبايل توي دستش است در گوش سردسته چيزي مي گويد سردسته جلد مي پرد روي سقف پژويي و دست هايش را بالا مي برد نفس هايشان توي سينه حبس مي شود چه مي خواهد بگويد؟ «بچه ها ميدون نارمك هم سقوط كرد... شهر توي دست ماست...»
فرياد مي كشند، بالا و پايين مي پرند، سوت بلبلي مي زنند و از ته ته روده هايشان جيغ مي زنند، پسرهاي فنج ها را قلمدوش مي كنند، فنج ها دست ها را بالاي سر مي برند و دم مي گيرند؛ «شهر شهر ماست يار گله داره، سياهي حق ماست يار گله داره»
دو سه تا از اواهايشان مي پرند وسط و قرهاي عربي مي دهند و فنج ها هم وسطشان مي لولند؛ واقعا كه! خلتر از آرش هم توي اين شهر پيدا مي شود، دلم مي خواهد بپرم وسطشان و رو كم كني هم كه شده ...
دور تا دور ميدان تجريش بنزهاي نيروهاي ويژه پارك شده و روي چمن هاي وسط ميدان دو تا هلي كوپتر نشسته، حتما قرار است زلزله بعدي از آسمان بيايد، دستي مي خورد پشتم، برمي گردم «خيلي مخلصيم...» همان پسر مونگرويست كه اسكيت پايش است....
رمان «نگران نباش» نوشته مهسا محب علي از ابتدا تا همين جا كه به نوعي نقطه عطف و شايد هم اوج و شايد هم گره داستان محسوب مي شود، تقريبا از روندي متلاطم برخوردار است؛ روندي كه گويا به اين دليل انتخاب شده كه مخاطب را دچار سردرگمي كند و شايد به اين دليل است كه رمان هم مي خواسته حرف هايي را بزند و هم نه و يا نمي توانسته و شايد هم چيز ديگري كه ما نمي دانيم؛ در هر صورت داستان تا انتها كه منجر به مكر زدن و فرو دادن تلخي توسط شخصيتش و شايد هم خود نويسنده مي شود، در تلاطمي خودساخته، ذهن و روان مخاطب را نيز دچار تلاطم مي كند.
رمان «نگران نباش» تصويري است از جامعه ايران و چندان هم فرق نمي كند كه اين تصوير را بخواهد قبل از انتخابات و يا بعد از آن براي مخاطب نقاشي كند.
مهم اين است تصوير آن چنان مغشوش، تكه پاره و يك طرفه و محدود است كه ابدا نمي توان به آن اعتماد كرد، بويژه آن كه نويسنده از صفحات تقريبا ابتداي كتاب دستش براي مخاطب رو مي شود و جهت گيري هاي او برايش روشن.
تصويري كه از جامعه ايران در رمان «نگران نباش» با آن مواجه مي شويم بيش از آن كه برآيندي از فرآيندهاي طبيعي سياسي، اجتماعي و فرهنگي جامعه باشد واگويه هاي ذهن ماليخوليايي نويسنده است و يا به عبارت ديگر همان چيزهاي است كه نويسنده دوست داشته كه جامعه ايران آن طور باشد، اما خوشبختانه واقعيت چيز ديگري است و جامعه ايران اين گونه نيست.
اين طرز نگاه شايد به همان اندازه كه در مضمون و محتواي رمان منتشر و مستتر است، در ساختار و حتي انتخاب واژگان هم خودنمايي مي كند.
در بخش هاي مختلف از رمان «نگران نباش»، خواننده با چند عنصر روبرو مي شود كه مي توان گفت نقشي محوري در شكل گيري و قوام يابي رمان دارند؛ اين عناصر عبارتند از ماليخوليا، نهيليسم، ساديسم، مازوخيسم و اومانيسم.
به اين جملات دقت كنيد...
با شستم خودم را نشان مي دهم و يك لبخند پت و پهن روي صورتم مي نشانم، چشم هايش را ريز مي كند و از بالاي عينك نگاهم مي كند؛ بايد چيزي بگويد: فحشي، دري وريي... نمي گويد. واقعا كه ... همان طور دست به سينه مي چرخد و به خودپرداز بانك خيره مي شود ،حتما بودايي است يا چيزي توي همين مايه ها؛ تمركز كرده و مي خواهد با نگاه كاري كند تا زن هاي دور و ور خودپرداز آرام بگيرند.
خوب است، تو هم زورت را بزن، يك نخ سيگار روشن مي كنم و از ميان حلقه هاي دود نگاهش مي كنم، تا تمام شدن اين سيگار وقت داري عمليات كريشنامورتي ات را انجام دهي وگرنه اين يكي را هم مي پرانم، توي كله ات به لرزه مي افتند، جيغ و داد و هوار توي هوا ول مي شود، لنگ هايم در هوا مي ماند و با ماتحت مي افتم و طاق باز روي زمين دراز مي شوم، دست هايم را باز مي كنم، حالا آسمان مي رود و مي آيد و من به زمين صليب شده ام، زمين مي لرزد و لرزه ها توي تنم راه مي روند از سرانگشت هايم راه مي افتند و تا توي كتف و كشاله هاي رانم بالا مي آيند و ...
يكي از ويژگي هاي حيرت آور و منحصربفرد رمان «نگران نباش» علاوه بر ساير ويژگي هاي مضموني و محتوايي و ساختاري كه به آن اشاره كرديم، بحث جلوه هاي آروتيك در اين اثر است.
شايد بتوان اين رمان را يكي از عجيب ترين و استثنايي ترين آثار در اين حوزه دانست؛ سراسر رمان مشحون و مملو از مسائلي از اين دست است كه حتي بازگويي و اشاره به آنها غير ممكن و مايه شرمساري است، نگاه ماليخوليايي يك نويسنده متوسط در منظومه اي از خواب هاي پريشان و اميال آروتيك؛ غيرمنصفانه نيست اگر بگوييم رمان «نگران نباش» فارغ از ادا و اطوارهاي شبه سياسي و يا به عبارت ديگر سياسي كاري است.
خلاصه اين رمان در همين عناصر شاخص كه به آنها اشاره كرديم، خلاصه مي شود كه البته اين تمام ماجرا نيست؛ به رمان «نگران نباش» باز هم خواهيم پرداخت.
راستي شنيديم كه در اواسط نمايشگاه كتاب رمان «نگران نباش» را با بعضي كتاب هاي ديگر از غرفه ارائه كننده اش جمع كردند، خب خدا رو شكر مثل اينكه مسئولان فرهنگي ما هم به شكل جان بركفانه و وحشتناكي مراقب اوضاع هستند و نمي گذارند كسي دست از پا خطا كند، خدا خيرشان دهد آنها حتما با اين اقدام مسئوليتشان را به طور تمام و كمال به انجام رسانده اند و ديگر توقعي از آنها نمي رود، واقعا چه توقعي؟! كار مبنايي؟ كار ريشه اي؟ ايجاد زمينه هاي پديد آمدن ادبيات پاك و بارور كردن آن؟ شوخي مي كنيد؟!/انتهاي پيام/