قصه‌گويي متكي در جمع دانشجويان اهوازي
کد خبر:۱۲۸۰۷۶

قصه‌گويي متكي در جمع دانشجويان اهوازي

وزير سابق كشورمان كه روز گذشته به دعوت دانشجويان اهوازي براي سخنراني در دانشگاه اهواز حضور يافت، پس از ايراد سخنراني به تعريف قصه مورد علاقه دوران كودكي خود پرداخت.

به گزارش خبرنگار سياسي «خبرگزاري دانشجو»، منوچهر متكي، وزير سابق وزارت خارجه كشورمان كه روز گذشته به دعوت دانشجویان دانشگاه شهید چمران و علوم پزشکی اهواز به اين دانشگاه رفته بود، پس از صحبت در جمع دانشجويان به مناسبت روز مادر به بيان قصه مورد علاقه دوران كودكيش پرداخت:

 

قصه سرباز کوچیکه

 

«یادمه بچگی ها مادربزرگه واسه من وقت خواب قصه های شیرین و جالب می گفت از اونا یکی همین سرباز کوچیکه ست. که بهش گوش می کنیم. دهی بود کنار کوه، کنار تپه، کنار جنگل سبز، همه با هم خوش و خوب همه شاد و باصفا نه تفاخری، نه فقري، نه وزیری، نه گدايي، نه چراغ رنگارنگي، نه آدم های دو رنگي، یه روزی یه مرد بور وارد دهکده شد خدا میدونه کی بود یا جهانگرد بوده یا کاشف این ده کور مرتیکه سه چهار روزی سیر و سیاحت به راه کرد چیزای خوبی رو دید لای سنگای سیاه معدن نقره و طلا، زمینا رو می کوبید زیر اونها رو می دید چی می دید دلم آتیش می گیره اگه بگم مایه جانبخش چراغ، ولی هرگز به این بدبختا نگفت چی دیده، چی بوده، چی شده، چرا از سر تا به پاش همه تعظیم شده بود، چرا ترکشون نکرد، چرا مهمون شده بود، روز پنجم قراره بوره سخنرانی کنه چیزای تازه بگه در عوض چیزای خوب خوب ببره، بوره این جور شروع کرد شهر ما این جوریه اون جوریه ما چیزای خوب داریم سینما شهر فرنگ، آدم های شیک و پیک، ماشین های خیلی قشنگ، شهر ما ارتش داره، پاسبوناش زور دارن، شما چی؟

 

یه جاي ساکت و بی صدا، آدم های بی دست و پا، شما ها اگه بخواین می تونین دیگه سوار خر نشین، دهتون شلوغ بشه، این بیاد و اون بره، دهتون شهره بشه، بازی یادتون می دیم، دزد بازی، هفت تیر بازی، بازی شاه و گدا، یکی رو شاه می کنیم، بعد از اون از روی نوبت، یکی رو شاه می کنیم اون یکی رو خان و فرمانده سپهبدع آخه فردا جنگ بشه، شما ارتش ندارین، از کجا زور میارین، روزا سرباز گیری بود، جوونای قد بلند، جونای خیلی رشید، آقا بوره واسشون خوابای خیلی خوب می دید، چی می دید، بهشون کفش دادن، کلاه دادن، لباساشونو ببین، کمراشونو ببین، همه این لباسا مارکای خیلی اعلا داشت، نه یه رنگ نه دورنگ همه کارای فرنگ، ولی راستی همه فهمیده بودن بوره کلک زد بهشون، نه همشون بعضیاشون، حالا امروز یه روز تاریخیه، همه سربازا دوره دیدن، همه رفتن سربازی، جز یکی که بچه ها بهش می گفتن کوچیکه، هر چی ننش گفت، نمی رفت، اون نمی خواست قلدری رو، اون می خواست فکرش رو قلدر بکنه، ولی آخرش نشد خلاصه هر جوری شد، اونم تا اونجا رفت، همه تعلیمات دیدن، حالا امروز قراره بوره نشون بده، لقب بده، يکی رو سرگرد بکنه، يکی رئیس هنگ بشه، کی باید پا بکوبه، نشونا رو، رو اطاعت، رو لیاقت، روی قربان بله گفتن، رو شهامت، می دادن، ولی این دوست کوچیک هیچی نشد؛ چون که سرباز شده بود، آخه سرباز کاره نیست، نباید چرا بگه، باید اطاعت بکنه، ولی راستی همه فهمیده بودن بوره کلک زد بهشون، نه فقط بعضیاشون.

 

روزا سر و صدا به پا می شد، غر و غر هوا می شد، فلانی رو گرفتنش، اون یکی رو کشتنش، بوره گفت اگه می خوای دهتون ساکت بشه، دهتون آروم بشه، آدما رو بگیرید، شهرمون ساکت میشه، چند تا از مردم رو گرفتن بی گناه، بی پناه، اونایی رو که می گفتن ما دیگه شهر نمی خوایم، دهه خوب بود واسمون، اونا زندونی شدن، اونا دادگاهی شدن، قاضیا حکم رو دادن، ولی نظر بوره قاطی حکم دادگاه شد، حالا فردا توی میدون بزرگ، اونا تیربارون میشن، سربازا قطار شدن، پنج تا سرباز آوردن، ولی راستی از سربازا صدای هق هق می اومد، سرباز کوچیکه با خودش می گفت خدا چرا آدم بکشم، چرا همشهریام رو، ما که این جور نبودیم، ولی باید بزنه، ولی باید بکشه، میدون آماده شده، مردم هم قطار شدن، یه صدا خیلی خشن، یه صدا خیلی بلند، واسه فرمون تیر، سه شماره می شمارن؛ یک و دو سه رو آتش بکنن، حالا آتش بکنین، همه آتش می کنن، الا سرباز کوچیکه، چه رشادتی عجیبه، رئیس میدون تیر خونش به جوش اومده، داد می زنه، یالله سرباز کوچیکه، یالله سرباز کوچیکه، آااخه سروان، آااخه سروان، آخه فرمون، آخه شلیک، آخه زور، آخه چشم، آخه چشم، تَتَرَق تترق، زد و کشت بوره رو، آخه سرباز کوچیکه»

 

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار