کد خبر:۱۳۰۸۰۸
گزارش«خبرگزاري دانشجو»ازغسالخانهبهشتزهرا؛
ديگر تمام شد آن اشكها و لبخندها
ديگر تمام شد، ديگر تمام شد آن اشكها و لبخندها، ديگر تمام شد دوستت دارم و دوستم داري، ديگر تمام شد آن دلشورههاي شيرين، آن پرسهزدنها در كوچههاي شوق زندگي؛ اينجا ايستگاه آخر زندگي است، اينجا غسالخانه بهشت زهراست، غسل ميشوي و كفن و ديگر تمام.
گروه اجتماعي «خبرگزاري دانشجو»؛ اينجا كه باشي حجم سفيد مرگ مينشيند كنارت، درست روي نيمكت هاي زرد رنگ غسالخانه. باز هم همان ترس، ترس از بازپرسيهاي كشدار آخرين دادگاه زندگي ميدود توي صورتت؛ ساختمان غسالخانه درست پشت مقبرههاي خانوادگي. با چشم هاي ماتش نگاهم ميكند. دختري سياهپوش از غسالخانه بيرون ميآيد در اسارت دو حجم سياه ديگر. زن ها دست هاي دختر سياهپوش را گرفتهاند تا مبادا صورتش را بخراشد يا خودزني كند، اما دخترك خودزني ميكند با كلمات. فرياد ميزند. از تن پردرد مادرش مي گويد. از جاي كبودي هاي تصادف.
صداي لا اله الا الله ميآيد و تابوتي هم روي شانههاي مردان سياه پوش و باز هم مويههاي زنانهاي كه از نيامدن ميگويند و ناخنهاي بلندي كه پوست هاي نازك زنانه را خراش ميدهند. من ميترسم. من از سكوت سيماني قبر ميترسم. من از حاصل جمع اعمال زندگيام مي ترسم. امروز كه خودم را به روز محاسبه اعمال نزديك ميبينم باز هم ترس كهنه كلاس رياضيات، ترس از محاسبات ساده رياضي مي پيچد توي دلم. پسري پيكر سرد پدر را در آغوش مي كشد. صداي مردانهاش در ميان ضجه خواهرانش گم ميشود.
اينجا ايستگاه آخر زندگي است
اينجا ايستگاه آخر زندگي است. ديگر چه فرقي ميكند رئيس جمهور باشي يا پيرزن خسته دستفروش مترو بهشت زهرا يا حتي روزنامه نگاري محصور در خودسانسوريهاي قرن 21. اينجا باور ساده دلانه «مرگ براي همسايه است»، رنگ ميبازد. مرگ روزي ميهمان تنم مي شود. يكي از همين روزها، شايد خيلي دور شايد خيلي نزديك دست هاي مرگ شانههايم را تكان ميدهد.

اينجا كه باشي حجم سفيد مرگ مينشيند كنارت. درست روي نيمكت هاي زرد رنگ غسالخانه. باز هم همان ترس، ترس از بازپرسيهاي كشدار آخرين دادگاه زندگي ميدود توي صورتت. بوي گل ميآيد. كسي قرآن ميخواند: «يا ايتها االنفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه» اي نفس مطمئن! بازگرد به سوي پرودگارت. قطره اشكي گونههاي سردت را تر ميكند. خداي تو رحمان است و رحيم. پس راهي جز اعتقاد به خوشبختي نداري و همين اعتقادهاي زيباست كه تو را توان ماندن ميدهد. يك بار ديگر جسارت ايرانيات گل ميكند: «و نترسيم از مرگ. مرگ پايان كبوتر نيست.»
با قدمهاي كوتاه به سمت سالن غسالخانه زنانه ميروم. خودم را از ميان جمعيت سياهپوشان سرگردان بيرون مي كشم. برانكاردهاي آبي رنگ روي زمين ولو شدهاند. آرام و بي خيال. منتظر مردهاي ديگر هستند كه تا خانه ابدي همراهياش كنند. مردد ماندهام بروم يا نروم؟ سرباز غسالخانه فرياد ميزند جلو در تجمع نكنيد. چند قدم كه برميدارم من هم مي شوم يكي از همان زن هاي رنگپريده، گريان و سياه پوش.

لعنت به اين روسريهاي رنگي كه انگشت نمايم ميكند ميان زنان سياهپوش غسالخانه. اما اينجا كسي من را نميبيند. چشم ها ميخكوب شده به تنها راه باريكي از ميان شيشههاي مشجر؛ راهي كه ديگر مشجر نيست، زلال است و شفاف. شايد براي آخرين خداحافظي و قول و قراري عاشقانه براي ديدار در ابديت. اگر اشك ها مجالي دهند.
زني با صداي بلند فرياد ميزند. زيارت عاشورا ميخواند و از راه باريك ميان شيشههاي مشجر آخرين شستشوي دخترش را نگاه ميكند. آن طرف مرز شيشهاي تني رنجور و مطيع ميان دست هايي با دستكشهاي زرد رنگ اين طرف و آن طرف ميرود. غسالهاي جوان دست هاي مطيع و آرام زن را بالا و پايين ميبرند. با هر تكاني كه به مرده ميدهند صداي فريادي بلند مي شود از زندههاي آن طرف شيشه. و حالا سطلهاي سفيد رنگ پر از آب كافور را روي تن بي جان زن مي ريزند. بعد با شلنگ آب غسلش مي دهند.
آرام و با دقت كار مي كنند. زيبايي رنگ پريده شان را پشت ماسك هاي بزرگي پنهان كردهاند. زنان غسال را ميگويم كه سرشان سوت مي كشد از بوي كافور و صداي فريادهاي اضطراب آور مردمان عزادار. گاهي به همراهان متوفي نگاه مي كنند. فقط نگاه ميكنند اما ديگر از كابوس هاي بيداري شان نمي گويند. از غسل هاي روزانه مس ميت نميگويند. از فريادهاي هراس انگيز صاحبان مرده بر سرشان نمي گويند.
كار شستشو را كه تمام مي كنند پنبه مي چپانند روي صورت و دهان متوفي و حالا لباس سفيد مرگ با بدرقه دعا و صلوات زنان عزادار، ميهمان تن بي جان زن مي شود.
تمام شد. ديگر تمام شد آن اشك ها و لبخندها. ديگر تمام شد دوستت دارم و دوستم داري. ديگر تمام شد آن دلشوره هاي شيرين، آن پرسه زدن ها در كوچه هاي شوق زندگي. من به آخر خط زندگي رسيدم.

چانه زني براي خريد خانه هاي 2 متري
بخش اداري غسالخانه شلوغ است. پر از مردهايي كه مي دوند دنبال كار گواهي فوت، جواز دفن، خريد قبر و واريز پول و زن هاي كه آرام و ساكت مردانشان را همراهي مي كنند تا جنازه روي زمين نماند.
بازار چانه زني بر سر خريد دو متر جا گرم است. مرد سياهپوشي مي گويد: «بالاخره قيمتش چقدر شد؟» صدايي بدون اينكه از روي برگه ها سر بلند كند، جواب ميدهد: « 5.5 ميليون». مرد سياهپوش ميخواهد چانه زني كند: «آخرش چند؟» و باز هم همان صدا جواب ميدهد: «اول و آخر ندارد 5.5 ميليون».
خانه دو متري آخرتت كه حاضر شود در جايي خوب و پر دار و درخت، گريه هايم را كه خوب بكنم، ديگر ميروم سراغ زندگيام. زنده ها هم بايد زندگي كنند. نبايد؟! اولش هر هفته ميآيم سر خاكت. بعد هر ماه، بعدها ديگر گم مي كنم تو را ميان روزمرگي سرسام آور زندگيام. مسير مزارت را شايد گاهي به ياد بياورم و شايد گاه گاهي فاتحهاي بدرقه راه بي بازگشتت كنم.
آقاي علي پور، پيرمرد مهربان و شمالي است كه بيش از 30 سال از فعاليتش در بهشت زهرا مي گذرد. او مي گويد: در اين مدت كه اينجا بودم به اين نتيجه رسيدم كه مردهها هيچ ترسي ندارند، اين زندهها هستند كه ترس دارند. زندهها همديگر را اذيت مي كنند. تهمت ميزنند. زخم زبان ميزنند. ولي فردي كه مرده هيچ كدام از اين آزار و اذيتها را ندارد؛ پس چرا بايد از مرده بترسيم.
او ميگويد: سال 52 بود. يك شب مجبور بودم در محل كارم بمانم ميخواستم بروم حمام اما آب نبود. آن موقع غسالخانه پر از مرده بود رفتم غسالخانه همان جا كنار مرده ها حمام كردم.
دخترم! اگر توي زندگي باوجدان باشيم مرگ ترس ندارد. راستي از تلويزيون زياد مي آيند اينجا ولي هيچ وقت بچههاي ما را نشان نميدهند تو نمي داني چرا؟
يك نفس عميق كافي است تا ترسهاي پيدا و پنهانم را كنار پيرمرد مهربان بهشت زهرا جا بگذارم. غسالهاي زن را پيدا نمي كنم نه اينكه پيدا نكنم. آنها هستند، اما من ديگر پيمانهام لبريز شده از شنيدن و ديدن مرگ.
بوي باران ميآيد. بوي خاك نم خورده بهشت زهرا. از بهشت زهرا كه بيرون ميزنم ريههايم را چند بار پر و خالي ميكنم. باز هم اتوبان خلوت و آرام بهشت زهرا يادم ميآورد حكايت خاك و سرد شدن دل آدمها نسبت به عزيزانشان را.
نم نم باران آمده و نيامده قطع ميشود. مورچههاي سياه بيسكويتهاي كهنه روي قبري را به غارت ميبرند و من فكر مي كنم به فرصت كوتاهي كه براي خوب بودن دارم: « ياد من باشد و باشد گله ديگر نكنم / با برادر سخن از فاصله ديگر نكنم.»/انتهاي پيام/
گزارش از اعظم علي محمدي
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰