آمده‌ام تا حماسه‌اي بسرايم از عشق
کد خبر:۱۳۱۲۳۳
يادداشت//

آمده‌ام تا حماسه‌اي بسرايم از عشق

امروز روز تازه پرواز است براي تو، براي تو كه با آشناي دور قديمي ات غريبي مي كني زانوان خسته مغرورت را خم كن. سرت را روي شانه هاي مولايت علي بگذار. بگو آنقدر دوستت دارم كه در اوج امتحانات دانشگاه و زير رگبار نگاه روشنفكرهاي دين گريز دانشگاهي آمده‌ام تا حماسه اي بسرايم از عشق.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ همه چيز در قاب كوچك  مسجد دانشگاهت اتفاق مي افتد عصر يك روز گرم بهاري بود كه دلت را خالي كردي از دل مشغولي هاي كوچك و بزرگ زندگي. آمدي بگويي كه من هنوز هم بنده ات هستم و با تمام زنگارهايي كه روي دلم نشسته، آمده ام بگويم دوستت دارم و حالا كه سجاده نمازت را گوشه دنجي از مسجد پهن كرده اي، ديگر يك معتكفي .
 
دست هايت را به سوي آسمان دراز مي كني. لب هاي داغمه بسته از روزه ات به دعايي باز مي شود و همه چيز را فراموش مي كني. حالا تو فقط بنده اي. فارغ از نام و نان و دغدغه هاي روشنفكري دانشگاهي.

امروز روز تازه پرواز است براي تو. براي تو كه با آشناي دور قديمي ات غريبي مي كني. زانوان خسته مغرورت را خم كن. سرت را روي شانه هاي مولايت علي بگذار. بگو كه از دنيا دل بريدي. برايش شيرين زباني كن. بگو آنقدر دوستت دارم كه در اوج امتحانات دانشگاه و زير رگبار نگاه روشنفكرهاي دين گريز دانشگاهي آمده‌ام تا حماسه اي بسرايم از عشق. 
 
اينجا تمام پزهاي روشنفكري،  لباس هاي عرياني قرن 21 ، رنگ و لعاب هاي دختران عصر شك و احتمال رنگ مي بازد اينجا فقط تو هستي و خدايت كه رئوف است و توبه پذير.
 
باور كن آن اتفاق ساده افتاد!
 
حالا كه بعد از 16 ساعت روزه داري تن نحيفت را ميهمان اولين  سفره افطاري اعتكاف مي كني، شادي عجيبي مي دود توي تنت و فكر مي كني به خدايي كه با هر ضربان رگ گردنت احساسش مي كني. نمي داني چرا در اوج شادي افطار پر مي شوي از حال و هواي گريه. شرميگين مي شوي از عمري كه با بيهودگي گذشت. دلت را خنج مي كشد سنگيني بار گناهان گذشته.
 
سيلاب اشك كه به ميهماني چشمانت مي آيد، دلت كه خوب مي شكند، چيزي شبيه باران از عمق دلت بالا مي آيد. غمي ترد و شيرين مي پيچد توي وجودت. باور كن آن اتفاق ساده افتاد! تو عاشق شدي به همين سادگي. همين جا بر سرسفره افطار اعتكاف. بلند شو ! عاشق خموده و كسل نيست. بار گناهان گذشته را بسپار به دست هاي مهربان خدا و عشقت را براي همه فرياد بزن.  يا دليل المتحيرين يا غايـه آمال العارفين.
 
ايمان بياور به معجزه اشك هاي شبانه
 
بلند شو! مرداب يخ زده زندگي ات را دريا كن. تو در ميان مردم سرزمينت  انسان مي شوي. نه در لابلاي كتاب هاي روشنفكر مابانه عصر جديد. ديگر وقتش رسيده تا به او ايمان بياوري. ايمان بياور به معجزه اشك هاي شبانه. ايمان بياور به معجزه كز كز پاهاي ورم كرده از عبادت. ايمان بياور به هشياري عبادت هاي شبانه كه تكثير مي شود در تمام لحظه هاي بودنت.
 
نيمه هاي شب كه تن خسته ات را به ميهماني راز و نياز شبانه فرستادي، دعاهايت را كه خوب كردي آرزوهاي جواني ات را كه يكي يكي به سوي آسمان پرواز دادي، تو را قسم مي دهم به نجواي غريب شبانه ات يادي هم از مولاي غريب مان مهدي بكن. دعا كن زخم هاي چركين روحمان با آمدنش درمان شود. دعا كن دمل هاي عميق تفكرات سكولارمابانه سرباز كند تا رها شويم از تفكرات دين گريزانه اي كه هر روز قي مي شوند توي ذهن جوانانمان.
 
برايش بگو از قصه غصه هايمان. بگو از دانشگاه هاي كشور اسلامي مان كه آخرين تفكرات متفكران بي دين غربگرا را با دقتي وسواس گونه ترويج مي كنند. از فريا هاي هراس انگيز پان ايرانيسم بگو كه گوش زمانه را كر مي كند. برايش بگو از سرزمين مان فلسطين كه چگونه زيرپاي پوتين پوشان له مي شود و بازهم بگو آقاي من! قيمت عشق را مي دانم. اما طعم كشنده تنهايي در قرن بي ديني عرياني روي دلم سنگيني مي كند «آقا بيا كه آمدنت دير مي شود.»
 
يادداشت از اعظم علي محمدي
 
/انتهاي پيام/
پربازدیدترین آخرین اخبار