کد خبر:۱۳۱۴۱۵
نامه به پدران آسماني/
باباي خوبم! يك شب همدم تنهايي من شو
بابای خوب و مهربون من! الان 14 ساله که تو رو ندیده ام، اگه یك روزی ببینمت، نمی شناسمت؛ بابایی نمی خوای به من سربزنی؟ مگه من دخترک شیرین زبونت نبودم که تو به وجودم افتخار می کردی؟ پس چی شد؟ چرا منو فراموش کردی؟
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ از چند ماه مونده به میلاد آقا امیرالموءمنین دور هم جمع می شن و لحظه شماری می کنن برای رسیدن جشنی که خودشون اسمشو گذاشتن جشن دیدار با پدران آسمانی و گاهي نامه اي هم براي پدرانشان مي نويسند:
دلنوشته های یک دختر برای باباش، 14 سال بعد از نبودنش – شلمچه – 25 فروردین 79
بسم رب الشهدا و الصدیقین
ما در اتوبوس در حال رفتن به کربلای شلمچه هستیم؛ مکان غریبی که تجلیگاه نور الهی در سرزمین خاکی جنوب است، سرزمین مقدسی که من هماره آرزوی زیارت آن را داشتم تا روزی بتوانم گمشده 14 ساله خویش را در آن پیدا کنم.
ساعت 8:20 صبح – زیارتگاه شلمچه
نعلین از پا در آورده و با زمزمه «کجایید ای شهیدان خدایی» عازم زیارت مشهد شهدای شلمچه ایم.
حال و هوای عجیبی دارم. ای سرزمین مقدس من با تو سخن ها دارم. با من سخن نمی گویی از دلاوری های بابای قهرمانم؟ بگو که او در تو چه حماسه هایی آفرید؟ من امروز به دنبال او تا اینجا آمده ام، تو را به خدا از او و همه همرزمان شهیدش برایم بگو! بگو که قلب آلوده و گناهکارم دیگر تاب تحمل پنهان کاری های تو را ندارد، نشانی اش را به من بده تا بر قدمگاهش بوسه بزنم.
بابای خوب و مهربون من! اینجا همان جایی است که روزی شاهد گام های استوار و قامت برافراشته تو بود؛ اینجا سرزمین مقدسی است که تو را از من گرفت و مرا با تمام وجود داغدار نورانیتت کرد.
الان 14 ساله که تو رو ندیده ام، اگه یك روزی ببینمت، نمی شناسمت. بابایی نمی خوای به من سربزنی؟ مگه من دخترک شیرین زبونت نبودم که تو به وجودم افتخار می کردی؟ پس چی شد؟ چرا منو فراموش کردی؟
باباجون! تو رو به حق حسین (ع) و دخترک سه سالش که درد یتیمی چشید، قسمت می دم که از پس پرده های غیبت 14ساله ات بیرون بیا و یک شب همدم تنهایی های من شو.
بابایی! تو رو خدا بیا خونه، ببین که چقدر بزرگ شدیم. اون علی شیطون کوچولو حالا دیگه واسه خودش مردیه. آقای دکتره، اما هنوزم از تو چشمای بغض آلودش می تونم درد وجودش رو که از بی پدری نشأت می گیره، بخونم.
زینب کوچولویی که وقتی تو داشتی می رفتی فقط چهار سالش بود حالا دیگه واسه خودش خانمیه. ناسلامتی بش میگن مهندس، نمی خوای بیای ببینیش؟ بیا که قلبش از شدت گرفتاری های روزگار گرفته. تو رو به حق علی بیا و قلب زخم خوردشو شفا بده و بر زخم های مکررش مرهم بذار!
لیلا گلی و با احساس که برات نقاشی می کشید و تو همیشه با زبان کودکانه باهاش سخن می گفتی حالا دیگه واسه خودش خانمیه. آخ! اگه بدونی چقدر شبیهته. بابایی! همیشه اشک های نیمه شبشو که در تمنای تو می ریزه از من قايم می کنه. تو رو خدا بابایی بهش سربزن.
بابا گلی! از مامان برات نگفتم. حسابی از فراقت پیر شده و تنها آرزوش اینه که لااقل تو اون دنیا بهت برسه. بابا جون! فراموشش نکن. اون همه زندگیشو برای ما گذاشته و ما واقعا مدیونشیم. بابایی! قول بده که بازم مثل همیشه تو تنهاییا کمکش کنی.
باباجون! دیگه کمکم باید از اینجا خداحافظی کنیم، ولی من دلم رو همین جا گذاشتم تا شاید تو پیداش کنی و لااقل به خاطر دلمم که شده به من سربزنی. تو که دوست نداری دخترک شیرین زبونت بی دل بمونه؟! پس به خاطر دلمم که شده تو رو خدا بیا پیشم.
باباجون! برادرمون داره از سنگینی تیرهایی که به قلب می خوره میگه. الهی من بمیرم برا اون وقتی که تیرهای خصم زمان قلب پرنورت رو شکافت. کاش اون لحظه من بودم تا قلب کوچیکم رو روی قلب پاره پارت می ذاشتم شاید به خاطر تپش ملتمسانه قلبم، قلب مهربونت نیرو می گرفت و می تونست برای همیشه بتپه.
بابایی! حالا تو رفتی و ما رو تنها گذاشتی، اما ازت می خوام که دعامون کنی که نکنه لحظه ای به خودمون وا بمونیم.
بابایی! از خدا بخواه که به ما ایمانی شایسته و درخور عطا کنه و ما رو موفق و سعادتمند کنه که خوشبختی ما خوشبختی مامانه.
خلاصه بابایی هر چی خیره از خدا برامون بخواه و یادت نره که اون دنیا حتما شفاعتمون کنی که واقعا به شفاعتت محتاجیم؛ پس دست های گناهکارمون بگیر تا پاهای گناهکارمون نلغزه./انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰