ايران، روسيه و چين؛ مقابله با انحصار هژمونيك
ايالات متحده آمريكا در آستانه انتخابات رياست جمهوري در چهارم نوامبر كه برابر است با چهاردهم آبان، رئيس جمهوري آينده خود را خواهد شناخت اين در حالي است كه آمريكا در ابتداي هزاره سوم قدرت هژمونيك خود را در خطر فروپاشي مي بيند،به اين علت انتخابات اين دوره مي تواند بسيار سرنوشت ساز باشد.
در واقع رئيس جمهور آينده كشور آمريكا در يك امتحان سخت قرار دارد و بايد جلوي افول بيش از اندازه قدرت هژمونيك خود را در فضاي جهاني بگيرد و اين ميراثي است كه دولت بوش طي هشت سال براي اين كشور به يادگار گذاشته است.
گذشته از اين معضلات، مشكلات و بحران هاي اقتصادي و داخلي، آمريكا در نظام بين الملل خود را با سه قدرت ضد هژمون رودرو مي بيند كه از طرفي مشكلات اين كشور را افزون مي كند و از سويي ديگر با افزايش قدرت خود از قدرت يابي دوباره آمريكا جلوگيري مي كند.
ايران، روسيه و چين هر يك به طريقي قدرت هژمونيك آمريكا را به خطر انداخته اند كه اولي با ايدئولوژي و انديشه اي متفاوت كه در حال گسترش در جهان است؛ دومي با قدرت يابي دوباره و بازگشت به رقابت هاي بين المللي و سومي با جهشي تازه و تغيير در ايدئولوژي كمونيستي در پي تبديل شدن به قدرتي كم نظير در ساختار نظام بين الملل هستند.
هژمون و قدرت هژمونيك، برتري، تفوق، استيلا، تسلط، پيشوايي، رهبري و... از جمله معناهايي است که با جستجو در فرهنگ هاي مختلف از کلمه «هژمون و هژموني» به دست مي آيد.
هژمون در مفهوم به معناي تسلط و رهبري يک کشور بر کشورهاي ديگر است.
مطمئناً چنين معنا و برداشتي از کلمه هژمون ما را با يادآوري امپراطوري هاي عريض و طويل دوره هاي گذشته، تا عمق تاريخ به عقب مي کشاند.
حقيقت هم، چنين است، از آن رو که در عصر حاضر بخصوص دوره اي که از آن به عنوان پسا سنت ياد مي شود، نمي توان از تسلط و رهبري يکجانبه کشوري بر تمام دنيا سخن راند.
مي توان گفت نظريه توازن قوا ـ بين دو يا چند کشور قدرتمند و عمدتا اروپايي ـ زيربناي ساختار روابط بين الملل در اين عصر (تا جنگ هاي جهاني) بود، اگر چه جنگ دوم اين توازن را بين آمريکا و شوروي تقسيم و از محوريت اروپا خارج کرد اما فروپاشي شوروي که بر اساس انديشه و عمل لنين، استالين و... بنيان گذاشته شده بود، پايه هاي اين نظام را متزلزل ساخت.
از سوي ديگر آمريکا نيز با بازخواني قدرت از نگاه نخبگان فکري خود همچون فوکوياما، هانتيگتون و... و همچنين عملکرد جديد نخبگان ابزاري اش در صدد به دست گرفتن انحصار قدرت در نظام بين الملل برآمد و به عنوان هژمون در نظام بين الملل خود را شناساند.
نو محافظه کاران اين پيشوايي و رهبري را به يمن فروپاشي شوروي، خلا قدرت ناشي از آن و ارائه گفتمان نظم نوين جهاني به خود نويد داده اند، اين تحفه شايد خنده را به لبان کاخ سفيد کشاند اما همزمان جام زهري به دستانش سپرد.
بر اين اساس آمريکا در دهه 90 به بازسازي قدرت در بستر جديد نظام بين الملل پرداخت و بر اساس انديشه هاي روشنفکران ارگانيک و سياسيون محافظه کار خود، به سمت «نظم نوين» جهاني پيش رفت.
اما در ديگر سو دشمنان انحصار هژمون ساکت ننشستند بخصوص آنهايي که در گذشته از قدرتمندان جهان و تصميم گيرندگان آن بودند، اگرچه براي مدتي و به هر دليلي آن قدرت را از دست داده بودند، چنين کشورهايي در اين انديشه بودند که جلوي پاي قدرت انحصاري آمريکا سنگ بيندازند.
چين کمونيست و روسيه به عنوان بازماندگان دنياي چپ، به همراه کشورهايي نظير ايران از جمله دولت هايي بودند که کم کم در صدد فرونشاندن قدرت هژمون بر آمدند و به نيروهاي ضد هژمون مبدل شدند.
از اين منظر رخداد 11 سپتامبر مي تواند ما را به سمتي رهنمون کند که روزي هانتينگتون در يک مقاله به آن اشاره کرده بود، هانتينگتون از اسلام يا حداقل برداشتي از اسلام ايدئولوژيک، چهره اي خشن نشان داد و بر اين طبل کوبيد که برخي تاب و توان تحمل هژموني کشوري که تفکر ضد آنها را مي خواهد «جهاني» کند را ندارند.
البته به گمان برخي دوران گفتمان مذهبي گذشته است اما بر خلاف چنين انديشه اي و همچنين بر خلاف اسلام گرايان خشن و متعصب طالباني، انقلاب اسلامي ايران و متعاقب آن جمهوري اسلامي نشان داد که نمي تواند نظاره گر آن باشد که ارزش هاي غربي به گونه اي عريان به سراسر جهان و يا حداقل در ايران اشاعه مي يابد.
بنابراين مي توانيم بگوييم اين سومين نمونه ضد هژمون در برابر هژموني آمريکا است که با گرايش هاي ضد هژمونيک روسيه و چين تفاوت هايي اساسي دارد، اين تفاوت در نگاه ايدئولوزيکي ـ مذهبي پررنگ ايران نهفته است.
جنگ جهاني دوم بسياري از کشورهاي قدرتمند گذشته را از مسائل امنيتي دور ساخت و به سمت اقتصاد کشاند و اين امر توانست هژمون آمريکا را در بخش اقتصادي از سوي کشورهاي اروپايي و ژاپن به چالش بکشاند، با اين حال آمريکا کشوري است که بعد از جنگ دوم جهاني در تمامي ابعاد، مستعد تبديل شدن به يک قدرت برتر بود.
اگرچه کشوري جوان و به يک معنا تازه به دوران رسيده، اما با برنامه اي دقيق و همچنين شرايط ژئوپوليتيک، ژئواستراتژيک و ژئوفرهنگي برتر به سمت دنياي قدرت در تمامي ابعاد پيش رفت.
اين شرايط باعث شد که در دهه 90 آمريکا يکه و تنها به عنوان ابرقدرت باقي بماند، دوباره روس ها روسيه امروزي نمي تواند خود را داخل گود بازي نبيند، از آن رو که شرايط بازيگري را اگرچه نه کامل، اما به طور نسبي دارا است.
ابتدا مي توان از گذشته آن نام برد که در هويت بخشي و فرهنگ سازي اين ملت بسيار تأثيرگذار است، اگرچه برخوردار بودن از تاريخ و گذشته پرقدرت ـ که رومانف ها تنها يک نمونه از آن است ـ، مي تواند شمشيري دولبه باشد؛ به اين معنا که اگر روسيه نتواند هويت و گذشته خود را در اين عصر با مدرنيته پيوند نسبي دهد دچار گسست هويت و پراکندگي انديشه مي شود.
اما به نظر مي آيد که روسيه از اين شمشير درست استفاده مي کند، در بخش تاريخي، دوران کمونيسم را که رنگ و لعاب لنيني و بخصوص استاليني داشت نبايد فراموش کرد، اگر چه در اين دوره 70 ساله بسياري از مردم به سختي روزگار گذراندند اما روس هاي امروزي خود را زماني در راس تصميم گيري جهان مي ديدند، بنابراين به راحتي سختي ها را فراموش مي کنند و از دولتمردان خواهان رهبري بخشي از جهان هستند و يا اينکه نمي پسندند که از بازيگري حداکثري به انفعال کامل بگرايند.
بنابراين بايد «ولاديمير پوتين» و «دميتري مدودفگ» را بسيار خوش شانس دانست که چنين مشروعيت بي دردسري را پشت سرخود مي بينند و گاهي هم سختي هاي روزمره را براي رسيدن به شکوفايي فردا مي پذيرند، اين حداقل کاري است که يک ملت به آگاهي رسيده مي تواند انجام دهد تا دوران گذار را سپري کند.
روسيه هم در دوره حاکميت کمونيستي و هم در حال حاضر به عنوان ابرقدرتي نظامي مطرح است و علاوه بر داشتن سلاح هسته اي، از حق وتو در شوراي امنيت سازمان ملل نيز برخوردار است.
عوامل فوق مي توانند ابزارهاي مهم و تاثيرگذاري در عرصه بازي و بازيگري نظام بين الملل به شمار آيند.
پس از فروپاشي شوروي بسياري بر اين اعتقاد بودند که روسيه در آغوش دشمن قسم خورده ديروز خود خواهد غنود و حاکميتي غرب گرايانه را به نمايش خواهد گذاشت اما «يلتسين» در آخرين ساعات هزاره دوم با انتخاب شايسته پوتين و وارد کردن او در بازي قدرت روسيه و سپردن سال هاي اول هزاره سوم به او، به فوکوياما آموخت که تا اطلاع ثانوي از ابراز نظريات خود مبني بر «پايان تاريخ» پرهيز کند.
از لحاظ اقتصادي نيز نبايد روس ها را فراموش کرد، از سال 1999 که ولاديمير پوتين زمامداري روسيه را به عهده گرفت، شاخص هاي اقتصادي اين کشور همچون سرانه ملي و توليد ناخالص ملي رو به بالا بوده است به طوري که روسيه مدعي است تا 2010 تورم را به زير 6% خواهد رساند، اين مسئله مي تواند پشتيبان روسيه در برنامه هاي سياسي و بين المللي باشد.
در واقع روسيه که زماني تمامي کشورهاي جنوب و شرق خود را در اختيار تام داشت اکنون نمي خواهد شاهد حضور هژمون کشوري ديگر در اين مناطق باشد اين مسئله را به گونه سلبي مي توان در مخالفت ناتو به شرق، مخالفت با استقرار پايگاه موشکي در شرق اروپا و... و در نگاهي ايجابي در برقراري پيمان شانگ هاي با کشورهاي قزاقستان، قرقيزستان، تاجيکستان، ازبکستان و چين قدرتمند و... مشاهده کرداگر چه همزمان نگران قدرت يابي چين در گوشه کنار مرزهاي خود نيز مي باشد.
چين کمونيست؛ کمونيسم چيني
چين حول و حوش سال 1980 خواست که براساس واقعيت هاي نظام بين الملل وارد بازي هاي قدرت در سطح جهاني شود بنابراين کم کم از فضاي کاملا بسته کمونيستي – مائويستي فاصله گرفت و با حفظ اقتصاد سوسياليستي به دنياي اقتصاد پا نهاد.
امروز اين کشورعظيم الجثه که به همراه کشور همسايه اش، هند، حدود يک سوم جمعيت جهان را در اختيار دارد با رشد اقتصادي 13% زلزله اي در اقتصاد جهان ايجاد کرده که پس لرزه هايش بيشتر گريبان گير آمريکا شده است زيرا آمريکا از اين امر غافل نيست که جهش اقتصادي چين، اين کشور را مجبور خواهد کرد تا از مرزهاي خانگي خود خارج شود.
از طرفي قدرت نظامي چين به همراه بهره مندي اين کشور از حق وتو، قرار گرفتن در منطقه اي از آسيا که سير صعودي توسعه را سپري مي کند و...، اين کشور را به غولي بدل کرده است که به اندازه جمعيت و جثه اش، اقتصاد جهان را بر دوش مي کشد و به همان اندازه نيز بر دوش آمريکا سنگيني مي کند.
امضاي پيمان شانگهاي، ايجاد ميزاني از همگرايي و نزديکي با کشورهاي آ.س.آن که بيش از 700 ميليارد دلار توليد ناخالص و سالانه بيش از همين اندازه تجارت خارجي دارد و همچنين نزديک شدن به کشورهاي هم پيمان سارک، خليج فارس و… اين کشور را به بازيگري قدرتمند در منطقه و به تبع آن در دنيا تبديل کرده است.
در آخرين گزارش هاي بانک جهاني تصريح شده است که چين بين سال هاي 2030 و 2040 با پشت سر گذاشتن آمريکا به محور اقتصادي جهان تبديل خواهد شد اين در حالي است که زمزمه هاي ايجاد پولي واحد در شرق آسيا و هم آغوشي اقتصادي چين ـ هند نيز به گوش مي رسد.
موارد فوق نشانگر تزلزل هژموني آمريکا در اين منطقه و به تبع آن در کل جهان است، بنابراين بي جهت نيست که مقامات آمريکايي از يک سو به دالايي لاما، رهبر معنوي تبت و مدعي استقلال اين منطقه از چين بزرگ، برترين مدال افتخار ايالات متحده را هديه مي دهند و از سوي ديگر به هر ترفندي به هند نويد هسته اي مي دهند تا مبادا به چين نزديک شود و احتمالا طرحي منطقه ايي در اندازند.
به هر روي شايد اين دو کشور (چين و روسيه) که هر دو به گونه ايي ميراث دار تربيت پراگماتيستي- مارکسيستي هستند مي خواهند به نظريه پردازي همچون هانتيگتون يادآور شوند که چپ به آخر خط نرسيده است و آمريکا هنوز مجبور است بخش وسيعي از وقت و سرمايه خود را صرف ميراث داران آن کند.
ايران اسلامي؛ اسلام ايراني
ايراني ها که همانند روس ها و چيني ها روزگاري رهبر يا به اصطلاح امروزي هژمون دنيا بوده اند از نوعي هويت و فرهنگ سياسي ـ اجتماعي برخوردارند که نمي توانند به راحتي زير مجموعه هژمون ديگري قرار گيرند اين مسئله را مي توان در گرايش هاي سياسي- اجتماعي تاريخ معاصر ايران مشاهده کرد.
به نحوي که گرايش هاي زياده از حد محمد رضا شاه به غرب و اعتراض تمامي اقشار ايراني مي تواند به عنوان نمونه اي واضح از تربيت و فرهنگ ايراني در نظر گرفته شود.
در واقع اين امر که هويت، تربيت و فرهنگ ايراني ها اجازه تحت تسلط قرار گرفتن نمي دهد را مي توان در مقايسه اي ساده ميان وضعيت سلطه ستيز ايران امروز و چالش هايي را كه ايالات متحده آمريكا دارد، ديد.
به هر روي ايران نه توان آن را داشت که مثل اروپا و ژاپن به سمت دنياي اقتصاد گام بلند بردارد و نه اينکه آنقدر خالي از هويت بود که مثل چين و روسيه تفکرات کمونيستي را در راس انديشه هاي خود قرار دهد و سکان قدرت را به آن بسپارد.
بنابراين ايران تنها با يک عامل تئوريک مي توانست به قدرتي ضد هژمون دست بيابد و از اين رو در قالب ايدئولوژي اسلام شيعي و در چارچوب جمهوري اسلامي ايران به مثابه يک قدرت نيرومند در برابر هژموني آمريکا صف آرايي کرد.
البته موقعيت ژئواستراتژيک و ژئوپولتيک را نيز بايد به اين موقعيت فرهنگي افزود، در نظام دو ستوني جنگ سرد، قاعده بازي را دو قدرت شرق و غرب تعيين مي کردند، اين قانون نانوشته ي نظام بين الملل است که معمولاً قدرتمندترين ها قاعده را مشخص مي کنند.
ايران قبل از 57 نيز بر اساس قاعده همان دوران بازي مي کرد و از ميان دو راه رفتن به سمت شرق يا ماندن در گرو غرب، دومي را انتخاب کرد.
ناگفته نماند غيرمتعهد ها نيز در صدد بودند تا اين قاعده را منعطف کنند اما قدرت دو طرف به حدي بود که اين کار از آنها کمتر برآمد.
سال 57 آخرين سالي بود که ايران قاعده بازي بين الملل را رعايت مي کرد، پس از آن شيوه اي را برگزيد که نه با غرب همخواني داشت و نه با شرق از طرفي اين شيوه رنگ و بوي غيرمتعهد ها را نيز نداشت.
تصور کنيد در چنين حالتي چه پيش خواهد آمد! اگر معتقد به نظريه سيستمي باشيم بايد بگوييم که سيستم موجود، بر اساس قاعده بازي تعيين شده از طرف قوي ترها اين تازه وارد را طرد مي کند.
در واقع با نگاهي اجمالي به سه دهه گذشته شاهد همين مسئله هستيم.
چنانکه دهه اول شاهد جنگ و خشونت، در دهه دوم شاهد تحريم و فشار و در دهه سوم شاهد تحريم و تهديد به نواختن شيپور جنگ هستيم اگر چه لابلاي اين سال ها برخي اوقات ملايمت و ملاطفت به خرج دادند، اما هميشه به طرد انقلاب و نظام جمهوري اسلامي ايران مشغول بوده اند.
به هر روي هنگامي که آمريکا در ابتداي دهه نود هژموني خود را به تمام دنيا گستراند در خاورميانه با نيرويي مواجه شد که سر نمي سپرد و قاعده بازي را رعايت نمي کرد.
ايران ايدئولوژي اسلام را وارد دنيايي کرده بود که اگر چه ميشل فوکو آن را روح يک جهان بي روح مي دانست، اما کساني را که قاعده بازي را تعيين مي کردند ناخرسند مي کرد.
بايد پذيرفت که در حال حاضر نيز ايران با پرچم قرار دادن ايدئولوژي اسلام، بر خلاف قواعد موجود در نظام بين الملل بازي مي کند و آمريكا هنوز با اين معضل دست به گريبان است و در به در دنبال راه چاره اي براي آن است.
از اين رو رياست جمهور آينده آمريكا مجبور است كه علاوه بر اصلاح ساختار و مشكلات اقتصادي خود را گريزي براي كشورهايي ايران، روسيه و بخصوص جمهوري اسلامي ايران بيابد كه با تصوير موجود در نظام بين الملل و با توجه به افول قدرت آمريكا و از دست رفتن قدرت هژمونيك اين كشور، نمي توان چشم انداز اميدوار كننده اي براي ايالات متحده آمريكا متصور بود./انتهای پیام/