پـرچـم را بـه دسـت مـردى خـواهـم داد كه حمله كننده است نه فراركننده
کد خبر:۱۳۳۱۳۲
جنگ خيبر و متلاشى شدن يهود؛

پـرچـم را بـه دسـت مـردى خـواهـم داد كه حمله كننده است نه فراركننده

رسول خدا (ص) از شكست ابوبكر و عمر آزرده خاطر گـرديـده و فـرمـودند: فـردا پـرچـم را بـه دسـت مـردى خـواهـم داد كـه خـدا و رسول (ص) او را دوست دارند او نيز خدا و رسول را دوست دارد، او حمله كننده است نه فرار كننده؛ خدا اين قلعه را به دست او فتح مى كند.
گروه انديشه «خبرگزاري دانشجو»؛ در سـال هـفتم هجرت جريان هاى بسيارى اتفاق افتاد كه سبب گسترش اسلام و تحكيم بيش از پيش آن گرديد. يكي از اين موارد، جنگ با يهوديان خيبر بود.

خيبر منطقه اي در هشتاد كيلومترى شمال مدينه به طرف شام كه در آن زمان مسكن طوائفى از يهود و داراى مجموعه قلعه‌هاى محكمى بود.
 
وضـع يـهـود خيبر بسيار مشكوك بود، آنها از يك طرف به فكر سازش و عدم تعرض با مـسـلمـانـان نبودند، از طرف ديگر به عده زيادى از يهود بنى قينقاع و بنى نضير كه از مـديـنـه اخـراج شـدنـد پـنـاه داده و آنـان را در ميان خود داشتند؛ وانگهى براى روز مبادا با قـبائلى امثال غطفان و ديگران پيمان همكارى و كمك بسته بودند لذا خيبر يكى از كـانـونـهـاى خـطـرنـاك عـليـه اسـلام شده بـود.
 
يهود خيبر با تكيه بر استحكامات خود بعيد مى‌دانستند كه پيامبر (ص) به ديار آنها حمله كند

يهود خيبر بعيد مى‌دانستند كه پيامبر به ديار آنها حمله برد، زيرا به استحكام قلعه‌ها و به كثرت سلاح و تعدادشان اميدوار بودند.
 
هر روز ده هزار رزمنده مـشـغـول تمرين شده و مى‌گفتند: مگر محمد مى‌تواند با ما بنجنگد، هيهات، هيهات! يهود مـديـنـه بـه مـسـلمـانـان گـفـتـنـد: كـارتـان رنـج بـى حـاصـل اسـت، شـمـا قـدرت تـسـخـير خيبر را نداريد، قبيله اسد و غطفان به يارى آنها در مقابل عرب ايستاده اند.
 
رسـول خـدا (ص) چون به خيبر رسيد در بيابانى به نام رجيع اردو زد كـه از آنجا به تدريج به تسخير قلعه ها شروع كند.

استراتژي پيامبر در مواجهه با حاميان اهل خيبر چه بود؟

احـتـمـال زيـاد بود كه قبيله غطفان به يارى اهل خيبر بيايند، لذا حضرت ابتداء به طرف غطفان رفت و چنان وانمود كرد كه قصد حمله بر آنها را دارد، آنها فكر مساعدت يهود را رها كرده و به فكر دفاع از خود افتادند، سپس به طرف خيبر برگشت، اين باعث شد كه تا پايان كار خيبر، مردم غطفان از جاى خود حركت نكردند.
 
قـلعـه هـا يـكـى پـس از ديـگـرى سـقـوط مـى‌كـرد و امـوال و غـنائم به دست مسلمانان مى‌افتاد اولين قلعه‌اى كه سقوط كرد قلعه ناعم بود و در كـنار آن محمود بن مسلمه برادر محمد بن مسلمه شهيد شد، و آن بدين طريق بود كه يهود سنگ دستاسى بر سر او انداختند و شهيدش كردند.

سپس قلعه قموص سقوط كرد و در آن اسيران بسيار گرفتند از جمله صفيه دختر «حيى بن اخـطب» كه بعدها همسر پيامبر (ص) گرديد. صـفيه همسر «كنانة بن الربيع» بـود و هنگامي‌كه در خانه كنانه بود خواب ديد ماهى در آغوشش افتاده، اين خواب را بر شوهر خود نقل كرد؛ شوهرش گفت: اين نيست مگر آنكه مى‌خواهى زن پادشاه حجاز بـاشـى آنـگـاه آنـچـنـان سـيـلى بـه او زد كه چشمش كبود گرديد و چون او را به اسارت گرفتند حضرت عبايى بر سرش  انداختند.

مشكل آذوقه مسلمين چگونه رفع شد؟

در آن بين زاد و طعام مسلمانان تمام شد حضرت دست بـه درگـاه خدا برداشت و گفت: «خدايا تو بر حال مسلمانان واقفى، نيروى جنگ از وجودشان رفـتـه ، مـن نـيـز چـيـزى نـدارم آنها تاءمين مى كنم ، خدايا بزرگترين قلعه را كه از همه بيشتر كفايت و طعام و خورش دارد به دست آنها فتح كن.»

دعـاى مـسـتـجـاب حـضـرت بـه اجـابـت رسـيـد، بـا مـقـدارى جـنـگ و مـقـاومـت تحمل تيرهاى سوزان يهود كه از پشت بام مى‌باريد، قلعه بزرگى سقوط كرد، مدافعين آن به قلعه ديگرى گريختند، آن قلعه به نام قلعه صعب بن معاذ بود كه از همه بيشتر، طـعـام و خـورش در آن ذخـيـره كـرده بـودنـد بـديـن طـريـق مشكل خوار و بار حل گرديد.

مـسـلمـانـان در گـروه هـاى مـتـشـكـل روزهـا بـه قـلعه مى‌تاختند و شبها به اردوگاه كه در رجـيـع بـود بـر مـى‌گـشـتند، زخمى‌ها را نيز در اردوگاه مداوا مى‌كردند در فتح قـلعـه نـطاة پنجاه نفر از مسلمانان با تيرهاى يهود مجروح گرديدند، كه براى مداوا به اردوگاه انتقال يافتند.

شكست ابوبكر و عمر و آزرده خاطر شدن پيامبر

مـورخـان شـيـعه و اهل سنت اتفاق نظر دارند كه يهود در يكى از قلعه‌ها بيش از حد مـقـاومـت مـى‌كـردنـد بـه طـورى كـه چـنـد حـمـله نـاكـام مـانـد و مـحـاصـره بـيـسـت روز طول كشيد و پيامبر (ص) آزرده خاطر گرديد، عده‌اى نام آن قلعه را ذكـر نـكـرده‌انـد ولى بـه قـول حـلبـى و يـعـقـوبـى و طـبـرسـى در اعـلام الورى نام آن قموص بود.
 
يـهـود در دفـاع از آن قـلعـه مـقـاومت عجيبى كردند و كار سقوط قموص به طـول انجاميد، رسول خدا (ص) در يكى از روزها فوجى را به فرماندهى ابـوبـكـر مـأمـور حـمـله كـرد ولى آنـهـا كـارى از پـيش نبرده و هزيمت كردند و به وقت برگشتن، ابوبكر آنها را مقصر قلمداد مى‌كرد و آنها ابوبكر را.

فرداى آن روز عمربن الخـطـاب فرماندهى را به عهده گرفت و شكست سختى خورد، او نيز مانند ابوبكر افراد خـود را گـنـاهـكـار مى دانست.
 
رسول خدا (ص) آزرده خاطر گـرديـده و فـرمـودند: فـردا پـرچـم را بـه دسـت مـردى خـواهـم داد كـه خـدا و رسول او را دوست دارد، او نيز خدا و رسول را دوست دارد، او حمله كننده است نه فرار كننده ، خدا اين قلعه را به دست او فتح مى كند.

حاضرين هر يك انتظار آن را داشتند كه حضرت آنها را بـخـوانـد و فـرمـانـدهى بدهد تا صاحب آن منقبت گردند از على بن ابيطالب نيز خاطر جمع بودند زيرا كه چشمانش درد مى‌كرد و در خيمه افتاده بود و قادر به حركت نبود.
چـون صـبـح شد ياران اطراف آن حضرت را گرفتند، سعد وقاص گويد: من پيش روى آن حـضـرت نـشـسـتـم، بـعـد با دو زانويم زانو زدم آنگاه برپاى ايستادم به اميد آن كه مرا بـخـواهـد پـرچـم به دست من بدهد.

به خدا سنگينى در قلعه خيبر بر حضرت علي (ع) بالاتر از سنگينى جنگ بود

حضرت فرمودند: على بن ابيطالب را پيش من بخوانيد، هـمـه بـا صـداى بـلند گفتند: چشمش درد مى كند، جلو پايش را نمى بيند، حضرت دوباره فرمودند: برويد بياوريد رفتند دست على را گرفته و به محضر آن حضرت آوردند حضرت سر او را به زانـويـش گـذاشـت و آب دهـانش را به چشم على زد، (با آن ولايت تكوينى ) در دم چشم على صـحـت يـافـت، بـعـد پـرچـم را بـه دسـت او داد و او را دعا كرد و فرمان حمله داد.

على بن ابـيطالب مانند شير خمشگين همهمه و هروله مى‌كرد و چنان هجوم برد كه هـنـوز آخـريـن افـرادش بـه مـحـل جـنـگ نـرسـيـده بـودنـد كـه عـلى (ع) داخل قلعه قموص گرديد.

امـام بـاقـر (ع) فرمايد: على (ع) به در قلعه رسيد، درش بسته بود، در را از جـا بـركـنـد و بـر سـرش گـرفـت، بـعـد بـر دوشـش حـمـل كـرد آنـگـاه داخـل قـلعـه شـد و مـسـلمـانـان بـه دنـبـال وى داخل قلعه شدند. به خدا سنگينى در بر آن حضرت بالاتر از سنگينى جنگ بود، آنگاه آن را به دور انداخت.

بـه رسـول الله (ص) مـژده آوردنـد كـه عـلى قـلعـه را فـتـح و داخـل آن شـد، بـه وقـت بـرگـشـتـن ايشان رسـول خـدا (ص) پـيـش او آمـدند و فـرمـودند: «مـژده فـتـح مقبول و كار عاليت را به من دادند، خدا از تو راضى گرديد، من نيز از تو راضى‌ام ، على از ايـن سخن به گريه افتاد، حضرت فرمود: چرا گريه مى‌كنى ؟ عرض كرد: از شوق آن كه خدا و رسولش از من خشنود شدند.»

مجهز بودن يهود به ابزارهاي جنگي چون منجليق و ارابه

شـبـى گـروه گـشتى سپاه اسلام، يك نفر از يهود را گرفتند كه درخواست ملاقات با پيامبر را داشت. او را به مـحـضـر رسول الله (ص) آوردند، حضرت به او گفت : تو كيستى و چه خبردارى؟ گـفت : يا اباالقاسم، در امان هستم؟ حضرت فرمودند: آرى

يهودي گفت : از قلعه نطاة مى‌آيم، شيرازه يهود از هم گسيخته و امشب قلعه را ترك خواهند گفت، آنها بسيار هراسان و خائف هستند. حضرت پرسيدند به كجا مى‌روند؟ گفت : به قلعه شق كه استحكامش كمتر از نطاة است. در قلعه نطاة كه از آن فرار مـى كـنـنـد سلاح، طعام و خورش وجود دارد و نيز دستگاهى را كه براي تسخير قلعه به كار برده مى‌شود در زير زمين آن مخفى شده است.
 
حـضـرت فـرمـود: چـه دسـتـگاهى ؟! گفت‌: منجنيق، دو ارابه، سلاح و زره‌ها، كلاه‌هاى جـنـگـى و شـمـشـيـرهـا، فـردا چـون داخـل قـلعـه شـديـد (شـمـا حـتـمـا داخـل خواهى شد، حضرت فرمود: ان شاء الله) جاى آنها را به شما نشان خواهم داد غير از مـن كـسـى جـاى آن هـا را نـمـى‌داند.
 
قول يهودي راست بود؟
 
يهودي گفت چون آنها را بيرون آوردى، منجنيق را بر قلعه شق نصب كن، ارابه‌ها را بياوريد كه مردان شما زير آنها قـرار گـيـرنـد تـا از تـيـرهاى يهود در امان باشند، آن وقت در حفاظ ارابه‌ها شروع به شـكـافـتـن ديوار قلعه بكنيد، در اين صورت قلعه شق در يك روز سقوط خواهد كرد، قلعه كتيبه را نيز همان طور فتح كنيد.
 
يهودى گفت: يا مـحمد خون مرا حفظ كن، فرمود تو در امانى، گفت: زنى در قلعه نزار دارم آن را نـيـز بـه مـن بـبخش، فرمود: آن هم مال تو باشد، گويند: حضرت از او خواست كه اسلام آورد، گفت : چند روزى به من مهلت بدهيد.
 
فـرداى آن شـب قـلعـه قـطـاة سـقـوط كـرد، قـول يـهـودى راسـت بـود، منجنيق را به دستور رسول الله (ص) اصلاح كرده و براى فتح قلعه نزار به كار گـرفـتـند، هنوز سنگى توسط آن نينداخته بودند كه قلعه سقوط كرد، زن يهودى را كه نفيله نام داشت به او دادند و آنگاه كه دو قلعه وطيح و سلالم سقوط كرد، آن شـخـص يـهودى كه اسمش سماك بود اسلام آورد و از خيبر بيرون رفت و ناپديد شد.

قـلعـه هـا يـكـى پـس از ديـگـرى سـقـوط مـى كـرد، يـهـود بـا كـمـال قـدرت مـقـاومـت كردند؛ ولى كارى از پيش نبردند، آخرين دژى كه به محاصره در آمـد، قـلعـه وطـيـح و سـلالم بـود، يهود كه ديد مقاومت فايده اى ندارد به ناچار از حضرت خـواسـتـنـد كـه جـانـشـان در امـان بـاشـد.

آنگاه به حضرت گفتند: ما در كشاورزى تجربه داريم در خـيـبـر بـمـانـيـم، نـصـف عـايـدات آن مـال مـا و نـصـف آن مـال شـمـا بـاشـد، حـضرت قبول كرد و فرمود: ولى هر وقت خواستيم حق بيرون كردن با مـاسـت.

منبع: سايت ليلة‌القدر.
 
/انتهاي پيام/
 
پربازدیدترین آخرین اخبار