کد خبر:۱۳۳۱۷۱
خاطره رهبر انقلاب از شهادت شهيد بهشتي؛
يكدستى زدم و فهميدم او شهيد شده است
... يكى از بچه هاى دور و بر بنده وارد اطاق شد. يك چيزى از او پرسيدم كه حالا به خاطر ندارم چه بود؛ اما همين قدر يادم هست كه به اصطلاح يك دستى زدم. او گفت؛ بله همان اول تمام شد و من فهميدم كه ايشان(شهيد بهشتي) شهيد شدند.
به گزارش گروه سياسي «خبرگزاري دانشجو»، يك روز پس از ترور نافرجام حضرت آيت الله خامنه اي، منافقين مقر حزب جمهورى اسلامى را در سرچشمه منفجر نمودند كه موجب شهادت دكتر آيت الله بهشتى و هفتاد و دو تن از يارانش گرديد، شهادتى كه به فرموده امام راحل در برابر مظلوميت شهيد بهشتى چيزى نبود.
مقام معظم رهبرى كه آن روز در بيمارستان در وضع دشوارى قرار داشتند، نحوه اطلاع خود را از حادثه حزب جمهورى اسلامى اين طور شرح مىدهند:
در آن حالت علاقهمند بودم ايشان را پيش خودم ببينم و احساس مىكردم اگر ايشان را ببينم، گرم مىشوم، قوى مىشوم و خوشحال مىشوم.بعد هم پرسيدم آقاى بهشتى نيامد بيمارستان؟ گفتند ايشان آمد، ولى شما بيهوش بودى و خواب بودى رفت. بعد از آن، ديگر چيزى نفهميدم، تا پس از چند روز كه دوستان مىآمدند پيش من، اما آقاى بهشتى نمىآمد و پيش خودم تصور مىكردم چون كار ايشان زياد است و براى خودش كار درست مىكند، نمىتواند بيايد بيمارستان، لكن انتظار آمدن ايشان را داشتم.
شب اول و دوم بين خواب و بيدارى بودم كه يكى از اطبا پيش من آمد و سرش را نزديك گوشم آورد، گفت لازم است من يك حقيقتى را به شما بگويم و آن اين است كه در حزب يك انفجارى روى داده، لكن چون در حال تخدير و يك جو بيهوشى بودم، اصلا حساس نشدم و اين قضيه برايم مهم نيامد. تا اين كه از عوامل بيمارستان خواستم برايم روزنامه بياورند و آنها امتناع مىكردند.
روز هشتم و نهم حادثه بود كه يك روز عصر، آقاى هاشمى و حاج احمد آقا آمدند و نشستند پهلوى من.
دكتر معالجم وارد اطاق شد. به من گفت اگر شما اجازه بدهيد، قضيه روزنامه و راديو را به اين آقايان بگويم. چون من فشار مىآوردم كه راديو بياورند، آنها هم مىگفتند اگر راديو بياوريم، اين دستگاههاى الكترونيك (چون دستگاههاى زيادى به قلب و ريه و بدن من وصل بود) را مختل مىكند و اين در حالى بود كه شب اول راديو آوردند، پيام امام را گوش كردم، اما اينجا مىگفتند ايراد دارد.
يك روز يكى از بچه ها را فرستادم روزنامه بخرد بياورد.رفت و ديگر برنگشت. من عصبانى شدم و يكى از بچه هاى ديگرى را فرستادم، گفتم روزنامه بخرد. وقتى برگشت، گفت اين جاها روزنامه نيست.به او گفتم بايد بروى بگردى در اين شهر بزرگ، يك روزنامه پيدا كنى بياورى و بايد دستخالى برنگردى.رفت و برنگشت.ديگر را فرستادم، او هم رفت و برنگشت و من به علت عصبانيت ناشى از دوران بيمارى، قدرى اوقات تلخى كردم.
در همان روز يا فرداى آن روز، ديدند ديگر نمىشود مرا قانع كرد، وقتى آقاى هاشمى آمد بيمارستان، دكتر به آقاى هاشمى گفت ايشان اصرار دارد برايش روزنامه و راديو بياوريم و ما نمىدانيم، مصلحت هست يا نيست؟
آقاى هاشمى به من گفت: «روزنامه و راديو براى چه مىخواهى؟»
گفتم: «من از هيچ چيز خبر ندارم و اين جا تنها ماندم.»
ايشان گفت: «حالا فكر مىكنى بيرون خيلى خبرهاى خوشى هست كه تو اين جا خودت را ناراحت مىكنى؟»
گفتم: «در عين حال عيبى ندارد.»
گفت: «شما از جريان انفجار حزب مطلع شديد؟»
در اين جا حرف آن دكتر را كه روز اول گفت در حزب انفجار اتفاق افتاده، به خاطرم آمد، گفتم: حزب منفجر شده؟ چه اتفاقى افتاده است؟»
گفتند نه، براى بعضى از دوستان ناراحت شدم.
گفتم: «آقاى بهشتى چه شده است؟» و نگران شدم.
گفتند: «آقاى بهشتى هم مجروح شد.» وقتى گفت مجروح شده، بىاختيار گريه ام گرفت و احمد آقا هم به ايشان كمك مىكرد.
پرسيدم: «جراحت آقاى بهشتى در چه حدى است؟ آيا مثل من، يا بهتر و يا بدتر از من است؟»
گفتند نه در همين حدودهاست.
از ايشان خواستم تمام امكانات پزشكى كشور را براى نجات آقاى بهشتى بسيج كنند و گفتم مبادا از ايشان مراقبت نشود. بعد از ايشان پرسيدم كجا هستند.
گفتند فلان بيمارستان و بالاخره مرا نگران كردند و رفتند.
وقتى كه رفتند، از يكى پرسيدم مساله چگونه بود و جراحت آقاى بهشتى از كدام ناحيه است؟ و احتمال دادم كه چيزى را از من پنهان مىكنند، كه يكى از بچه هاى دور و بر بنده وارد اطاق شد. يك چيزى از او پرسيدم كه حالا به خاطر ندارم چه بود. اما همين قدر يادم هست كه به اصطلاح يك دستى زدم.
او گفت، بله همان اول تمام شد، و من فهميدم كه ايشان شهيد شدند. تا اين كه توضيحات و خصوصيات واقعه را بعدا فهميدم و آن روزى كه آقا محمد رضا به عيادت من آمد، وقتى گفتند محمد رضا بهشتى براى عيادت آمده، من به علت اين كه بشدت منقلب شدم، نمىتوانستم حرف بزنم و خيلى حادثه برايم سخت و سنگين بود، حتى الان هم وقتى به خاطر مىآورم، فكر مىكنم ضربه سختى خوردم.
شخصيت مرحوم بهشتى دو جنبه دارد، يكى جنبه شخصيت آقاى بهشتى است و ديگر جنبه عاطفى اوست.
ايشان واقعا براى دوستان نزديكش از لحاظ عاطفى، خيلى محبوبيت داشت و در چارچوب خصوصياتش كه گفتم، خيلى لطيف بود و در خصوصيات آن شهيد، خشونت نبود، بدى و بدخواهى نبود، بىجهت عصبانى نمىشد و بىخودى كسى را نمىرنجاند.
آن چهره گريها و موذىگريهايى كه انسان گاهى در بعضى از معاشران و دوستان مشاهده مىكند، اصلا در وجود او نبود و هيچ وقت خودش را بالاتر از اين حرفها نمىدانست و خودش را اسير اين چيزها نمىكرد.
/انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰