کد خبر:۱۳۳۱۸۹
واقعه هفتم تیر به روایت شهید زنده؛
صدای تکبیر و تهلیل از اطراف به وضوح به گوش میرسید ...
صدای تکبیر و تهلیل از اطراف به وضوح به گوش میرسید يعني در دقایق اولیه حادثه افراد زیادی مجروح شده ولي به شهادت نرسیده بودند ولي فشار سقف لحظه به لحظه بیشتر میشد و هوای کافی موجود نبود به طوريكه عده زیادی به علت كمبود اكسيژن و خفگی به شهادت رسيدند.
گروه انديشه «خبرگزاري دانشجو»؛ ايرج صفايي دزفولي از افرادي كه در انفجار حزب جمهوري جان سالم به در برده چنين نقل مي كند:
روز یکشنبه 7/3/60 از آبادان به من تلفن زدند که عده زیادی از رزمندگان بر اثر آتش پرچم دشمن مجروح شدهاند و نیاز مبرم به پزشک جراح دارند، موقع را مغتنم شمردم و بهترین مکانی که می توانستم وزیر بهداشت و درمان را که در آن موقع دکتر منافی بودند پیدا کنم و مشکل را با ایشان در میان بگذارم شرکت در جلسه هماهنگی بود، که در دفتر حزب جمهوری اسلامی واقع در سرچشمه تشکیل میگردید.
نماز مغرب و عشا را خواندم و برای رفتن به جلسه با قرآن استخارهای زدم اتفاقاً خوب آمد. پیراهن نویي را که پدرم دو سه روز قبل از کویت به رسم هدیه آورده بود به تن کردم (محل سکونتم در منزل دامادمان که متعلق به شهید محلاتی و نزدیک خیابان ایران بود، قرار داشت.)
سوار بر ماشین پیکانم شدم و با سرعت بطرف حزب رفتم و سعی کردم که سر موقع به جلسه برسم به همین علت در خیابان ایران از عقب به یک ماشین ژیان زدم که البته به هیچ یک از دو ماشین خسارتی وارد نیامد لذا پس از توقف کوتاه به راه خود ادامه دادم تا به دفتر حزب رسیدم به داخل حیاط رفتم و در آنجا پارک کردم.
بطرف سالنی که محل تشکیل جلسه بود رفتم از حیاط که بطرف سالن پیچیدم، ابتدا شهید دکتر عباسپور، وزیر نیرو با شهید عینی که از کارمندان مجلس بود برخورد کردم قدری با ایشان سلام و احوالپرسی و صحبت کردم و اعلام شد که به جلسه برویم.
«کلاهی» عامل بمبگذاری در دفتر حزب، مسئولیت برگزاری جلسه بود
نرسیده به در سالن کلاهی عامل بمبگذاری در دفتر حزب که قد بلندی داشت ظاهر شد، کارت ورود به جلسه را او میگرفت، ظاهراً وی مسئولیت برگزاری جلسات را به عهده داشت. وقتی کارت را به او دادم نگاهی به کارت انداخت و گفت شما را کمتر دیدهام که به جلسات بیایی، البته راست میگفت زیرا علاقه وافری به جبههها داشتم و بیشتر اوقات به آبادان میرفتم و در کنار رزمندگان بودم.
به هرحال قبل از ورود به جلسه کلاهی کارت دعوت را گرفت. دم در سالن که رسیدم آقای دکتر شیبانی را دیدم ایشان به رسمی که در آبادان به هر یک از دوستان که برخورد می کرد از باب دادن روحیه می گفت البصره لنا.
وارد سالن شدم تقریباً سالن نیمهپر بود پس از طی دو ردیف صندلی در ردیف سوم نشستم در سمت راستم شهید ایرج شهسواری، معاون وقت آموزش و پرورش، بغل وی شهید شرافت، نماینده مردم شوشتر در مجلس شواری اسلامی قرار داشتند، در ردیف جلوتر تقریباً در وسط سالن شهید محمد منتظری، نماینده نجفآباد و سمت چپ وی شهید عبدالکریمی، نماینده مردم لاهیجان نشسته بودند.
ساعت حدود 10 دقیقه به ساعت 9 بود حاضرین انتظار میکشیدند از فرصت استفاده کرده و به شهید محمد منتظری که دقیقاً در صندلی جلوی اینجانب نشسته بود گفتم، حال که بنیصدر به علت عدم کفایت سیاسی برکنار گردیده خوب است به مسئله جنگ توجه بیشتری شود و با انجام عملیات نظامی نیروهای بعث عراق را وادار به عقب نشینی کنند، ایشان نيز تأیید کردند.
در این هنگام شهید رحمن استکی، نماینده مردم شهرکرد در مجلس شورای اسلامی پشت تریبون قرار گرفت، اول آیاتی از کلامالله مجید توسط مرحوم حسین سعادتی قرائت گردید پس از اتمام قرائت قرآن مجید، شهید رحمن استکی از آقای کاظمپوراردبیلی، وزیر وقت بازرگانی و همچنین از شهید دکتر بهشتی دعوت کرد تا جلو بیایند و بحث خود را که راجع به تورم بود شروع کند. شهید بهشتی و به دنبالش کاظم پوراردبیلی به پشت تریبون رفتند.
موضوع جلسه انتخابات ریاست جمهوری آتي بود
شهید استکی که ناظم جلسه بود، گفت: «برادران در این موقع حساس که قرار است تا دوم مرداد انتخابات ریاست جمهوری انجام شود و وقت زیادی باقی نمانده در صورت موافقت بنا به ضرورت در این جلسه به بحث ریاست جمهوری بپردازیم. حاضرین با گفتن تکبیر موافقت خود را اعلام کردند.»
کاظمپور اردبیلی از پشت تریبون بلند شد و در ردیف دوم نشست. ساعت حدود 9 شب بود با خواهش استکی، شهید بهشتی لب به سخن گشود و چنین گفت: نمایندگان مجلس نباید سکوت اختیار کرده به گوشهای بنشینند و می بایستی نظر خود را در خصوص ریاست جمهوری اظهار کنند.
در این چند روز با روحانیت مبارز و جامعه مدرسین و دیگر گروه ها بحث کرده و قرار بر این شد که حزب مستقلاً کاندیدايی معرفی نکند. بلکه به صورت ائتلاف بین حزب، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، روحانیت مبارز، جامعه مدرسین حوزه علمیه و دیگر گروه های خط امام کاندیدای مشترک معرفی شود.
حدود ساعت نه و هشت دقیقه شب ناگهان تاریک شد و سپس در یک لحظه نور زردی مشاهده گردید در آن تاریکی احساس کردم در هوا معلق شدهام و مانند کسی که از ارتفاع به درون آب سقوط کرده به داخل برکه یا استخر پر از آب فرو میروم و به تدریج صداها کمتر میشد. پس از مدتی همه چیز آرام گرفت در حالیکه زیر خروارها خاک و سقف سالن قرار داشتیم.
بنده به شکلی که تا شده بودم یعنی شکمم به زانوهایم چسبیده بود و تیرآهن عقب سالن و سقف بتونی که فشار شدیدی بر پشت و ستون فقراتم وارد میساخت را حس میکردم.
پس از اینکه بخود آمدم، البته بیهوش نشدم این مطلب به ذهنم خطور کرد که منافقین بمبگذاری کردهاند همانطور که روز قبل با انفجار بمب در مسجد ابوذر موجب شدند امام جمعه تهران و نماینده امام در شورای عالی دفاع را مجروح کنند. بمب گذاری را در دفتر حزب انجام دادهاند.
نبودن اکسیژن هوا سبب گردید عده زیادی بعلت خفگی به شهادت برسند
فشار وحشتناکی بر من وارد میشد احساس میکردم تمام بدنم از عرق خیس شده است در صورتی که این خون بود که از تمام بدنم جاری میشد. صدای تکبیر و تهلیل از اطراف به وضوح به گوش میرسید و این موضوع را اثبات میکرد که در دقایق اولیه حادثه افراد زیادی مجروح شده و به شهادت نرسیدهاند.
علاوه بر فشار سقف که لحظه به لحظه بیشتر میشد، دومین مشکل در زیر آوار، نبودن هوای کافی بود که فکر میکنم نبودن اکسیژن هوا سبب گردید عده زیادی بعلت خفگی به شهادت برسند. هیچ امیدی به زنده ماندن نداشتم؛ زیرا لحظه به لحظه فشار آوار افزایش یافت و درد ناشی از این فشار واقعاً کشنده بود بطوری که هر لحظه فکر میکردم تا دقایقی دیگر روحم از قالب جسمم بیرون میرود.
شهید ایرج شهسواری که در سمت راست من قرار داشت و به شدت پایش را تکان میداد بطوری که درد شدیدی در بغل مچ پای راستم احساس میکردم به او گفتم برادر پایت را تکان نده که موجب زخمی شدن پایم گردیده و به شدت درد گرفته است. بدون آن که جوابی بشنوم بعد از مدتی پای او بیحرکت شد گویا وی در حال جان دادن بود که پایش به پای بنده کوبیده میشد.
هنوز آثار جان دادن شهید شهسواری بر روی پای راست اینجانب مشهود است. پس از گذشت مدتی صدای مته الکتریکی را دقیقاً بالای سرم احساس کردم صدا به قدری نزدیک بود که انتظار سوراخ شدن جمجمهام را بوسیله مته برقی میکشیدم، بعد از عملیات مته برقی صدای فردی که جلوی من بود و او کسی جز محمد منتظری نبود قطع گردید و فکر میکنم که نوک مته برقی باعث متلاشی شدن جمجمه وی شد.
حدود سه ساعت و نیم در زیر آوار و تحت فشار مرگ قرار داشتيم
بهرحال با توجه به اینکه عنوان شده بعد از ساعت 12 شب برای برداشتن سقف بتونی از مته برقی استفاده شده است و حدود نیم ساعت بعد از کار مته برقی بنده از زیر آوار بیرون کشیده شدم لذا حدس می زنم حدود سه ساعت و نیم در زیر آوار و تحت فشار مرگ قرار داشتم در آخر کار صداها قطع شده بود و حاکی از این بود که بسیاری از زخمیها که در لحظات اول زنده بودند به شهادت رسیدند.
در آن حالتی که به لحاظ درد و فشار ناله می زدم. کسی که صدای تهلیل و تکبیر او هنوز به گوش می رسید به من گفت تو کیستی؟ خود را معرفی کردم و متقابلاً بنده نیز از وی سؤال کردم شما کیستی؟ وی گفت باغانی هستم او را شناختم نماینده مردم سبزوار بود.
ساعت از دوازده و نیم شب گذشت که ناگهان جریان هوا را احساس کردم چند نفر در بالا در حال کند و کاو بودند روزنهای ایجاد شده و دستی را روی دستم احساس کردم، بلافاصله دستم را حرکت دادم و به این ترتیب به آنها زنده بودنم را اعلام نمودم.
آن شخص فریاد زد زنده است بیشتر خاکها را پس زدند، سعی کردند مرا بیرون بکشند که درد شدیدی در کمرم ایجاد شد به آنها گفتم آرامتر که کمرم به شدت درد می کند، لذا خاکها را از پهلو بیشتر برداشتند و مرا روی برانکارد گذاشتند و به درون آمبولانس بردند و آمبولانس به سرعت مرا به بیمارستان طرفه که فاصله آن تا سرچشمه مسافت کوتاهی است، بردند.
در این حادثه صورت و دست هایم سوخته بود. ترکشهای ریزی در صورت و پایم فرو رفته بود که چند تا از این ترکشها هنوز نیز در بدنم و صورتم مانده است. لب پایینم به اندازه سه سانتی متر شکاف خورده و دو تا از دندانهای فک پایین از وسط شکست. مهره چهارم و پنجم کمرم به شدت آسیب دید بخصوص مهره پنجم کمرم خرد گردیده بطوری که تا دو سال از شدت درد هر ده متر که راه می رفتم می بایستی مي نشستم تا درد تسکین پیدا کند و هنوز نیز پس از مدتی که می ایستم از ناحیه کمرم احساس درد می کنم، زوائد مهره هشتم نیز شکسته بود.
پزشک معالج مجروحين در بيمارستان از منافقین بود
جالب است که بدانید روز بعد از حادثه دکتری که قرار بود به لبم بخیه زند، اظهار داشت: داروی بیحسی در بیمارستان موجود نیست و لذا بدون داروی بیحسی موضعی موافقت کردم که لب شکاف خوردهام را بخیه کند.
دو سه روز بعد شهید رجایی به ملاقات مجروحین بیمارستان طرفه آمد. در سال 56 و 57 در زندان قصر در یک بند و در یک جمع زندگی میکردیم و لذا با هم آشنا بودیم. در حالی که دراز کشیده بودم به مجردی که مرا دید غافلگیرانه دستم را گرفت و بوسید و شرمندهام ساخت.
در آن حالت از ایشان تقاضا کردم یادمانی بر روی قبور و یا محل حادثه شهدای هفتم تیر ساخته شود. البته نمیدانستم که دو ماه بعد در ساختمان نخستوزیری ایشان نیز به فیض شهادت نائل میشود و در مکانی که شهدای هفتم تیر مدفونند او نیز جای خواهد گرفت و چند سال بعد این یادمان بر روی قبور شهدای هفتم تیر و هشتم شهریور ساخته خواهد شد.
حدوداً یک هفته بعد، از بیمارستان طرفه به بیمارستان اختر منتقل شدیم در آنجا دکتر جزایری که او نیز ارتوپد و از پزشکان بیمارستان اختر و ضمناً معاون امور مجلس وزارت بهداشت و درمان نیز بود به بنده گفت پزشک معالج شما از منافقین بود و به همین علت به بیمارستان اختر منتقل شدید.
منبع: مركز اسناد انقلاب اسلامي.
/انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰