براي غربت مردي كه دست‌هايش نيست
کد خبر:۱۳۳۸۲۹
يادداشت//

براي غربت مردي كه دست‌هايش نيست

تو از همان لحظه كه به دنيا آمدي سقا بودي اين را از عطش تمناي حسين براي در آغوش كشيدنت خوب فهميدم، چه آرام گرفتي وقتي قنداقه‌ات را به دستش سپردند. باران بوسه‌هاي حسين كه روي گونه‌ات نشست دست‌هاي كوچكت كه شادي را ميهمان قلب برادرت كرد، يادم آمد كه تو روزي كاشف الكرب من وجه الحسين خواهي شد.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ دخترك سرفه مي كرد، سرفه سرفه سرفه. تشنه بود يا از تشنگي بيمار شده بود، نمي دانم! فقط مي دانم صداي خشك دخترك و لب هاي داغمه بسته برادر كوچكش، تو را سقا كرد. سقاي دشت كربلا و حالا سال هاست كه هر شب گوشه اي از روياهاي دخترك را پس مي زني و برايش از روزي مي گويي كه دست هايت در حسرت آب ماندند.
 
عمود خيمه گاهت كه پايين كشيده شد، صداي مويه هاي عربي كه پيچيد توي گوشش، چشمان بي حياي دشمن كه بي حياتر شد، تازه فهميد كه تو ديگر نيستي و حالا سال هاست كه دخترك قصه ما كنار دلتنگي هاي حرمت خيمه زده، غمي نمناك و آواره هر شب در دلش روضه خواني مي كند تا شايد بتواند تصويري تازه از عموي بي دستش بيافريند.
 
دلواپسي هايم را خلاصه مي كنم؛ امروز روز ميلاد توست بايد شاد باشم، پايكوبي كنم به خاطر آمدنت، اما چه مي توان كرد با غم غربت مردي كه دست هايش نيست؟ چگونه نگويم از عرق هاي شرمي كه نشست روي پيشاني ات وقتي خاك ذره ذره آب مشكت را سركشيد؟
 
تو از همان لحظه كه به دنيا آمدي، سقا بودي؛ اين را از عطش تمناي حسين براي در آغوش كشيدنت خوب فهميدم؛ چه آرام گرفتي وقتي قنداقه ات را به دستش سپردند. باران بوسه هاي حسين كه روي گونه ات نشست، دست هاي كوچكت كه شادي را ميهمان قلب برادرت كرد، يادم آمد كه تو روزي كاشف الكرب من وجه الحسين خواهي شد.
 
آن روز كه مشك خالي بر دوش به سوي نهر آب رفتي، لبهايت سوخته بود؛ چشمان سر به زيرت خبر از تكامل عشقي مي داد  كه ديگر توان محبوس شدن در قفس دنيا را نداشت، تو رفتي تا كلمات تازه اي از عشق و ايثار به دنيا هديه دهي و ما عزداران هميشه تاريخ شديم.                                                
 
آقاي من! لحظه اي بنشين پاي درد دل هايمان؛ از امروزهايمان مي گويم كه چگونه هر روز پهلوانان پوشالي، عشق هاي پوشالي و كلمات تازه پوشالي تزريق مي شود توي ذهنمان، از امروزهايمان مي گويم كه ريزش گريه پيرزن هاي دستفروش شهر و سرنوشت داغ معتادهاي زير پل پنهان مي ماند در لفافه هاي زيباي لزوم رفع مشكلات مردم.
 
آقاي من! دلشوره هايم مال امروز و ديروز نيست، مادرم عشقت را در گوشم هجي كرد، كلمه به كلمه؛ از آن روز هر وقت آب مي نوشم چيزي در درون دلم فرياد مي زند يا ابوالفضل؛ مادر برايم از مردي گفت كه مي آيد و تمام دختركان تشنه را سيراب مي كند؛ مردي مي آيد و تمام رنگ و لعاب هاي پهلوانان پوشالي را مي شويد.
 
و حال سال هاست كه من منتظرم؛ منتظر حكايت تازه اي از آمدن؛ مردي كه مي آيد خود را معرفي مي كند به تمام آدم هاي منتظر باران؛ او مي آيد و تصويري تازه مي آفريند از مردي كه دست هايش  نبود./انتهاي پيام/
 
يادداشت از اعظم علي محمدي/
پربازدیدترین آخرین اخبار