کد خبر:۱۳۴۷۳۰
بررسي ابعاد شخصيتي عباسبنعلي (ع)؛
عباس(ع): اي شمر! امان خدا بهتر از امان فرزند سمیه است
عباس (ع)در پاسخ به امان نامه شمر فرمودند: به شمر بگو، ما را نیازی به امان نیست، امان خدا بهتر از امان فرزند سمیه است.
گروه معارف «خبرگزاري دانشجو»؛ ابو مخنف میگوید: ابن زیاد به پسر سعد نوشت: «در قتل حسین عجله کن مگر آن که با یزید بیعت کند.» آن گاه نامه را به دست شمر داد تا به کربلا برساند. عبدالله بن ابی محلّ بن حزام بن خالد از جای برخاست و گفت: ای امیر! علی بن ابی طالب عمه مرا که امّ البنین است، تزویج کرد و از او چهار پسر آورد و این چهار پسر اکنون با حسین بن علی (ع) هستند، از تو می خواهم نامه ای به عنوان امان برای او بنویسی.
ابن زیاد قبول کرد و شمر هم که از قبیله ام البنین بود، به پاخاست و مطلب را تأکید کرد. ابن زیاد امان نامه ای نوشت و به عبدالله بن ابی محل داد و او نیز نامه را به آزاد کرده خود داد که به کربلا برساند. چون نامه را تسلیم قمر بنی هاشم علیه السلام کرد، آن حضرت فرمود: به خالوی ما بگو ما را نیازی به امان نیست، امان خدا بهتر از امان فرزند سمیه است.
سیدبن طاووس نیز در لهوف می نویسد: شمر عقب خیمه ها آمد و فریاد کرد: «أین بنو اختنا عباس و عبدالله و جعفر و عثمان»، کسی به او جواب نداد. امام حسین(ع) فرمود: او را جواب دهید هر چند مرد فاسقی است. حضرت قمر بنی هاشم، ابوالفضل العباس بیرون آمد و فرمود: چه می گویی؟ شمر گفت: خواهرزادگان من، شما در امان هستید، بیهوده خود را به کشتن ندهید. عباس فرمود: لعنت خدا بر تو باد و بر امانی که برای ما آورده ای؛ ای دشمن خدا آیا امر می کنی ما از برادر و از سید و مولای خود حسین فرزند فاطمه دست برداریم و داخل در اطاعت اولاد زنا و فرزندان لعین آنها شویم (أتامرنا ان نترک اخانا الحسین ابن فاطمه و ندخل فی طاعة اللعنا و اولاد اللعنا...)
بصيرت
محدث نوری رحمه الله می نویسد: «روزی امیرالمؤمنین، حضرت عباس علیه السلام و زینب علیهاالسلام را که کودک بودند، در دامن خود نشاند. در آن روزها عباس تازه زبان گشوده بود و جملاتی کوتاه را می توانست بر زبان براند. علی علیه السلام به او فرمود: عباس! بگو واحد (یک) کودک شیرین زبان علی به تقلید از پدر گفت: واحد؛ آن گاه علی علیه السلام از او خواست بگوید: دو. ولی عباس ساکت شد و چیزی نگفت. وقتی علت را پرسید، فرمود: پدر! شرم دارم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده ام، دو بگویم. امیرمؤمنان پیشانی عباس را بوسید و از این رویداد بی اندازه شادمان گشت.»
عبادت
اصبغ بن نباته می گوید: «مردی از بنی ابان را دیدم که چهره اش سیاه شده بود و من می دانستم که قبلاً صورتش سفید بود. از او پرسیدم: چرا چنین شده ای؟ گفت: من جوانی را کشتم که بین دو چشمانش اثر سجود بود، شبی نخوابیدم مگر این که آمد و مرا به جهنم انداخت. او گفت: مقتول عباس بن علی بود.«
در مقاتل الطالبین نیز می خوانیم: «بین عینیه اثر السجود؛» بین دو چشمانش اثر سجده بود.
ادب
عباس چنان پرورش یافت که در مدت عمرش جز یک مرتبه، برادرش حسین را به اسم صدا نکرد و حتی برادر هم خطاب نمی کرد و می گفت: سیدی و مولای.
ولايت پذيري
عباس در روز عاشورا ضمن تهییج برادران به نبرد، آنان را به نکته ای ظریف توجه می دهد و می گوید: امروز روزی است که باید بهشت را بگیریم و جان خود را فدای سید و امام خود نماییم ... ای برادران من! امروز در جان نثاری تقصیر نکنید و کوتاهی ننمایید و خیال نکنید که حسین برادر نيست، ما پسران یک پدر هستیم. آن بزرگوار امام و سید و بزرگ و پیشوای ما بوده و حجت خداوند عالمیان در روی زمین و فرزند حضرت فاطمه زهرا (ع) و نور دیده حضرت رسول خدا (ص) است.
شجاعت
زینب کبری می فرماید: شب عاشورا از خیمه خارج شدم تا به خیمه برادرم حسین علیه السلام بروم، چون او را مشغول عبادت دیدم به سوی خیمه دیگر برادرانم رفتم. دیدم که پسر عموها و برادران و برادرزاده هایم گرد هم حلقه زده اند و عباس نیز در وسط آنان قرار دارد. مانند شیر، نیم خیز بر روی دو پا نشسته و سخن می گفت: «فردا چه خواهید کرد؟ بدانید که اصحاب برادرم نسبت به ما غریبه اند و بار سنگین مرد همیشه بر دوش اهل خود اوست. فردا شما باید در شهادت پیشقدم شوید و نگذارید آنان بر شما در نبرد سبقت بگیرند.» عباس آن شب به پاسداری و نگهبانی خیام حسینی مشغول بود و تا صبح لحظه ای به خواب نرفت.
دشمن از ترس برق شمشیر حضرت ابوالفضل (ع) نه تنها قدرت شبیخون و حمله به آنان را نیافت، بلکه به خواب نیز نرفت ... آری عباس در روز عاشورا سوار بر اسب، اطراف خیام می گشت و نگهبانی می کرد و مراقب بود تا دشمن جلو نیاید. در این هنگام زهیر بن قین یکی از یاران باوفای امام حسین (ع) نزد ابوالفضل العباس آمد و گفت: در این ساعت آمده ام تا تو را به یاد سخن پدرت علی (ع) بیندازم ... پدرت هنگامی که می خواست با مادرت ام البنین ازدواج کند، به برادرش عقیل فرموده بود: زن شجاعی از خاندان شجاع برایم پیدا کن، زیرا می خواهم فرزند شجاعی از او به دنیا بیاید و حامی و ایثارگری فداکار برای برادرش حسین (ع) باشد.
غیرت عباس با شنیدن این سخن به جوش آمد و چنان پا در رکاب زد که تسمه رکاب قطع گردید و فرمود: ای زهیر آیا با این سخن می خواهی به من جرأت بدهی؟ سوگند به خدا هرگز دست از برادرم برنداشته و در حمایت از او کوتاهی نخواهم كرد. به خدا قسم چیزی به تو نشان دهم که هرگز ندیده ای! و در پس این سخن بود که به صف دشمن حمله کرد و عده زیادی از جمله مارد بن صدیف ثعلبی، قهرمان بی بدیل دشمن را به خاک افکند./انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰