در نسبت ما و جامعه شناسی..
کد خبر:۱۳۹۶۴۵

در نسبت ما و جامعه شناسی..

جامعه شناسی در ایران به عنوان مکتبی در کنار مکتب فرانسه و آلمان «تکوین» پیدا نکرد، بلکه در شرايط وجود بحران‌های داخلی و خارجی به ایران وارد شد و روشنفکران ما با همان روح «خودباختگی» دیرین خویش، دلباخته آن شدند ...
گروه علمي «خبرگزاري دانشجو»-الهام ربيعي؛ 1.جامعه شناسی رشته ای است که اجمالا، در تعریف کارکرد خود مدعی است که می خواهد جامعه را به صورت علمی، مورد بررسی قرار دهد. دو نکته ی اساسی و وجه تمایز این رشته که در قرن 19 توسط اگوست کنت بنیان نهاده شده است، همانا تاکید بر «شناختن» و «علمی بودن» است.

البته ریشه ی تاکید جامعه شناسان بر «شناخت و توصیف» جامعه، به نیکولا ماکیاولی، اندیشمند قرن پانزدهم میلادی بازمی گردد و نیز همین تاکید است که جامعه شناسی را از فلسفه اجتماعی و یا علوم اخلاقی پیش از خود متمایز می کند. ماکیاولی در مقام یک اندیشمند سیاسی، بنیانی نو در دانش سیاست درمی افکند.
 
او معتقد است که عصر سیاست نامه نویسی که زبانی تجویزی دارد و در آن به باید و نبایدهای حکومت و حکومت داری شایسته می پرداختند، به پایان رسیده است و در عوض راه درست، این است که ما نحوه ی حکومت فعلی حاکمان را مطالعه کرده و توصیف کنیم تا از این راه بفهمیم که حکومت ها چطور تاسیس شده و یا بقا پیدا کرده اند. هدف برتر این مطالعات نیز این است: «تحقق و نگهداری دیرپای دولتی نیرومند و با تمرکز در مقام شرط رونق بورژوازی» (هورکهایمر؛ 1386، 24). از این پس بود که این اندیشه ی متناقض نما به عالم علوم انسانی و اجتماعی، راه یافت و به یکی از ادعاهای جامعه شناسان نیز بدل شد: ما تنها در پی توصیف جامعه برآمده ایم و به دور از ارزش داوری های اخلاقی _ولی در راستای هدف مقدس حفظ جامعه ی «مدرن»! _ عمل می کنیم.

از همین نقطه می توانیم به تاکید دوم جامعه شناسان، یعنی «علمی» بودن جامعه شناسی بازگردیم. جامعه شناسی در فضای علم زده ی حاکم در قرن هجدهم و نوزدهم پیشرفت های جدی دانشمندان علوم طبیعی و تسخیر تکنولوژیک طبیعت در این دوران از یک سو و فضای آشفته ی اجتماعی این قرن در غرب- به دلیل فروپاشیدن هویت دینی اروپا و نیاز به ارائه ی بدیلی مناسب و تغییرات هنجاری و ارزشی و ..._ از سوی دیگر، ظهور می کند و از همان ابتدا آرزوی رسیدن به موفقیت های علم فیزیک را به عنوان علم مادر در آن دوران، در سر می پروراند؛- آرزویی که امروزه بر طبق شواهد عيني می توان گفت که آن را با خود به گور برده است!- جامعه شناسی که ابتدا کنت، متأثر از فضاي آن دوران، نام فیزیک اجتماعی را برايش برگزيده بود، بر آن بود تا مانند فیزیک به قواعد کلی برای شناخت «جامعه» ی نوظهور صنعتی و مدرن دست یابد تا بتواند به وضع اجتماعی آشفته ی آن دوران، سروسامانی دهد و جامعه ی غربی را دوشادوش پیشرفت های علمی، از عقب ماندگی های اجتماعی- فرهنگی نیز نجات دهد و تاریخ را با تمدنی عظیم و سعادت بخش! پایان بخشد.

از آن پس، جامعه شناسی که در فرانسه ی قرن هجدهم، بنیان نهاده شده بود، در سایر نقاط دنیای مدرن یعنی اروپا و سپس آمریکا، با مکاتب متفاوت دیگرش ظهور کرد..      

2.اما وضع جامعه شناسی در کشورهای شرقی و اسلامی و به طور خاص ایران، چطور می توانست باشد؟ آیا اساساً «جامعه شناسی» ای به عنوان «علمی» در پی «توصیف»! جهان انسانی با هدف «حفظ سلطه ی بورژوازی و مدرنیته» ، می توانست پدید آید؟

همان طور که گفته شد، جامعه شناسی در شرایط تاریخی قرن نوزدهم میلادی در غرب ظهور کرد و این زمان مصادف است با قرن سیزدهم هجری در بلاد اسلامی و ایران قاجاری. در حالیکه غرب سرمست از پیشرفت های جدی علمی خویش و برای یافتن مواد خام اولیه و نیروی کار و ..، جهت گسترش تولیدات و بازارهای خویش، به استثمار سایر کشورهای جهان روی آورده بود، اوضاع در شرق عالم و در جهان اسلام به گونه ای اسف بار رقم می خورد؛ مسلمانان علاوه بر مشکل اخیر(استثمارگری اروپاییان) با بحران های متعدد داخلی و خارجی دست و پنجه نرم کرده بودند (نظیر حمله ی مغول، اختلافات داخلی و حکومت های متعدد ظالم و بی کفایت، اختلافات فرقه ای و مذهبی و ..)

همزمان با این دوران رکود و آشفتگی که در ایران گروه هایی از مردم را به سمت صوفی مسلکی و انزواگرایی کشانده بود، جامعه شناسی در غرب مراحل تکوین خویش را سپری می کرد، تا آنکه پس از مدت ها و از در گذر از فراز و نشیب های بسیار به کشور ما نیز «وارد» شد.

این نکته ای اساسی است که جامعه شناسی در ایران، به عنوان مکتبی در کنار مثلا مکتب فرانسه، آلمان، انگلیس و .. «تکوین» پیدا نکرد، بلکه با همان مختصات ذکر شده و همان ویژگی های فرهنگی - اجتماعی خاص به «دانشگاه» های ایران «وارد» شد و متاسفانه روشنفکران ما با همان روح «خودباختگی» دیرین خویش، دلباخته ی آن شدند و این در حالی بود که در جامعه ی به شدت دینی ما، ضدیت جدی با بنیان ها و پیش فرض های اساسی این رشته ی مدرن وجود داشت. اما البته این ضدیت مانند امروز یک ضدیت آگاهانه نبود. یعنی از آنجایی که برخورد ما با مدرنیته، تا مدت ها برخوردی غیر فلسفی بود، کسی شاید بدان شکل از این پیش فرض ها و بنیان ها اطلاعی نداشت تا با آنها به مبارزه ی اندیشه ای برخیزد. بلکه مشکل در این حوزه ی خاص(جامعه شناسی)، به گونه ای دیگر بروز کرد: عدم کارایی و کژکارکردی جامعه شناسی و جامعه شناسان.   

و این یکی از مسائلی است که محصلین جامعه شناسی در مواجهه با جامعه، همواره با آن دست و پنجه نرم می کنند؛ از یک سو انتظار و از سوی دیگر مقبولیتی که جامعه ی ایرانی برای نقش آنها به عنوان جامعه شناس قائل است و حال سوال اینجاست که چطور از کسی که جامعه شناسی - با همان تعریف و کارکردی که در قسمت نخست برای آن ذکر شد را- خوانده است، می توان انتظار داشت که جامعه ی ایرانی را اولا بشناسد و ثانیا برای مشکلاتش، راه حل ارائه دهد؟!

3.سوال مهم دیگری که از بحث بالا حاصل می شود، این است که آیا نتیجه ی این بحث، این است که دیگر نیازی به خواندن جامعه شناسی نداریم و باید این رشته را تعطیل کرد؟

پاسخ نگارنده به این سوال منفی است. جامعه شناسی را نباید تعطیل کرد، بلکه باید هدف از خواندن آن را مشخص کرد. در این شرایط به جاست که این سوال را پرسید که چرا «باید» جامعه شناسی خواند؟ به نظر می رسد نیاز به خواندن این رشته نه از جهت استفاده ی عملی از آن در جامعه برای حل مشکلات و یا حتی توصیف شرایط اجتماعی مان، بلکه بیشتر به دلایل دیگری است.

اول اینکه هدف از خواندن جامعه شناسی، باید شناخت «دیگری» خود باشد. «جامعه شناسی» برای ما به مثابه ی «تجددشناسی» است. تجدد شناسی به معنای فهم جهان مدرن از نگاه خود غربی هاست، یعنی آنطور که آنها خودشان، خودشان را می شناسند و هستی، تاریخ، جامعه و انسان مدرن را تعریف می کنند. جامعه شناسی نیز علم فهم جهان مدرن و اداره آن است.

پس مای «مسلمان»، از جهت لزوم «شناخت» موانع موجود (و سپس «مبارزه» و «گذر» از آن)، در راستای تحقق اسلام و تمدن اسلامی، لازم است تا دیگری «غرب» را خوب بشناسیم و برای این منظور باید قبل از هرچیز بدانیم که آنها، خودشان، چطور خودشان را می شناسند. برای رسیدن به این خودشناسی غربی و دستیابی به امکان گذر از مدرنیته از طریق درک و فهم و شناخت جامعه ی مدرن، رجوع به جامعه شناسی موجود، ضروری به نظر می رسد. (برای مطالعه ی بیشتر به کتاب تجددشناسی و غرب شناسی؛ حقیقت های متضاد نوشته ی دکتر حسین کچویان؛ 1389، انتشارات امیرکبیر رجوع کنید.)   

دومین دلیل مطالعه ی این رشته نیز این است که به ما در ساختن دانش اجتماعی جدیدی که برخاسته از جامعه و فرهنگ اسلامی-ایرانی خود باشد، یاری رساند. بدین معنی که ما برای ساختن تمدنی جدید، نیاز به دانش اجتماعی متناسب با آن تمدن داریم که نه تنها در «تشکیل» و برپایی آن ما را یاری دهد، بلکه در بازتولید مداوم و «بقا»ی آن نیز موثر افتد. لذاست که لازم می آید در این راستا، از تجربه ها و شکست و موفقیت های دیگرانی که زمانی دانشی جدید و متناسب با شرایط تمدنی خویش تولید کرده اند، استفاده کنیم.

پس لازم است که هدف از خواندن جامعه شناسی، واقع بینانه باشد و نیز سطح و نوع توقعی که از این رشته می رود، متناسب با توانایی ها و شان او باشد. فراموش نکنیم که جامعه شناسی، بنا بر ادعاهای خود جامعه شناسان، تلاشی معرفتی برای حفظ بنیان های جامعه ی مدرن بوده است و پیش فرض ها، بنیان ها و مبانی مدرن آن، ضامن وفاداری همیشگی او به سلطه ی مدرنیته می باشند.
 
پربازدیدترین آخرین اخبار