یک مادر جنوبی در روایت خود از شجاعت یکی از رزمندگان گفت:
🔸به جان جوانیتان، این پهپاد را با یک دست بلند کرد و میخواست آن را خنثی کند.
🔸همان لحظه گفتم یا امام زمان(عج)، خودت کمک این بچهها باش.
🔸قد بلندی داشت و برای مظلومیتش دلم به درد آمد.
🔸میدانم مادرش چقدر ناراحت است؛ درد او در قلب من است.
🔸مادرش همینجا آمد، زخم صورتم را دید و گفت نباید برای پسرم ناراحت باشی و گریه کنی.
🔸به من گفت: مادر، تو دعا کن ما پیروز شویم. به خدا میآیم برایت خانه درست میکنم.
🔸خدا میداند من حاضرم در همین خانه گِلی زندگی کنم و بمیرم، اما شما پیروز شوید.