خوارج مشكل اساسي حكومت حضرت علي(ع) بودند
گروه دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»؛ در ادبيات عرب «مارق» به تيري گفته ميشود كه از كمان رها شده است، از اين رو مارقين، خروج كردگان از دين و ولايت الهي هستند.
شكلگيري اين جريان نفاق، ريشه در عواملي همچون «عدم بصيرت در تشخيص حق و باطل»، «عصبيت»، «خرافه گرايي» و «عدم تبعيت از ولايت» و «ظاهرگرايي در دين» دارد.
طبقهای كه پيغمبر اكرم(ص) در دوران رسالت خود به وجود آوردند، صرفا اين گونه نبود كه يك انقلابي برپا شده باشد و عدهای در زير يك پرچمی جمع گردند، بلكه پيغمبر(ص) اين طبقه را تعليم دادند، متفقهشان كردند، قدم به قدم جلو آوردند و تعليم و تربيت اسلامی را تدريجا در روح آنها نفوذ دادند.
چرا پيغمبر(ص) در دوران مكه اجازه جهاد و دفاع نمیدادند؟
پيغمبر(ص) 13 سال در مكه بودند، انواع زجرها، شكنجهها و رنجها را از سوي مردم قريش متحمل شدند، ولی همواره دستور به صبر دادند؛ هر چه اصحاب میگفتند: يا رسول الله! اجازه دفاع به ما بدهيد، ما چقدر متحمل رنج بشويم؟ پيغمبر(ص) اجازه جهاد و دفاع نمیدادند؛ در نهايت فقط اجازه دادند كه عدهای به حبشه مهاجرت كنند كه مهاجرت سودمندی هم بود.
پيغمبر در مدت اين 13 سال امتشان را تربيت میكردند و تعليم میدادند؛ يعنی هسته اصلی اسلام را به وجود میآوردند.
در دوره خلفا، مخصوصا در دوره عثمان، به اندازه كافي به تعليم و تربيتی كه مدنظر پيغمبر(ص) بود نپرداختند و از طرفي فتوحات اسلامی زيادی نيز صورت گرفت كه اين شرايط را بدتر ميكرد؛ زيرا در هنگامي كه فتوحات تازه انجام میشود بايد به موازات آن، فرهنگ و ثقافت اسلامی هم توسعه پيدا كند تا مردمی كه به اسلام میگروند و حتی آنها كه مجذوب اسلام میشوند، اصول و حقايق و اهداف اسلام، پوسته و هسته اسلام، همه اينها را بفهمند و بشناسند.
طبقه جديد جامعه اسلامي فقط ظاهر اسلام را میشناخت و با روح اسلام آشنا نبود
در اثر اين غفلتی كه در زمان خلفا صورت گرفت، پديده اجتماعی كه در دنيای اسلامی رخ داد اين بود كه طبقهای در اجتماع اسلامی پيدا شد كه به اسلام علاقهمند، مؤمن و معتقد بود، اما فقط ظاهر اسلام را میشناخت و با روح اسلام آشنا نبود؛ طبقهای كه هر چه فشار میآورد فقط روی مثلا نماز خواندن بود نه روی معرفت و شناسايی اهداف اسلامی.
يك طبقه مقدسماب، متنسك و زاهد مسلك در دنيای اسلام به وجود آمد كه پيشانيهای اينها از كثرت سجود پينه بسته بود، كف دستها و سر زانوهای اينها از بس كه در روی زمينها (نه در روی فرش ها )سرها را به سجده گذاشته بودند و دست ها و زانوها را روی خاك ها و شن ها قرار داده بودند و سجدههای بسيار طولانی - يك ساعته و دو ساعته و پنج ساعته - كرده بودند، پينه بسته بود.
يك چنين طبقهای، يعنی طبقه متنسك و متعبد جاهل و طبقه خشكه مقدس در دنيای اسلام به وجود آمد كه با تربيت اسلامی آشنا نبود؛ اين طبقه به اسلام علاقهمند بود، ولي با روح اسلام آشنا نبود و در واقع به پوست اسلام محكم چسبيده بود.
ويژگيهاي طبقه جديد: در روح آنها آقايی وجود ندارد
حضرت علی(ع) در خطبه 236 نهجالبلاغه اين طبقه را اينگونه توصيف میكند: افرادي با روحيههايی پست، مردمانی برده صفت كه روحشان آقا نيست و در روح آنها آقايی وجود ندارد، از اراذل مردم هستند، معلوم نيست از كدام گوشهای پيدا شدهاند، يكی از اين گوشه آمده، يكی از آن گوشه، مردمي بیبنه و بیبوته هستند كه معلوم نيست از كجا آمدهاند.
مردمی كه تازه بايد بيايند در كلاس اول اسلام بنشينند و درس اسلام را ياد بگيرند، سواد ندارند، معلومات ندارند، قرآن را نمیدانند چيست، معنی قرآن و سنت پيغمبر را نمیفهمند، بايد تعليم و تربيت بشوند، اينها تعليم و تربيت اسلامی پيدا نكردهاند و جزو مهاجرين و انصار كه پيامبر آنها را تربيت كردند، نيستند.
علی (ع) در شرايطی خلافت را بدست میگيرند كه چنين طبقهای هم در ميان مسلمين و هم در بين لشكريان حضرت وجود دارد.
حربه عمروعاص: همه ما اهل قرآن هستيم، اگر میخواهيد بجنگيد پس بياييد اين قرآنها را بزنيد
جريان جنگ صفين و حيله معاويه و عمروعاص؛ زماني كه عمروعاص و معاويه احساس میكنند كه دارند شكست میخورند و شكستشان نهايی است، نقشه میكشند كه از همين طبقه استفاده كنند. آنها دستور میدهند كه قرآنها را بالای نيزه كنند و ميگويند: «ايها الناس! همه ما اهل قرآنيم، همه ما اهل قبله هستيم، چرا میجنگيد؟ اگر میخواهيد بجنگيد پس بياييد اين قرآنها را بزنيد.»
درخواست طبقه جديد از امام: حالا كه قرآن به ميان آمده ديگر جنگ معنی ندارد
با اين خدعه عمروعاص، اين طبقه كه جمعي از قاريان و عابدان بودند، فورا دست از جنگ كشيدند و گفتند ما با قرآن نمیجنگيم؛ آنها خدمت علی (ع) آمدند و عنوان كردند كه ديگر قضيه حل شد، حالا كه قرآن به ميان آمده، ديگر جنگ معنی ندارد.
حضرت علی(ع) فرمودند: مگر شما نمیدانيد كه از روز اول سخن من به اينها اين است كه بياييد بر اساس قرآن حكومت و قضاوت كنيم تا ببينيم حق با كيست؟ اينها دروغ میگويند، اينها قرآن را به ميان نياوردهاند، جلد و كاغذ قرآن را سپر قرار دادهاند؛ زيرا باز عليه قرآن قيام ميكنند. اهميت ندهيد، من امام شما هستم، من قرآن ناطق شما هستم، بزنيد برويد جلو.
مقدس مابان گفتند: عجب! چه حرف ها میزند؟! ما تا به حال تو را آدم خوبی میدانستيم، معلوم شد تو هم آدم جاهطلبی هستی؛ يعنی ما برويم با قرآن بجنگيم؟! خير نمیجنگيم.
مالك در يك قدمي پيروزي
مالك اشتر مشغول پيشروی بود كه اين طبقه به ظاهر عابد به حضرت علي (ع) گفتند فورا فرمان بده كه مالك اشتر برگردد كه ديگر جنگ با قرآن روا نيست؛ بر اثر فشار اين گروه، امام علی (ع) پيغام دادند كه مالك برگردد، اما مالك برنگشت.
مخالفان جنگ خطاب به امام علي (ع) گفتند: يا مالك را برگردان يا همينجا با شمشيرهای خودمان (20 هزار نفر بودند) قطعه قطعهات میكنيم؛ چرا كه تو داری با قرآن میجنگی؟! حضرت علی (ع) پيغام دادند: «مالك اگر میخواهی علی را زنده ببينی برگرد.» و مالك برگشت و گفت: آقا اجازه بدهيد، يكی دو ساعت ديگر بيشتر باقی نمانده است، شكست نهايی نصيب اينها میشود.
مالك برگشت و ضمن سرزنش آن گروه قاريان گفت: به آنها گوش ندهيد. به اندازه يك اسب دواندن به من مهلت دهيد كه اميد فتح دارم، اما آنان به لجاجت خود افزودند و به منطق محكم مالك توجهي نكردند.
عين اين قضيه در زمان انتخابات رياست جمهوري دهم هم ديده شد؛ جمعي كه يك چيزهايي در ذهنشان مقدس بود و نسبت به آن تعصب داشتند مانند حضور فعال در زمان امام، پيرو خط امام بودن، نخست وزير امام بودن و فرزندان فلان بودن و بقيه را با آنها ميسنجيدند، ميگفتند چرا مقام معظم رهبري اين كار را نكرد؟!
اين اوج بيبصيرتي است؛ زيرا بايد به امام اعتقاد داشت و مطيع محض فرامين و دستورات حضرت بود.
ادامه دارد ...