آيا زمان مرگ جامعه شناسي فرا رسيده است؟
کد خبر:۱۴۳۰۳۰
بررسي رشته جامعه شناسي- 4

آيا زمان مرگ جامعه شناسي فرا رسيده است؟

در بیانی دقیق‌تر مرگ علوم به این معناست که قابلیت‌ها و کارکردهایی که باعث ادامه حيات آن علوم بوده است دیگر کار ساز نیستند و آن علوم قادر به پاسخگویی به نیازهایش نیست و در دستيابي به اهدافش شكست خورده است.
گروه علمي «خبرگزاري دانشجو»، سلما ميررضايي؛ موضوع مرگ جامعه شناسی اولین بار در ايران در حدود سه سال پیش توسط دکتر کچوییان تحت عنوان «مرگ جامعه شناسی و تولد مطالعات فرهنگی» مطرح شد که از همان ابتدا با بازتاب هاي گسترده در محافل آكادميك و نشريات علمي روبرو شد.
 
در اين يادداشت سعي خواهيم كرد ضمن ارائه تصويري كلي از چگونگي طرح و بست اين موضوع در فضاي علمي جامعه شناسي در ايران گذر كوتاهي بر اين نظرگاه داشته باشيم.
 
از زمانی که بحث مرگ جامعه شناسی و یا بطور کلی بحث مرگ علوم اجتماعی مدرن مطرح شد بحث جدیدی به نام مطالعات فرهنگی شکل گرفت.
 
«مطالعات فرهنگی، يا دست کم يک جريان غالب در مطالعات فرهنگی، دانش اجتماعي را فقط در صورتي ارزشمند مي داند که در تعيين تضادهاي اجتماعي نقش داشته باشد. مطالعات فرهنگی به هيچ رو قصد ندارد با تکيه بر موضع بيطرفي ارزشي، به دانش هايي که توليد مي کند مشروعيت ببخشد.
 
مطالعات فرهنگی تصديق و اعلام مي کند که مفاهيم و نظريه هاي آن آگانه با علايق سياسي و اخلاقي پيوند خورده اند و بيشتر بر مبناي همين اهداف سياسي و اخلاقي عملي قابل توجيه اند تا بر اساس ادعاهايي همچون کمک به پيشرفت علم يا روشنگري اجتماعي.
 
جريان غالب مطالعات فرهنگی، دانش هاي اجتماعي را که توليد مي کند اساساً سياسي مي داند و بر آن است که ارزش اين دانش ها منوط به نقشي است که در کشمکش هاي روزمره اي که بر سر عدالت اجتماعي در مي گيرد ايفا مي کنند.»
 
موضوع مطالعات فرهنگی، فرهنگ در معناي وسيع و مردمي(Pop) آن به ويژه در حوزه ها و جلوه هاي جديد آن همچون رسانه، موسيقي، مد و ... است.
 
تعاريف بسيار و مختلفي از فرهنگ شده و عمدتاً فرهنگ را شامل تمامي ابعاد و وجوه غيرمادي زندگي جمعي انسان مي باشد. کلمه مقابل فرهنگ، طبيعت است.
 
مطالعات فرهنگی، فرهنگ را به کل معناها و کنش هاي زندگي روزمره بسط مي دهد. «مطالعات فرهنگی نوعي چرخش متني يا بهتر بگوييم چرخش نشانه  شناختي را صورت داده است. در مطالعات فرهنگی، واقعيت هاي اجتماعي حوزه اي متشکل از معناها و نشانه ها و متن ها محسوب مي شوند. .. وظيفه محقق برملا کردن پيوند و انسجام اين رمزگان از طريق کشف طرز عمل و اجزاي نمادين آنهاست.»
 
از نظر دکتر کچوییان مطالعات فرهنگی ضمن حل برخی مشکلات جامعه شناسی مشکلش حادتر از جامعه شناسی است. در واقع پروژه ای وجود داشته به نام جامعه شناسی که عنوان عامتری دارد به نام نظریه اجتماعی تجدد این پروژه قرار بوده دو کار انجام دهد: امکان فهم جهان اجتماعی و امکان اداره و سازمان دهی جهان اجتماعی.
 
در بحث مرگ جامعه شناسی، بحث از شکست این پروژه و عدم تحقق آن است به گفته دکتر کچوییان مطالعات فرهنگی نشانه شکست این پروژه است. در مقاطع مختلف تاریخی ما شاهد مرگ و تولد علوم متفاوت به یک معنا هستیم چه در سیاست و چه در فلسفه و چه در متافیزیک و جه در سایر علوم. به عنوان مثال فایرابند ازجمله کسانی است که اذعان دارد فلسفه علم به پایان رسیده و مرگش فرا رسيده است.
 
یا کسانی مثل رورتی ـ فیلسوف متاخر ـ که همین مسئله را با زبانی دیگر بیان می کند و هابر ماس هم از مرگ متافیزیک و ورود به عصر پسامتافیزیک سخن می گوید. جامعه شناسی هم به همین صورت است. در واقع کسانی که به این بحث ایراد وارد کرده اند و البته فراتر از ايراد و انتقاد به مقابله برای از بین بردن این رویکرد جدید کمر همت بسته اند دچار بدفهمی شده اند.
 
به این معنا که یا موقعیت و دیسیپلین شغلی خود را در خطر می بینند و یا مرگ جامعه شناسی را به این معنا گرفته اند که به گفته دکتر کچوییان: «جامعه شناسی ها مرده اند و یا باید بمیرند! خیر اینگونه نیست، در واقع نیاز به یک بازسازی معرفتی در این حوزه است. اسم جامعه شناسی ممکن است عوض شود و مقاصد و اهدافش هم عوض شود ولی بالاخره ما همچنان در حوزه نظریه پردازی اجتماعی خواهیم بود.»
 
پس به این نتیجه رسیدیم که مرگ علوم امریست طبیعی؛ در بیانی دقیق تر مرگ به این معناست که آن قابلیت ها و کارکردهایی که باعث احيای آن علم بوده است دیگر کار ساز نیست و قادر به پاسخگویی نیاز هایش نیست؛ در این صورت بحث از مرگ علوم می شود.
 
وقتی فایرایند می گوید که فلسفه علم مرده است (دهه 60 و 70 به بعد) این در حالیست که در عصر حاضر هنوز بحث هایی مهم درباره فلسفه علم در محافل مختلف فکری از جمله محافل آکادمیک و حتی حوزوی می شود و مقالات و کتب متفاوتی در باره این موضوع نوشته می شود.
 
پس مرگ فلسفه علم یعنی چه؟ زمانی که این بحث مطرح می شود در واقع اشاره دارد به عدم تحقق ذات و هدف فلسفه علم در واقع این است که به عالمان بگوید چه چیزی علم است و چه چیزی علم نیست و اگر می خواهند علم اندوزی کنند از چه روشی بروند و از چه روشی نروند.
 
مرگ جامعه شناسی از آنجایی شروع می شود که نظریات مختلف و حتی متضادی گریبان گیر این علم شده است و البته به نظر می رسد این ذاتی علم جامعه شناسی (به معنای sience) است که اگر از نظر تاریخی این بحث دنبال شود روشن تر خواهد شد.
 
در حال حاضر علم جامعه شناسی به معنای واحد نداریم و این بحراني در جامعه شناسي است که دکتر کچوییان برای تکمیل و تفهیم مرگ جامعه شناسی مطرح می کند. در حال حاضر ما یک نوع فیزیک داریم نه فیزیک مثلا اینشتینی و یا فیزیک نیوتونی بلکه فیزیک. اما جامعه شناسی و علوم انسانی به معنای عام اینگونه نیست و در جامعه شناسي سرمشق های متفاوتی از جامعه شناسی وجود دارد مثلا جامعه شناسی فمنیستی، جامعه شناسی وبری، جامعه شناسی مارکسی و دیگر جامعه شناسی ها.
 
ريشه اين بحران را شايد بتوان در نظر کارل مانهایم جست. وي در دهه 30 میلادی در «ایدئولوژی و اتوپیا» می گوید: «تنها ذهن فرا انسانی می تواند در جامعه و انسان نظریه پردازی کند.» چيزي كه اكنون هيچ جايي در علم مدرن ندارد و و البته اين خلأ در اين علوم و انديشه اين نظريه پردازان به سبب مواجهه شان با مسيحيت تحريف شده و در دست نداشتن معرفت ديني مناسب است. امري كه با وجود فهميده شدن از سوي مانهايم دقيقا به همين علت باز هم نتوانست وي را از پيمودن راه غلطي كه دركش كرده بود باز دارد.
پربازدیدترین آخرین اخبار