کد خبر:۱۴۳۹۰۵
بررسي رشته جامعه شناسي-5
بحران در علم جامعه شناسي
در شماره قبلي بررسي رشته جامعه شناسي بحث از «مرگ جامعه شناسي» پيش آمد و پيرامون طرح و بست اين نظريه صحبت شد، در اين يادداشت سعي خواهد شد به طور اجمالي بحرانهايي كه جامعه شناسي با آنها مواجه است را بررسي كنيم.
گروه علمي «خبرگزاري دانشجو»؛ بحث بر سر «بحران علم مدرن» گرچه بحث تازه اي در دنيا نيست اما در كشور ما چندسالي است كه مطرح گرديده است و آن هم به طور كاملاً اجمالي و مختصر. جامعه شناسي به عنوان يكي از علوم مدرن كه ويژگي ها و خصائص مدرنيت بر آن حاكم است نيز از اين قاعده بحران زدگي به دور نيست.
بنا بر اين، بخشي از مواجهه اين علم با بحران ها به مسائل خارج از آن بر مي گردد كه به روح كلي علم مدرن و انديشه مدرنيت و تجدد بعد از دوران نوزايي اروپا برمي گردد مانند بحران اصالت علم، بحران اصالت انسان و... و بخشي از بحران هايي كه اين علم با آن سرو كار دارد نيز به مسائل خود علم جامعه شناسي برمي گردد كه البته بي ارتباط با همان خصلت مدرن بودنش نيست اما مختص جامعه شناسي است.
بررسي و صحبت بر سر جزئيات اين بحران بزرگ كه زمينه ها و حوزه هاي گسترده اي دارد، نيازمند پي گيري مباحث تخصصي پي در پي است. آنچه اين يادداشت ارائه خواهد داد تنها آشنايي مختصر و كلي با عناوين و حوزه هاي بحران آفرين در اين علم است.
بحران در دست يابي به اهداف
در هر علمي هدفي از تشكيلش وجود دارد و نگاهي به آثار ابتدايي و اظهار نظرات بنيانگذاران و پيشگامان اين علم علاوه بر اينكه نشان مي دهد هيچ گونه بي طرفي علمي و تجويزي نبودن، در پي ريزي اين علم وجود نداشته است، بالعكس به خوبي گوياي اين امر است كه جامعه شناسي ابزاري در خدمت جامعه سرمايه داري است. از سويي مي توان با مقايسه وضعيت كنوني جامعه سرمايه داري با آن اهداف، ديد كه آيا جامعه شناسي در دستيابي به اهدافش موفق بوده است يا نه.
به گفته هوركهايمر، به استناد انديشه هاي امثال كنت و ماكياولي و دوركيم اولين و مهمترين هدف جامعه شناسي «تحقق و نگهداری دیرپای دولتی نیرومند و با تمرکز در مقام شرط رونق بورژوازي» بوده است. اولين نشانه هاي بحران در جامعه سرمايه داري مانند بالا رفتن آمار خودكشي ها از هم گسيختگي نظم هاي اجتماعي، بحران در خانواده و بسياري مسائل اجتماعي ديگر كه همگي تعاقب انقلاب صنعتي بودند، جامعه-شناسان را وادر نموده بود تا با مطالعه جامعه و دادن راه حل در بازگرداندن نظم به جامعه مدرن و در حال توسعه آن روز غرب كمك و بحران هاي اجتماعي را كنترل نمايند.
اكنون بيش از دويست سال از تلاش جامعه شناسان در اين حوزه مي گذرد. بحران هاي خانوادگي، اخلاقي و اجتماعي در غرب نه تنها حل نشد كه امروزه شاهد رخدادهاي اجتماعي به واقع بحراني اي در غرب هستيم. از عرفان هاي كاذب و خودكشي هاي دسته جمعي گرفته تا بحران آرزوي داشتن پدر! تا بحران انسان هاي حيوان نما كه با اعمال جراحي بدن خود را به شكل برخي حيوانات و يا شياطين درمي آورند. بحران معنويت و بحران هويت و... . بحران دولت سرمايه داري هم كه بر جاي خود باقي است.
نكته دوم در اين مبحث اين است كه به اين ترتيب هدف علمي بودن و عدم تجويز دستورات ارزشي هم از سوي اين علم منتفي است و شاهديم كه چگونه جامعه شناسي سوگيرانه ديده است و جانبداردانه عمل كرده است!
بحران در مباحث معرفتي و شناختي
يكي از علل ناكامي جامعه شناسي بحران هاي معرفتي و شناختي آن است. سنگ بناي اين علم بر نوع خاصي از هستي شناسي، شناخت شناسي و معرفت شناسي واقع شده است. نوع خاصي از نگرش به انسان و جهان كه با وجود تناقض و تضاد در هر يك از مكاتب در اين حوزه ها، همگي اصالت اين جهاني بودن و اين دنيايي فكر كردن و انقطاع معرفتي با عالم ملكوت و غيب را به طور مشترك دارند كه همان سكولار بودنشان است.
از سوي ديگر وجود نگاه اومانيستي به انسان نيز از ديگر منابع مشكل ساز اين علم به حساب مي رود. به هر حال اگر چنين نبود تا كنون جامعه شناسي بايد در اداره عالم انساني تفوق پيدا مي نمود. هرچند اين حرف به معناي نفي برخي كارهاي پراكنده و به ظاهر موفق اين علم نيست اما آنچه مورد نگاه است سرنوشت كلي علم جامعه شناسي است و در كل هم به نظر مي آيد كفه عدم تفوق اين علم بسيار سنگين تر از موفقيت هايش باشد.
نشانه دومي كه بحران در مباحث معرفتي و شناختي اين علم را تصديق مي كند، وجود چندين رشته جامعه شناسي است! هر علمي هستي شناسي، معرفت شناسي و روش خود را دارد و به اين واسطه است كه يك علم مستقل شناخته مي شود. نگاهي دقيق به آنچه مكاتب جامعه شناسي خوانده مي شود نشان مي دهد كه در واقع هر يك از اين ها يك علم جداگانه محسوب مي شوند. اين چندپارگي و گسست معرفتي باعث مي گردد ما چند علم جامعه شناسي داشته باشيم و اين خود يعني بحران معرفتي.
بحران زا بودن علم جامعه شناسي
در قسمت اول، بحث از اين بود كه جامعه شناسي بر خلاف ادعايش در باب عدم تجويزهاي ارزشي و بي طرفي هاي علمي، چگونه متعهد به اداره و به تفوق رساندن جامعه بورژوايي است كه لازمه اين كار هم كنترل و برنامه ريزي است و اين دو بدون دخالت هاي ارزشي رخ نمي دهد. در قسمت دوم هم از بحران هاي معرفتي و ذاتي اين علم صحبت شد. خب اكنون با كنارهم گذاشتن اين دو چه چيزي حاصل مي شود؟
علمي كه خودش بحران معرفتي دارد براي اداره جامعه انساني داعيه مطالعه، كشف واقع و هدايت دارد!! نتيجه چيزي جز ايجاد و دامن زدن به بحران ها از سوي خود اين علم خواهد بود؟ آيا دانشمندي كه خود در تاريكي گام برمي دارد مي تواند نقطه اتكاي يك جهان انساني باشد؟
در كدام مورد از جنگ هاي اخير در جهان، جامعه شناسي وجود نداشته است؟ در كدام بحران اجتماعي و خانوادگي جامعه شناسي ورود پيدا نموده است و به حل آن كمك كرده است؟ كدام موفقيت را در راه كنترل مصرف ديوانه وار مخدرها و روابط جنسي لجام گسيخته پيدا كرده است؟ اصلاً آيا مي دانيم نگاه جامعه شناسي به اين موارد الزاماً انتقادي و منفي نيست؟!
اين وضعيت علمي است كه داعيه دار اداره علمي و بدون سوگيري در جهان است. چنين علمي تا چه مدت مي تواند ادامه مسير دهد؟ اصلا حتي اگر تمام بحران هاي معرفتي را ناديده بگيريم و نقدهاي برون گفتماني را حذف كنيم، همين قدر كه جامعه شناسي نتواند كاركرد حفظ و قدرت بخشي به نظام بورژوايي را داشته باشد، از نظر خود نظام سرمايه داري هم، جامعه شناسي به پايان كارش رسيده است.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰