کد خبر:۱۴۷۹۰۸
دانشجوی آزادِ، آزادم
با علی آقا رفتيم آخه اون زحمت انتخاب رشته رو كشيده بود؛ بازم ميپرسيد چرا، گفتم كه اون خيلی ميفهمه اصلا اون بود كه منو برد سر كار، اون بود كه رابطه با مصر رو قطع كرد، يك كلام اون بود كه همه كاره انقلاب بود و بقيه هيچي.
گروه سياسي «خبرگزاري دانشجو»؛ در يك غروب سرد زمستانی بالاخره تصميم گرفتم كه درس بخوانم؛ تصميمم رو با دوست بهتر از جانم علی در ميان گذاشتم، اون اول گفت كه حال نداره، ولی بعدش قبول كرد.
با هم رفتيم اداره پست و دفترچه آزمون گرفتيم، علی آقای ما زحمت مطالعه دفترچه و پست اون رو بر عهده گرفت، مي پرسيد چرا؟ آخه اون خيلی ميفهمه؛ من هم واسش مدارك رو جور كردم يه جين عكس و كپی شناسنامه، آخرين مدرك تحصيلی و ...
حالا نوبت چيه، نوبت يه درس خوندن حسابيه، من هم نامردی نكردم و حسابی خوندم - ببين چه جوری خوندم كه وقتی دانشگاه قبول شدم همه متفق القول مي پرسيدن تو كِی درس خوندی - نزديك، چهار ماه آزگار يه ريز پشت كامپيوتر pes2011 بازي مي كردم - شما بخوانيد درس مي خوندم - تا شد روز آزمون.
صبح با يك بدبختی از خواب بيدار شدم و با علی آقا رفتيم محل آزمون؛ آخه آون زحمت انتخاب رشته رو كشيده بود، بازم مي پرسيد چرا، گفتم كه اون خيلی ميفهمه اصلا اون بود كه منو برد سر كار، اون بود كه رابطه با مصر رو قطع كرد، يك كلام اون بود كه همه كاره انقلاب بود و بقيه هيچي.
خلاصه اينكه اون اينقدر مي فهميد كه محض رضای خدا يه بار نپرسيد چه رشته ای دوست دارم خودش راساً تصميم گرفت و اون رو اجرايی كرد.
سر جلسه با يك قيافه عاقل اندر سفيهی سوالات رو تيك مي زدم تا آزمون لعنتی با اون بيسكويت مسخره دور از جون آردش و آب خنكش تمام شد.
چند ماه بعد....
در يك روز گرم تابستانی ساعت 10صبح علی به منزل ما زنگ زد، من هم خواب بودم، علی گفت: خاك بر سرت خوابی، گفتم: چطور، گفت: دانشگاه قبول شديم - هر دو يك رشته و در يك مكان - خيلی خوشحال بودم، ولی از خواب هم نمي شد، گذشت، اين بود كه بعد از تماس علی يه چرت ديگه زدم.
بعد از خواب نوبت چيه، نوبت ترسوندن خانواده بابت قبولی دانشگاه است، داد زدم مژده بدين كه آق پسرتون دانشگاه قبول شده؛ كك هيچ كس رو نگزيد، همه فقط مي گفتن اِ ! مادرم مي گفت كی خوندی كه حالا قبول بشی؟ اصلا كی دفترچه گرفتی؟ كی پست كردی؟ منم گفتم مگه نمي دونيد من مامور مخفيم و همه كارها رو يواش انجام مي دم.
كم كم قبول كردن و منم يه آدم فرصت طلب تا آخر شب يه ريز از فتوحات خودم مي گفتم: بچه های مردم بعد از كلی پول خرج كردن آخر سر تو، سيستان و بوير احمدينا آبياری گياهان دريايی قبول ميشن تازه نه مثل من بعد از هفت الی هشت سال دوری از درس و مدرسه.
خلاصه من هم دانشجو شدم ديگه مي تونم با كلاس صحبت كنم، ديگه راحت مي تونم از محكمات دين ايراد بگيرم، وقتی صحبت از دين شد بگم تحجره، صحبت از انقلاب اسلامی شد بگم بسه بابا جون ما الان بايد صحبت از ليبرال كنيم در همه ابعادش، ديگه اسلام كارايی نداره چه برسه به انقلابش، صحبت از دفاع مقدس شد بگم چقدر خشنيد بايد الان شاد باشيم، اون موقع هم اگر كسی رفت جنگ واسه صدای آهنگران بود نه ايدئولوژی و فكر.
چادر و حجاب هم كه امل بازیه، آرايش هم كه نمك دانشگاست، البته خيلی كم در حد شب عروسی، بايد به فكر يه جفت هم باشم تنهايی كه نميشه، مثل دو تا مرغ عشق همه جا بريم حتی پارتی های روزانه آخه من ديگه دانشجويم؛ اون هم دانشجوی آزادِ آزاد.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰