کد خبر:۱۴۸۶۷۷
رابطه تنگاتنگ حضرت معصومه و امام رضا(ع) - بخش اول؛
حضرت معصومه (س) حتي يك لحظه هم نامه برادر را از خودش دور نكرد
بعد از يك سال از رفتن امام رضا (ع) به توس نامهاي به مدينه فرستادند؛ هيچكس ندانست كه علي بن موسي الرضا(ع) در نامه به خواهرش فاطمه چه نوشته است كه فاطمه بدون فوت وقت و در حالي كه با خودش زمزمه ميكرد، آماده سفر شد؛ او نامه را ...
گروه دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»؛ قبل از اينكه استبداد هاروني، پدر را از خانه فاطمه بگيرد، مهدي خليفه عباسي تا حدي با آنها كنار مي آمد. او از امام كاظم(ع) قول گرفته بود كه تنها فقه و حديث و اصولش را تدريس كند و خيال انقلاب و حكومت را از سر به در كند تا در عوض امان جاني داشته باشد!
هارون با آن همه نفوذ و استبداد و قدرت، از مرد عابد و زاهدي چون موسيابن جعفر ميترسيد. شايد آن قدر قباي حكومت به تنش زار ميزد كه هر لحظه ميترسيد معلوم بشود كه اين لباس برازنده او نيست، شايد هم از دوستان و شاگردان و ياران امام ميترسيد كه هر روز هم بيشتر ميشدند.
هارون از همه چيز اين خانواده ميترسيد حتي از همان فقه و اصول ظاهرا كم خطر.
با اينكه خودش هم پيشرفت علم را در كشوش دوست داشت و حتي دانشمندان را به ترجمه كتابهاي ديگران موظف كرده بود، اما اين امام دانشمند مانند ديگر استادان نبود.
هارون از ابتدا فشارها، جاسوسيها و آزارها را بر خانواده امام هفتم(ع) شروع كرده بود؛ كم كم فشار آن قدر زياد شد كه فقه آموزان و دانشجويان امام، ترك وطن كردند، يكي مدرس فلان مدرسه در شهري ديگر ميشد و يكي نماينده امام در بلاد دور، يكي هم نفوذي ميشد و در دربار خليفه صدارت ميكرد.
بعضي از شاگردان امام عبارتند از: «ابان بن عثمان»، «ابوحمزه ثمالي»، « ابومحمد»، «صفوان بن ابي عمير»، «اسحاق بن عمار صيرفي» و «هشام بن حكم» و «علي بن يقتين» و ديگران كه هر يك به گوشه اي از سرزمين پهناور اسلامي گريختند تا بلكه بتوانند آيين خاندان پيامبر(ص) را در جاهايي دورتر از مركز حكومت گسترش داده و تبليغ كنند.
بعد از مدتي درب خانه امام كاظم(ع) جز به دست غلاماني كه براي تأمين حوايج روزمره حق تردد داشتند، كوفته نميشد.
بگير و ببندها و حكومت نظامي هاروني، محله بنيهاشم شهر مدينه را در التهاب و انتظار نگه داشته بود؛ حتي ديگر كسي جرئت خواستگاري از دختران اين محله را هم پيدا نمي كرد به ويژه دختران خانه امام را.
هارون عباسي دانشگاه امام صادق(ع) را كه به دست امام كاظم(ع) مي چرخيد را تعطيل كرد و شاگردان بانو نجمه، كه استاد بانوان بود، هم اجازه نداشتند به خانه ايشان رفت آمد كنند، لذا دانشجويان و طلاب ناچار بودند كه سوالات خود را مكتوب كنند و از طريقي پنهان به دست امام برسانند.
امام در حج بود ولي پاسخ واضح و درست همه سوالات در ميان طومار پرسشنامه بود
شاگردان يك روز به در خانه آمده بودند و سوالات را گذاشته بودند؛ روز بعد كه دوباره آمده بودند دنبال جواب، فهميده بودند كه امام به حج رفتهاند و معلوم نبود كه كي برميگردند ولي حيران ماندند از كار اهل اين خانه!
امام در خانه نبودند ولي پاسخ واضح و درست همه سوالات در ميان طومار پرسشنامه بود؛ كار فاطمه بود؛ دختر امام كاظم(ع) و نجمه خاتون ...
شاگردان جواب خود را گرفتند ولي با كمال تعجب ماندند كه چه كنند، امام كه از سفر آمدند انتظار شاگردان به سر رسيد، دور امام را گرفتند و گفتند: «به خانهتان رفتيم و دختر كوچكي اين نوشته را به ما داد. حالا شما امر بفرماييد!»
تا به آن روز كمتر ديده بودند كه بر لبخند امام(ع) قطره هاي اشك فرود بيايد؛ كه در اين حال گفتند: «پدرش به قربانش برود جوابها همه كامل و درست بود»
مدتي بود كه بانوي دانشمند اين خانواده، نجمه خاتون از دنيا رفته بود و همه را و بيشتر از همه فرزندانش «علي» و «فاطمه» را در سوگ نشانده بود؛ حالا ديگر سرور بانوان خانه امام كاظم(ع)، «ام احمد» يعني مادر «احمد ابن موسي» بود.
پس از شهادت امام كاظم، هارون تشييع جنازه مفصلي براي امام ترتيب داد كه در دنيا سابقه نداشت؛ كتلها و بيرقهاي مشكي برافراشته بود در مساجد و كوچهها و برزنهاي سياهپوش، خودش هم لباس سياه پوشيده بود و سوار بر اسب به دنبال مشايعين به راه افتاده بود.
اين همه فريبكاري فايدهاي نداشت؛ چراكه پيكر امام(ع) روي پل بغداد بلند و رسا بانگ برآورده بود: «مرا كشتند، كشتند. مسموم كردند.»
شيعيان مدينه سردر گم بودند و بدون امامشان مانند ماهي بودند كه افتاده باشد بيرون آب، آرام و قرار نداشتند.
چيزي نگذشت كه آفتاب از پس ابر بيرون آمد و نام علي بن موسي بر سر زبان نمام مسلمانان افتاد.
مأمون كه به حكومت رسيد براي اينكه دل ايرانيان را به دست آورد، با خاندان پيامبر از در نيرنگ و فريب در امده و در ظاهر ادعاي دوستي كرد و شعار داد كه حكومت به فرزندان فاطمه بازگردد و رسما علي بن موسي الرضا را به عنوان جانشين و وليعهد خود معرفي كرد.
امام نپذيرفت ولي از طرف مأمون و كاملا پنهاني به مرگ تهديد شدند بعد هم ايشان را تحتاللفظ به خراسان بردند.
يك سال از هجرت امام رضا(ع) به توس گذشت؛ فاطمه ايستاده بود پشت در چوبي حياط؛ از صبح تا حالا اين چندمين بار بود كه تا پشت در آمده بود و كمي مانده بود و دوباره برگشته بود.
اگر پيك محبوبش از راه نميرسيد، چه ميكرد با اين دلشوره كه يكسال به جانش افتاده بود؟
چند دقيقه بعد صداي سم اسب خستهاي را شنيد؛ سر به آسمان برداشت و زير لب زمزمه كرد: «خدا را شكر كه بالاخره رسيد»
با خودش فكر كرد: مي دانستم كه دلِ تنگ، به دلتنگ دروغ نميگيد» اما كار اين دختر بالاتر از اين حرفها بود، گويي سروش غيب را در دل دريايياش ميشنيد.
غلام سلام كرد و فاطمه جواب داد: سلام بر فرستاده برادرم! به خانه امام خوش آمدي!
غلام متحير مانده بود: «از كجا فهميد كه من كه هستم؟ خبر آمدن مرا از كجا داشت؟ چرا به اين راحتي خانه را معرفي كرد؟ اصلا بايد نامه را به همين بانو بدهم؟
فاطمه غلام را از افكار خود خارج كرد و گفت: «نامه را به من بدهيد و خود برويد به آن سو براي استراحت»
هيچكس ندانست كه علي بن موسي، در نامه به خواهرش فاطمه چه نوشته است كه فاطمه بدون فوت وقت و در حالي كه با خودش زمزمه ميكرد، آماده سفر شد. او نامه را لحظهاي هم از خودش دور نكرد.
ساير خواهران و برادرانش نيز گفتند: ما هم از اين اوضاع خسته شدهايم؛ برويم به سرزمين ديگر، از اين خاك بايد هجرت كرد؛ خيلي سخت است كه امام زمانمان و از بهترين برادرمان دور ماندهايم.
پنج نفر شدند «فضل»، «جعفر»، «هادي»، «قاسم» و «زيد» پسران امام موسي بن جعفر، با تعدادي از فرزندان و خانوادهشان كارواني تجهيز كردند و نماز عصر را خواندند و راه افتادند به سوي سرنوشت...
ادامه دارد ...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰