خاطرات یکی از دوستان نزدیک مرحومه زنگنه
کد خبر:۱۵۰۳۴۰
اختصاصی//

خاطرات یکی از دوستان نزدیک مرحومه زنگنه

یکی از دوستان آمنه زنگنه با ارسال خاطراتي از اين مرحومه به «خبرگزاری دانشجو» نوشت: آمنه حواسش به همه بود حتي به بیدار کردن بچه ها برای نماز صبح توی خوابگاه، ولی هم اتاقی هاش نگرانند توی هیاهوی این روزهای دانشگاه، آمنه فراموش بشه، این روزها عکسی ازش پخش شده که روحش رو معذب می کنه، آمنه مقید بود.
به گزارش خبرنگار سياسي «خبرگزاري دانشجو»، دوستان آمنه زنگنه فرزند شهيد زنگنه كه هفته گذشته بر اثر استنشاق اسيد در خوابگاه دانشجويان دانشگاه امير كبير فوت كرد، خاطراتي را از اين مرحومه به «خبرگزاري دانشجو» ارسال كرده اند تا از اين طريق دين خود را به اين دانشجوي متدين كه امروزه برخي نحوه فوت او را در دانشگاه مستمسكي براي تصويه حساب هاي سياسي خود قرار دارند ادا كنند.
 
آنچه در ادامه مي خوانيد خاطراتي از دوستان نزديك مرحومه آمنه زنگنه است: 
 
ما دوازده نفر بودیم که از ترم بهمن با هم تو خوابگاه بسطامی هم اتاق شده بودیم. آمنه متولد سال 64 بود.خیلی کوچیک بود باباش شهید شد. می گفت من هیچ حسی از بابام ندارم. آمنه از نظر اعتقادی خیلی محکم بود. اکثر مواقع در نماز جماعت خوابگاه شرکت می کرد. هر وقت برای نماز صبح بیدار می‌شدیم بیدار بود، بچه‌های اتاق رو هم بیدار می‌کرد. آمنه نماز شب میخوند. توی اتاق بچه های دیگه ای هم بودند که نماز شب بخونن ولی هر کدوم برای مشکلی که داشتند.از آمنه پرسیدم حاجت خاصی داری ؟ گفت حاجت خاصی ندارم . برای استغفار میخونم.
 
 **
 دو تا دو قلو اومده بودند توی اتاق می‌خواستند شام بگیرند اسمشون ثبت نشده بود.. حواسش بود که شام ندارن. گفت بچه ها ما که غذا داریم بیایید سفره مونو ببریم کنار اونا شاید خودشون روشون نشه بیان با ما شام بخورن .
  
**
 چند وقت پیش بهش گفتم بیا از اول ماه ذیقعده چله بگیریم نماز شب و زیارت عاشورا بخونیم. گفتم فقط می ترسم بیدار نشیم گفت مطمئن باش من بیدار میشم روز آخر که برای نماز بلند شد دلش درد می‌کرد. بهش گفتم حالا 8 رکعت نافله رو نخون فقط سه رکعت نماز شب رو بخون. بهم گفت، با درد یه چیز دیگه است. بعد هم نماز صبح و زیارت عاشورا.
 
** 
 برایم مشکلی پیش اومده بود ناراحت بودم . بهم گفت خدا خیر آدم رو میخواد .خدا خودشو مدیون بنده هاش نمی‌کنه.
 
 **
 با یک نفر حرفش شده بود و فرزند شهید بودنش رو به رخش کشیده بودند. اومد خوابگاه تا حالا اونقدر ناراحت ندیده بودمش. روی پله ها نشسته بود و بلند بلند گریه می‌کرد. گفتم چی شده.؟ گفت من دوباره دل بابامو شکستم به بابام گفتم تو رفتی و طعنه هاش برام موند. گفتم بابات همیشه تو رو میبینه و به جای ناراحت شدن از تو، برات دعا میکنه . تونسته بود استاد راهنماش رو عوض کنه. رفته بود پژوهشکده صنعت نفت. مشکل اسکانش هم حل شده بود. خوشحال بود. بهش گفتم دم بابات گرم ! گفت واقعا بابام برام سنگ تموم گذاشت!
 
 **
 شب شهادت حضرت زهرا(س) با یکی از بچه ها می خواستن برن قم. آماده که شدند چادرشو که سرش کرد گفتم بایستید ازتون عکس بگیرم. کنار در آسانسور ایستادن. 
 
**
آمنه حواسش به همه بود. به بیدار کردن بچه ها برای نماز صبح توی خوابگاه،.به دو نفری که شب شام نداشتند، ولی هم اتاقی هاش نگرانند توی هیاهوی این روزهای دانشگاه آمنه فراموش بشه. این روزها عکسی ازش پخش شده که روحش رو معذب می کنه، آمنه مقید بود.
پربازدیدترین آخرین اخبار