کد خبر:۱۵۰۸۷۴
بیانات مقام معظم رهبری در مورد حافظ + كليپ صوتي
اشعار حافظ، نداى يك عرفان والاى مصفّاى علوى را مىدهد
بنده جهانبينى حافظ را جهانبينى عرفانى مىدانم؛ بلاشكّ حافظ يك عارف است، اشعاري كه در سرتاسر ديوان حافظ پراكنده است، نداى يك عرفان والاى مصفّاى عِلوى را مىدهد .
گروه دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»؛ بخشي از صحبتهاي تاريخي و ماندگار مقام معظم رهبري درباره شخصيت حافظ كه در 28آبان سال 1367 و در آيين گشايش كنگره جهاني حافظ ايراد فرمودند در ادامه ميآيد.
ايشان در اين كنگره به بيان ويژگي هاي عارفان مي پردازند و دلايل مختلفي كه نشان ميدهد حافظ عارف حقيقي بوده است بيان مي كنند.
در باب جهانبينى حافظ، بحثهاى زيادى شده بنده هم در اين زمينه نظرى دارم كه عرض مىكنم. مطمئناً در اين جلسه هم بحثهاى مختلفى خواهد شد و نظرات گوناگونى ابراز خواهد شد و حالا كه مسأله اختلافانگيز هست و مورد بحث هست؛ چه بهتر كه كسانى دور از تعصّب، دور از پيشداورى حقيقتاً بروند وارد ديوان حافظ بشوند تا جهانبينى اين مرد بزرگ را به صورت قطعى و مسلّم بياورند بيرون.
متأسّفانه در دوره اخير در اين چهل، پنجاه سال اخير - كتابهايى نوشته شد كه در اين كتابها، اين بىنظرى و بىغرضى رعايت نشد و مطالبى نوشته شد و گفته شد كه حقاً و انصافاً بعضى از آنها، جفاى به حافظ است؛ بعضى اهانت به حافظ است، بعضى بىبصرى در مقابل حافظ است و انسان حيرت مىكند؛ كه چرا بايستى اين حرفها به ذهن كسى خطور كند؟! حافظ را كافر و بىدين و زنديق و منكر آخرت و از اين قبيل چيزها معرّفى كردند! آن كسى كه زيباترين اشعارش، اشعار عرفانى است يا لااقل اشعار عرفانى، جزو زيباترين اشعار اوست:
در ازل پرتو حسنت ز تجلّى دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهاى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت عين غيرت شد از اين آتش و بر آدم زد
مدّعى خواست كه آيد به تماشاگه راز دست غيب آمد و بر سينهى نامحرم زد
و از اين قبيل، اشعار فراوانى كه در سرتاسر ديوان حافظ پراكنده است و نداى يك عرفان والاى مصفّاى عِلوى را مىدهد و خبرش در وجود حافظ. اين را نديده بگيرند! بيايند بگويند اين آدم به خدا وبه قيامت و به دين معتقد نبود!
شبيه همين جفا شايد يك مرحله پائينتر است - جفاى آن كسانى است كه عليرغم اين همه شعر عرفانى و اين همه شعر اخلاقى در وجود حافظ، جهانبينى او را جهانبينى شكّ و بىخبرى و بىاطلاعى از غيب و معرفت جهانى و انسانى معرفى كردند و خود او را كه حالا درباره خود او بعداً عرض خواهم كرد - يك انسانى كه معتقد به دمْ غنيمتى و دمدمى مزاجى و اسير شهوات روزمرّهى زندگى و نيازهاى پست و حقير مادّى!
بنده جهانبينى حافظ را جهانبينى عرفانى مىدانم؛ بلاشكّ
عجيب اين است كه اين افرادى كه حافظ را فاسق و فاجر و غرق در محرّمات و پستىهاى معمولى روح بشر معرّفى مىكنند؛ همين ها باز حافظ را ستايش مىكنند به اينكه اين دچار سرمستى بود، دچار نمىدانم غرق سرمستى بود، غرق معرفت بود. من نمىدانم چه معرفتى است ديگر؟! سرمستى باده را با سرمستى از عرفان و معنويّت با هم مخلوط مىكنند كه متأسّفانه اين را من هم در نوشتههاى معاصرين خودمان - از فضلا و دانشمندان - ديدم؛ هم در گذشتهها كه مرحوم شبلى نعمانى در «شعرالعجم» مىگويد كه به من نگوئيد كه «مى» حافظ مِى ظاهرى بود يا مِى معنوى، هر دو مستى مىآورد.
اين شد حرف! تعجب است از اين دانشمند بزرگ و فاضل اديب كه يك چنين حرفى را بزند! هر دو مستى مىآورد! خب بله، امّا اين مستى، مستى و بىخودى از عقل است، بيگانگى از خرد انسانى است و از شعور انسانى است؛ آن، بىخبرى از خودِ مادّى است و غرق شدن در معرفت و درك معنوى و والاى انسانى. اينها چه طور اصلاً قابل مقايسه با همند؟! جز اشتراك در لفظ. بعضى اين جورى حافظ را خواستند معرفى كنند!
بنده جهانبينى حافظ را جهانبينى عرفانى مىدانم. بلاشكّ حافظ يك عارف است. البته همين جا بگويم: وقتى ما مىگوئيم يك عارف است، منظورمان اين نيست كه از اوّلى كه رفت مكتب يا از مكتب آمد بيرون يك عارف شبيه «بايزيد» بود تا آخر عمرش. نه، مردى بوده هفتاد سال، هفتادوپنج سال عمر كرده اگر سى سال آخر عمرش هم با عرفان گذرانده باشد، خب يك عارف است.
عرفاى بزرگ هم، از اوّل باى بسماللَّه زندگيشان كه عارف نبودند. بالأخره يك دورانى را گذراندند يا دوران عادى را يا دوران كسب و تجارت را يا دوران علم و تحصيل علم و فضل را يا دوران فسق و فجور را، يك چيزى را گذراندند. يك وقت هم به خاطر يك حادثهاى يا به خاطر معلوماتى يا به خاطر هر دليلى، به معنويت و نور، راه پيدا كردند و عارف شدند. ما مىگوئيم حافظ، عارف به وصال حق رسيده و از دنيا رفته.
جهانبينى حافظ - آنچه كه به عنوان جهانبينى او مىشود معرّفى كرد و سخن آخر حافظ هست - آن جهانبينى عرفانى است بدون شك.
زبان عرفان، زبان رائج عرفا و متذوّقين اسلام است
ممكن است سؤال كنيد كه اگر ايشان عارف بوده، چرا به اين زبان حرف زده؟ پاسخ اين است كه اين زبان، زبان رائج عرفا و متذوّقين اسلام است. از زمان محىالدين عربى تا امروز، تا زمان حافظ و از زمان حافظ تا امروز، يعنى محىالدين عربى هم از شراب و محبوب و يار حرف زده، فخرالدين عراقى هم با همين زبان حرف زده، مولوى در ديوان شمس هم با همين زبان حرف زده، همهى كسانى كه در عرفان آنها هيچ شكّى نيست، با همين زبان صحبت كردهاند. برخى قبل از زمان حافظ بودند، بعضى هم بعد از زمان حافظ. حالا اگر بگوئيم بعديها از حافظ ياد گرفتند، در مورد قبليها طبعاً چنين حرفى نيست.
اين زبان رائج عرفان بوده، در آن روزگار دلائلى هم دارد. حالا چرا با اين زبان مىگفتند؟ در اين باره هم گويندگان و نويسندگان گفتند و نوشتند. حتّى در ميان گويندگان عرب زبان - همانطور كه عرض كردم محىالدين - ابنفارض، شاعر عارف معروف عرب قبل از حافظ، او هم با همين زبان حرف زده. من ادعا نمىكنم كه همه شعر حافظ در سرتاسر ديوانش، شعر عارفانه است. نه، بلكه به عكس، من اين را هم يك افراط مىدانم كه ما حتّى شعرهاى واضحى را كه هيچ محمل عرفانى ندارد:
گر آن شيرين پسر خونم بريزد دلا چون شير مادر كن حلالش
اين را ديگر نمىشود به عرفان حمل كرد. «ميان جعفرآباد و مصلّى» نمىشود گفت جعفرآباد روح انسانى و مصلّاى فيض ازلى. جعفرآباد و مصلّى در شيراز موجود است. «خوشا شيراز و وضع بىمثالش» و از اين قبيل چيزهايى كه وجود دارد. و در اشعار حافظ، حتّى بعضى از اشعارى كه عرفا از آن زياد استفاده مىكنند، بنده دقت كردم. ديدم نه، بعضى از همان اشعار، انصافاً اشعارى هستند كه مىتواند به معناى ظاهرىِ عشقىِ مادى به حساب بيايد.
يك دورهاى از عمر شاعر، اين جور حرف زده. هر دو طرف به نظر من تأويلهاى اغراقآميز مىكنند. اينى كه ما بگوئيم تمام اشعار حافظ به يك تأويلى بالأخره به دين و عرفان و قرآن مربوط مىشود، اين مبالغه است و هيچ اصرارى نيست كه ما بيائيم همه اشعار او را به اين معنا. من ديدم يك خانم متديّن محترمى را در دوران كودكى كه،
سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
را تعبير مىكرد به مثلاً پيغمبر يا به امام زمان(عج) در حالى كه آدم مىتواند خيلى راحت، واضح - كسى كه با شعر آشناست - بفهمد كه اين جورى نيست نمىشود. البته عرفا از تمام گفتههاى شاعر استفادهى معنوى و عرفانى كردند. در حقيقت حال خودشان آنها را به اين استفاده رسانده. اين را فراموش نبايد بكنيم و هيچ كس را هم منع نبايد بكنيم از اين كار. من در آخر سخن عرض خواهم كرد.
دعاي قنوت نماز شب ميرزا جوادآقاى ملكى
مرحوم حاجميرزا جوادآقاى ملكى، عارف معروف دورهى قبل از ما كه يكى از سوختگان و مجذوبان زمان خودش بوده و بزرگانى را تربيت كرده، در قنوت نماز شب مىخوانده:
زان پيشتر كه عالم فانى شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب كن
اين عارف، به آقاى دكتر شهيدى آن روز عرض كردم پدربزرگ من از علماى معروف مشهد بود، مرد زاهدى هم بود. ديوان حافظ او در خانه ما بود كه آن را به مادر من داده بود ايشان. جزو جهيزيه مادر من آمده بود، وارد منزل ما شده بود. من در كودكى با آن ديوان مأنوس بودم.
در حاشيه ديوان، آن مرد عالمِ فقيهِ زاهد، يادداشتهايى نوشته بود. از جمله يكى از يادداشتها يكى اين بود كه: اين غزل را در كشتى، ما بين كجا و كراچى در سفر مكّه مىخواندم. در راه مكّه كه مىخواسته حالى بكند - يك عالم عابد زاهد سالك، از شعر حافظ استفاده مىكرده! اين جورى است. ما نبايد راه را بر كسى ببنديم. هر كس از هر چى مىخواهد استفاده كند و هر جور استفادهاى دل او مىخواهد بكند، او آزاد است. امّا ما حق داريم جهانبينى حافظ را چهارچوب برايش مشخص كنيم.
بدون محبّت و بدون جذبه عاشقانه، هيچ سالكى نمىتواند اين طريق را حركت كند
جهانبينى حافظ، جهانبينى عرفانى است بلاشك. آن كسى كه اشعار عرفانىاى را مىگويد كه نظير او در باب عرفان تاكنون گفته نشده او نمىتواند جهانبينىاى غير از جهانبينى عرفانى داشته باشد. اگر چه ممكن است در مدتى از دوران عمرش به اين جهانبينى هنوز نرسيده باشد. در باره جهانبينى عرفانى حافظ من چند جملهاى عرض مىكنم:
اوّلاً بارزترين مظهر اين جهانبينى در كلام حافظ عشق است و اين بدين خاطر است كه بشر در راه طولانىاى كه دارد - در اين مراحل طولانى سلوك انسان تا برسد به لقاءاللَّه كه از منزل يقظه شروع مىشود و اين منازل گوناگون جز با «شهپر عشق» امكان ندارد كه حركت بكند. بدون محبّت و بدون عشق و جذبه عاشقانه، هيچ سالكى نمىتواند اين طريق را حركت كند، لذا در جهانبينى عرفا و در مكتب عارفان، عشق و محبّت جايگاه بسيار برجستهاى دارد و در ديوان حافظ هم، اين موج مىزند:
طفيل هستى عشقند آدمى و پرى ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
بكوش خواجه و از عشق بىنصيب مباش كه بنده را نخرد كس به عيب بىهنرى
مِى صبوح و شكرخواب صبحدم تا چند به عذر نيمشبى كوش و گريه سحرى
طريق عشق، طريقى عجب خطرناكست نعوذ باللَّه اگر ره به مقصدى نبرى
مسأله وحدت تجلّى از نگاه حافظ
اين، نَفَس يك عارف است. امكان ندارد كسى بدون پايه والائى از عرفان اين جور حرف بزند. در مباحث عرفان نظرى، وحدت وجود كه يكى از اصلىترين مباحث عرفان است، در كلمات حافظ فراوان ديده مىشود، البته باز هم نمىتوانم خوددارى كنم از اظهار تأسّف، از اينكه بعضى از نويسندگان و ادباى محقّقى كه با وجود مقام والاى تحقيق در ادبيات، از عرفان - عرفان نظرى - اطلاعى ندارند و در آن كارى نكردند!
وحدت وجود را كه به حافظ نسبت داده شده، به معناى همهخدائى كه ناشى از عدم درك درست مسأله است، تعبير كردند و آن را جزو شَطَحياتى دانستند كه بر زبان حافظ - مثل بعضى از عرفاى ديگر - صادر مىشده و نه يك بينش و طرز فكر و جهانبينى!
مسأله وحدت تجلّى كه از مباحث معروف عرفان و ميان عرفاست. در مقابل نظريه فلاسفه اسلامى كه قائل به كثرت فاعليت حق هستند، عرفا قائلند به وحدت فاعليت و وحدت تجلّى.
عكس روى تو چو در آينهى جام افتاد صوفى از خندهى مِى در طمع خام افتاد
يا آن غزلى كه «در ازل پرتو حسنت ز تجلّى دم زد» كه قبلاً خواندم.
هر دو عالم يك فروغ روى اوست گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
تمايز حيرت و شك در عرفان
يكى ديگر از مباحث عرفانى موجود در بساط عرفا، مسأله حيرت است. همان چيزى كه متأسّفانه به شك تعبير شده در كلام كسانى كه معناى حيرت عارف را درك نكردند، و آن را تفسير كردند يا تعبير كردند به شك. شكّ يعنى ترديد در ريشهى قضايا، در اصلِ قضيّه ترديد دارد. اين غير از حيرت عارف است كه هر چه عرفان او و معرفت او بيشتر مىشود، حيرت او هم بيشتر مىشود كه: «زدنى فيك حيرة» از دعاهايى است كه نقل شده و مأثور است. «و ما عرفناك حقّ معرفتك» كه از رسول اكرم نقل شد.
بىاعتنائى به دنيا نه رندي
بىاعتنائى به دنيا، ديد عارفانه است. اينى كه ما بيائيم اين تعبيرات مربوط به بىاعتنائى را مربوط به رندى او بدانيم اين درست نيست. بالأخره آن رندى كه آنها تصوير مىكنند و از كلام خود او استفاده مىكنند: «خرقه جايى گرو باده و دفتر جايى»؛ پولى مىخواسته، وظيفهاى مىخواسته تا اينكه بتواند همان باده خودش را تأمين كند! آن رند مورد تصوير آن آقايان، اين چه طور مىتواند به دنيا و مافيها بىاعتنا باشد؟!
اگر همان شاه شجاع و حتّى همان امير مبارزالدين منفور پيش حافظ، اگر پولى به حافظ مىداد، آن حافظى كه آنها تصوير مىكنند، مطمئناً آن پول را از او مىگرفت و مىرفت و صرف «مى» مىكرد و مىخورد و مىخوراند و مىنوشيد و مىنوشانيد. اينكه بىاعتنائى به دنيا تويش درنمىآيد. بىاعتنائى به دنيا مال آن انسان مستغنى است. كى مستغنى است؟ آن كسى كه دلش با خدا آشناست.
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود ز هر چه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است
...
در اين بازار اگر سودى است با درويش خرسند است الهى منعمم گردان به درويشى و خرسندى
اين مال يك آدم رندِ عرق خورِ پلاسِ درِ خانه عرقفروش نيست! آن چهره زشتى كه بعضى ترسيم مىكنند از حافظ، اين مال يك عارف پاكباخته است استغنا، بىاعتنائى به دنيا .
سوء ظنّ حافظ به استدلال كه از نشانهاي عارفان است
از جمله خصوصيّات عارفانه حافظ در ديوانش، سوء ظنّ او به استدلال است. كه اين مال عرفاست كه:
پاى استدلاليان چوبين بود پاى چوبين سخت بىتمكين بود
مىگويد استدلال تمكين نمىكند و نمىتواند تو را به همه جا برساند. حافظ هم همين مضمون را در غزلهاى متعددى گفته است: «كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معمّا را» يعنى از راه حكمت نمىشود فهميد.
بحث سالوسستيزى حافظ هم از همين قبيل بحث عرفانى است. يكى از بيتالغزلهاى ديوان حافظ، سالوسستيزى است. دشمن نفاق و دورنگى است و تزوير در هر كه كه باشد؛ چه در شيخ، چه در صوفى، چه در امير. براى او فرق نمىكند؛ با تزوير مخالف است. اين هم ناشى از همان ديد عرفانى است.
گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
اين حرف يك عارف است. نَفَس، نَفَسِ يك عارف است. راست هم مىگويد مسلمانى، اصلاً اسلام، يعنى تسليم در مقابل پروردگار و محو شدن در اوامر او ولو فروتر از پايه عرفان و معرفت. اين با تزوير و ريا كه شرك است، نمى سازد.
آزادگىاى كه در حافظ مشاهده مىشود، ناشى از همين بينش عرفانى است و البته اخلاقيات حافظ هم بخشى از جهانبينى حافظ است كه بحث اخلاقيات در ديوان حافظ هم از جمله چيزهايى بود كه من مايل بودم توصيه كنم به اينكه اگر رويش كار نشده، كار بشود كه توصيههاى اخلاقى حافظ از ديوان او استخراج بشود و اينها بيان بشود و شرح بشود.
حافظ به هيچ وجه آن رندِ ميكدهنشينِ اسير مى و مطرب و مَهْجبين كه تصوير كردند، بعضى نيست و باز تكرار مىكنم كه منظور من از حافظ، آن شخصيتى است كه از حافظ در تاريخ ماندگار است يعنى آن بخش اصلى و عمده عمر حافظ كه بخش پايانى عمر اوست؛ نمىگويم در طول عمرش چنين نبوده، شايد هم بوده - البته قرائنى هم بر اين معنا دلالت مىكند - اما حافظ در اقلاً ثلث آخر زندگيش، يك انسان وارسته و والاست.
حافظ يك عالم زمانه خود بوده است
اوّلاً يك عالم زمانه است، يعنى درس خوانده و تحصيل كرده و مدرسه رفته است. فقه و حديث و كلام و تفسير و ادب فارسى و ادب عربى را آموخته. حتّى آن چنان كه حدس زده مىشود از اصطلاحاتى كه در نجوم و غيرو به كار رفته، در اين علوم هم دستى داشته و تحصيلى كرده، يك عالم است.
اين عالم، بساط علمفروشى و زهدفروشى و دينفروشى را هرگز نگسترده، كه آن روز چنين ساطهايى رواج داشته. اين عالم، در بخش عمدهاى از عمرش، راه سلوك و عرفان را هم پيموده. در اينكه وابسته به فرقهاى از متصوّفه هم نيست، شايد شكّى نباشد. يعنى هيچ يك از فرق متصوّفه، نمىتوانند ادعا كنند كه حافظ جزو سلسلهى آنهاست؛ زيرا كه براى او هيچ مرشدى، شيخى، قطبى بيان نشده و بعيد هم به نظر مىرسد كه او قطبى و شيخى داشته باشد و در اين ديوانى كه از افراد زيادى در او سخن رفته، از آن مرشد و معلّم سخنى نرفته باشد. البته در اشعار او، اشارهاى هست به اينكه بدون پير نمىشود رفت در راه عشق كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد:
به راه عشق منه بىدليلِ راه قدم كه به من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
بنابراين يك انسان وارستهاى است كه شعر او و سخن شاعرانه او در زمان خودش، هم در شيراز و هم در سراسر ايران و خارج از ايران گسترش يافته بوده و شهرت يافته بوده كه خود او در اشعارش، به اين اشاره مىكند: از بنگاله و هند و چين تا روم و مصر، آنچه كه در شعر خودش هست. بايد هم همين جور باشدحقّاً و انصافاً.
فايل صوتي قسمت هايي از اين سخنراني ايشان در لينك زير موجود است.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰
