عارفي كه پيكرش را به آتش كشيده و خاكسترش را به باد سپردند
کد خبر:۱۵۲۴۰۱
سالروز قتل حسين ابن منصور حلاج

عارفي كه پيكرش را به آتش كشيده و خاكسترش را به باد سپردند

پيكر قطعه قطعه شده حلاج را در حصير پيچيدند و به آتش كشيدند، آنگاه خاكسترش را از بالاي مناره شهر به باد سپردند؛ به راستي جاي اين سوال باقي است كه چرا با او اين‌چنين برخورد شد!!
گروه دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»؛ حسين ابن منصور حلاج صوفي و عارفي كه در مورد حركات و ادعاهاي او حرف‌هاي بسياري است، طوريكه كه عده‌اي او را عارف بزرگي مي‌دانند كه صاحب به فناي في‌الله رسيده و عده‌اي او را جزء جريان انحرافي مي‌دانند كه ادعاي پيامبري و نايب امام زمان كرده است.
 
در اينجا سعي داريم به روندي كه به محكوم شدن او منجر شده و نيز چگونگي قتل وي بپردازيم.
 
به ابومحمد حامد بن عباس وزیر «مقتدر بالله» خبر رسيد که حلاج مرده را زنده می کند و چند مرده را احیا کرده و مردم نیز به خدمت او کمر بسته و هر چه که می‌خواهد، حاضر می کنند و او را بر تمام یاران خلیفه مقدّم داشته‌اند.
 
حلاج: معاذالله که من ادّعای خداوندي يا پیغمبری کنم
 
حامد از خليفه درخواست کرد که حلاّج و اتباع او را به وی واگذار کند حتي دفاع نصر حاجب از حلاج نيز سودی نبخشید و مقتدر دستور داد آنها را تسلیم وزیر نمایند. (سفینه البحار، ج2، ص312)
 
حلاج را گرفتند و نزد وزیر بردند؛‌ همراه او مردی به نام شمری، که معتقد بودند او خداست نيز دستگير كردند. وزیر از آنها بازپرسی کرد و همه اعتراف کردند که برای آنها به اثبات رسيده که او (حلاّج) خداست و مرده‌ها را زنده می‌کند؛ ولی خود حلاّج انکار کرد و گفت: معاذالله (پناه خدا) که من ادّعای خداوندي يا پیغمبری کنم، ولی من مردی خداپرست هستم که خدای عزّوجل را می‌پرستم.

حامد (وزیر)، قاضی ابوعمرو، قاضی ابوجعفر بن بهلول و گروهی از بزرگان فقهاء و عده‌ای شهود احضار نمود و از آنها فتوی خواست. آنها گفتند: نمی‌توان فتوی داد؛ مگر اینکه برای ما ثابت و مسلم شود که قتل او واجب است و قول دیگران دربارۀ او مقبول نمی‌باشد و باید حجت و برهان در کار باشد یا او اقرار کند؛ حامد هم گاه‌گاه حلاّج را برای بازپرسی در مجلس (فقهاء) حاضر می‌کرد ولی در استنطاق او چیزی که بر خلاف شریعت مطره باشد، بروز نمی‌کرد.

حدود هفت ماه طول کشید و وزیر در کار حلاّج می‌کوشید، در ضمن، داستان هایی میان هر دو جریان داشت. در آخر کار حامد، کتابی از حلاّج به دست آورد که در آن نوشته شده بود: «اگر انسان بخواهد برای ادای فریضه حج برود و برای او میسر نشود، می‌تواند محلّی در خانه خود اختصاص دهد که آن محل از تمام پلیدی های پاک باشد و هنگام حج در آن محل طواف کند و آن را مانند کعبه بداند. پس از آن، سی یتیم حاضر کند و بهتر طعام را به آنها بدهد و آنها را در همان محل پذیرایی کند و خود شخصاً به خدمت آنها کمر بندند و لباس نو بپوشاند و به هر یکی، هفت درهم بدهد، اگر چنین کند مثل اینکه کعبه را زیارت کرده است (کعبه چه روی برو دلی را دست آر..) »
 
چون آن کتاب را برای وزیر خواندند، قاضی ابو عمرو شنید و به حلاًج گفت: این را از کجا آورده‌ای؟ حلاّج گفت: این را از کتاب «خلاص» حسن بصری اقتباس کرده‌ام؛ قاضی گفت: دروغ گفتی که خونت مباح است، ما کتاب حسن بصری را در مکّه خواندیم و در آن چنین چیزی ندیدیم.

هنگامي‌كه وزیر شنید که قاضی گفت: خونت مباح است (حلال الدّم) قاضی گفت: آنچه گفتی باید بنویسی؛ ابو عمرو تعلّل کرد، ولی حامد او را ملزم نمود که بنویسد. او نوشت که خونش مباح است و هر که در آن مجلس بود، نوشت و گواهی داد.
 
وقتي حلاّج آن را بشیند گفت: «ما یحل لکم دم و اعتقادی الاسلام و مذهبی السنه: خون من برای شما حلال نیست، و حال این که من به اسلام معتقدم و سنّی هم هستم.» من در این اعتقاد چندین کتاب دارم؛ الله الله خون مرا بریزید. مردم هم پراکنده شدند. وزیر هم به خلیفه نوشت و اجازۀ قتل او را خواست. فتاوای فقهاء را هم، برای خلیفه فرستاد و خلیفه اجازه قتل او را داد.
 
شفقِ روز بيست و سوم ذي الحجه سال 309 (ه. ق.) هنوز آفتاب تمام شهر را روشن نكرده بود در شهر پخش كردند كه وزير حكم اعدام حسين بن منصور حلاج را اجرا خواهد كرد. منصور حلاج را به «محمد بن عبدالصمد» سرپرست نگهبان هاي شهر بغداد سپرده بودند و درحاليكه شهر در كنترل شديد نگهبانان بود او را به سمت وعده‌گاه مرگ حركت دادند. 

وقتي از زندان بيرون آمد فرياد برآورد: «حسب الواجد افراد الواحد»؛ يعني واجد را همين بس كه با واحد يك فرد گردد و هيچ‌كس از مشايخ اين سخن را نشنيد مگر اينكه منصور را به اين سخن تحسين كرد.

قسمت هايي از دعاي حلاج در مسير رفتن به سوي چوبه دار
 
شيخ ابراهيم فاتك در نقل اين روز اينطور مي‌نويسد: «چون حسين بن منصور حلاج را بردند تا مصلوب كنند وقتي چوبه دار و ميخ‌ها را ديد چنان خنديد كه از چشمانش اشك باريد. سپس روي به جماعت كرد و شبلي را در آن ميان بشناخت و گفت: يا ابوبكر آيا سجاده‌ات را همراه داري؟ گفت: آري؛ گفت: اي شيخ براي من بگستران. حسين بن منصور دو ركعت نماز بگذارد. آنگاه كه نماز و سلام پايان آن را تمام كرد چند دعا كرد:

« ـ پروردگارا اين تويي كه از هر جانب تجلي مي‌كني و هر چند تو را در هيچ جهت مكان نيست. 

ـ اي مولاي من از تو تمنا مي‌كنم كه بر من لطف كني تا تو را به خاطر اين سعادت كه تو به من ارزاني داشته‌اي سپاس گزارم. اينك اين مردمان پرستندگان تواند. اينان گرد آمده‌اند تا مرا بكشند به خاطر شور و حميت در حق تو. براي مقرب شدن به تو. آنان را عفو كن. اگر چه تو آنچه بر من عيان كرده‌اي بر آنان عيان مي‌كردي آنچه مي‌كنند نمي‌كردند و اگر تو آنچه را از آنان نهان مي‌فرمودي از من نيز نهان مي‌فرمودي بلايي كه بدان مبتلايم نمي‌بردم.

ـ حمد تو را بر آنچه مي‌كني، حمد تو را بر آنچه مي‌خواهي.»

فريدالدين عطار نيشابوري وصف مفصلي بر اين واقعه تلخ نوشته و در كتاب تذكره‌الاوليا در اين مورد اين طور نقل مي‌كند: «چون به زير طاقش بردند باب‌الطلاق پاي بر نردبان نهاد؛ دست برآورد و روي در قبله مناجات كرد و خواست آنچه خواست. پس بر سرِ دار شد.

آنگاه ابوالحارث نزديك شد و چنان بر او سيلي بنواخت كه پيشانيش بشكافت و خون از بيني‌اش روان شد.
حسين بن منصور حلاج را يك روز بر دار نگه مي‌دارند و شكنجه مي‌دهند؛ شب هنگام اين پير خسته را به زندان برمي‌گردانند و در روز 24 ذي الحجه سال 309 (ه.ق.) دوباره به قتلگاه مي‌برند.

دكتر نوربخش در كتاب حلاج در توصيف اين روز چنين مي‌نويسد: «در باب (دروازه) خراسان بر آستان جايگاه نگهبانان و كرانه غربي دجله گروه زيادي از مردم گرد آمده بودند. ابوالعباس بن عبدالعزيز به حسين بن احمد رازي گفت: در ميان جمعيت بسيار نزديك بدو بودم او را تازيانه زدند هر ضربه شلاق كه مي‌خورد مي‌گفت احد! احد! سپس دست ها و پاهايش را قطع كردند و او كلمه‌اي بر لب نياورد.»

عطار نيشابوري در توصيف اين صحنه در تذكره‌الاوليا مي نويسد: «چون دستش جدا كردند خنده اي بزد. گفتند: خنده چيست؟ گفت: دست از آدمي بسته جدا كردن آسان است؛ مرد آن است كه دست صفات كه كلاه همت از تارك عرش در مي كشد قطع كند. پس پاهايش ببريدند تبسمي كرد و گفت: بدين پاي سفر خاك مي كردم. قدم ديگري دارم كه هم اكنون سفر هر دو عالم بدان كنم اگر تواني آن دو قدم ببريد.»
 
پس دو دست بريده خون آلود به روي مي ماليد و روي و ساعد را خون آلود كرد. گفتند: چرا كردي؟ گفت:خون بسيار از من رفته؛ دانم كه رويم زردشده باشد و شما پنداريد كه زردي روي من از ترس است. خون در روي ماليدم تا در چشم شما سرخ روي باشم كه گلگونه مردان خون ايشان است.
 
پس خواستند كه زبانش ببرند، گفت: چنداني صبر كن كه سخن گويم؛ سپس روي سوي آسمان كرد و گفت: «الهي بر اين رنج كه از بهر تو مي‌دارم محرومشان مگردان و از اين دولتشان بي نصيب مگردان.  الحمدلله كه دست و پاي من ببريدند در راه تو و اگر سر از تن باز كنند در مشاهده جلال تو بر سر دار مي‌كنند.» پس گوش و بيني اش را ببريدند.
 
پيكر در خون غلطيده حسين بن منصور حلاج بدون دست و پا و زبان، چشم و بيني و گوش ساعت‌ها در زير نورخورشيد در مقابل چشمان خيره مردم بغداد درخشيد، اما امر بريدن سر حسين بن منصور چنانكه رسم آن زمان بود تا هنگام شب از جانب خليفه نرسيد و به فردا موكول شد تا وزير نيز به هنگام قرائت حكم حاضر باشد و اين ترديد خليفه را بر اين امر نشان مي‌دهد.

نقل شده كه وزير براي راضي ساختن خليفه بر قتل حسين بن منصور حلاج در حضور خليفه گفته بود او را بكش. اگر از اين كار به تو زياني رسيد مرا بكش.
 
دست ها، پاها و سر قطع شده حلاج براي نظاره مردم در معرض ديد گذاشته شده بود. گروهي اشك به چشم مي‌آوردند و پنجه به صورت مي‌كشيدند.

پيكر قطعه قطعه شده حلاج را روز بعد در حصير پيچيدند و روي آن نفت ريختند و به آتش كشيدند. خاكسترش را از بالاي مناره شهر به دست باد سپردند و باد خاكستر او را به هر گوشه عالم پراكند.

عطار در وصف آخرين لحظات زندگي حسين بن منصورحلاج مي‌نويسد: «از خاكستر او آواز انا الحق مي‌آمد و در وقت قتل هر قطره خون كه از وي بر زمين مي‌آمد نقش الله ظاهر مي‌گشت. حسين بن منصور حلاج با خادم گفته بود كه چون خاكستر من در دجله اندازند آب قوت گيرد چندان كه بغداد را بيم غرق باشد آن ساعت خرقه من به آب دجله بر تا آب قرار گيرد.

پس روز سوم خاكستر حلاج را برآب دادند.  همچنان آواز اناالحق مي آمد و آب قوت گرفت. خادم خرقه شيخ بر لب دجله برد آب به قرار آمد و خاكستر خاموش گشت پس آن خاكستر را جمع و دفن كردند و كس را از اهل طريقت اين فتوح نبود كه او را بود.» ...  و اين روز بشهادت تاريخ 26 ماه مارس 922 ميلادي برابر نوروز 301 هجري شمسي بود.
 
منبع:
1- کتاب هویداگر اسرار؛ شررح زندگی حسین بن منصور حلاج
2- تلخیصی است از فصل نوزدهم جلد دوم دفتر عقل و آیت عشق؛ اثر استاد دكتر غلامحسین ابراهیمی دینانی
 
پربازدیدترین آخرین اخبار