از روی این نرده‌ها یا به آسمون چنگ می‌زنیم یا با کله میریم ته جهنم!
کد خبر:۱۵۵۰۱۴
خاطراتي از دانشجویان شهيد فاتح سفارت آمریکا - 1؛

از روی این نرده‌ها یا به آسمون چنگ می‌زنیم یا با کله میریم ته جهنم!

داداشی! ما یا از روی این نرده ها به آسمون چنگ می زنیم یا با کله می ریم ته جهنم. معنی این حرفش آن روز نفهمیدم.
گروه ويژه نامه «خبرگزاري دانشجو»؛ «450»؛ این عدد نشانگر تعداد دانشجویانی است که با فتح سفارت آمریکا، نام این مکان دیپلماتیک را به لانه جاسوسی تغییر دادند، حرکتی که از سوی امام و دیگر مسئولین کشور به کرات تایید شد، اما...غریب ترین افراد حاضر در لانه، شهدایی هستند که به سیل پيشنهادات پذیرش در وزارتخانه های داخلی و خارجی «نه» گفته و تنها شهادت را برگزیدند.
 
شاید غربت مضاعف این شهدا به استحاله تعدادی از دانشجویان آن روزگار بازگردد، کسانی که امروز از عمل خود پشیمانند اما به واقع چرا به جای بسط اندیشه این افراد به بیش از 400 دانشجو، از شهدایی که از سفارت آمریکا راهی جبهه ها شدند و جان خود را برای کشور و دین خود گذاشتند یاد نمی شود؟!
 
باید اذعان داشت که به مدد تلاش بی وقفه مسئولین فرهنگی و متولیان عرصه ایثار و شهادت در 30 سال گذشته، امروز کمتر می توان از این 33 شهید، مطلبی را یافت و مطالب موجود نیز به مدد همرزمان قلم به دست شهدا باقی مانده، لذا با وجود همه شرایط و کاستی ها بر آن شدیم که در حد توان از این شهدای یاد کنیم.
 
از روی این نرده ها یا به آسمون چنگ می زنیم یا با کله می ریم ته جهنم
 
دوستانش در لانه جاسوسی او را الگو دانشجویان پیرو خط امام می دانند، شهید محسن وزوائی در ۵ مرداد ماه ۱۳۳۹ در تهران متولد و در سال55 در رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف قبول شد؛ محمد علی صمدی از یاران این شهید آورده است: روز اشغال سفارت، دومین یا سومین نفری بود که از نرده ها کشید بالا و پرید آن طرف دیوار. همان روز بهم گفت: داداشی، ما کار کوچکی نکردیم، بالای نرده ها که بودم احساس کردم فرشته های هفت آسمون دارن نگاهمون می کنن.
 
داداشی! ما یا از روی این نرده ها به آسمون چنگ می زنیم یا با کله می ریم ته جهنم. معنی این حرفش آن روز نفهمیدم. انگلیسی اش حرف نداشت و برای همین بعد از خواهر ابتکار که به عنوان سخنگوی رسمی دانشجویان انتخاب شده بود، قالبا دوربین ها به سمت محسن می چرخید.
 
بعد از ختم غائله گروگانگیری، هر کس رفت یه گوشه و به کاری مشغول شد. سیل پیشنهادات از وزارت خارجه کشور و... به طرفمان روانه شده بود.
 
اما محسن رفت به پادگان ولی عصر و اسم نوشت تو سپاه پاسداران من هم که دیگر نمی توانستم دوری او را تحمل کنم، دنبالش رفتم و پاسدار شدم. بعد از آموزش دیدن در پادگان امام حسین، پنج شش ماهی را تو مخابرات بودیم.
 
بعد از مخابرات، فرستادنمان وزارت پست و تلگراف و بعدش هم وزارت اطلاعات و عملیات سپاه تهران، من هم هر کجا که محسن می رفت، آویزان او بودم. ...عصر روز دوم عملیات «بازی دراز» بود که محسن هم لت و پار شد. گلوله تانک خورده بود کنارش و دست راست و سمت چپ فکش خرد و خاکشیر شده بود.
 
محسن بعد از آن نزدیک یک ماه بستری بود، بعدش هم مسئول دفتر ستاد کل سپاه در تهران شد. دیگر او را ندیدم تا عملیات مطلع الفجر با چانه سیم پیچی شده و دست آویزان از گردنش آمده بود منطقه.
 
با همان اوضاع محسن فرماندهی عملیات یک محور را برعهده گرفت. بعد از مطلع الفجر، اوایل اسفند ماه بود که محسن یک گردان از بچه ها را برداشت و رفت جنوب، رفت و خورد به پست حاج احمد متوسلیان و تیپ تازه تاسیسش سرانجام هم در دهم ارديبهشت ماه سال 1361، در سن 22 سالگي در حال هدايت نيروهاي تحت امر خود، بر اثر اصابت گلوله و تركش به آسمان چنگ زد.
پربازدیدترین آخرین اخبار