کد خبر:۱۵۵۷۶۴
وبلاگ«آب و آتش»
بر مزار يار تنهاي علي(ع)
جناب کمیل از کسانی بودند که 90 سال عمر با برکت داشتند. ایشان از یاران امیر المؤمنین (ع) بودند و بعد از یاران خاص امام مجتبی(ع).
جريده اينترنتي «خبرگزاري دانشجو»، تقي دژاكام در آخرين بروزرساني وبلاگ«آب و آتش» ضمن درج مطلبي با عنوان «بر مزار یار تنهاییهای علی» كه بخشي از خاطرات سفر وي به عتبات عاليات است چنين آورده:
فاصله کوفه تا نجف اشرف، حدود ده کیلومتر است که با ترافیک و خرابی راهها حدود نیم ساعت زمان می برد. همان طور که توی اتوبوس نشسته ایم و حاج آقا رحیمی صلوات می فرستد ، چشممان به تابلوی وزارة الریاضة و الشباب می افتد. به حاج آقا احسان بخش می گویم: بریم به دکتر احمدی نژاد بگیم بابا! توی عراق هم این دو بخش را با هم ادغام کرده اند، شما دیگر خیلی گیر سه پیچ نده.
نوبت حاج صادق است که میکروفون را بگیرد و توضیحاتی بدهد درباره اولین جایی که امروز می رویم یعنی مسجد کمیل. حاجی می گوید: جناب کمیل از کسانی بودند که 90 سال عمر با برکت داشتند. ایشان از یاران امیر المؤمنین (ع) بودند و بعد از یاران خاص امام مجتبی(ع).
آقای خانی زاده هم که امروز پیراهن فسفری پوشیده است، اصرار دارد که خیلی جنگی زیارت کنیم و برگردیم تا به دیگر برنامه های امروزمان در کوفه برسیم. می رویم و مثل همیشه از گیت های جداگانه ای رد می شویم که می گردنمان و گوشی های تلفن کسانی که همراهشان است می گیرند. "کوثر" چادر نماز سفید گُل گلی اش را در باد تکان می دهد و مانند گنجشکی به طرف جلو پر می زند. از کنار دیوارهای آجری خانه های یک طبقه ای رد می شویم که ما را به مزار کمیل بن زیاد نخعی می رسانند.
با دو رکعت نمازی که اتفاقاً جنگی نیست بلکه پر از محبت و صمیمیت است به جناب کمیلی عرض ادب می کنیم که سالهاست از زمانی که انقلاب اسلامی خودمان را به ما شناسانده است، بسیاری از شبهای جمعه مان را با زیارتی که مولا امیر المؤمنین "ع" به ایشان تعلیم داده و از پر مغزترین دعاهای مفاتیح است ، گذرانده ایم:
- یا الهی و سیدی و ربی ! اَ تُراکَ مُعَذِبی بِنارکَ بَعدَ تَوحیدِکَ وَ بَعدَ مانطَوی عَلَیه قلبی مِن معرفتک و لَهِجَ بِهِ لسانی مِن ذِکرکَ وَ اَعتَقِدُ ضَمیری مِن حُبّک وَ بَعدِ صِدق اعترافی وَ دُعایی خاضِعاً لِرُبوبیتکَ ؟ هیهات!
- خدای من و آقای من و پروردگارم ! آیا تو مرا بعد از اعتقادم به توحیدت و پس از آنکه در شناختت در پیچیده ام و زبانم به ذکرت باز شده و پس از ایمان قلبی و محبانه ام به تو و بعد از اعترافات صادقانه ام و دعاهای خاضعانه ام در برابر ربوبیتت، در آتش جهنم می سوزانی و عذاب می کنی ؟ محال است ...
***
گرمای آفتاب تابستان کوفه، عرق همه مان را در آورده است. حاج سالار بسته های بیست تایی آبمیوه های خنک را گرفته است و به همه می دهد. بچه ها با شیطنت خاصی داد می زنند: بدوید ساندیس! ساندیس! و خانی زاده هم تابلو را گرفته است و همه را شمارش می کند! و وارد اتوبوس...
***
ساندیسهای گوارا هم عطشمان را نمی نشانند؛ این است که توی اتوبوس، مدیر کاروان آب معدنی های خنک را با لیوانهای یک بار مصرف می چرخاند و همه دعایش می کنند.
آسد سعید هم میکروفون را دستش می گیرد و خبر از مسابقه ای می دهد که جایزه اش یک سفر عمره مفرده است: مسابقه خاطره نویسی و سفرنامه نویسی از این سفر. سید البته درباره مسابقات دیگری چون وبلاگهای کاغذی و کامنتهای زیبایی که می شود پای کاغذهای چسبانده شده به در و دیوار هتل نوشت هم می گوید ، اما فکر می کنم همه هم مثل من، همه حواسشان رفته است به همان مسابقه سفرنامه نویسی که جایزه اش حضور در بیت الله الحرام و زیارت حضرت رسول "ص" در مدینه است. یعنی می شود؟
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰