علوم انساني موجود مادامي كه نقش فرهنگ را ايفا نكند، مفيد نيست
کد خبر:۱۵۶۳۳۶
معرفی مراکز و کانون‌های علمی فعال دانشجویی –2

علوم انساني موجود مادامي كه نقش فرهنگ را ايفا نكند، مفيد نيست

دكتر احمد رهدار گفت: علوم انساني موجود مادامي كه نتواند نقش فرهنگ را براي ما ايفا كند براي ما مفيد نخواهد بود، علم غير نافع است و چه بسا لهو است؛ يعني ما دائما داريم چيزهايي را مي‌خوانيم كه كمكي به زندگي ما نمي‌كند زندگي ما سر جاي خود...
گروه علمي «خبرگزاري دانشجو»؛ در ادامه معرفي كانون مطالعات و تحقیقات طريق به عنوان يكي از مراكز فعال علمي دانشجويي در هفته گذشته، در اين مطلب تلاش مي شود به ارائه گزارشي از یکی از نشست های این مركز که در اردیبهشت ماه سال جاری تحت عنوان «ما و علوم انسانی» و با حضور حجت الاسلام دکتر احمد رهدار، رئيس موسسه مطالعات و تحقيقات اسلامي فتوح انديشه قم برگزار شد، بپردازیم.
 
در این نشست که در دانشکده علوم انسانی دانشگاه شاهد برگزار شد بحث هایی مطرح گردید که طی آن به سوالاتی نظیر اینکه آیا علم، شرقی و غربی دارد؟، علوم انسانی یا علم انسانی داریم؟ و آیا علوم انسانی موجود ناظر به نیازهای ما هست یا نه؟ پاسخ داده شد كه متن کامل این نشست در زیر ارائه می شود:
 
ما معتقد هستيم که اعتقادات و باورهاي بشر در حوزه رفتاري او و رخدادهاي انساني تاثیر دارد و وقتی صحبت از تمدن اسلامی می شود نیازها و سوالات ما نیز متناسب با همین تمدن است، مثلا به لحاظ عقلي و فلسفي پيش از تحقق تمدن به اين نتيجه رسيديم كه بر خلاف نگاه غرب، آسمان نه رقيب زمين و نه هووي آن است بلكه تكه ديگر هستي است.
 
البته در دنيای غرب هم تا اين اندازه را حداقل تا قرن 18 قائل بودند و تنها از قرن 18 به اين طرف نوعي احساس استغنا در انساني كه سرمست از داده هاي تكنيك و صنعت جديد شده بود به وجود آمد كه هوس كرد خيز تجربه متفاوتی را بردارد، تجربه اي كه تحت عنوان زيست منهاي خدا از آن به صورت متاخر ياد مي شود.
 
در این دوره بشر احساس كرد كه نيازهایش را خود مي تواند پاسخ گو باشد و دیگر پرسشي ندارد كه به مدد تحولات عقلي خودش پاسخي برای آن نيابد، احساس مي كرد که جايي براي وحي و خدا نيست. اين احساس كم كم تبديل به معرفت شد تا جايي كه نه فقط احساس كرد خود مي تواند بدون متافیزیک و بدون غيب خود را راه ببرد بلكه احساس كرد كه حق هم همين هست و اساسا غيبي در کار نيست.
 
البته اين تجربه غرب ديري نپاييد كه بن بست هایش ظاهر شد، خود بشر در غرب احساس كرد متافيزيك آن قدر كه سهل پنداشته می شد، حذف شدني نيست و به يك متافيزيكي به صورت متاخر روی آوردند و متافيزيك جديدي كه غرب به آن روی آورد متافيزيك تقليلي بود، مثل خيلي رويكردهاي ديگر غرب كه رويكردهاي تقليلي است.
 
همچنان که روان شناسي متاخر غربي در قرن بيست فراحسي است و كساني مثل فروید از حس فراتر رفتند؛ اما نكته اينجاست كه روان بشر همان روح نيست. در نگاه اسلامي وقتي شما مي خواهي از ظاهر فراتر بروي با مفهومي روبه رو هستي به نام روح كه روان انساني يكي از مصاديق آن بوده و روح مفهومي عام تر است و در این بین غربی های در آن نگاهي كه به غيبِ عالم مي خواستند توجه كنند فقط روان را ديده اند و روح را نه.
 
توجه به این امر مهم است که بدانیم علوم انساني داراي خاستگاه غربي است، در غرب توليد شده، در غرب مباني، اصول، متد، غايات، و سوءگيري آن تنظيم و بعد هم صادر شده است، جالب هست بدانيد صدور اين علوم هم متعلق به زماني است كه نشاط علمي خود غرب گرفته شده است. مفهوم توسعه مفهومي متاخر از مفهوم تجدد است در واقع توسعه از دل بستر استحضار تجدد سر در مي آورد.
 
وقتي شما داريد بسط پيدا مي كنيد، اين پرسش به ذهن شما نمي رسد كه چه شكلي بسط پيدا كنم، داريد بسط پيدا مي كنيد، كسي كه در حال تكامل و رشد هست اين پرسش را مطرح نمي كند، پرسش از تكامل، پرسش از توسعه، پرسش از اين ها مسبوق به يك بحران است.
 
در کشور ما اگر هم چيزي اتفاق بيفتد مدرنيزاسيون است و نه مدرنيته كه كپي مدرنيته اصلي است. آن علوم انساني كه الان دست ماست و داريم مي خوانيم، حتي علوم ناظر به فضاي مدرنيته هم نيست، اين ها علومی است كه داراي خاستگاه انحطاط، مرض و درد و رنج و بسته احتضار مدرنيته است و براي صادر شدن به سمت ما درست شده است.
 
لذا مسئله هاي اين علوم مسئله هاي ما نيست. بسط اين علوم هم كمكي به بسط زندگي ما نخواهد كرد. پرسش هايي كه دارد در اين علوم مطرح مي شود به بسط اين علوم در اين ساحت خاستگاهي شان يعني غرب مدد مي رساند و كمكي به ما نمي كند و چه بسا براي ما ضرر هم داشته باشد. خدمت شما مثالی مطرح می کنم كه چگونه باورها و اعتقادات ما در اين علوم به پرسش گذاشته نمي شود، همه ما به عنوان مسلمان، معتقد به مفهوم و باوري به نام غيب هستيم. در كدام يك از اين علوم انساني تلاش شده تا غيب فرموليزه بشود؟
 
در جامعه شناسي مثلا در پاسخ به این سوال كه شهرها چه طور شكل مي گيرند؟ و اجتماع ها به چه نحو به وجود می آیند؟ گفته می شود عده اي آبي پيدا كردند، خوب مردم به آب نياز داشتند؛ چرا که منبع حياتي شان بوده است؛ لذا كم كم تشخيص دادند كه نباید دور از چشمه ها زندگي كنند و بايد در آستانه و حوالي چشمه ها زندگي كنند. هر جا چشمه اي بوده مردم آمدند همان جا، هم خودشان آب خوردند، هم براي حيوانات خود آب برداشتند و هم زمين كشاورزي با آن آبياري و كشت كردند و  اجتماع به این شکل پدید آمد.
 
و این در حالی است که محور مناسبات اجتماعي حداقل در مناسبات اجتماعي شيعه امام و امام زادگان و فقيهان و عالمان هستند، نه فقط آب و اين كه جايي آبي بوده و آن جا شهري درست شده باشد. اما اين ها پرسش هايي نيست كه شما در علوم اجتماعي پي بگيريد و بخوانيد. اصلا چنين پرسشي به عنوان فرض و فرضيه در اين علوم انساني مطرح نشده است که خيلي طبيعي هم هست.
 
اين پرسش عمومي است كه ما بايد با اين گنجينه اي كه الان تحت علوم انساني در اختيار ما قرار گرفته است چه كار كنيم؟ آیا به اين دليل كه خاستگاه اين علوم غرب هست همه اش را دور بریزیم يا با اين استدلال كه علم مرز و جغرافيا نمي شناسد و همه اين ها ميراث تاريخي عقل جمعي بشريت است تمام آن را حفظ كنيم؟يا اساسا يك كار ديگري؛ نه حذف كنيم، نه ترك كنيم نه گزينش كنيم بلكه تصرف كنيم.
 
در این میان نقطه اول علم به این امر است كه بدانیم علوم انساني موجود مشتمل بر اعتقادات و باورها و ارزش هاي انساني متعلق به فرهنگی غير از فرهنگ ما هست و این از آن روست که همچنان که گفته شد اعتقادات بشر در تمدن انسانی سهم دارد.
 
نكته دوم اين است كه باید توجه کرد به علم به دو گونه می توان نگاه كرد يک شکل این است که علم را به مثابه تاريخ مد نظر قرار داد و محتوي علمي را خيلي سريع در انبار تاريخي بریزیم و حالت دیگر این است که علم را تبديل به فرهنگ كنيم. و حالا سوال این است که علوم انساني موجود كدام يك از اين دو كارويژه را دارند. علوم انساني موجود به تاريخ مي پيوندد يا فرهنگ مي شود؟
 
من بر اين باور هستم نسبتي كه ما با علوم انساني برقرار كرديم بلكه چيزي كه علوم انساني موجود مي تواند به ما بدهد حداكثر اين است كه در ساحت تاريخ ما برود و نه در ساحت فرهنگ مان؛ چرا که زماني مي تواند اين علوم تبديل به فرهنگ ما بشود كه ناظر به نيازها و مسئله هاي ما باشد و حال اين كه اين علوم ناظر به نيازها و مسئله هاي ما نيست.
 
علم حد واسط ميان باور و عمل است و می باییست ميان باورها و تجربه زيستي بشر پل بزند، در حالیکه در کشور ما علوم موجود اعم از انساني و غير انساني ناظر به تجربه هاي زيستي ما نیست، يعنی میان باورها و زيستمان و گسست است که البته اين گسست در عالم تشيع كمتر هست و در عالم تسنن خيلي بيشتر می باشد.
 
اگر علوم انساني در حد فاصل باورها و اجتماع قرار نگيرند، اجتماع گويي اين كه قصد دارد خود سامان حركت خود را تنظيم كند و تاكيد مي كند بر متحدترين لايه خودش يعني عادات و اين اتفاقي است كه در شرف رخ دادن هست و اين كه من گفتم در علم تسنن بيشتر اين اتفاق دارد مي افتد هم همین است.
 
اين علوم انساني موجود مادامي كه نتواند نقش فرهنگ را براي ما ايفا كند براي ما مفيد نخواهد بود، علم غير نافع است و چه بسا لهو است؛ يعني ما دائما داريم چيزهايي را مي خوانيم كه كمكي به زندگي ما نمي كند زندگي ما سر جاي خود و اين ها در جاي خود و ما به اين علت كه از اين علوم صرفا انتظار نقش تاريخي شان را داريم این علوم صرفا ادبيات تاريخي داشته هایمان را  تورم می كنند.
 
مسئله سوم اين است كه بدانیم ما چرا نياز داريم كه در علوم انساني تحول ايجاد كنيم؟ پاسخ این سوال اين است كه ما به علوم نياز داريم كه به تجربه زيستي مان مدد برساند و اين علوم چون ناظر به مسائل و نيازهاي ما نيستند هيچ مددي به تجربه زيستي ما نمي رسانند؛ لذا ما بايد به گونه اي در آن تحول ايجاد كنيم كه به تجربه زيستي ما مدد برساند؛ یعني ضرورت سوم اين بحث نياز سنجي و نيازسازي است.
 
ببینید چرا شرايع الهي عوض شد و شريعت ابراهيم جاي خود را به شريعت موسي داد و شريعت موسي جاي خود را به شريعت عيسي و شريعت عيسي جاي خود را به شريعت محمد (ص) مي دهد؟ يك اتفاق افتاده است، اين علوم موجودي كه دارند مسئله را صرفا به قصه تطور تاريخ بر محور ابزار تقليل مي دهند و تاریخ بشری را به عصر آهن، عصر چاپ، عصر الكترونيك و ... تقسیم می کنند که همه اين ها ابزارند و مصوبات و مخلوقات انسانند، نمی گویند خود این انسان كجای این تاریخ ايستاده است.
 
این در حالی است که اساسا تاريخ يك پديده و مقوله انساني است و فقط انسان هایند که تاريخ دارند و اين به اين دليل است كه انسان كامل به دنيا نمي آيد و در سنين مختلف فرق مي كند و همين براي انسان تاريخ ايجاد مي كند؛ در حالیکه یک گوسفند 2 ساله و 10 ساله با هم تفاوتی ندارند و فقط تغييرات فيزيكي پيدا كرده و بزرگتر شده همين و این گوسفند در اعصار مختلف هم فرق نمي كند اما انسان عصر پيغمبر و امروز با هم تفاوت دارند، خيلي تكامل پيدا كرده، خيلي تفاوت پيدا كرده و اين براي انسان تاريخ درست كرده است و از این روست که گفته می شود تاريخ مقوله اي با ذات انساني است و براي انسان است. 
 
*برای کسب اطلاعات بیشتر رجوع کنید به https://rahdar.ir/about-us.html 
پربازدیدترین آخرین اخبار