کد خبر:۱۵۸۸۹۶
ديالوگهاي ماندگار عاشورايي - 1
تو تنها گم گشته عالم عشق نيستي...
باید پسر عمویم حسین را خبر کنم که کوفیان همان شبه آدمیان دوران عمویم علیاند؛ باید آنها را از نزدیک شدن به کوفه بازدارم، باید از کوفه حذر کرد، باید از کوفه رفت...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛
مختار: آرام باش بن عفيف آرام باش، تو تنها گم گشته عالم عشق نيستی، من هم كه چشم داشتم گم شدم؛ من هم تا روزی كه ميثم به درخت نخلش اويخته شد به او و حرفهايش باور نداشتم، روزی كه خبر مرگ مسلم را شنيد آنچنان ولوله ای در زندان به راه انداخت كه پسر مرجانه چاره ای جز كشتنش نداشت.
میثم تمار: از چه می ترسید ای محکومین دراین دوزخ؟ می ترسید شما را بکشند؟ زهی سعادت از این ذلت و نکبت و دوزخ رها می شوید و به سوی ملکوت خدا می روید، کشته شدن در راه خدا سعادتی است که نصیب و قسمت هرکسی نمی شود، خاص مقربین است ، خاص نور چشمهای خداست.
«من احب نی قتلته ومن قتلته و انا دیه»
هر کس مرا دوست بدارد او را می کشم وهر که را بکشم خود خون بهایم اویم اجر کسی که در راه خدا کشته می شود، پیوستن به خداست مسلم بن عقیل کشته شد، خوشا به سعادتش به دیدار معشوق شتافت خودش را به خدا رساند.
ما بدبخت بیچاره هاییم که زنده به عبرت روزگاریم، جا خوش کردهایم در این دوزخ ، محشوریم با حشرات در سیاه چالی تاریک و نمور، باز ماندیم از سیر و سیاحت در خلد برین در جنت الماوا ، بشکنید این در وازه را که حایل شده بین شما و عرش خداوندی به خدا قسم حیات شما در مرگ شماست یا منصور امت.....
ميثم تمار : درب خيبر را عشق از جا كند، اگر نه علی هم ادمی بود مثل من و و شما عشق خدا بود كه بازوی علی را پر كرد از قدرت لايتناهی خداوندی،به يك تكان در خيبر را از جا كند، عشق و ايمانت را به بازو بده ببين چه معجزه ها مي كند...
بخشي از سريال «مختار نامه»
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰