کد خبر:۱۵۹۳۷۲
روز دوم محرم - هيئت شمسالشموس
رهدار: حسين(ع) فقط پناهگاه و قرارگاه ما نيست، كشتي ماست
حجت الاسلام رهدار گفت: برخلاف اسطوره كه پناهگاه است امام حسين(ع) فقط پناهگاه ما نيست، قرارگاه نيست بلكه كشتي ماست، حسين(ع) چراغ ماست كه چراغ را براي رفتن ميخواهند نه قرار گرفتن.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ حجت الاسلام رهدار دهه اول محرم بعد از نماز مغرب و عشا در هيأت شمس الشموس سخنراني مي كنند، كه اهم از سخنراني روز دوم محرم در ذيل آمده است:
ابتدا به مرور مطالب شب گذشته پرداخت و گفت امام حسين(ع) بيش از اينكه تاريخ ما باشد فرهنگ ماست؛ حسين نوستالوژي شيعه نيست بلكه فرهنگ شيعه است، براي اينكه اين را نشان دهيم بايد دو كار بكنيم يكي اينكه از نشان دهيم حسين چطور در بستر تاريخي در زندگي پيروان خود ساري و جاري بوده است و ديگر اينكه ببينيم حسين در كجاي زندگي فردي ما قرار دارد.
بنا دارم بعضي موارد را بسيار تكرار كنم تا جا بيافتد؛ هر كدام از ما در 24 ساعت يك تكه كلامها را بيشتر تكرار ميكنيم، كلا چندهزار كلمه در 24 ساعت ميگوييم ولي براي آنها كرنومتر نميزنيم، لذا باور كنيد جاي دوري نميرود اگر حسين در زندگي روزانهمان نه برنامه سالانه پخش شود.
هيچ روزي بر من نميگذرد كه زيارت عاشورا نخوانم؛ هيچ روزي هم نميگذرد تا بلند شوم به امام حسين (ع) سلام نكنم و اولين كلامم اين است حتي قبل از بلند شدن كه روزمان روز حسين ميشود و وقت چنداني هم نميگيرد؛تأكيد ميكنم كه وقت نمي برد؛ زبان از حرف زدن خسته نميشود بلكه فكر و ذهن است كه خسته ميشود.
عاشق از اينكه تصوير معشوق را در ذهن خود بياورد خسته نميشود؛ حسين در صورتي ميتواند فرهنگ ما شود كه در قلب و ذهن ما بازخواني و بازيابي شود.
نكته اول: اينكه امام حسين (ع)به لحاظ تاريخي چطور در زندگي مردم ساري و جاري شده است؟
انقلاب ما وقتي به ثمر رسيد رهبر انقلاب فرمودند: ما هر چه داريم از محرم و صفر است، اين سخن امام يك شعار است و نقش تكايا و حسنيهها را به وضوح ميتوان در پيشبرد جريان انقلاب ديد.
در دنياي غرب در دهه 80 ميلادي جديترين تئوريپردازان انقلاب «پساساختارگرايان» بودند كه برجستهترين آنها «تدا اسكاچ پل» بود كه تئوري خود را پيرامون انقلابها مطرح كرد.
خانم پل معتقد بود كه انقلابها ميآيند نه اينكه ساخته ميشوند، ولي در مورد انقلاب ايران گفت كه انقلابي نبود كه آمده باشد بلكه ساخته شد یعنی پشت ان اراده، رهبر و مکتب بود.
اینکه چطور انقلاب ایران ساخته شد معتقد است که اسطوره حسین مردم را به خیابان آورد و از دل آن انقلاب درآمد.
بحثي كه گاهي مطرح ميشود اين است كه آيا حسين (ع)، اسطوره است؟ امشب قرار است در مورد اين موضوع صحبت كنيم.
چطور ممكن است اسطوره حسين (ع) مردم را به خيابانها بكشاند و انقلاب را بسازد؟ حتي اسكاچ پل زمانيكه ميخواهد در مورد انقلاب صحبت كند نميتواند حسین را نبیند ولی وقتی می خواهد عنوان بدهد می گوید «اسطوره حسین» مردم را به خیابان آورد.
اسطوره چيست؟ آيا حسيني كه در تاریخ و فرهنگ ماست اسطوره است يا چيزي بيش از آن است؟
بر اسكاچ پل ايرادي وارد نيست كه حسين را اسطوره نبيند چون اين نگاه مسيح را هم اسطوره ميبيند؛ چراكه مسيحيت ديني است كه برخلاف مسيحيت با زبان عینیت، علم و واقعيت فاصله دارد؛ آيات و برنامههاي آن چندان به عالم عين ربطي ندارد، لذا دینی كاملا فردي است و احکام اجتماعي ندارد.
مسيحيت بيشتر از اينكه دینی ناظر به زمين باشد، ناظر به آسمان دارد؛ بيشتر از اينكه دینی ناظر به ساحت عينيت باشد، مربوط به ساحت درون و پنهان ماست؛آشكار و عيني و در زمين نيست.
مسيحيت كه ديني آسماني است در بين مردمي كه علم و عقل دارند قرار گرفته، لذا در مواردي آموزه های این دین با مردم درافتادهاند؛ هرچه تاريخ مسيحيت جلوتر ميرود ديده ميشود مسيحيت با عالم عين و با زندگي مردم بيگانه شده است و جهان ديگري را تبيين ميكند.
ولي در دين اسلام، واژههايي چون جهاد، نماز، روز، بيعت داريم كه همگي در متن زندگي ما قرار دارد يعني واژههايي از عالم ديگر نيست، جديترين واژه دين ما مفهوم «امامت» است که مفهوم اجتماعی است؛ امام معلول «مأموم» است كه اگر آن نباشد واژه امام مفهوم نخواهد بود درحاليكه مفاهيم اساسي مسيحيت اينگونه نيست و هرچه جلوتر ميآيد با متن واقع زندگي مردم فاصله ميگيرد و مردم اگر ميخواستند به دين معتقد گردند چارهاي نداشتند جز اينكه دين را به صورت اسطورهاي درك كنند.
مسيحيت در طول تاريخ دچار 3 آفت شده است:
1- از واقعيت زندگي دور شده است؛ عالم واقع یک سری قوانین دارد که هیچکدام در مسیحیت نیست.
2- با علم در افتاده است؛ سراسر تاريخ مسيحيت مخالفت دستگاه کلیسا با علم (همان ساینس) است؛ مسيحيها دين را به نفع علم مصادره كردند يعني دين را در خدمت علم قرار دادند.
3- با عقل هم در افتاده است. عقل، علم نیست؛ علم قوانین ظاهری، ملموس است ولی عقل در ذهن است.
مسیحیت هم با این قوانین ظاهری در افتاده است و هم با مفاهیم ذهنی عقلی درافتاد هاست لذا متافیزیک دین مسیحی یعنی الهیات مسیحی به نفع عقل مصادره شده است و عقل مجبور شده الهيات مسیحی را به تأويل ببرد و الهیات سراسر تأویل را درست کرده اند.
رودلف بولتمان از متکلمان مسیحی آلمانی معاصر در سال 1941 مقاله ای به نام «انجیل و اسطوره» را نوشت كه مقاله پرجنجالي بود و با آن نيز مطرح شد و صادقانه نسبت مردم مسیحی با دينشان را تبيين كرد و در آن به جهاني كه مسيحيت ترسيم ميكند ميپردازد كه شامل اسمان که بالا است و قرارگاه ملائكه است، زمين که وسط و دوزخ که پایین است و قرارگاه شيطان مي شود و معتقد است ملائكه زمين را به آسمان بچسبانند، شياطين دائما مي خواهند زمين را به دوزخ ببرند که این کل کیهان شناسی مسیحیت است.
به منظور رفع تعارضات سه گانه عالم غرب راهحلهايي را ارائه داد:
1- تئوري تفكيك ميان رسالت دين و علم؛ اينكه علم آمده تا دانش را تبيين كند و دين آمده تا ارزش را تبيين نمايد؛ کاری که در کشور ما دكتر سروش با كتاب «دانش و ارزش» آن را تبیین کرد.
2- تفكيك قائل شدن بين ذاتیات دين و عرضات دين؛ كه اين كار را در جامعه ما «شبستري» انجام داد كه ذاتيات دین را اصیل دانستند و غیر معارض با دستاوردهای علمی؛ و عرضيات را غیراصیل و معارض با دستاوردهای علمی تعریف کردند و گفتند ذاتیان دین آنهایی هستند که باید تفاسیر تاریخی از آنها ارائه داد؛ یعنی آموزه های تاریخی دین هستند.
3- دين را به آموزههاي ثابت و متغير تقسيم كردند؛ كه رسالت اين امر را نيز «كديور» بر عهده گرفت
سروش، شبستري و كديور هر كدام نماينده یک جریانی هستند در دنیای غرب که برای تعارض میان الهیات مسیحی و زندگی مردم مسیحی ارائه شده است.
راهحل چهارمي نيز در اروپا ارائه شده بود كه به جاي اينكه حوزه دين و علم تعريف كنيم، يا در خود دين به ثابت و متغير يا ذاتي و عرضي تقسيم كنيم، اصل را در زندگي همين علم و عقل و حيات اجتماعي بشر بگيريم و دين را اسطوره عالم بكنيم يعني چيزي كه هم هست هم نيست؛ همه جا هم هست و قلمرو خاصي براي آن تعريف نكنيم.
هرجايي كه انديشه بشر بدون ارتباط با وحي بسط پيدا كرده حتما اسطوره حضور داشته است
در كشور ما اين جريان نماينده شاخص فكري نداشت، زيرا دين اسلام به گونه اي عرضه شده و مفاهيمي دارد كه قابل اسطوره شدن نميباشد؛ اسطوره مانند سيمرغ (پديدهاي اسطورهاي) است و آيا ميتوان امام حسين (ع) را به سيمرغ تبديل كرد؟ امام صادق (ع) كه4000 شاگرد داشته كه هر كدام هزاران حكمت اراائه دادهاند را نميتوان اسطوره پنداشت.
اسطوره قابل تقليل به دين نميباشد؛ اسطورههاي باستاني اصولا سبقه فرهنگي بيشتري دارند ولي اسطوره در طول تاريخ از علمِ منقطع از وحي جدا نبوده است؛ هرجايي كه انديشه بشر بدون ارتباط با وحي بسط پيدا كرده حتما اسطوره حضور داشته است برخلاف تقسيم بندي اگوست كنت كه گفت جهان سه مقطع بزرگ را پشت سر گذاشته است:
1- مقطع رباني - اسطورهاي كه پيشا يوناني در عهد هومر است؛ كه مردم با اسطوره جهان را درك ميكردند.
2- مقطع عقلي - فلسفي در عهد يونان باستان؛ كه مردم با عقل جهان را تفسير ميكردند.
3- مقطع علمي- تجربي در عهد مدرن؛ كه مردم با علم جهان را تفسير ميكردند.
الان در غرب صدها كتاب در مورد رابطه علم با اسطوره نوشته شده است؛ علم اگر به وحي وصل نشود ناگزير از ارتباطگيري با اسطوره است؛ زيرا علم ظرف تنگي براي پاسخگويي به همه نيازهاي بشر است.
علامه دهر هم بشوي، حسين نداشته باشد گير ميكني؛ پزشك متخصص هم باشي ولي اگر بيماري گرفتار شوي با همه متخصصين دنيا هم مرتبط باشي نميتواني كاري كني مگر حسين به تو شفا دهد.
آنها كه حسين ندارند به اسطوره پناه مي بردند؛ اسطوره فراتر از انسان است با اينكه ساخته انسان است ولي فراتر از اوست. حسن اسطوره اين است كه مبهم است، سمبليك است، رازوَش است.
راجع به اسطورهها مگر چقدر ميتوان حرف زد نهايتا با 10 تا شعر تمام ميشود ولي در مورد حسين 15 قرن است كه همه عالم حرف ميزنند و هنوز در حسين حرفهايي هست كه گفته نشده است، البته اسطوره مصداقي مانند سيمرغ و رستم منظور من است.
اسطوره هميشه افسانه نيست، گاهي داستان خارقالعادهاي است كه واقعيتي را بيان ميكند گاهي هم حقيقتي را بيان ميكند ولي واژگاني كه اين حقيقت را بيان ميكند، ارتباط حقيقي ندارد.
ويژگيهاي اسطوره:
1- اسطوره رمزي است؛ يعني در هر دورهاي مناسب با فضاي آن عصر بايد فهم شود؛ اگر چيزي رمزي شد تاريخي درك ميشود و حتي ممكن است كاملا ضد هم باشد ولي از زمان كربلا تا حالا تفسيري از كربلا كه ضد هم باشد يافت نشده است.
در تمام اين 15 قرن گفته شده است كه حسين دنبال عدالت است، ضد ظلم است و اينها ثابتهاي داستان كربلا است، البته ممكن است فردي اين را كم گفته باشد و ديگري كامل ولي روح اصلي آن حاكم است.
2- اسطوره خاستگاه تاريخي نامعلومي دارد همين الان معلوم نيست رستم براي چه قرني است؟ قبل اسلام يا بعد اسلام اگرچه وقتي خود را تبيين ميكند تاريخي مطرح ميشود ولي خاستگاه تاريخي نامعلومي دارد؛ انگار مهم هم نيست كه زمان آن مشخص شود بلكه پيامي دارد كه آن مهم است.
واقعي يا غير واقعي بودن اسطوره مهم نيست؛ شاهنامه فردوسي 74000 بيت است و همه اينها گفته شده تا 16 بيت آخر را به مردم ايران بيان كند كه ايراني كه يك روز كشور داشتي و ديگران زير پاي تو بودند چه شده كه امروز تا اين اندازه اسير عربها شدهاي؟ چرا الان زبان اداري و رسمي شما عربي است؟ فردوسي با سلطان محمود غزنوي عهد كرده بود كه وقتي شاهنامه را نوشت آن را در سراسر قلمرو ايران براي مردم بخوانند و وقتي در همه جاي ايران شاهنامه را خواندند 6ماه بعد سلسله غزنويان سقوط كرد؛ شاهنامه يك پيامي دارد.
حسين اسطوره نيست، حسين خاستگاه تاريخي دارد؛ اتفاقات كربلا طبيعي است؛ ما يك حسين مانند زورو درست نكردهايم، ابالفضل هم زورو نيست كه به همه پهلوانيشان جنگيدهاند و زخم ديدهاند و شهيد شدهاند.
شناخت اسطورهاي به تعبير «كارل بار» يك نظام نشانهشناسي درجه دوم است؛ در نظام نشانهشناسي اسطوره ها بحث ميشود كه يك نماد است.
نماي يك واقعيت با خود واقعيت فرق ميكند؛ نماد ايران ميدان ازادي است، نماد آمريكا مجسمه آزادي است. نماد يعني نشانه و اعتباري است.
نماد كربلا يك علم و يك دست است، اما اين علم همان كربلا نيست. اسطوره واقعيتي جز واقعيت نمادين ندارد.
حسين نماد نيست، عين واقعيت است؛ نه فقط حسين كه امام شيعه فقط راهنما نيست بلكه عين راه است به همين علت ميگوييم كه سنت همان تقرير معصوم، كلام معصوم و فعل معصوم است.
حسين نماد دارد ولي خودش نماد نيست؛ كربلا نماد دارد ولي خودش نماد نيست بلكه عين پديده است.
در شناختهاي اسطوره اي تخيل بر عقل غلبه دارد وقتي حرف از سيمرغ زده ميشود تصويري از آن به ذهن ميرسد چقدر اين تصوير را تخيل ميسازد و چقدر اين تصوير را تخيل ميسازد و چقدر عقل؟
اسطوره حاكميت تخيل بر عقل است؛ ولي كربلا تخيل نيست و واقعيت است.
افرادي كه كربلا شناس هستند، افرادي كه حسين شناس هستند حماسه كربلا را كه تعريف ميكنند همگي مانند هم است و اصلا تخيل هم نميكنند، يعني كه حسين تخيل نيست.
اسطوره قبول آن جنبه از سرنوشت انسان است كه استدلال بردار نيست و برهان براي آن نميتوان اقامه كرد. براي وجود رستم و سيمرغ نميتوان برهان عقلي اقامه كرد. نميتوان ثابت كرد كه رستم عقلا بايد بتواند بر ديو غلبه كند و هيچ كس هم تا حالا چنين كاري نكرده است ولي براي عقلانيت راه حسين ميتوان حرف زد و دليل اورد؛ براي پيامهاي كربلا ميتوان اقامه برهان و استدلال كرد، ميتوان از كربلا منطق درآورد و آن را به مسيحيت، يهود داد كه منطق مقاومت، عدالت، انسانيت، شرافت، عزت و آزادي است و براي هم آنها عقلا ميتوانند استدلال بياورند.
كارآمديهاي اسطوره و دين
اسطوره و دين كارآمديهاي متفاوت دارد:
- اسطوره سرنوشت بشر را قابل تحمل ميكند؛ دين سرنوشت بشر را ميسازد، يعني دين سرنوشت ساز است و ديگري سرنوشت ساخته شده را قابل تحمل ميكند.
- هر جا علم پاسخگو نيست به اسطوره پناه ميبريم؛ اسطوره هم يك چيز مبهم است كه با آن تميتوان راه باز كرد؛ يعني نميتواند چيزي را بسازد فقط ميتواند از وضعيتي كه گرفتار شده آدمي را آرام كند و پناه دهد ولي دين وضعيت ساز است نه فقط پناه ميدهد بلكه راه ميدهد، جاده ميدهد و افق ميدهد.
حسين فقط پناهگاه ما نيست، قرارگاه ما نيست بلكه كشتي ماست
حسين پناهگاه ما نيست،فقط قرارگاه نيست بلكه كشتي ماست، حسين چراغ ماست؛ چراغ را براي رفتن ميخواهند نه قرار داشتن
اسطوره نميتواند به اندازه دين وفاق اجتماعي ايجاد كند؛ با مقايسه كار ويژههاي اجتماعي اسطوره و دين با يكديگر مشخض ميشود كه حتي مردم سيستان را با حسين خيلي بيشتر ميتوان مجتمع كرد نه با رستم!
فستيوالهايي كه گرفته ميشود و پذيرايي ميكنيم و شربت ميدهيم و ميليونها تومان هزينه ميشود ولي حسين اينجوري نيست؛ اگر پرچم حسين را راه بيندازي مردم از گوشه و كنار ميآيند؛ اگر چيزي هم داخل مجلس امام حسين داده ميشود مردم خودشان ميدهند و نذر ميكنند.
اسطوره اگر بخواهد به درد بشر بخورد بايد تجريد شود ولي دين نبايد تجريد شود و بايد بال و پر بيابد
- اسطوره نميتواند انقلاب ايجاد كند، نميتواند جنبش ايجاد كند ولي دين و كربلا ميتواند انقلاب و جنبش ايجاد كند.
- اسطورهها هرچند حامل پيام هستند ولي غير واقعي هستند؛ اعتبار دين به غيرواقعي بودن آن نيست بلكه به واقعي بودن آن است.
- اسطوره پيام دارد و ممكن است پيام خوبي هم باشد؛ اسطوره رستم پيام مقاومت، استقلال، جوانمردي دارد ولي ارتكاذ عمومي مردم اين است كه غيرواقعي است.
- اسطورهها چون خاستگاه تاريخي نامعلوم دارند و فقط پيام آور چيزي هستند همگي غير مدلل هستند ولي دين اينگونه نيست. دين هم مدلل و هم معلل است؛ما دلايل قيام كربلا و علل قيام كربلا را داريم اما نه دليل و نه علت ظهور سيمرغ در عالم و نه فردي كه سيمرغ را خلق كرده را ميشناسيم.
- هر چه بيشتر به اسطوره نزديك شويد اگر بخواهد به درد ما بخورد بايد تجريد شود و فردي شود ولي دين اگر بخواهد به درد بشر بخورد نبايد تجريد شود و بايد بال و پر بگيرد و بسط يابد.
حسين اگر بخواهد به درد ما بخورد بايد از فرد حسين به حيث اجتماعي تاريخي حسين پل بزند؛ حسين فردي در كربلا تمام ميشود ولي اگر از فرد خارج شود تاريخ و فرهنگ ميشود.
اسطورهشناسان معتقدند اسطورهها هرچه تجريديتر شوند و نابتر شوند؛ انتهاي اسطوره خداست و بشر چون خدا را گم كرده، چون راه را گم كرده به دنبال اسطوره رفته است.
حسين را هرچه بيشتر بال و پر دهي خدا ميشود؛ حسين يك فرد نيست بلكه يك فرهنگ است و موجودي بر زماني است و در زمان نيست.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰