رهدار: كربلا در اوج فشار و مظلوميت، در قله ادب و انسانيت است
کد خبر:۱۵۹۸۵۱
روز چهارم محرم- هيئت شمس‌الشموس

رهدار: كربلا در اوج فشار و مظلوميت، در قله ادب و انسانيت است

حجت‌الاسلام رهدار گفت: مصيبت كربلا يکي دو روز نيست، کم هم نيست، رفتار افراد در اوج فشار و مظلوميت، در قله ادب و انسانيت و شرافت است و اين مکتب تربيتي كربلا است.
گروه دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»؛ حجت الاسلام رهدار دهه اول محرم بعد از نماز مغرب و عشا در هيئت شمس الشموس سخنراني مي‌كند، كه متن كامل از سخنراني روز چهارم محرم در ذيل آمده است:

يکي از بحث‌هايي که در مورد کربلا، محرم و عاشوراي حسيني مطرح است اينکه ما بايد با چه رويکردي به کربلا نگاه کنيم؟ يک وقت کربلا را به مثابه يک حادثه در تاريخ و يک وقت به مثابه يک واقعه مي‌بينيم، يک وقت به مثابه يک جريان و يک وقت به مثابه يک گفتمان مي‌بينيم و يک زمان به عنوان چيزي که آن را يک قانون تمدني مي‌نامم.

حادثه‌ها اگر در دل واقعه‌ها قرار بگيرند معنادار مي‌شوند

کربلا حادثه نيست؛ چراكه حادثه‌ها معمولا در تاريخ دنباله،‌ اصالت و موضوعيت ندارند. حادثه‌ها اگر با واقعه‌ها تفسير شوند مي‌توانند در تاريخ ماندگار شوند. حادثه مثل تشنه شدن يک عده در يک بيابان، مثلاً‌ کاروان امام حسين (ع) در کربلا تشنه شده اند كه همين الان هم امکان اتفاق افتادن آن وجود دارد.
 
در همين دنياي امروز با اين همه امکانات و ارتباطات امکان تشنه شدن فرد هست،‌ اتفاقي هم با اين قضيه نمي افتد، چون يک حادثه است. کربلا را اگر به مثابه يک حادثه ببينيم،‌ حادثه نه موضوعيت تاريخي دارد نه اصالت تاريخي و نه پيامد تاريخي؛ ولي واقعه اين طور نيست، واقعه در تاريخ معمولاً‌ اثر گذار است، مثلاً‌ انقلاب اسلامي يک واقعه تاريخي بود، اما دوم خرداد يک حادثه در دل اين واقعه است.

حادثه‌ها اگر در دل واقعه‌ها قرار بگيرند معنادار مي‌شوند. تشنه شدن يک کاروان در يک بيابان يک واقعه است که چون در دل يک واقعه به نام کربلا واقع شده،‌ معنادار شده،‌ مسئله ساز و‌ مهم شده است.

آيا اگر از حادثه به واقعه گذر کنيم و کربلا را واقعه ببينيم کفايت مي‌کند؟ خير.

انقلاب اسلامي افق ما نيست که در آن بمانيم

واقعه اگر چه موضوعيت و اصالت دارد و پيامد هم دارد، اما محدود است. انقلاب ايران يک واقعه است پيامدهايي هم دارد اما محدود است. ممکن است يکي دو سده تأثير گذار باشد، اما انقلاب اسلامي افق ما نيست که در آن بمانيم، ممر و معبر ماست. بايد در لايه تکاملي و در جهت انقلاب اسلامي واقعه‌اي مهم‌تر و برتر از انقلاب اسلامي اتفاق بيفتد،‌ همان طور که مشروطه را در تداوم صفويه مي‌دانيم و يا انقلاب اسلامي را تداوم مشروطه.

اگر مشروطه اتفاق نمي‌افتاد ما هم چنان در صفويه مي‌مانديم و يا انقلاب اسلامي رخ نمي‌داد و در همان مشروطه مي‌مانديم،‌ چقدر ظرفيت حرکت براي ما کم بود؟!

آيا كربلا واقعه است؟

کربلا واقعه هم نيست بيش از واقعه است. اگر کربلا را يک جريان تاريخي ببينيم کفايت مي‌کند؟ يک جريان تاريخي از واقعه تاريخي مي‌تواند با دوام‌تر باشد ولي ضرورتاً‌ به اين معنا نيست که پيامدهايش نيز بيشتر باشد.

خوارج يک جريان تاريخي است كه در کل تاريخ بوده امام جريان تأثيرگذاري نبوده است، يعني در تاريخ کش پيدا مي‌کند اما معلم نيست كه مؤثر باشد.

کربلا جريان هم نيست.

گاهي اتفاقي در تاريخ تبديل به يک گفتمان مي‌شود. گفتمان برتر از جريان است حتي برتر از واقعه است و يك مفهوم جديدي است.

گفتمان کربلايي

شايد 30 سال قبل نمي شد در بحث کربلا، گفتمان کربلايي را به كار ببريم؛ زيرا مفهوم مدرني است و مال دنيا غرب است اما به عنوان يک روش و رويکرد معرفتي براي ما ظرفيت تئوريک درست کرده است.

در گفتمان ممکن است چند جريان وجود داشته باشد، مثلاً امروز مي‌گوييد گفتمان بيداري اسلامي. اين در ترکيه يک مدل است، در لبنان مدل ديگر، در مصر هم مدلي ديگر و‌ در ايران و ... ممکن است هر کدام هم نتيجه يک سري واقعه باشد. مي‌تواند جريان بيداري اسلامي در ايران ريشه در انقلاب اسلامي داشته باشد و جريان بيداري اسلامي در لبنان نتيجه حزب الله و ...

گفتمان نسبت به همه مفاهيم قبلي که گفتم مي‌تواند فراتر باشد. مي‌شود کربلا را يک گفتمان ديد، يعني وقايعي را ناشي از آن درآورد، حوادث و جريان‌هايي را از دل آن درآورد.

احساس مي‌کنم اين هم نيست ظرفيت کربلا بيش از اين است چون در گفتمان مي‌توانيم گفتمان غالب و برتر داشته باشيم اما تک گفتمان نمي‌توانيم داشته باشيم.

اين تفسير از گفتمان با کربلايي که مي‌خواهيم آن را با «کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا» فهم کنيم جور در نمي‌آيد. انگار کربلا صورت منتشري در کل تاريخ دارد. انگار کربلا هواي همه گفتمان‌هاست. کربلا را حتي نمي‌توان به يک گفتمان تقليل داد، با همه ظرفيت‌هاي تئوريکي که گفتمان مي‌تواند براي ما ايجاد کند.

پس کربلا چيست؟

من هر شب مجبورم يادآوري کنم که بنا داريم در اين دهه کربلا را مطالعه پديدار شناختي کنيم، يعني تا جايي که راه دارد از کربلا فاصله بگيريم، ‌تعلقاتمان را کنار بگذاريم و تأملات روشنفکرانه بکنيم درباره کربلا و قرار است کربلا را تبديل به مسأله بکنيم و حتي پرسش‌هاي شالوده شکنانه درباره آن بکنيم.

نقطه مرکزي عالم يونان نيست،‌ کربلاست

يک مثال، غرب امروز چيست؟ فرهنگ،‌ تمدن،‌ واقعه،‌ گفتمان، جريان چيست؟ هر اسمي برايش بگذاريم غرب با رندي ترفندي را اجرا کرده است؛ گويي براي عالم يک نقطه کانوني ترسيم کرده و ادعا کرده من قوي‌ترين پرتو آن نقطه‌ام و آن نقطه نيز يونان است. ريشه تمام ايسم‌هاي غرب به يونان برمي‌گردد.

مي‌گويند امروز غرب عالم همه فرهنگ‌ها شده است و قرايني هم مي آورند، اما زياد توضيح نمي‌دهند چون آن را مفروض گرفته‌اند امر مفروض را اگر مدلل کنيد از مفروض بودن مي‌افتد. وقتي به صورت پسيني گفته مي‌شود صورت فرهنگ من صورت همه عالم شده است، نقطه مرکزي عالم را يونان مي‌گيرد.
 
آيا مي‌توانيم در برابر يونان کربلا را بگذاريم؟ بگوييم نقطه مرکزي عالم يونان نيست،‌ کربلاست و بعد شواهد و قراينمان را رو کنيم.

يک بار درون مذهبي نگاه کنيم، وسط يک بحث پديدار شناختي که قرار بود درون‌مذهبي نگاه نکنيم.

کربلا چه موقع کربلا شده است؟
 
بنابر اعتقادات ما، ظاهرا در محرم سال 61 نبوده است؛ قبل از اين که حسين متولد شود اتفاقاتي به نام حسين در کربلا مي‌افتد. بعضي روايات داريم «فتلقي آدم ربه بکلمات»،‌ گفته شده اين کلمات نام 5 تن است يعني به آدم هبوط کرده ذکر نام حسين داده شده و او در زمين استقرار پيدا کرده است.

در بعضي روايات داريم آدم در کربلا هبوط کرده است، زمين انساني با کربلا شروع مي شود انبياي عظام الهي معمولا با کربلا نسبتي دارند کشتي نوح در کربلا به آرامش مي‌نشيند ابراهيم وقتي از کربلا مي‌گذرد از اسب مي‌افتد و پيشاني‌اش خوني مي‌شود، وحي مي شود «آن خون ذبيح الله الاعظم در اين زمين ريخته مي شود»؛ اين ماجراها زماني است كه هنوز حسيني بدنيا نيامده است؛ به محض به دنيا آمدن او هم پيغمبر خبر شهادت او را مي‌دهد.

در يونان اين خبرها نيست. يونان زماني که يونان شده نظام سياسي خود يونان را از هم پاشانده،‌ غرب اگر مي‌گويد من مي‌خواهم از يونان ارتزاق کنم نمي‌خواهد از گلادياتورهاي آن ارتزاق کند، نمي‌خواهد از خدايگان متکثر آن ارتزاق کند،‌ اگر مي‌گويد ريشه من در يونان است روي فضاي فکري يونان انگشت گذاشته است. در همان زمان که يونان، يونان مي‌شده است مکاتب علمي ديگري وجود داشته است؛ شهرت مکتب اينوني‌ها را داشتيم، فيثاغورث و تالس يوناني نيستند، بلكه اينوني هستند كه منطقه‌اي در شمال غرب ترکيه امروز است.

قبل از مکتب اينوني، جبر و رياضي هند را داشتيم. همزمان با مکتب هند مکتب مقدونيه را داريم، قبل از آن مکاتب روم و مکتب اسکندريه را داريم. همه اين ها را آدم‌ها و فکرهاي قوي ساخته اند.

يونان قابل مقايسه با کربلا نيست

مي‌توانيم کربلا را به جاي يونان بگذاريم؟ بعد اگر بگوييم ما هر چه داريم از محرم و صفر است، معناي اين جمله عوض مي‌شود.

يعني چه کربلا را به جاي يونان بگذاريم؟ يعني نقطه کانوني حرکت تاريخ كربلا است كه در اينصورت خيلي چيزها عوض مي‌شود.

نگاه تمدني به كربلا

تام‌ترين شکل حضور تاريخي يک انديشه وقتي است که تبديل به تمدن شود. اگر کربلا را به مثابه يک ايده بگيريم مي‌توانيم از آن تمدن بزايانيم؟ وقتي به بعضي چيزها نگاه مي‌کنيم، افق آن را نمي‌بينيم اما بالقوه آن را در وجودش دارد. کربلا را حداقل مضغه يک تمدن بدانيم!

مي‌خواهيم امشب به کربلا به صورت تمدني نگاه کنيم. دو جور مي‌توانيم نگاه تمدني داشته باشيم: يک وقت شما مسئله‌اي را با رويکرد تمدني تحليل مي‌کنيد، اين کار سابقه دارد و جديد هم نيست، نتايج محدودي هم دارد. يک وقت هم از قبل يک مسئله به عالم به صورت تمدني نگاه مي‌کنيد، يعني رويکرد تمدني موضوع پژوهش شما نمي‌شود بلكه روش پژوهش شما مي‌شود. دومين نگاه باعث تغيير در خيلي چيزها مي‌شود.

معتقدم تا امروز در بهترين شرايط به کربلا به عنوان يک موضوع پژوهشي نگاه شده است. در نگاه اول انسان حياتي دارد و يک تکه از پازل حياتش موضوعات تمدني است اما دومي مي‌گويد اصلاً‌ حيات انسان يک حيات و زيست تمدني است.

البته چندان هم نگاه پژوهشي به کربلا نشده است. ما چقدر کربلا را به مثابه يک مکتب تربيتي نگاه کرده‌ايم؟ سطح مصيبت‌هايي که در کربلا وارد شده را بينيد،‌ آيا يک کلمه فحش مي‌بينيد؟ لعن نه،‌ فحش مي‌بينيد؟ فحش با لعن فرق مي‌کند، آيات لعن در قرآن زياد است اما آيات فحش نداريم.

آدم‌هايي که به لحاظ مراتب سني و دريافت معرفتي، سطوح ايماني متفاوت دارند از امام حسين گرفته تا بچه،‌ کودک، بزرگ،‌ مريض،‌ سالم،‌ پير، جوان، انواع مصيبت‌ها هم بر آنها آمده است اما يک بار در تاريخ يک فحش از اينها شنيده‌ايد؟!

خيلي‌ها در کربلا هستند، مصيبت يکي دو روز نيست، کم هم نيست، در اوج فشار و مظلوميت و محرميت، در قله ادب و انسانيت و شرافت. اين مکتب تربيتي است. به کربلا چقدر به مثابه مکتب تربيتي نگاه شده؟!
 
کربلا يک جامعه کوچک است

دو مصاحبه درباره کربلا کرده بودم يکي تحت عنوان «عقلانيت عاشوراي»، مي خواستم ‌تا جايي که امكان دارد با منطق کربلا راه نيايم، مثلا اين شبهه را مطرح کنم که همه اتفاقات در عالم مي‌افتد تا حجت خدا، حجت خدا باقي بماند، کربلا حجت خدا را از بين مي‌برد. چرا بايد چنين باشد؟ همه چيز قرار است ختم به اين شود. امام در نگرش ديني ما محور دستگاه ايماني ماست حالا يه جايي خود امامت مي‌خواهد برود که چه به جاي آن بماند؟ عقلانيت عاشورايي را چطور بايد دفاع کنيم.

دومي «عقلانيت حضور بانوان در کربلا» بود. چرا خانم‌ها بايد در کربلا باشند. در هر دو اينها کربلا به مثابه يک نگاه تمدني مورد بررسي بوده است.

کربلا يک جامعه کوچک است. فرض کنيد کودکان نبودند ظرفيتي را داريد از دست مي‌دهيد.

آمدن امام حسين به کربلا با اين قامت و هيبت خيلي ويژه است. اگر اتفاقي غير از اين که اتفاق افتاد،‌ رخ مي‌داد، مثلاً همه شهيد مي‌شدند، ظرفيت اسارت را از دست مي‌داديد، يا اگر همه اسير مي‌شدند، ‌ظرفيت شهادت را از دست مي‌داديد. همه مدل آدم در کربلا هست،‌ همه مدل اتفاق هم در آن افتاده است. کربلا يک جامعه کوچک است. تقريبا اين همه اتفاقاتي است که مي‌خواهد بيفتد. ظرفيت الگويي کربلا به اين علت بالاست چون گويي براي هر کسي و هر اتفاقاتي يک متناظري دارد.

همه مصيبت‌هاي عالم در كربلا هست

شما هر جنس مصيبتي را که در عالم مي‌بينيد در کربلا هست، نوع غليان يافته‌اش هم هست. اين اتفاق را در هيچ‌ يک از جنگ‌هاي پيامبر هم نداريم. به همين علت کربلا قابل کش داده شدن هست، اما احد چنين قابليتي ندارد. ما هيچ‌گاه سالگرد احد را عزا نمي‌گيريم.

صرفاً اين نيست که ما خواسته‌ايم کربلا را کش بدهيم، کربلا قابليت کش پيدا کردن را دارد.

آيا مي‌توانيد موضوع ديگر يپيدا کنيد که اين قدر قابل کش دادن باشد؟ پرونده کربلا گويي دائماً باز است. کربلا را نمي‌توان در حد يک حادثه،‌ واقعه، جريان يا گفتمان تحليل کرد. کربلا يک نقطه کانوني تمدني است. شايد مضغه باشد يعني مثلاً‌ در آن فقط ايده باشد. اگر به کربلا از اين زاويه نگاه کنيم مفاهيم معنا و جهت و کار ويژه شان عوض مي‌شود.

سؤالاتي درباره تمدن‌ها هست که مي‌شود آنها را درباره کربلا هم پرسيد.

آيا همه تمدن‌‌ها دال مرکزي دارند؟ يعني آيا مي‌شود همه چيزهايي که در يک تمدن است را به يک چيز برگرداند؟ مثلاً‌ در غرب يک کلي را ديده‌اند و مي‌خواهند آن کل را تحليل کنند؛ برخي گفته‌اند جوهره غرب فلسفه است، يعني اگر کسي فلسفه غرب را تحليل کند کل غرب را مي‌تواند تحليل کند. برخي گفته‌اند جوهره غرب، تراژدي است يعني اگر کسي تراژدي را تحليل کند کل غرب را مي‌تواند تحليل کند.  بعضي گفته‌اند جوهره غرب هنر است. همه اين‌ها هم مؤيد دارد. بعضي هم مفهومي‌ترند، مثلاً ‌گفته‌اند جوهره غرب اومانيسم است. تغيير نسبتي است که انسان در عالم پيدا مي‌کند.  اين مدل تحليل‌ها يک پيش فرضي دارد و آن اين که تمدن‌ها دال مرکزي دارند.

دال مرکزي تمدن اسلامي چيست؟

اگر قائل شديم تمدن‌ها دال مرکزي دارند يعني همه چيزهايي که در  يك تمدن هست را بايد بتوانيد با آن دال مرکزي توضيح دهيد.

ظرفيت کربلا خيلي بالاست.

الان شايد يک ادعا به نظر برسد که بگويم تمدن اسلامي‌اي بسازيم که تمام آن تمدن اسلامي ما يکون کربلا باشد.

تمدن يک دفعه ايجاد نمي‌شود؛ فرهنگ بايد غليان پيدا کند

پرسش ديگر، اگر تمدن‌ها دال مرکزي داشته باشند،‌ دال مرکزي تمدن‌ها قابل شناسايي است؟ يک مدل ديگر بپرسم، اشياء ذات دارند، آيا انسان مي‌تواند به ذات اشياء معرفت پيدا کند؟ اگر بگوييم گفتمان‌ها دال مرکزي دارند، ‌آيا قابل شناسايي هست؟ اگر بگوييم قابل شناسايي است،‌ يك پيامد دارد.

قابل شناسايي بودن تمدن‌ها نشان دهنده شکل‌گيري منطقي آن هاست.
 
ما که مي‌خواهيم تمدن اسلامي بسازيم آيا مي‌توانيم نظامي از اولويت‌ها شناسايي کنيم که يکي در رأس اين نظام باشد؟ اگر پاسخ بله است،‌ آن چيست؟

تمدن در آسمان ساخته نمي‌شود و يک دفعه هم ايجاد نمي‌شود. فرهنگ بايد غليان پيدا کند تا تمدن شکل بگيرد. فرهنگ بايد اشتراک پيدا کند تا تمدن ايجاد شود. تمدن روزگاري فرهنگ و فرهنگ روزگاري آموزه و آموزه روزگاري مفهوم بوده است. همين طور مي‌شود کش داد و به عقب برگشت.

دال منطقي همه تمدن‌ها مشترک است، اما آيا ما مي‌توانيم تمدني را که غرب مي‌سازد،‌ تمدني را که اسلام مي‌سازد، ‌تمدني را که هند مي‌سازد و ... همه را کش بدهيم و برسانيم به يک جعبه سياه که در اختيار همه باشد؟

در کربلا چيزهايي هست که ويژه دين نيست، ‌متعلق به فطرت است، ‌خاص اسلام نيست. کربلا پيام‌آور شرافت و عزت انسان است. پيام‌آور عدالت است. پيام‌هايي دارد که در همه اديان هست. اگر گفتيم دال مرکزي تمدن‌ها مشترک است بايد تمدن پاياني تاريخ يک تمدن تک نسخه‌اي باشد.

خلاصه بحث اين شد که اگر کربلا را به مثابه يک حادثه بگيرم، ‌يک مدل پيامد خواهد داشت،‌ اگر به مثابه يک واقعه بگيريم، يک مدل، اگر به مثابه يک جريان يا گفتمان نيز بگيريم يک مدل پيامد خواهد داشت و اگر نقطه کانوني يک تمدن بدانيم پيامدي ديگر خواهد داشت.

از منظر آخر به کربلا نگاه نکرديم و بيشتر در حد پرسش باقي ماند. اين که اگر کربلا به مثابه مضغه تمدني باشد چگونه بايد آن را بسطش دهيم؟
پربازدیدترین آخرین اخبار