کد خبر:۱۶۰۲۴۸
وبلاگ «رائح»
پوستها كلفت ميشوند در گذر زمان
نمیداند پوست من چهقدر کلفت شده که باید بیش از بیستبار روضه رقیه را بشنوم. جلوی چشمم موهای خونآلود و تازیانه و آبلهی پاهایش را ببینم، ولی به خودم نیایم؟!
جريده اينترنتي «خبرگزاري دانشجو»، در آخرين بروزرساني وبلاگ «رائح» طي مطلبي تحت عنوان «عبرت» آمده است:
سر و تهمان را میزدند میشدیم یک کرباس!
تاب مقاوت نداشتیم. تا یک نفر چپ نگاهمان میکرد، زودی فرار و بازی بیبازی. ادامه نمیدادیم! مرتب و منظم مینشستیم کنار بزرگترها.
«اینجا که جای بازی نیست.»
بزرگتر که شدیم، بهانهجویی که آموختیم، دلیلتراشی که میکردیم، باید یک شیر مرد پیدا میشد تا سرمان نعرهای جانانه بزند و سرجایمان بنشاند. با چپچپ نگاهکردن چیزی توی کَتمان نمیرفت. خب پوستها کلفت میشوند در گذر زمان! شاید اگر امیر و مهدی و حسین الان بخوانند این صفحه را (که بعید است) یادشان میآید؛ یکروز آنقدر بهمان گفتند و تذکر دادند و نعره کشیدند سر مبارکمان که صدای تذکرات آنها بیشتر از اشتباه ما بود. ولی فایده نداشت.
یکدفعه جوراب توپشده، توی آسمان چرخید و ساعت دیواری را آورد پایین! شیشهش خرد و خاکشیر شد. همهمان ساکت شدیم و هم را نگاه کردیم. بماند که چقدر بعدش سرمان داد زدند و دعوایمان کردند و چپ چپ نگاهمان کردند و چقدر همه اینهایی که تا قبل از شکستن ساعت هیچ خیالمان نبود حالا ماها را آب میکرد.
من اما فهمیدم بعضی وقتها باید یک چیزی خراب شود، از دست برود، بشکند، خرد شود، تا ما به خودمان بیایم! خب پوستها کلفت میشوند در گذر زمان! یکبار هم توپ محکم خورد به سر یکی از مهمانها. بقیه با "بچهاند دیگه! بچهاند" قضیه را فیصله دادند، اما بعدش اگر ما را نمیچزاندند هم، باز رویی برای ادامه بازی نداشتیم. دوباره چپنگاهکردن و بقیه وسایل آدم سازی ما بدترین کارایی را داشتند! خب پوستها کلفت میشوند در گذر زمان!
نمیداند پوست من چهقدر کلفت شده که باید بیش از بیستبار روضه رقیه را بشنوم. جلوی چشمم موهای خونآلود و تازیانه و آبلهی پاهایش را ببینم، ولی به خودم نیایم؟! نمیدانم این پوست کلفت را از کجا آوردهم؟! تا کی قرار است با همین زخامت پوست بیخیال آنچه شوم که روضهخوانها توی تخیلم جا داده اند؟!
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰