زن زنداني دو مفهوم؛ انگل یک انگل یا برده یک برده!
گروه دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»، مريم سپهري؛ در ابتدای بررسی مکتب فمینیسم مارکسیسم، آنچه غیرمعمول مینماید خود عنوان این مکتب است؛ فمینیسم مارکسیسم! که بیانگر ترکیب و پیوند دو نحله و نگاه متفاوت و حتی مفارق میباشد؛ چرا که فمینیسم در پی احقاق حقوق از دست رفته و پایمال شده زنان در غرب است و مارکسیسم خواهان براندازی طبقات اجتماعی-اقتصادی، و در واقع دو خاستگاه متفاوت دارند.
پیوند میان فمینیسم و مارکسیسم چگونه به وجود آمده است؟
اگر فمینیسم برخاسته از ستمی است که بر زنان میرود، مارکسیسم برآمده از ستم سرمایهداران بر کارگران است؛ حال سوال اینجاست که پیوند میان این دو چگونه به وجود آمده است؟ و معنای جدید حاصل از این پیوند چیست؟
در پاسخ به این پرسش، با رجوع به نوشتههای مارکس و انگلس (پایهگذاران مارکسیسم)، نخستین بارقههای توجه به زنان و ستم جنسیتی را در مارکسیسم مییابیم؛ در واقع کتاب «منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» که انگلس با الهام از یادداشتهای مارکس در سال 1998 نگاشت، نخستین اثری است که در آن میتوان به نظریات فمینیسم مارکسیستی دست یافت.
انگلس در این کتاب ماهیت زیستی زنان را نادیده گرفته و نقش تابعی و دست دوم آنان در اجتماع را ناشی از سیستمهای اجتماعی و نظام قدرت در جامعه عنوان میدارد؛ همچنین بیان میکند که این خانواده است که منشایی برای تابعیت زنان ایجاد میکند؛ زیرا همان طور که لفظ لاتین خانواده برگرفته از خدمتکار است، این نهاد اجتماعی چیزی نیست جز نظامی از نقشهای متقابل رئیس و مرئوس یا مسلط و تحت تسلط.
انگلس معتقد است جامعه با ادعاي اينكه هميشه بنياد خانواده بر پدر تباري و مرد سالاري بوده، به اين نظام خانوادگي مشروعيت مي بخشد. حال آن كه به گواهي بيشتر شواهد باستان شناختي و انسان شناختي، يك چنين داعيه اي دروغ است.
از نظر او، در گذشته هاي دور انسان ها در شبكه هاي گسترده خويشاوندي پيوند مي خوردند كه اين پيوندها تنها از طريق تبار زنانه قابل رديابي بود؛ به عبارت ديگر تيره مادرتبارانه و مادرسالارانه بود؛ زيرا در اقتصادهاي ابتداييِ مبتني بر شكار و گردآوري غذا، زنان به خاطر داشتن كاركرد مستقل و تعيين كننده اقتصادي به عنوان گردآورنده، سازنده، ذخيره كننده و توزيع كننده مواد ضروري، از قدرت مهمي برخوردار بودند.
انگلس: آنچه باعث «شكست تاريخي و جهاني جنس زن» شد، عوامل اقتصادي بود
اما چه چیزی باعث شد که زنان از این مقام و منزلت برکنار شوند؟ انگلس که به تبعیت از مارکس، ریشه تمامی تغییر و تحولات اجتماعی را اقتصاد و عوامل اقتصادی میداند، خاطرنشان میسازد که آنچه باعث «شكست تاريخي و جهاني جنس زن» شد، عوامل اقتصادي بود، بويژه جايگزيني اقتصاد شباني، كشاورزي سبك و مزرعه داري به جاي اقتصاد شكار و گردآوري.
بر اثر اين دگرگوني، مالكيت پديدار شد. مردان به علت تحرك، نيرومندي و انحصار برخي از ابزارها كه به آنها برتري اقتصادي بخشيده بود، ادعاي اين مالكيت را داشتند و از آن پس، استثمار كار به ساختارهاي پيچيده تسلط و از همه مهمتر، روابط طبقاتي انجاميد.
آنچه تا کنون ذکر شد، مختصری از شروع این اندیشه بود. در حال حاضر فمینیسم مارکسیستی همچنان وامدار اندیشههای مارکس و انگلس است؛ در واقع فمینیست مارکسیستها توجه خود را بیش از موضوع جنسیت به موضوع مبارزات طبقاتی معطوف کردهاند. از نظر این گروه، زنان درون یک طبقه اجتماعی با مردان همان طبقه، وجوه اشتراک و تجارب مشترک بیشتری دارند تا با زنان طبقههای دیگر.
هر چند زنان درون هر طبقه، از جهت دسترسي به كالاهاي مادي، قدرت، منزلت و امكانات تحقق نفس، از مردان آن طبقه برخورداري كمتري دارند كه علت این نابرابریها در نگاه فمینیست مارکسیستها به نظام طبقاتی سرمایهداری بازمیگردد؛ آنان نابرابری را میان مردان و زنان در یک جامعه سرمایهدار چنین توصیف میکنند:
زن در طبقه سرمایهدار، انگل یک انگل است
در طبقات سرمایهدار، مردان بسان یک انگل اجتماعی به ناحق، منابع توليدي و سازماني توليد صنعتي، كشاورزي و بازرگاني ملي و بين المللي را در اختیار و تملک خود دارند، اما زنان این طبقه نه تنها از این مالکیتها برخوردار نیستند که خودشان نیز بسان کالایی تجملاتی و لوکس به حساب میآیند و حتی در مبادله دائمی میان مردان، گاهی وسیله تضمین ائتلاف و اتحاد مردان سرمایهدار میشوند.
زندگی آسوده و مرفه این زنان پاداشی است که در مقابل خدمات آنان همچون پسر زاییدن و دیگر خدمات عاطفی، جسمی و اجتماعی به آنان تعلق میگیرد، بنابراین روزا لوکسمبورگ این زنان را انگل یک انگل مینامد.
زن در طبقه مزدبگیر، برده یک برده است
در طبقات فرودست و کارگر نیز اگر چه مردان از مالکیت برخوردار نیستند و بیشتر نقش یک برده را دارند و سرمایهداران نیروی کار آنان را به استثمار خود درآوردهاند، اما همین مردان امکان قدرتنمایی را تنها در مقابل زنان خود مییابند.
افزون بر این مسئله، زنان طبقه مزدبگیر به دلیل منزلت اجتماعی پستتر، دستمزد کمتری دارند و به ندرت به شورش و نافرمانی دست میزنند؛ همین طور آنها مصرف کننده کالاها و خدمات در خانواده هستند که هزینههای واقعی تولید مثل و ابقای نیروی کار را به ضرر خود پایین میآورند، از این رو زن در طبقه مزدبگیر، برده یک برده است.
فمینیست مارکسیستها پس از ارائه توصیف ذکر شده در مورد نابرابری جنسی، چنین نتیجه میگیرند که زنان بر اثر اعمال ستمگری طبقاتی و نابرابری مالکیت منابع و استثمار کار و به تعبیر مارکسیسم از خودبیگانگي، با مردان نابرابر شدهاند و هیچ عامل اساسی ناشی از اختلاف میان زنان و مردان به عنوان دو جنس مختلف، آنان را نابرابر و متفاوت نمیکند.
این نگاه گرچه تا حدی میخواهد نقش اقتصاد را در جوامع نشان دهد و در پی آن است که چهره ویرانگر پنهان در پس صورت آرام و مدنی سرمایهداری را به تصویر بکشد، اما از این نکته غافل است که نمیتوان تمامی وجوه و شئون انسان و اجتماع انسانی را درون یک تعریف اقتصادی و با معیارهای ظاهری و کمی توصیف کرد و به نقد کشید؛ چنان که توصیف آنان از نابرابری جنسی در اجتماع، صرفاً به نابرابریهای اقتصادی کلی زنان با مردان میپردازد و نقش آنان را تابع و دست دوم برمیشمارد.
زن وسیله اي برای ابقای انگلها و بردهها!
در چنین توصیفی دیگر نمیتوان از عوامل انسانی نظیر محبت، دوستی و عشق میان دو جنس (خصوصاً در مواردی که عشق میان دو جنس از طبقات مختلف باشد) سخن راند، در حالی که میدانیم با تقویت این عوامل انسانی، میتوان بسیاری از چالشهای اقتصادی را فروخواباند؛ ضمن آن که در این نگاه، خانواده نیز کارکرد انسانی و اجتماعی خود را که در تعریف اسلامی آن کانونی الهی است برای مهرورزی و انسانسازی، از دست داده و صرفاً وسیلهای میشود برای ابقای انگلها و بردهها!
سرانجام این گروه از فمینیستها راه حلی برای نابرابری جنسی ارائه میدهند که باز هم بیانگر نگاه محدود آنان به زن صرفاً در چارچوب اقتصاد جمعی است.
راهکار آنان برای از بین بردن ستم بر زنان، قیام علیه ستمگری طبقاتی است؛ یعنی انقلاب کارگری! به عقیده این گروه «هر گونه بسيج مستقل زنان بر ضد مردان، يك عمل ضد انقلابي است؛ زيرا اين كار طبقه كارگر بالقوه انقلاب را دچار دودستگي مي كند. انقلاب طبقه كارگر كه نظام طبقاتي را نابود مي كند و همه دارايي هاي اقتصادي را به دارايي هاي سراسر اجتماع تبديل مي نمايد، جامعه را از فراورده استثمار طبقاتي، يعني نابرابري جنسي نيز رها مي سازد.»
این راه حل عملاً زنان را فارغ از جنسیت و روح آنان در دو طبقه کارگر که باید قیام کند و مرفه که باید نابود شود، قرار میدهد. فمینیست مارکسیستها هیچ توجهی به زنان طبقات بالا ندارند و سرنوشت آنان را به حساب نمیآورند؛ از سویی دیگر زنان طبقه کارگر و مزدبگیر نیز در نظر آنان عناصری انقلابی هستند و در واقع ابزاری برای جنگ با سرمایهداری و به نفسه از جهت زنانگیشان ارزشی ندارند.
نگاه غیرواقعی، ابزارگرایانه و سودمدارانه به افراد جامعه در واقع نشان میدهد فمینیست مارکسیستها عملاً به جنس زن توجهی نشان نمیدهند و این مکتب، اگر بتوان عنوان مکتب بر آن نهاد، پیش از آن که به فکر زنان و حقوق آنان و ستم بر آنان باشد، با اندیشههای سیاسی و اقتصادی مارکسیسم پیوند خورده است و در پی دغدغههای انقلابی خود میباشد؛ چرا که از دو مسئله «جنسیت ستمکش و طبقه تحت استثمار» تنها یکی را اصل میشمارد و آن طبقه استثمار شده است که برای نجات آن می کوشد.
بدینترتیب در گامهای جسورانهتر میتوان احتمال داد که هدف از ایجاد این مکتب فمینیستی، جذب نیروی هر چه بیشتر برای انقلاب کارگری از طریق تبلیغات فمینیستی است.
منابع
1. نظريه هاي جامعه شناسي معاصر، جورج ريتزر
2. جنسیت و طبقه، توماس لور
3. چیستی فمینیسم، کریس بیسلی
4. سیطره جنس، محبوبه پاک نیا