کد خبر:۱۶۴۸۸۷
7 صفر سالروز ولادت هفتمين خورشيد - 2 و پاياني؛
امام موسی بن جعفر(ع) با تقیه بیشترین ضربه را به عباسیان وارد كردند
امام موسی کاظم عليه السلام برای نجات تشیع و میراث آن مجبور به اتخاذ شیوه و استراتژی تقیه شدند تا نه تنها جهان تشیع از خطرات موجود حفظ شود، بلکه با این شیوه بیشترین ضربه را به عباسیان وارد كنند.
گروه دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو» - زينب صارم؛ بعد از آن که هشام و مومن طاق از عبدالله (برادر موسي بن جعفر) ناامید شدند برای آنان قدرت خداوند، به حق و حقیقت عیان شد.
هشام نقل می کند: «بعد از آن، ما از نزد او گمراهانه بيرون آمديم و نمىدانستيم كه من و ابو جعفر احول به كجا رو آوريم؟ پس در بعضى از كوچههاى مدينه نشستيم گريان و سرگردان، نمىدانستيم كه به كجا رو كنيم و به سوى كى قصد نماييم؟ و با يكديگر مىگفتيم، برويم به سوى طائفه مرجئه يا به جانب جماعت قَدَريّه يا فرقه زيديه، يا گروه معتزله يا خوارج.
امام موسی کاظم (ع) خود به شیعیان راه نشان میدهد
پس ما همچنين حيران بوديم كه ناگاه مرد پيرى را ديدم كه او را نمىشناختم و به دست خود به جانب من اشاره مىكرد، ترسيدم كه جاسوسى از جاسوسان ابوجعفر منصور دوانيقى باشد و اين توهم، براى آن بود كه او را در مدينه جاسوسها بود كه نظر كنند به آن، كه شيعيان امام جعفر صادق (ع) بر او اتفاق كردند تا گردن او را بزنند و به اين جهت ترسيدم كه از آنها باشد. به احول گفتم: دور شو؛ زيرا كه من بر خود و بر تو ترسانم، و او مرا مىخواهد و تو را نمىخواهد. پس از من دور شو تا هلاك نشوى و خود اعانت بر هلاكت خود ننموده باشى.»
به نزد من بیا
پس احول از من دور شد، وليكن پُر دور نرفت و من در پى آن پير رفتم و اين ترس و سفارش براى آن بود كه چنان گمان داشتم كه نمىتوانم از دست او خلاص شوم و متصل در پى او مىرفتم و دل بر مردن گذاشته بودم، تا آنكه مرا بُرد بر درِ خانه امام موسى كاظم عليه السلام.
بعد از آن مرا واگذاشت و خود رفت. پس ديدم كه خادمى به درِ خانه آمد و به من گفت كه: داخل شو - خدا تو را رحمت كند - چون داخل شدم، ابوالحسن امام موسى كاظم (ع) را ديدم، و در اول مرتبه، خود آغاز فرمود و فرمود كه: «نه به سوى مرجئه بايد رفت، و نه قَدَريّه و نه زيديّه و نه معتزله و نه خوارج»، و دو مرتبه فرمود: «به نزد من بيا».
عرض كردم: فداى تو گردم، پدرت درگذشت؟ فرمود: «آرى». عرض كردم بعد از او، چه كسى امام است؟ فرمود: «اگر خدا خواهد كه تو را هدايت فرمايد، هدايت خواهد فرمود» عرض كردم، فداى تو گردم، به درستى كه عبدالله گمان كرده كه او بعد از پدرش، امام است. فرمود كه: «عبدالله مىخواهد كه خدا پرستيده نشود» عرض كردم، فداى تو گردم، چه كسى امام ما است بعد از پدرت؟ فرمود: «اگر خدا خواهد كه تو را هدايت كند تو را هدايت مىكند». عرض كردم، فداى تو گردم، تو امامى؟ فرمود: «من، اين را نمىگويم.»
هشام مىگويد: با خود گفتم طريق سوال را درست نيافتم؛ چه، زمان، زمان تقيه است. پس به آن حضرت عرض كردم كه: فداى تو گردم، آيا بر تو امامى گماشته كه تو رعيت او باشى؟ فرمود: «نه». از اين سخن در دل من چيزى داخل شد كه كسى غير از خداى عزّوجلّ، اندازه آن را نمىداند، به جهت اعظام و هيبت آن حضرت، بيش از آنچه به من فرود مىآمد نسبت به پدرش، چون بر او داخل مىشدم.»
اسرار امامت را فاش مکن
پس به آن حضرت عرض كردم، فداى تو گردم، از تو سوال مىكنم، چنانچه از پدرت سوال مىكردم. فرمود: «سوال كن تا خبر داده شوى، وليكن فاش مكن، كه چون فاش كنى، همان باعث سر بريدن من خواهد شد.» هشام مىگويد: از آن حضرت سوال كردم، ديدم دريايى است كه تمام شدن ندارد.
عرض كردم، فداى تو گردم، شيعيان تو و شيعيان پدرت گمراهند، اگر صلاح دانى به ايشان القا كنم و ايشان را به سوى تو دعوت نمايم؛ زيرا كه بر من پيمان گرفتى كه كتمان كنم.
فرمود: «هر كه از ايشان را ديدى كه رشدى دارد به او القا كن، و بر او پيمان بگير كه كتمان كند؛ زيرا اگر كه فاش كنند، همان موجب سر بريدن خواهد بود.» و به دست مبارك اشاره به گلوى خويش فرمود.
امام جعلی و ضرب و شتم مردم
هشام مىگويد از نزد آن حضرت بيرون آمدم، و ابو جعفر احول را ملاقات كردم، به من گفت: بعد از آنكه از يكديگر جدا شديم، چه خبر دارى؟ گفتم: هدايت؛ و او را به آن قصه خبر دادم، بعد از آن فُضيل و ابو بصير را ملاقات كرديم و بر آن حضرت داخل شدند و سخنش را شنيدند و قطع به امامت او به هم رسانيدند.
بعد از آن، فوج فوج مردم را ملاقات مىكرديم، پس هر كه بر آن حضرت داخل شد، قطع به هم رسانيد، و عبدالله(برادر امام موسی کاظم) باقى ماند كه كسى بر او داخل نمىشد، مگر كمى از مردمان. چون چنان ديد، پرسيد: مردم را چه حال روى داده كه به نزد من نمىآيند؟ او را خبر دادند كه هشام مردم را از تو بازداشته. هشام مىگويد: پس عبدالله جمعى را در مدينه بر سر راه من نشانيد كه مرا بزنند.
امام موسی کاظم (ع) با زبان علم با هشام سخن میگوید
با دقت در مناظره هشام با امام موسی کاظم (ع) می توان به ابعاد بسیار جالبی در علم و سیاست آن حضرت دست یافت. از جمله آن که هشام با سوالات خود توانست پی به امامت امام موسی کاظم(ع) ببرد؛ چرا که شخص مسلمان از لحاظ عقلی از دو حال خارج نیست یا امام است و نیاز به تقلید ندارد یا ماموم است و احتیاج به امامی دارد که از او پیروی کند.
اوضاع خفقان در شرایط امام موسی کاظم (ع) تا بدان جا شدید است که امام در مناظره نيز به امامت خویش تصریح نمی کند و در جواب هشام می فرمایند: «من این را نمی گویم» و این نشان از شدت فشار جریان های ضد شیعی دارد.
در این اوضاع نابسامان تاریخی، امام موسی کاظم (ع) از تاکتیکی جدید برای حفظ جریان امامت استفاده می کند؛ چرا که تشیع از دو جنبه در خطری بسیار جدی قرار داشتند که باعث اضمحلال شیعه می شد.
امام موسی بن جعفر(ع) با راهکار تقیه بیشترین ضربه را به عباسیان میزند
خطر اول سرگردانی و حیرانی شیعیان پس از امام جعفر صادق (ع) بود که به علت شدت اختناق و دشمنی عباسیان علیه فرزندان فاطمه (س)، امکان معرفی امام هفتم شیعیان به صورت علنی وجود نداشت که توضیح آن گذشت.
خطر دومي که شیعه را تهدید می کرد، آن بود که در زمان امام صادق و امام باقر (علیهما السلام) بنیه علمی شیعه از جنبه فقهی و اعتقادی تقویت شده بود و شاگردان بسیاری در زمان این دو امام بزرگوار پرورش یافته بودند، اکنون امام موسی کاظم (ع) رسالت داشت که این میراث بزرگ شیعه را از این مقطع تاریک تاریخ به سلامت عبور دهد.
در حقیقت امام موسی کاظم (ع) در سیره امامان معصوم به مانند پل ارتباطی عمل کردند و توانستند این علوم بسیار باارزش را حفظ کرده و به زمان امام بعدی یعنی علی بن موسی الرضا (ع) منتقل کنند که در شرایط سیاسی بازتری می زیسته اند.
به هر منوال امام موسی کاظم (ع) برای نجات تشیع و میراث آن مجبور به اتخاذ شیوه ای شدند که نه تنها امامت و علوم آن از بین نرود، بلکه به نسل های آینده نیز انتقال پیدا کند.
امام موسی کاظم (ع) برای رسیدن به این هدف حیاتی از استراتژی تقیه استفاده کردند تا نه تنها جهان تشیع از خطرات موجود حفظ شود، بلکه بتواند بر توشه خود نیز بیفزاید.
چنان چه از امام موسی کاظم (ع) روایات بسیاری درباره توحید و مسائل غامض خداشناسی به یادگار مانده است.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰