هانی بن عروه؛ پيرمردي كه تسليم نشد
کد خبر:۱۶۶۵۶۷
ياران بهشتي - 1

هانی بن عروه؛ پيرمردي كه تسليم نشد

آه که نبودی ببینی پیرمرد را دست بسته در بازار گوسفند فروش‌ها می‌گرداندند، اما آخر حاضر نشد فرستاده حسین را تسلیم کند؛ سرش را که کنار سر مسلم بر دروازه شهر آویزان کردند، فکر می‌کردم خوب شد ندید چه بر سر مهمان کوفه آمد ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛  خودم به او گفتم، اما قبول نکرد. معلوم بود آخرش چه می شود. هانی که کم کسی نبود، از صحابه پیغمبر و بزرگ قبیله ما. سوار بر اسب که می شد چندین هزار مرد مسلح زیر فرمان داشت.
 
به او گفتم ابن زیاد را که می شناسی؛ دمار از روزگار مردم کوفه درآورد. هم الآن بو برده که ابن عقیل در خانه تو بیعت از شیعیان کوفه می ستاند. آه که کاش آن فرصت از کف نمی داد.
 
به او گفتم، امیر که آمد عیادتت، کارش را همان جا بساز. رو ترش کرد و گفت خوش ندارم خون مهمان خود را بریزم.
 
آخر هم جاسوس های امیر فهمیدند. آنقدر در دربارش با چوب به سر و صورت پسر عروه زده بود که بینی اش شکسته بود. آه که کاش لااقل مسلم را تسلیم امیر کرده بود و جانش را به در برده بود.
 
هر چه امیر تهدید کرد، هانی گفت محال است کسی را که به من پناه آورده به تو بسپارم. حتی در زندان کوفه هم مقُر نیامد.
 
آه که نبودی ببینی پیرمرد را دست بسته در بازار گوسفند فروش ها می گرداندند، اما آخر حاضر نشد فرستاده حسین را تسلیم کند. سرش را که کنار سر مسلم بر دروازه شهر آویزان کردند، فکر می کردم خوب شد ندید چه بر سر مهمان کوفه آمد.
پربازدیدترین آخرین اخبار