رجبيدواني: سه سوالي كه يهوديان براي مفتضح كردن پيامبر(ص) به مشركان آموختند
به گزارش خبرنگار دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»، دکتر محمدحسين رجبي دواني در نهمين جلسه از سلسله جلسات کارگاه آموزشي-تحليلي تاريخ اسلام كه به همت موسسه «صهباي بصيرت» در فرهنگسراي ارسباران برگزار شد، به بيان اقدام مشركان در شكل دادن جنگ نرم عليه اسلام براي جلوگيري از پيشرفت دعوت پيامبر (ص) پرداخت.
رجبي دواني، عضو هيئت علمي دانشگاه امام حسين (ع) با بيان اينكه مشرکان براي ايجاد اخلال در روند دعوت پيامبر (ص) به دنبال راهکارهايي بودند تا جلوي پيشرفت دعوت اسلامي گرفته شود، گفت: آنان براي اين کار جنگ نرم عليه اسلام را در پيش گرفتند که به برخي از آنها در جلسه گذشته اشاره کرديم و در اين جلسه برخي ديگر از روشهاي آنان را بيان ميکنيم.
مشركان دست به دامن يهوديان شدند
مشرکان با خود گفتند به سراغ کساني برويم که تبحر بيشتري در مسائل معرفتي دارند و مسائل پيچيدهاي از آنها بپرسيم و سپس آنها را از پيامبر بپرسيم كه اگر نتواند جواب دهد، او را در برابر مردم و پيروانش از اعتبار مياندازيم.
يهودياني که در حجاز زندگي ميکردند به جهت علمي و دارا بودن کتاب بر بقيه مردم منطقه برتري داشتند. مشرکان هيئتي را به يثرب فرستادند تا از علماي يهود آنجا به اين منظور ياري بگيرند. برخي گفتهاند اين هيئت دو نفر بودهاند و برخي گفتهاند دو نفر سرپرست داشتهاند. اين دو نفر شاخص يکي نضر بن حارث پسر خاله پيغمبر و دشمن اسلام و ديگري عتبه بن ابي معيت، همسايه پيامبر و دشمن اسلام بود.
مشرکان به يهوديان گفتند: فردي در ميان ما پيدا شده که مدعي است پيامبر خداست، بين ما تفرقه ايجاد کرده و جوانان و بردگان ما را از ما گرفته. شما که اهل کتاب هستيد چند سوال پيچيده را مطرح کنيد تا ما از او بپرسيم و ببينيم ميتواند جواب دهد يا خير.
قبلاً هم اشاره داشتيم که يهود به منطقه عربي آمده و در شمال حجاز، بخصوص يثرب ساکن شده و به آماده ظهور آخرين پيغمبر بود تا اولين گروندگان به او باشد. آنها طبق تعليماتشان انتظار ظهور را در يثرب ميکشيدند و لذا به حوادث مکه بي اعتنا بودند و در برابر اين هيئت که از مکه آمده بود نيز حساس نشدند.
سه سوالي كه يهوديان براي مفتضح كردن پيامبر(ص) به مشركان آموختند
يهوديان سه سوال را با پاسخش به مشركان آموختند:
1. حقيقت روح چيست؟
2. آن جهان گشايي که شرق و غرب عالم را گرفت و قدرت يافت که بود؟
3. جواناني که براي حفظ ايمانشان در اعصار گذشته ناپديد شدند چه کساني بودند؟ چند نفر بودند و چه سرنوشتي پيدا کردند؟
يهوديان پاسخ اين سوالات را نيز به مشركان دادند و گفتند اگر پاسخ صحيح داد بدانيد از اديان الهي اطلاع دارد و اگر پاسخ صحيح نداد بدانيد دروغگويي بيش نيست. آنها نيز آمدند و سوالات را با پيامبر در ميان گذاشتند.
درسي كه خدا در سيره پيامبر براي تنبه بندگان قرار داد ...
خدا در اين جا براي ما درس و تنبهي را در سيره پيامبر (ص) قرار داده؛ پيامبر آمده است تا عالي ترين و کاملترين تعاليم را براي بشر بياورد و الان هم آغاز کار پيامبر است، اما همين پيامبر بايد بداند همه چيز با اراده خداوند است و پيروانش نيز به تبع او بايد بدانند در واقع اصل امور همه به خداوند بر ميگردد.
پيامبر به مشرکان فرمودند: برويد و فردا بياييد تا به من وحي شود و من پاسخ شما را بدهم. رفتند و اتفاقاً جبرئيل نيامد. دوباره آمدند و پرسيدند: جواب ما چه شد؟ پيامبر فرمودند: هنوز به من وحي نشده است. برويد روز ديگر بياييد. رفتند باز هم جبرئيل نيامد. پيامبر ناراحت بودند، چند روز گذشت و جبرئيل نيامد. مشرکان دست گرفتند، توي بوق کردند که او قادر نيست جواب ما را بدهد.
تا خدا اراده نکند پيامبر نميتواند از قرآني که در سينه دارد بهره ببرد
قرآن يک نزول دفعي و يک نزول تدريجي دارد. بنابر روايات، نزول دفعي در شب قدري که برخي سال اول يا دوم يا سوم گفته اند، اتفاق افتاده است. به هر حال در اين مقطع بايد کل قرآن در سينه و ذهن پيامبر باشد، اما تا خدا اراده نکند پيامبر نميتواند از آن قرآني که در سينه دارد، بهره ببرد.
بعد از 15 روز و به نقلي ديگر 40 روز از انقطاع وحي، جبرئيل آمد و ابتدا علت انقطاع وحي را بيان کرد. آيه اين بود: «و لا تقولن لشيء اني فاعل ذلک غدا الا ان يشاء الله.»
پيامبر تو به چه حقي ميگويي برويد فردا بياييد جوابتان را ميدهم؟ از کجا ميداني که تا فردا زنده هستي؟ براي اين وحي قطع شد تا بداني هر آنچه را ميخواهي در آينده، ولو آينده خيلي نزديک انجام دهي، اگر خدا خواست، ميتواني انجام دهي. پيغمبر ان شاء الله نگفته بود و براي همين نگفتن اين تنبه بايد داده شود که 15 روز يا 40 روز وحي قطع شود. از اين به بعد هر گاه خواستي بگويي اين کار را در فردا يا فرداها انجام خواهم داد، بايد بگويي اگر خدا خواست.
و بعد پاسخ سوالات را گفت: «يسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربي»؛ از تو درباره حقيقت روح سوال ميکنند، بگو روح از امور خاص خداي من است و هيچ کس از حقيقت آن نميتواند باخبر شود. اين سوالي است که بني اسرائيل از پيامبرانشان کرده بودند و جواب همين بود و عجيب است که امروز هم بشر با همه پيشرفتهايش هنوز نميداند روح چه ماهيتي دارد و ارتباطش با جسم چگونه است.
«يسئلونک عن ذي القرنين»؛ از تو درباره ذوالقرنين ميپرسند، بگو او جهانگشايي است که خداوند به او قدرت و مکنت داد و شرق و غرب را گرفت و در اين کشورگشايي هاي خود به قومي چنين رسيد؛ يأجوج و مأجوج اقوام شروري بودند که هجوم ميآوردند. از او خواستند سدي بسازد، سدي از آهن و سرب ساخته شد و ...
ذوالقرنين كيست؟
در اينجا لازم است چند جملهاي را درباره ذوالقرنين بگويم: در اين که ذوالقرنين کدام شخصيت تاريخي است بين مورخان اختلاف نظر است؛ برخي گفتهاند او کورش است، حتي علامه طباطبايي معتقد بود که او کورش است، اما با اطلاعاتي که از کورش در تاريخ ثبت مي باشد، نميتواند چنين کسي مصداق ذوالقرنين باشد که خدا از او تقدير ميکند.
كورش كبير، ذوالقرنين نيست!
از اعتقادات کورش خبري در دست نيست که آيا الهي بوده يا نه، در حالي که ذوالقرنين موحد است. وقتي بر اقوامي غلبه ميکرد براي جلوگيري از شورشها، مقدسات آنها را بيش از خودشان تقديس ميکرد.
مثلاً وقتي بابل را گرفت، از آنجا که بابل تمدن پيشرفتهتري از ايران هخامنشي داشت، خوف اين را داشت که عليه او قيام کنند و لذا داريم که بتهاي اين ها را بيش از خودشان احترام و سجده ميکرد، در حالي که کرنش در برابر بت بشدت نهي شده و از گناهان بزرگ است و اگر صحت داشته باشد نميتواند چنين کسي مصداق ذوالقرنين باشد.
همچنين کوروش بسيار با تدبير بود. با ترفندهاي مختلف سعي ميکرد اقوام مغلوب را کنترل کند، اما اگر قومي شورش ميکرد با شدت و حدت برخورد ميکرد. اين هم چيزي نيست که با ذوالقرنين وفق پيدا کند.
اسكندر به طريق اولي ذوالقرنين نيست
برخي گفتهاند اسکندر است، اما اسکندر به طريق اولي نميتواند باشد؛ زيرا در بت پرستي و شرک او شکي نيست و جناياتش نيز بيش از آن است که به کورش نسبت دادهاند. البته اسکندر شرق و غرب عالم آن روز را گرفت، اما کورش محدوده حکومتياش به چين و هند ميرسيد و از طرف ديگر به درياي مديترانه و تا اعماق ترکيه امروزي را هم گرفته بود.
اما اسکندر ايران را گرفت، با چين و هند همسايه شد، از عراق گذشت، به شمال آفريقا رفت و دورتادور درياي مديترانه را گرفت و از مصر و ليبي و تونس و غيره گذشت و از جبل الطارق نيز عبور کرد و به اسپانيا وارد شد و بعد فرانسه و انگليس و بالکان و ايتاليا را گرفت. شرق و غرب را گرفت، ولي به جهت اعتقادات و رفتار، جنايتکاري بود که به هيچ وجه مشمول تعابير قرآني نيست.
ممکن است ذوالقرنين يکي از شخصيتهاي ناشناخته تاريخ و از تمدنهايي باشد که ما هنوز اطلاعي از آنها پيدا نکرده ايم.
ادامه دارد ...