رجبیدوانی: استراتژی پیامبر در قبال پیشنهاد صلح مشرکان زیرکانه بود
به گزارش خبرنگار دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»، دکتر محمدحسين رجبي دواني در ادامه نهمين جلسه از سلسله جلسات کارگاه آموزشي-تحليلي تاريخ اسلام كه به همت موسسه «صهباي بصيرت» در فرهنگسراي ارسباران برگزار شد، به بيان اقدام مشركان در شكل دادن جنگ نرم عليه اسلام براي جلوگيري از پيشرفت دعوت پيامبر (ص) پرداخت.
رجبی دوانی با اشاره به سه سوالي كه يهوديان براي مفتضح كردن پيامبر(ص) به مشركان آموختند، گفت: سوال سوم این بود که جواناني که براي حفظ ايمانشان در اعصار گذشته ناپديد شدند، چه کساني بودند؟ چند نفر بودند و چه سرنوشتي پيدا کردند؟
عضو هیئت علمی دانشگاه امام حسین (ع) افزود: در مورد اصحاب کهف نيز قرآن ميگويد «آنان جواناني بودند که بر پادشاهي که مانع اعتقادات توحيدي آنان بود، خروشيدند» و چون شمار اينها در تورات و کتب يهوديان ذکر نشده بود برايشان سوال بود. قرآن هم در واقع همان چيزي که آنها سوال کردهاند را بيان کرده است، لذا ميفرمايد «آيا آنها سه نفر بودند و سگشان چهارمين بود يا پنج نفر بودند و سگشان ششمي؟... و بعد ميفرمايد خدا به شماره از اينها آگاهتر است و اينکه خوابي سيصد ساله داشتند.»
مشرکان هر چند با تأخير اين جوابها را گرفتند، اما ديدند که پاسخها درست است و نتوانستند از اين عمليات رواني بر ضد اسلام استفادهاي بکنند.
ارعاب؛ شیوه ای برای بازگرداندن مسلمانان به شرک
مورد ديگر از حربههاي مشرکين در جنگ نرم، ارعاب به منظور جلوگيري از اسلام آوردن ديگران و بازگشتن مسلمانان به شرک بود؛ اين ارعاب در قالب شکنجه آنها بود و از آنجا که شکنجه کار سختي است و ممکن است در رديف جنگ نرم نگنجد، اما ارعاب يکي از راههاي مؤثر بر طرف مقابل به شمار ميرفت.
مشرکان، نو مسلمانان را مورد آزار قرار ميدادند و دو هدف داشتند: اول آن که کسي که ايمان آورده نتواند تحمل کند و برگردد و دوم آنهايي که متمايل به اسلام ميشوند وقتي اين شکنجهها را ببينند بترسند و ديگر به سمت اسلام نيايند. البته اين سياست به اين معنی نبود که از فرداي اين تصميم هر جا مسلماني را ديدند شکنجه کنند، بلکه به سبب آن تعصب قبيلگي که وجود داشت نميتوانستند به راحتي هر کسي را بگيرند و شکنجه کنند.
مشرکان بيشتر کساني را ميتوانستند شکنجه کنند که به نوعي اختيارشان را داشتند و بر آنها مسلط بودند؛ اين افراد شامل سه گروه اشراف زادگان، يعني فرزندان شيوخ و بزرگان قبيله (به دليل وجود نظام پدرسالاري)، بردگان (زيرا برده حکم مال فرد را داشت و اختيارش با ارباب بود) و موالي و جوار گيرندگان بودند. اين سه دسته آزار و اذيت ميشدند و البته عمده گروندگان به پيامبر را نيز اينها تشکيل ميدادند.
موالیان؛ کسانی که سخت ترین شکنجه ها را میدیدند
سختترين شکنجهها را نيز در اين ميان دسته سوم ميکشيدند؛ چون دسته اول كه پاره تنشان بود را نميتوانستند خيلي عذاب کنند. شکنجه آنان بيشتر جنبه روحي رواني داشت، زندانشان ميکردند، ارتباطشان را با دوستانشان قطع مي کردند، آب و غذا دير ميدادند. بردگان را نيز سخت شکنجه ميکردند، ولی تا ميديدند ممکن است بميرند شکنجه را متوقف ميکردند؛ چون بابت آنها پول داده بودند و در اين صورت مالشان از بين ميرفت، اما موالي و جوار گيرندگان نه پاره تنشان بودند و نه مالشان، لذا سخت ترين شکنجهها متوجه آنها بود. اولين شهداي اسلام که پدر عمار، ياسر، و مادرش سميه و برادرش عبدالله بودند از همين موالي و جوار گيرندگان بودند.
آيا اين سياست اثری داشت؟ بله اين سياست توانست اثر بگذارد، پنج نفر از اسلام برگشتند که همه از اشراف زادگان بودند. يکي از آنها علي ابن اميه ابن خلف بود. (اسم علي منحصر به اميرالمؤمنين نبوده، محمد و فاطمه نيز همين طور، اما حسن و حسين دو اسم بي سابقه بود.) اين پنج نفر در جنگ بدر به مصاف اسلام آمدند و در آن جنگ کشته شدند؛ در واقع خسر الدنيا و الاخره شدند.
سیاستهای پیامبر در قبال شکنجههای مشرکین
همچنین عدهاي هم ميخواستند ايمان بياورند که با ديدن اين شکنجهها جا زدند، لذا پيامبر با اين سياست مبارزه کردند و براي خنثي کردن چنين سياستي هجرت به طور کلي و هجرت به حبشه را انتخاب کردند.
کساني که هجرت کردند عمدتاً دسته اول بودند که اختيارشان با خودشان بود و اين روش هم مشرکان را زمين زد.
چرا پيامبر حبشه را انتخاب کردند؟ در حالی که ايران، مصر، يمن و روم نيز مجاور سرزمين عربي بود.
مسلمانها در وطن خود امنيت نداشتند، وقتي مجبورند براي حفظ دينشان هجرت کنند بايد به محيطي توحيدي بروند و الا با ورود به محيط شرک آلود ديگر، بيشتر اذيت خواهند شد. خروج از محيط شرک و ورود به سرزمين توحيدي، يمن و ايران را از ميان گزينهها خارج ميکند. محيطهای توحيدي آن زمان روم و مصر و حبشه است، روم به دليل حاکميت کليساي اورتودکس و تعصب شديد آنان مناسب نبود؛ آنها طبيعتاً اعراب مسلمان را نميپذيرفتند، مصر هم تابع کليساي روم بود، لذا فقط حبشه ميماند.
توطئههای عمرو عاص در حبشه
حاکم حبشه با آن که مسيحي بود، اما آزادانديش بود و عقايد مخالف با خودش را تحمل ميکرد. علاوه بر این درياي سرخ بين حبشه و حجاز فاصله ايجاد کرده بود و مانع طبيعي خوبي به شمار ميرفت تا جلوي حمله غافلگيرانه قريش را بگيرد؛ چرا که در حبشه از گذشته گمرک وجود داشته و عبور و مرورها کنترل ميشده است.
پيامبر در دو گروه مسلمانها را که مجموعاً 82 نفر بودند، به حبشه فرستاد. قريش وقتي از اين موضوع باخبر شد خواست اين تدبير را خنثي کند، لذا عمرو ابن عاص و عماره ابن وليد را به حبشه فرستاد. عمروعاص سابقه دوستي با پادشاه آنجا را داشت، ولی با تدبير جعفر ابن ابي طالب توطئه آنها خنثي شد و عمروعاص نيز که موفق به کاری نشد، فقط فتنه اي را در حبشه ايجاد کرد و بيرون آمد.
از جمله وقایع حبشه آن که عماره ابن وليد در کشتي مست کرده بود و روابطي بين او و همسر عمروعاص رخ داد و عمروعاص نيز پس از اين ماجرا کينه او را به دل گرفت. بعد از شکست در حبشه براي اين که به نجاشي ضربه اي وارد کند با حيله توانست عطر مخصوص او را از زن نجاشي بگيرد و موقع رفتن نيز اين را به گردن عماره انداخت. نجاشي هم بشدت عصباني شد و عماره را شکنجه شديدي کرد، همچنين عمروعاص به اطرافيان نجاشي گفت که نجاشی پنهاني به دين اسلام درآمده و ميخواهد آن را دين رسمي حبشه کند، لذا عده اي بر ضد نجاشي شوريدند و جنگ داخلي رخ داد، اما نجاشي توطئه را در هم کوبيد و مسلمانها نفس راحتي کشيدند.
اما در تواريخ سني مثل تاريخ طبري و سيره ابن هشام آمده در زماني که مسلمانها در حبشه بودند واقعهاي اتفاق افتاد که عدهاي از آنها بازگشتند.
استراتژی پیامبر در قبال پیشنهاد صلح مشرکان
مشرکان وقتي ديدند با تدبير پيامبر سياست ارعابشان خنثي شده، روش خود را عوض کردند. مانند روش هايي که آمريکا در قبال نظام اسلامي ما به کار گرفته است؛ یعنی تا بتوانند ارعاب ميکنند و تهديد به جنگ سخت، بمباران مراکز هستهاي، اشغال بنادر ... و بعد هم پيشنهاد مذاکره می دهند و ...
مشرکان شور کردند و گفتند پيشنهادي به پيامبر بدهيم که اگر بپذيرد اين مسائل خاتمه مييابد. گفتند ما به تو ميگوييم براي مدتي معين خداي خود را رها کن و خداي ما را بپرست، ما هم در اين مدت بتهايمان را رها ميکنيم و تک خداي تو را ميپرستيم وقتي اين مدت تمام شد اگر تک خداي تو بهتر بود ما ايمان ميآوريم و اگر تو ديدي بتهاي ما بهتر است تو دست بردار و پيرو آيين ما شو.
قبل از اينکه پيامبر بخواهد سخني بر زبان بياورد جبرئيل نازل شد و سوره کافرون را آورد «قل يا ايها الکافرون، لا اعبد ما تعبدون» من چيزي که شما بپرستيد نميپرستم. «و لا انتم عابدون ما اعبد» شما هم شعار ميدهيد، شما هم بنده خداي من نيستيد و اين مسئله تأکيد ميشود «و لا انا عابد ما عبدتم»، هرگز خدايان شما را نمي پرستم. «و لا انتم عابدون ما اعبد» و پاسخ هم آيه آخر است اگر واقعاً دنبال صلح و آرامش هستيد چوب لاي چرخ اسلام نگذاريد و مزاحم نشويد. دين شما مال خودتان و دين من هم مال خودم.
از آنجا که مشرکان به دنبال کشف حقيقت نبودند، بلکه به دنبال جلوگيري از پيشرفت اسلام و به زمين زدن آن بودند، نپذيرفتند و بر لجاجت و دشمني خود عليه اسلام افزودند.
داستان افسانه قرانین
در منابع سني چنین آمده است: وقتي اين پيشنهاد صلح مطرح شد و سوره کافرون نازل گشت، پيامبر هم که به دنبال صلح و آرامش بودند، در يک زماني که همه بزرگان مکه در کنار کعبه جمع بودند و مسلمانان هم حضور داشتند به کنار کعبه آمده و سوره مبارکه نجم را قرائت کردند؛ «قسم به ستارگان، اين پيغمبري که هم نشين شما شده گمراه نميشود و دچار اغوا هم نخواهد شد و از روي هوا و هوس نيز سخن نميگويد بلکه هر چه ميگويد وحي الهي است که خداي بسيار نيرومند به او آموخته» پيامبر ادامه ميدهند تا به اين آيات ميرسند «آيا نديديد لات و عزي و منات سومين آنها را؟»
تا پيامبر اين آيه را خواند، گفت: اينها بتهای بلندمرتبهاي هستند که شفاعتشان موجب اميدواري است. تا پيامبر اين را بر زبان آوردند مشرکان غريو شادي سردادند که او خدايان ما را تکريم و تمجيد کرده، بعد هم پيامبر آيات را ادامه دادند تا به آيه آخر که سجده واجب دارد رسيدند و نه تنها پيامبر و مسلمانان سجده کردند، بلکه مشرکان هم که ديدند پيامبر با خدايان آنها همراهي ميکند نيز سجده کردند و فقط وليد ابن مغيره، پدر خالد ابن وليد، که پيرمرد بود و قادر به سجده کردن نبود و يا به خاطر تکبري که داشت نميخواست بر زمين بيفتد و سجده کند، مشتي خاک از کف مسجد برداشت و بر پيشاني گذاشت! تا مدتي دعواي مشرکان و مسلمين فروکش کرد. خبر اين قضيه به حبشه رسيد و گروهي قابل توجه از مسلمين از حبشه بازگشتند.
این منابع ميگويند بعد از چندي جبرئيل نازل شد و گفت: اين ها چه بود که گفتي؟ پيامبر گفتند: دست خودم نبود، شيطان اينها را بر زبان من جاري ساخت. جبرئيل هم گفت بايد بروي در جمع مردم و بگويي اينها وحي الهي نبوده و شيطان بر زبان تو جاري ساخته است. پيامبر چنين کردند و بعد از آن دوباره دعواها از سر گرفته شد.
حال آن که اين داستان که در منابع اهل تسنن آمده و شيعه آن را افسانه قرانين خوانده، مردود اعلام شده است.
چرا داستان قرانین قابل قبول نيست؟
داستان قابل قبول نيست؛ زيرا کاملاً در تضاد با آيات ابتدايي همين سوره است. آيا مي توان پذيرفت شيطان بر زبان پيغمبر مسلط شود و چيزي را جاري کند که پيامبر نميخواهد بگويد؟ اين در تضاد با آيات صدر اين سوره است که شيطان گفته «فبعزتک لاغوينهم اجمعين الا عبادک منهم المخلصين»؛ يعني زور من به بندگان مخلص تو نميرسد در حالی که پيامبر، سرآمد بندگان مخلص خداست و آيه قرآن هم ميگويد هرگز اغوا نميشود!
دوم اينکه اگر گفته بودند فقط آن چند آيه را خوانده و اسم بتها را آورده قابل قبولتر بود، ولي گفتهاند از ابتدا تا آخر سوره را خواندهاند. در ادامه آيات ميفرمايد: آيا پسر که خوب است مال شما و دختر که بد است مال من؟ قرآن آنها را با اين حرف به تمسخر ميگيرد و ميگويد اين بتها چيزي نيستند جز چند اسم که شما و پدرانتان بر روي آنها گذاشتهايد، در حقیقت قرآن بتها را تخطئه ميکند.
اين داستان مردود است و برخي از اهل تسنن فهيم نيز مانند شيعه اين را باطل ميداند هر چند در تاريخ طبري و ابن هشام آمده باشد.
ادامه دارد ...