کد خبر:۱۷۰۷۳۶
وبلاگ «حیعلالجهاد»
علیرضا حرف میزد آرمیتا نقاشی میکشید
عليرضا داشت عكس خودش و بابا مصطفايش را تماشا ميكرد در دست مردماني كه مثل ما نبودند.
جریده اینترنتی «خبرگزاری دانشجو»، در آخرین بروزرسانی وبلاگ «حیعلیالجهاد» طی مطلبی با عنوان «علیرضا حرف میزد آرمیتا نقاشی میکشید» آورده است:
عليرضا حرف ميزد... آرميتا نقاشي ميكشيد...
عليرضا حرف ميزد و مادر مينوشت. مينوشت تا بماند يا شايد مصطفي بخواند... عليرضا داشت عكس خودش و بابا مصطفايش را تماشا ميكرد در دست مردماني كه مثل ما نبودند، اما مثل 9دي و 22 بهمن ما، آمده بودند راهپيمايي و مادر ميگفت اين يعني خون بابا مصطفاي تو خيلي زود ثمر داده و گل كرده... اين عكسها گلبرگ سرخ لالههاست كه روييده در شهرهاي آمريكا...
آرميتا نقاشي ميكشيد و مادر تفسير ميكرد تا بماند يا شايد پدر شهيدش ببيند... كشيده بود خودش را و مادرش را و پدري را كه نبود كه جايش خالي بود و پري دريايي بالداري كه بابا را از توي همان ماشين تكه تكه شده، برده بود به آسمان... كشيده بود خودش را و باباي جديدش را كه موهاي آبشاري و بلندش را نوازش كرده بود...
عليرضا حرف ميزد و مادر مينوشت تا بماند يا شايد مصطفي بخواند... عليرضا داشت نقاشي شيطان را ميكشيد و ميخنديد؛ ميگفت شيطان آدمها را گول ميزند، ولي سالهاست كه ديگر هيچ آدمي گول شيطان بزرگ را نميخورد؛ نشان به آن نشان كه مادربزرگ ميگفت آمريكا كه هيچ، اسرائيل هم هيچ غلطي نميتواند بكند...
آرميتا نقاشي ميكشيد و مادر تفسير ميكرد تا بماند يا شايد پدر شهيدش ببيند... كشيد جزيره آدم خوبها را كه همه بيدار شده بودند و يك سطل آب دستشان بود كه بريزند روي جزيره آدم بدها كه آنها را آب ببرد... پيغامي هم نوشت كنارش: منتظر باش اسرائيل كه مأموران خدا دارند هر روز ميآيند براي قبض روح شما...
عليرضا حرف ميزد و مادر مينوشت تا بماند يا شايد مصطفي بخواند... ميگفت توپ من سرخ و سفيد و آبي نيست، سبز و سفيد و قرمز است و رويش نوشته الله؛ يعني خدا؛ يعني كه خدا هست و باباي من پيش خداست و از آن بالا دارد به من نگاه ميكند و حتي اگر بروم روي دوش بابابزرگ، باز بابا از من بالاتر است و حتي اگر ستارهها هم بخوابند و خورشيد برود پشت ابر، باز باباي من هست و نورش كه نور شهيد است، روشن ميكند همه جاي جهان را...
آرميتا نقاشي ميكشيد و مادر تفسير ميكرد تا بماند يا شايد پدر شهيدش ببيند... كشيده بود خودش را كه بزرگ شده بود و صدفي را كه گوهري در آن بود بس زيبا، اما زيبايياش را به هر نامحرمي نشان نميداد و پنهان بود اينبار موهاي قشنگ آبشارياش زير صدف چادر تا نشان دهد هرگز گل وجودش شيفته خار نخواهد شد...
عليرضا حرف ميزد و مادر مينوشت تا بماند يا شايد مصطفي بخواند... بخواند كه موشك كاغذي عليرضا كه رويش نوشته شده اسرائيل بايد محو شود و بردش تا خودِ خود تلاويو هست، نيازي نيست كه پرتاب شود، همين كه بابا خامنهاي يك ساعت دست بر روي لوله تفنگ سخنراني كند، اسرائيل خودبهخود رنگ ميبازد از ترس و كم كم محو ميشود...
آرميتا نقاشي ميكشيد و مادر تفسير ميكرد تا بماند يا شايد پدر شهيدش ببيند... جانمازش را كشيد و چادرنمازش را و سجادهاي از ياس و بنفشه كه هديه بابايش بود... سربند يازهرايش را كه بست، دست مادر را گرفت و آمد توي ميدان آزادي و ايستاد كنار همانهايي كه ميدانستند آزاديشان را مديون خون باباي اويند...
مادر مينوشت و عليرضا ميخواند از بَر قصهي دلِ تنگ و لباي خندون و چشاي گريون و بوسهي بابا را و ميگفت كه خون باباي من رنگين بود و وقتي ريخت روي زمين، چشمهاي همهي بچهها و بزرگها و حتي بابا خامنهاي سرخ شد، اما رنگينتر نبود از خون امام حسين كه علياصغرش سهسال و نيم از من كوچكتر بود و من، عليرضاي هستهاي، 22 بهمن امسال روي دوش بابابزرگ با مشتم كه قدرتش از بمب اتم بيشتر است ميزنم توي دهن آمريكا...
آرميتا نقاشي ميكشيد و مادر تفسير ميكرد تا بماند يا شايد پدر شهيدش ببيند... كشيد كيك 27 سالگياش را و رويش نوشت من دختر شما هستم؛ مثل فاطمه مغنيه كه دختر شما بود و دختر عماد مغنيه و تقديمش كرد به خوبترين باباي جهان...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰