کد خبر:۱۷۲۵۲۶
ميدويم تا زنده بمانيم؛
امثال سروش میدوند و به جایی نمیرسند؛ شهدا دویدند و رسیدند
در سرزمینی زندگی میکنیم، آن قدر مقدس که امثال سروشها باید هم بدوند و به جایی نرسند، خیلیها بودند که هم دویدند و هم رسیدند، هنوز رد پایشان در شلمچه و فکه و مجنون به جا مانده، همانها که دویدند تا زنده بمانند.
گروه دین و اندیشه «خبرگزاری دانشجو»- فاطمه آذراسدی؛ ساعت 2 بعدازظهر، استاد مشغول تدریس بود و ما هم چشم به تابلو...!
راندمانهای کاربردی و کلی ضریب و فرمول پای تابلو نوشته شده بود...، آن موقع به هر چیزی فکر میکردم، جز نرسیدن؟آخر کلاس دوستم با خوشحالی گوشیاش را از کیفش بیرون آورد و پیامکی را که برایش آمده بود، برایم خواند: «من در سرزمینی زندگی میکنم که دویدن سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند» و خودش هم بلافاصله آن را تایید کرد.
میخواستم یادش بیاورم من نیز در سرزمینی زندگی میکنم، آن قدر مقدس که امثال سروشها باید هم بدوند و به جایی نرسند، خیلیها بودند که هم دویدند و هم رسیدند، هنوز رد پایشان در شلمچه و فکه و مجنون به جا مانده، همانها که دویدند تا زنده بمانند.
دویدن و نرسیدن، سهم کسانی است که این جملات القائی را دست به دست مانند بادکنکی در بین جوانان میچرخانند و ما نیز چه کودکانه میپذیریم و آن را به دیگری داده و هراسان و آشفته، بازی را رها میکنیم. نمیدانم شاید بعد میرویم بوف کور صادق هدایت را میخوانیم یا شاید هم اشعار فروغ بی فروغ را...، بعد هم خود به سراغ مرگ و نیستی و خمودگی و سردی میرویم.
گفتم فروغ، یاد فروغی بسطامی افتادم که سالها پیش جواب امثال سروش را داده بود:
مردان خدا پرده پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
نمیدانم، شاید میخواستم یه یاد دوستم بیاورم که ما در سرزمینی زندگی میکنیم که یک نان را، چهل میلیون نفری میخوریم، اما تن به خفت و زور نمیدهیم.
ما وارثان انديشه ها هستيم
اینجا ایران است، سرزمینی اسلامی، با ملتی که با تمام وجود اعلام میکند میخواهد خودش باشد، نه آنچه دیگران میخواهند. ما فرزندان اسامی و نامها نیستیم، ما وارثان اندیشههاییم.
ما وارثان مکتب و ملتی هستیم که برای آن خونها ریخته شده، خون و حماسه، دو کلمه جدانشدنی در ایران اسلامی.
میخواستم بگویم دویدن و نرسیدن سهم کسانی است که در سالهای دفاع از ملت و مکتب، با اعلام رسمی جنگ، چمدان به دست، راهی فرودگاه مهرآباد شدند، ملیگراهای پر مدعایی که آن روز سوراخ موش را به بهایی گزاف خریدند تا مبادا قطرهای از خونشان بریزد.
میخواستم بگویم نباید بگذاریم احساساتمان را تسخیر کنند، اما اگر چنین شد لااقل عقلمان را در جیبمان نگه داریم. چقدر حرف ها بود برای گفتن... میخواستم بگویم...، اما دیدم وقت تنگ است و فرصتی ندارم! امروز، در این آشفته بازار نرم (جنگ نرم، قدرت نرم...)، رد پای من در اندیشههاست که به جا میماند.
همت مضاعف، دويدن براي رسيدن
ناخودآگاه از خود پرسیدم: مضاعف... یعنی چند برابر؟ دو؟ سه؟ چهار؟...همت یعنی چه؟ آیا من اصلا همتی دارم که آن را مضاعف کنم؟!
جهاد یعنی چه؟ شاید من دانشجو نتوانم به فرمان مولایم در زمینه اقتصادی کار جهادی کنم، اما میتوانم با روحیه جهادی کار کنم، یعنی درس بخوانم، با همتی مضاعف... به بلندای آسمان.
الان دیگر به چیزی جز رسيدن فکر نمیکنم. فرصتی نمانده، باید با سرعتی بیشتر بدوم؛ چرا که امروز چشم جهانی ما را مینگرد.... نمی بینی؟ دیدنش کاری ندارد، فقط اخبار دنیا را دنبال کن... .
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰