برگ ريز باغ زهرا(س)
کد خبر:۱۷۴۰۱

برگ ريز باغ زهرا(س)

 

برگ ريز باغ زهرا (س)، شكوفه ريز شجره طوبي، بهار اشك و بشكوه و فصل سنگين ‏غربت و اندوه فرارسيد و ديگر بار خاطر جانسوز مصيبت عظماي فاجعه كربلا و ياد ‏حماسه شگفت عاشورا و شور و قيامت قيام حسيني (ع) در دل‌ها زنده شد.‏

توفان سهمگين خون و خاك دشت سرخ ماريه وزيدن گرفته و درياي بيكران دل‌هاي ‏خونين شيداييان عاشق را متلاطم كرده و نواي دلرباي ني نواي حسيني نيستان ‏دل‌هاي كربلايي را به آتش كشيده!‏ و باز آتش داغ‌ لاله‌هاي خونين صحراي عشقبازان از پس خاكستر سنگين اعصار و قرون ‏در مجمر سينه شورشيان شيعه گل كرد و خرمن هستي شيفتگان سيدالشهدا را ‏شعله ور تر ساخت.‏

عطر بنفشه زاران سوگوار در دشت و صحرا پيچيد و علم لاله‌هاي داغدار در كوهساران ‏برافراشته شد و شميم خوش گل‌هاي بهشتي از كربلاي معلاي حسيني (ع) وزيدن ‏گرفت.‏

اي عاشقان حسين (ع)! پنجره‌ها را باز كنيد!‏ و بنگريد فوج ملائكه الله را كه دسته دسته در ليله القدر تاريخ بر آستان آسمان ساي ‏سردار بي سر فرود مي‌آيند و بر قبر مقدس و شش گوشه غريب ترين و مظلومترين ‏مردم تاريخ و زيباترين روح حماسه و پرستش بوسه مي‌زنند!‏

پنجره‌ها را باز كنيد!‏ ببينيد كه چگونه كروبيان دريچه‌هاي عرش را گشوده اند و هنوز انگشت به لب شاهد ‏شگفت ترين تابلو آفرينش هستند!‏

و بشنويد! مويه حورياني را كه با موي پريش بر تربت پاك حسين (ع) گرد آمده اند و غبار ‏تربتش را سرمه چشم مي‌سازند و با گلاب اشك و عطر بهشت به جاروي مژگان خاك ‏آستان حرمش را مي‌روبند و به سوغات به آن سوي سماوات مي‌برند!‏

باز كن پنجره را!‏ كه رايحه غربت روح خدا ارواح پريشان را به گرد خويش فرامي‌خواند و منصوران «انا ‏الحق زن » را بر دار سربلندي مي‌كشاند!‏

و گوش كن: بانگ جرس كاروان كربلا را كه قرار و آرام از دل حسينيان ربوده و شميم ‏خون خدا را كه هوش از سر بهشتيان برده و گلبانگ«هل من ناصر ينصرني» ابا عبدالله ‏‏(ع) در زير گنبد گيتي پيچيده و هنوز طنين «هيهات من الذله» اش گوش تاريخ را ‏مي‌نوازد!‏

باز كن پنجره را!‏ گوش كنيد! اين شيهه غريب اسب كدام شهيدي است «كه بوي مهيب هزار زلزله ‏دارد!»‏

ببينيد! اين برقا سرخ يال افشان و بي سوار كيست؟ كه اين گونه بي تاب و سوگوار در ‏كنار خيام گر گرفته سردار عشق سم مي‌كوبد و خبر از حادثه عظمايي مي‌دهد كه ‏زمينيان از ديدنش شرمسارند و آسمانيان از شنيدنش بيم دارند!‏

باز كن پنجره را!‏ خاكمان بر سر! اين بيمار بي رمق و داغدار كيست؟ كه هنوز در بستر تاب و تب ‏مي‌گدازد و بر سجاده خون و آتش نماز عشق مي‌گزارد!‏

باز كن پنجره را!‏ نمي‌بينيد، آن دختر بي پناه را كه گلشن دامانش شعله ور گرديده، اين غزال زخمي به ‏كجا مي‌گريزد و اين آهوي رميده به كدام سوي مي‌دود!

آه! جوانمردي نيست كه خدا را ‏به اين خسته پناه دهد و آتش دامانش را به آب ديده خاموش سازد!‏

باز كن پنجره را!‏ واي مان باد! نمي‌شنويد، خروش مظلومانه كودكان عطشان و معصومي كه از هر ‏سوي اين صحراي آتش سوز بلند است و عرش خدا از آن لرزان.

باز كن پنجره را!‏ اين ضجه جانسوز و فرياد «مهلاً مهلاي» زني تنهاست كه در معبر گردباد سهمگين زمان، ‏هنوز از تل زينبيه مي‌آيد و در توفاني از غبار و اندوه و رنگين كماني از اشك و خون، ‏شاهد شگفت منظره اي است كه هيچ كس را جز او تاب ديدارش نباشد؛ كه طور جود ‏موساييان در تجلاي پرتو جلالش مندك؟/ و متلاشي مي‌گردد.‏ 

يك طرف با دست‌هاي قلم كرده اباالفضل (ع) حاشيه علقمه قلمكاري شده و يك ‏سوي مشكي مشبك كه تا قيام قيامت تشنگان زلال اسلام ناب محمدي (ص) را ‏سيراب مي‌سازد.‏

و ديگر سوي در گودال قتلگاه و از ميان تلي از شمشيرهاي شكسته، خورشيدي بر ‏معراج نيزه گل كرده كه هيچ گاه غروب نخواهد كرد و از لبخند به خون خشكيده اش آيات ‏نور مي‌تراود كه: ‏«ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا آياتنا عجبا» آيا گمان برديد داستان اصحاب كهف كه از مصاف ستم گريختند و در غار آرميدند ‏شگفت آور است يا حماسه شگفت انگيز ما كه در نبرد با ظلم، سر بر دار كرديم و بر ‏معراج نيزه سرود رهايي سر داديم!؟

پنجره‌ها را باز كنيد!‏ درب‌ها را بگشاييد!‏ آماده حركت باشيد!‏ گوش كنيد! آهنگ چاووشيان قافله عشق را و سرود سينه سرخاني را كه از كوچه باغ‌هاي سرخ شهادت بگوش مي‌رسد.

هان! اين خون خواهان ثارالله و اي وارثان روح الله!‏

بشنويد! صداي سينه زنان سينه چاك را و زخمه زنجيره‌هاي زنجير زني كه ثاردل‌ها را ‏مي‌لرزاند.

برخيزيد! اين غريو طبل‌ها و صداي سنج‌هاي حيدريان، شورشي است كه ‏مي‌آيد و اين خروش حيدر حيدر! شورشيان شيعيست كه از هر سو بلند است و اين ‏زمزمه زمزم اشك‌هاي سوزاني است كه بر كوير دل‌‌ها جاري مي‌شود و دريا دريا غدير ‏مي‌سازد و فرعونيان را در آن غرق مي‌گرداند!‏

بشتابيد! اي پروانگان عاشق!‏ بياييد و خود را به شعله آواز بلبلان بيدل بزنيد و راز سبز ماندن را از نسيم حنجره سبز ‏سينه سرخان شوريده بياموزيد و با كاروان اشك قافله عشق را تا معراج شهادت بدرقه ‏كنيد!‏

بشتابيد! اي تشنگان ولايت! و اي سوگواران سرزمين توحيد! كه اشك بي ولايت آتش ‏فتنه‌ها را خاموش نسازد و التهاب درون را نكاهد.، پس بياييد و تشنگي را از زلال غدير ولايت حق مرتفع سازيد، گرچه آب دريا را نتوان ‏كشيد، اما باشد كه هر شب بقدر تشنگي قطره اي از مشك سقاي عشق نوشيده و ‏اندكي از التهاب درون را كاسته و زخم دل را التيام بخشيم!‏

آب كم جو

تشنگي آور بدست

تا بجوشد آبت از بالا و پست

پس،‏ هر كه دارد هوس كرب و بلا، بسم الله ‏

ه كه دارد سر همراهي ما، بسم ‏الله

/انتهاي پيام/‏

پربازدیدترین آخرین اخبار