کد خبر:۱۷۷۶۴۹
گفتوگو با دكتر محمد لگنهاوزن - بخش اول
مك اينتاير و سنت اجتماعي
از لحاظ سیاسی و اجتماعی، قرون وسطی و زمان تامس هیچ ربطی به یونان باستان ندارد، بنابراين نمیتوان گفت که همان سنت اجتماعی ارسطویی ميباشد که انتقال یافته است ...
به گزارش گروه علمي «خبرگزاري دانشجو»؛ متن پيش رو بخشي از مصاحبه كتاب ماه علوم اجتماعي(شماره 48) با دكتر محمد لگنهاوزن است كه به طرح سوالاتي درباره مك اينتاير وسنت اجتماعي پرداخته است و بزودي بخش بعدي آن نيز از همين طريق منتشر خواهد شد.
دكتر لگنهاوزن از انديشمندان و اساتيد برجسته فلسفه و كلام كشور آمريكا است كه به دين مبين اسلام و مكتب اهل بيت(ع) گرايش پيدا كرده و هم اكنون در مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني(ره) مشغول تدريس ميباشد.
کتاب ماه: جناب آقای دکتر لگنهاوزن. با تشکر از فرصتی که در اختیار کتاب ماه قرار دادید. به عنوان نخستین پرسش؛ همانطور که مستحضرید عنوان مجلهی ما «کتاب ماه علوم اجتماعی» است و علوم اجتماعی به معنای عام در اینجا مدنظر است که شامل اقتصاد، علوم سیاسی، جامعهشناسی و حتی مباحث کمی فلسفیتر نظیر اندیشهی سیاسی و اجتماعی میشود. مکاینتایر را معمولاً در تقسیمبندیهای دایرةالمعارفی در دستهی فیلسوفان اخلاق جای میدهند. این در حالی است که ایشان در کتابهای مختلفشان و حتی همین کتابی که اخیراً ترجمه و چاپ شده، یعنی در پی فضیلت ، نقادیهایی را بر متفکرین علوم اجتماعی و سیاسی نظیر وبر، رالز یا دیگران دارد. از نظر شما مکاینتایر چه مشارکتی در علوم اجتماعی داشته است؟
دكتر لگنهاوزن: اگر علوم اجتماعی را بهمعنای عام در نظر بگیرید، که شامل فلسفه سیاسی و فلسفه اجتماعی هم بشود، تمام فلسفهی اخلاقی ایشان، حول همین موضوع میچرخد. یعنی اکثر کارهای ایشان در فلسفهی اخلاق، از بحثهای رایج در فلسفهی اخلاق گستردهتر است. به بیان دیگر تمرکز ایشان بر تصمیماتی که فرد میگیرد تا کار خاصی اخلاقی شود نیست، بلکه تمرکز او بر روی فضایل اخلاقی سنتی نظیر شجاعت و امثال آن است. تمام حرف ایشان این است که ما فقط میتوانیم در بستر یک سنت اجتماعی این فضایل را بفهمیم. پس از این جهت میتوانیم بگوییم که ایشان یک متفکر اجتماعی است.
ولی ایشان مثل وبر، دورکیم و مانند آنها جامعهشناس نیست و کار تجربی نمیکند. حتی نقدهایی که ایشان بر جامعهشناسی و بعضی از این امور دارد خیلی مختصر است. در همان کتاب در پی فضیلت ایشان اشارهای به این نکته دارد، و قبول نمیکند که کسی بتواند براساس تخصصی که علوم تجربی دارد، به مردم بگوید آنها به چه سمتوسویی باید بروند.
کتاب ماه: شبیه این حرف را وبر هم در کتاب پیشهی دانشمند و پیشهی سیاستمدار زده است. او میگوید دانشمند هیچ وقت نمیتواند بر اساس علم خود نقش پیامبر یا روشنفکر را ایفا کند و هدف و سمت و سوی زندگی افراد را روشن کند. در واقع او تأکید میکند که علم نمیتواند به ما مسیر را نشان دهد.
دكتر لگنهاوزن: علم تجربی نمیتواند. مکاینتایر نقدی دارد به همان مفهومی از علم که بعد از دورهي روشنگرایی حاکم شد. بدین ترتیب اگر شما به مکاینتایر بگویید که آیا علم میتواند به ما سمتوسوی زندگی را نشان بدهد، ایشان در جواب میگوید، بله میتواند نشان دهد، ولی باید علم را درست بفهمیم.
کتاب ماه: شما اشاره داشتید به «سنت اجتماعی». بهنظر شما از منظر مکاینتایر سنت اجتماعی چه نقشی در فهم ما نسبت به عالم میتواند داشته باشد؟
دكتر لگنهاوزن: یک نقش بسیار بسیار حساس. به نظر ایشان فهمِ تنها و فردی امکان ندارد و ما اساساً چنین فهمی نداریم. ما فقط با توجه و براساس بحثهایی که پیشتر دریک زمینه صورت گرفته، معرفت پیدا میکنیم و میتوانیم چیزهایی را درک کنیم و این اشتباهی است که دیگران کردند، یعنی بیتوجهی به هنجارهای پژوهشی.
کتاب ماه: اگر از این منظر نگاه کنیم، چطور دو تمدن همدیگر را فهم میکنند؟ با توجه به اینکه مکاینتایر در کتاب در پی فضیلت هم در باب غیرقابل قیاس بودن دو یا چند چارچوب فلسفهی اخلاق، نظیر نفعگرایی و وظیفهگرایی از برخی اصطلاحات فیلسوفان علم پستمدرنی مثل فایرابند نظیر لاقیاسیت/قیاسناپذیری (incommensurability) استفاده میکند، دو تمدن مختلف با دو مبنای مختلف چطور همدیگر را میفهمند؟
دكتر لگنهاوزن: این مطالب بیشتر در کتاب Whose Justice? Which Rationality? مطرح شده است. البته در چاپ دوم After Virtue هم کمی به این مسئله اشاره شده است. وقتی که After Virtue چاپ شد، فوراً همه گفتند که این نسبیگرایی است، یعنی همینکه همهچیز مبنای اجتماعی دارد و قابل فروکاستن به امور اجتماعی است. بعد از آن، ایشان تلاش زیادی کرد که به این اشکالات جواب بدهد.
اول یک پیوستی اضافه کرد به کتاب در پی فضیلت. در فصل نوزدهم چاپ دوم؛ به هر حال آنجا ایشان کمی اشاره کرد، ولی در کتاب Whose Justice? Which Rationality? که کتاب بزرگتری هم هست، تمام کتاب دنبال جواب به این سؤال هست.
به طور خلاصه جواب اینچنین است: وقتی دو تمدن با هم روبرو میشوند، سعی میکنند که اولاً همدیگر را بفهمند. پس از یک جهت ایشان incommensurability فایرابند را قبول نمیکند؛ چرا که قائل است درک همدیگر ممکن است. چگونه؟ او میگوید مانند مسئلهی ترجمه. وقتی دو تمدن با دو زبان مختلف، مثل تمدن یونان باستان و روم، میخواهند همدیگر را بفهمند، چیزهایی باید از هر دو طرف ترجمه شود؛ این روبرو شدن با ترجمههای تمدن مقابل، یک بحران فکری و معرفتشناختی ایجاد میکند؛ پس از آن همهچیز وابسته به عکسالعملی است که یک تمدن بعد از این بحران از خود نشان میدهد.
یعنی آن تمدنی که قویتر است و میتواند تمدن دیگر را بهتر درک کند، چیزهایی که تمدن مقابل دارد را در چارچوب خودش توضیح میدهد، و بدینسان عمیقتر میشود. ولی تمدن دیگر که نمیتواند اینکار را بکند و چارچوب فکریاش آنقدر محدود است که نمیتواند حقیقتی راکه جای دیگر بوده در چارچوب فکری خودش بگنجاند، چارچوب فکری خود را هم از دست میدهد.
پس از آن مکاینتایر میگوید که ما میتوانیم با توجه به تاریخ، بگوییم که کدام چارچوب فکری قویتر است. مثلاً ایشان میگوید که تاریخ اثبات میکند که این چارچوب فکری ارسطویی - به طور عام نه عین همهی حرفهای ارسطو - آنقدر قوی بود که ما میبینیم وقتی مسیحیت میآید، باز هم ارسطوییهای مسیحی پیدا میشوند و ارسطو در چارچوب فکری مسیحیت شکل میگیرد و بار رشد فلسفهی جدید، باز هم دیدگاه ارسطویی میتواند آنرا درک کند و در چارچوب فکر خود توضیح بدهد.
به همین دلیل این نشان میدهد که فکر ارسطو یک چارچوب فکری بسیار قوی است. پس حتی ما وقتی دو تمدن داریم که فی بادی النظر با هم قابل مقایسه نیستند، ولی در برخوردشان با هم، باید سعی کنند تا همدیگر را بفهمند و آنجاست که نشان میدهد کدامیک غالب است. خوب، این خلاصهی جواب ایشان است.
ولی اینجا باز هم جای نقد هست. بعد از این چندین نوع نقد به مکاینتایر شده است. یکی این است که گفتند این چیزی که الآن در فکر ارسطویی داریم، یعنی همانی که گرایش ارسطویی در فلسفهي جدید است، مثل ارسطوی یونان باستان نیست و ما نمیتوانیم بگوییم که این همان سنت است. دیگر اشکالی که بر مکاینتایر گرفتند این بود که گفتند، در ذهن ایشان چندین سنت مشخص وجود دارد که با یکدیگر برخورد میکنند و همیشه یکی از آنها باید پیروز بشود.
درحالیکه واقعیت امر و افول و ادامهی حیات یک تمدن خیلی پیچیدهتر از یک برخورد ساده است. اشکال دیگری که گرفتند این است که مکاینتایر میگوید ما فقط میتوانیم در چارچوب یکی از این بسترهای سنتی، یا مثلاً یک تمدن حقیقت را درک کنیم. ما میپرسیم که در میان آنها، حقیقت را کجا پیدا کنیم؟ آقای مکاینتایر داستانی دربارهی پیروزی در یک جدل یا چیزی مانند آن را ارائه میکند و این حقیقت را نشان نمیدهد؟
کتاب ماه: این دیدگاه نیچهای نیست؟
دكتر لگنهاوزن: بله. یعنی چه که هرکس قویتر است؟ البته در اینجا مکاینتایر جواب دارد. او میگوید وقتی من میگویم یک تمدن پیروز میشود، نه فقط از این جهت که میتواند با زور و قدرت دیدگاه خودش را غالب کند. بلکه میگویم آن تمدنی که بیشتر برای ما فهم ایجاد میکند پیروز است و با توجه به این که فهم نشانهی حقیقت است، پس حقیقت با همان تمدن پیدا میشود و این صرفاً جنگ بین دو گروه نیست.
کتاب ماه: به نظر میرسد فهمی که شما میفرمایید برمیگردد به فرهنگ نه تمدن. مثلاً در دورهی یونان، ما افلاطون و ارسطو را داشتیم و آنها همچنان شأن عظیمی در عالم فکر دارند. با این وجود ما تمدن قدرتمند و غالب یونانی نداشتیم، اما سنت فکری آنها ماند. آیا آن سنت فکری است که مکاینتایر تأکید دارد یا خود تمدن؟
دكتر لگنهاوزن: اینجا البته کمی خلط صورت گرفته است. دو نوع سنتی که ایشان میخواهد از آن بحث کند، یکی سنت اخلاقی و دیگری سنت فکری است. یعنی همانطوری که عنوان کتابش Whose Justice? Which Rationality? نشان میدهد، از یک جهت میخواهد دربارهي عدالت صحبت کند که این یک بحث اخلاقی به معنای عام است که شامل امور سیاسی هم میشود. از جهت دیگر او میخواهد دربارهی عقلانیت صحبت کند. یعنی اینکه اگر ما میخواهیم یک سنت عقلانی پیدا کنیم، میتوانیم بگوییم در این کتابها یک سنت ادبی پیدا میشود.
ولی گاهی اوقات کاملاً روشن است که ایشان دنبال این معنا است. مثلاً ایشان میگوید وقتی مسیحیت میآید، سنت ارسطویی به سنت تامسی منتقل میشود. در حالیکه از لحاظ سیاسی و اجتماعی، قرون وسطی و زمان تامس هیچ ربطی به یونان باستان ندارد. پس نمیتوان گفت که همان سنت اجتماعی ارسطویی است که انتقال یافته است. ولی گاهی اوقات که ایشان دربارهی بستر سنت اخلاقی صحبت میکند، میخواهد بگوید که در این تمدن گونهای از فهم عقلانیت و اخلاق داریم. ولی متأسفانه خلط میشود و این نقد دیگری از ایشان است.
نقد دیگر بر پیشفرض ایشان این است که بعد از این برخورد، معلوم میشود که کدام تمدن قویتر بوده است. ولی کسی که پست مدرنیست است میتواند بگوید که نه، با وجود این برخوردها باز هم اختلاف نظر هست، باز هم کثرت هست، و باز هم هیچ راهی نداریم که حقیقت را پیدا کنیم. تا جایی که دیدم ایشان به این نوع نقد خیلی خوب جواب ندادهاند.
کتاب ماه: شما فرمودید که فهم ارسطویی که در یونان بود با ارسطویی که آکویناس و امثال او در قرون وسطی میخواندند کاملاً متفاوت بود یا نه شرایط آنها متفاوت بوده است؟
دكتر لگنهاوزن: نه اینکه کاملاًً متفاوت باشد. عرض کردم که تمدن سیاسی و اجتماعی آنها کاملاً متفاوت است. زمان ارسطو که از لحاظ سیاسی یونان در بحران بود و بعد اسکندر میآید و امپراتوری درست میکند. یونانیها مشکلات بسیاری داشتند. بعد میرسیم به زمان آکویناس، که در آن زمان امپراتوری روم را در اروپا داریم، به اصطلاح Holy Roman Empire که در آن ساختار سیاسی با زمان ارسطو بسیار متفاوت است.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰