شهر ما، خانه ی ما!
جریده اینترنتی «خبرگزاری دانشجو»، وبلاگ «ترکش ولگرد» در آخرین به روز رسانی خود نوشت:
نارنجی پوش، ماجرای یک عکاس روزنامه نگار به نام حامد آبان است که با پسرش در ایران هستند و همسرش یک نخبه ی ریاضی است که در اروپا زندگی می کند.آقای آبان بعد از مطالعه ی یک کتاب در باره ی بهداشت و فنکشویی به شدت عاشق تمیزی و زیبایی محیط اطرافش می شود و این دوست داشتن به حدی زیاد می شود که باعث تحول در زندگی او می شود و سعی می کند که از منزل خودش شروع کند و کم کم این حس را نسبت به محیط پیرامون و جامعه ی خود داشته باشد و آن قدر زیاد می شود که تصمیم می گیرد که در لباس یک رفتگر ساده به زیبایی شهر خودش کمک کند و اهمیت این موضوع را به بقیه هم بگوید.
داستان و فیلم نامه، در ظاهر خیلی ساده به نظر می رسد که این سادگی هم در نوع ساخت و هم در دیالوگ ها و نوع بازی بازیگران این فیلم مشخص است، به طور مثال فیلم بدون هیچ مقدمه ای موضوع اصلی فیلم را به شکل مستند گونه ای بیان می کند و نشان می دهد که سازنده ی فیلم، داریوش مهرجویی کنار یک ساحل کثیف ایستاده وافسوس می خورد از این که در کشور ما این همه زیبایی وجود دارد اما به دست خودمان آلوده و غیر قابل استفاده می شوند.
این فیلم علی رغم تبلیغات گسترده ای که از آن شده بود، اصلا در حد و اندازه های یکی از فیلم ساز های به اصطلاح معروف به نام مهر جویی نیست و بیشتر شبیه یک تبلیغ دو ساعته است و اصلا قابلیت این که به عنوان یک فیلم سینمایی مطرح شود را ندارد.
در سطح ظاهر و صورت این فیلم خواسته همین مسئله را تذکر دهد که نسبت به زیبایی و تمیز بودن اطراف خودمان حساس باشیم و در کنار این بحث داستان همسر آقای آبان را مطرح می کند که به عنوان یک نخبه ی ریاضی تصمیم گرفته جدای از خانواده خود، در خارج از ایران زندگی کند اما بعد از اینکه همسرش تصمیم گرفته که یک رفتگر باشد، می خواهد پسرش را نیز با خود به خارج از ایران ببرد اما جریانی که این مرد درست می کند باعث می شود که افراد بسیاری او را همراهی کنند، از جمله همسرش که از تصمیم خود منصرف می شود و درایران می ماند و در کنار همسر و پسر خود اقدام به پاکسازی محیط اطراف خود می کند.
بعضی ها این فیلم را پاسخی به فیلم" جدایی نادر از سیمین" اصغر فرهادی دانسته اند که می گوید به جای اینکه به فکر رفتن از ایران باشیم بهتر است که در همین جا بمانیم و شرایط را درست کنیم نه اینکه همه ی پل های پشت سرمان را خراب کنیم و راهی جز رفتن را انتخاب نکنیم.اما بنده نوعی دیگر به آن پرداخته ام که و این فیلم را خیلی متفاوت با اهداف فیلم جدایی نادر از سیمین نمی دانم، در صورتی که پذیرفتن آن بدون کمترین قرائن، سخت و دشوار است اما به عنوان یک برداشت از فیلم مطرح می کنم. این فیلم که داستانی بسیار ساده را روایت می کند اما با استفاده از اسم و رنگ شهرداری، به عنوان یک رفتگر ساده می گوید که ما باید در قالب یک رنگ به اصلاح امور بپردازیم باید در قالب این رنگ در هر جایگاه و پست و مقامی که هستیم از یک عکاس روزنامه نگار گرفته تا یک نخبه ی ریاضی باید به فکر اصلاح و زدودن کثیفی ها از شهرمان باشیم ما باید برای از بین بردن آن ها با هم بسیج شویم. مطرح کردن این رنگ برای زدودن کثیفی های شهر از یک طرف می تواند کاملا منطقی به نظرآید که این رنگ لباس های شهرداری می باشد اما از طرفی دیگر می تواند قصدو غرض هایی پشت سر ین نوع انتخاب باشد بدین منظور که ما همگی باید در قالب یک رنگ(که در این فیلم نارنجی است) به اصلاح و تغییر دست بزنیم و کثیفی هایی را که کل شهر و وجودمان را فراگرفته بزداییم و به زباله دان بسپاریم، با این نوع نگاه، سازنده به نوعی انقلاب در قالب یک رنگ را مطرح می کند که ما باید در قالب یک رنگ باهم متحد شویم وجریانی درست کنیم و دست به اصلاح و تغییر بزنیم.
اما ظاهر داستان آن قدر پیچیده نیست که مجبور باشیم چنین تحلیلی را از فیلم ارائه دهیم وبیشتر به یک فیلم تبلیغی برای شهرداری است که مردم را دعوت می کند به این که محیط زندگی و شهرخود را تمیز نگه دارند و هر تغییری را ابتدا از خود و زندگی خود شروع کنندو سپس بقیه را همراه کنند همین؛ و چنین تحلیلی که ارائه شد بیشتر حاصل یک نوع بدبینی نسبت به فیلم نامه و سازنده ی فیلم است.
نکته ی قابل تامل دیگر شکل خانواده ای بود که در فیلم حضور داشت؛ حامد آبان پدر این خانواده است که با پسرش زندگی می کند و مادراو نخبه ی ریاضی است که در خارج از کشور مشغول تحصیل است و کار تربیت و آموزش پسر این خانواده به دوش یک پرستار است و جایگاه مادر برای این پسر، فقط زنی است که تولدش را تبریک می گوید و گاهی احوالی از او می پرسد، همین. با ارائه ی چنین الگویی از خانواده که خیلی خوب و خوش هستند، به نوعی نشان می دهد که می مادری تواند به جای اینکه به تربیت فرزند خود برسد در آن طرف مرز ها باشد و تحصیل کند، بدون اینکه کمبودی حس شود و جای خالی مادر ملموس باشد.