رجبي دواني عنوان كرد: ماجراي مسلمان شدن سردار برجسته ايراني كه همراه علي(ع) در نخلستان كار مي‌كرد / داستان كتاب‌سوزي اعراب در ايران دروغ محض است
کد خبر:۱۹۱۱۲۱
نشست «بررسي آثار و نحوه ورود اسلام به ايران» - بخش سوم و پاياني

رجبي دواني عنوان كرد: ماجراي مسلمان شدن سردار برجسته ايراني كه همراه علي(ع) در نخلستان كار مي‌كرد / داستان كتاب‌سوزي اعراب در ايران دروغ محض است

عضو هيئت علمي دانشگاه امام حسين(ع) با اشاره به اسارت هرمزان، سردار برجسته ايراني در جنگ ايران و مسلمانان گفت: هرمزان وقتي...
به گزارش خبرنگار دين و انديشه «خبرگزاري دانشجو»، محمدحسين رجبي‌دواني در ادامه نشست «بررسي آثار و نحوه ورود اسلام به ايران» كه به همت انجمن اسلامي مستقل دانشگاه صنعتي ‌شريف در سالن آمفي‌ تئاتر اين دانشگاه برگزار شد، به بررسي نحوه ورود اسلام به ايران و آثار آن پرداخت.

همانطور كه پيشتر گفته شد عرب‌ها به ايران آمدند، ولي ایرانی‌ها نتوانستند از عهده آنها بربیایند و در چندین جنگ عقب نشيني كردند تا جنگ قادسیه پيش آمد.

مسلمانان به يزدگرد گفتند ما در جهالت بوديم، اما پيامبر(ص) ما را نجات داد

عده‌ای از نمایندگان سپاه مسلمانان به تیسفون مدائن، پایتخت ایران رفته و با یزدگرد صحبت کردند، نوشته‌اند كه ظاهر آنها به گونه‌اي بود که ایرانی‌ها می‌خندیدند و سر و وضع و لباس آنها را مسخره می‌کردند.

یزدگرد به مسلمانان گفت ما شما را عددی حساب نمی‌کردیم، (عذر می‌خواهم) شما ادرار شتر و سوسمار می‌خوردید؛ چه شد که به خودتان جرات دادید به قدرتی مثل ایران حمله کنید؟ مسلمانان گفتند ما در جهالت سخت بودیم، اما پیغمبری در ميان ما ظهور و ما را هدایت کرد، الان هم همان تعالیم را به شما عرضه می‌کنیم، اگر قبول کنید، به همان شرایط را برمی گردید، اما یزدگرد نپذیرفت و با خشونت مسلمانان را بیرون راند و جنگ درگرفت.

تمايل فرمانده سپاه ايران براي مسلمان شدن

حتی رستم فرخزاد فرمانده برجسته ایرانی وقتی با نماینده سپاه مسلمان‌ها مذاکره کرد و منطق اسلام را شنید متمایل شد اسلام بیاورد، اما موبدان و شاهزادگان او را تهدید و تحقیر کردند و گفتند ما تو را عزل می‌کنیم و می‌کشیم و به اين ترتيب او را وادار به جنگ کردند.

كشته شدن رستم فرخزاد كليد فتح ايران بود

در جنگ قادسیه، رستم فرخزاد کشته شد و این در حقیقت، کلید فتح ایران بود. بدين ترتيب، مسلمانان جلو آمدند و به پایتخت ایران رسیدند. شاه وقتي می‌خواست فرار کند 4000 نفر رقاص و آشپز و یوزباش همراه او در حال فرار بودند، اما اعتراض داشت که این تعداد کم است و می‌خواست بیشتر از این‌ها با خودش ببرد.

مردم در اين شرايط انگيزه دفاع نداشتند، حتی گزارش‌هایی داریم که سياه اسباري فرمانده گروه نظامي زبده ايراني كه خسرو پرويز آن را ايجاد كرده بود بزرگان لشکر را جمع کرد و گفت برای چه كسي می‌جنگید؟ به دین مسلمانان درآیید تا عزت و احترام داشته باشید و جلوی خونریزی را بگیرید، همه قبول کردند و شرایطی گذاشتند.

اسلام با خشونت وارد ايران نشد

ابوموسی اشعری (همان خبیثی که بعداً به امیرالمومنین علی(ع) خیانت کرد) فرمانده اعزامی عمر در مناطق جنوبی ایران بود. او ابتدا می‌خواست تضمین بدهد، اما آنها قبول نکردند و گفتند شخص اول شما بايد تضمين دهد.

ابوموسي برای عمر نامه نوشت و عمر نيز قبول کرد و تضمین داد. به اين ترتيب، ايراني‌ها مسلمان شدند و به گروه مسلمانان پیوستند. گروه دیلم نيز كه لشکریان نخبه‌ای از گیلان بودند که خسرو پرويز آنها را آماده کرده بود، بدون جنگ و با طیب خاطر به مسلمان‌ها پیوستند و در منطقه عراق کنار مسلمانان مهاجر مقیم شدند، لذا اسلام با خشونت وارد نشد.

عرق ملي نبايد باعث شود هر دروغي را به مهاجمان نسبت دهيم

البته، نقل‌هايي در مورد خشونت مسلمانان با ايراني‌ها وجود دارد و مرحوم زرین‌کوب در كتاب «دو قرن سکوت» به تاریخ مردم ایران اشاره کرده، البته او بعدا از این حرف‌ها عقب‌نشینی کرد و آنها را نادرست خواند. عرق ملی ممکن است آدم را تحریک کند و باعث شود انسان نسبت به مهاجم دید منفی داشته باشد، ولی دلیل نمی‌شود که هر دروغي را به آن‌ها نسبت دهيم.

اگر اسلام وارد ايران نمي‌شد مسيحيت جاي زرتشت را مي‌گرفت

در آن زمان آیین مسیحیت که در روم دچار انشقاق شده بود در ایران در حال رشد بود، یعنی مذهب زرتشتی به اندازه‌اي فاسد شده بود که مسیحیت داشت جایگزین آن می‌شد و اگر اسلام وارد ایران نشده بود، مسیحیت جای آيين زرتشتي را می‌گرفت.

مسیحیان در بلخ (بلخ الان در افغانستان است) يعني شرقی‌ترین نقطه ایران کلیسا درست كرده و تا آنجا نفوذ کرده بودند، حتي یکی از همسران و سوگلی خسرو پرويز مسیحی شده بود و مسیحیت تحريف شده داشت ایران را فرا می‌گرفت، لذا وقتي اسلام آمد بسياري از ایرانی‌ها و نخبگان ایرانی آن را قبول کردند.

سه قرن طول كشيد تا اكثريت ايراني‌ها مسلمان شوند

البته اين به آن معنا نیست که وقتی اسلام آمد ایران را فرا گرفت، اسلام از نظر سیاسی و نظامی بر ایران مسلط شد، اما 2-3 قرن طول کشید تا اکثریت ایرانی‌ها اسلام بیاورند.

عده‌ای از افراد فهیم و خردمند در شهرهای مختلف كه می‌دیدند اسلام بهترین چیزی است که می‌تواند به نیازهای فطری آن‌ها پاسخ دهد، اين دين را مي‌پذیرفتند و به طرف مناطقی که عرب‌های مسلمان ساکن بودند می‌آمدند، البته با تبعیض‌های عرب‌های علوی هم مواجه می‌شدند ولی باز دل از اسلام نمی‌کندند.

يزدگرد پشتوانه مردمي نداشت و آسياباني او را كشت

برخی از مناطق ايران با جنگ فتح شد و در جنگ نهاوند شکست اصلی به ساسانی‌ها وارد شد، یزدگرد فرار کرد تا به خراسان برود و از آنجا قوایی فراهم کند، ولي به قدری بدون پشتوانه و بدون حمایت مردمی بود که آسیابانی او را کشت.

بعد از يزدگرد دیگر کسی مدعی حکومت ساسانی نشد، لذا دیگر حکومتی در ایران وجود نداشت. بقیه مناطق ایران نيز عمدتا بدون جنگ فتح شد، یعنی مسلمانان به سراغ شهری می‌آمدند و همان سه شرط را پیشنهاد می‌کردند. در اکثر موارد ایرانی‌ها می‌گفتند جزیه می‌دهیم، بعضی می‌گفتند مسلمان می‌شویم در این‌صورت مالک جان و مال و ناموسشان بودند، اگر هم مسلمان نمی‌شدند، جزیه را می‌پذیرفتند و مسلمین خودشان را متعهد به دفاع از امنیت آن‌ها می‌دانستند.

اكثر مناطق ايران بدون جنگ و خونريزي فتح شد

البته،‌ برخي مواقع هم ايراني‌ها مي‌جنگيدند، اما عموماً شکست می‌خوردند. در اين مواقع اگر اعرابي كه آنجا بودند معرفت داشتند گذشت می‌کردند وگر نه، مردان جنگی را می‌کشتند و زنان و بچه‌ها را اسیر می‌گرفتند.

عرف زمان اين بود كه زن و بچه‌ها را اسیر می‌کردند و اموالشان را هم به غنیمت می‌بردند، ولی اکثر مناطق ایران بعد از جنگ نهاوند بدون جنگ و خونریزی فتح شد.

اینکه گفته شده اسلام وارد ایران شد و تمدن ایران را نابود کرد جفای بزرگی است. در ایران جز مرکز علمی جندی شاپور هیچ مرکز علمی دیگری وجود نداشت و نظام فاسد حاکم بر ایران از نظر سیاسی و اجتماعی اجازه نمی‌داد علم در ایران رشد پیدا کند.

در جندي‌شاپور هيچ شخصيت ايراني حضور نداشت

جندی شاپور در زمان انوشیروان تأسیس شد و عده‌ای از فیلسوفان و اطبا رومی كه به دليل فشار دولت روم از آنجا گریخته بودند به ایران آمدند و از آنجا که دشمن دشمن ما دوست ماست، انوشیروان امکاناتی در اختیار آنها قرار داد و آنها جندي‌شاپور را تاسيس کردند. بعدها از هند هم به جندی‌شاپور آمدند ولی شخصیت ایرانی در آنجا حضور نداشت، یعنی سیستم اجازه نمی‌داد.

اداره جندي‌شاپور به دست رومي‌ها بود نه ايراني‌ها

اولاً؛ اداره جندی‌شاپور با فرهنگ رومی بود و ایرانی نبود، ثانیاً؛ اگر مسلمان‌ها تمدن ايران را نابود کردند، باید جندی‌شاپور نابود می‌شد، ‌اما جندی‌شاپور تا قرن سوم هجری با اقتدار وجود داشت.

حتی زمان عباسیان، منصور عباسی، «بُخت یَشوع» طبیب بزرگ و استاد جندی‌شاپور را دعوت کرد که پزشک خصوصی او باشد. در آن زمان با وجود اینکه حدود سه قرن از ظهور اسلام گذشته بود اطباء مشهور جندي‌شاپور مانند «جبرائیل بن بخت یشوع» و «آل ماسوِی» رومی و سُریانی و مسیحی بودند، اگر اسلام تمدن ايران را از بین می‌برد باید جندی شاپور نابود می‌شد.

داستان كتاب‌سوزي اعراب در ايران دروغ محض است

کتاب سوزی‌هایی هم که گفته مي‌شود دروغ است و علامه شهید استاد مطهری در کتاب‌سوزی ایران و مصر آورده است كه اين كتاب‌سوزي‌ها دروغ محض است. اصلاً کتابی به آن صورت وجود نداشت كه سوزانده شود، چون سواد و خواندن و نوشتن فقط برای طبقات بالا بود و طبقات بالا هم به دنبال علم و سواد آنچنانی نبودند.

تلاش فردوسی هم این بود که مجد و عظمت ایران قبل از اسلام را به رخ عرب‌ها و ترکان غزنوی بکشاند و به همين دليل از شاهان ساسانی و گذشته ایران بسيار تعريف و تمجيد مي‌كرد.

انوشيروان حاضر بود در جنگ شكست بخورد اما فرزند يك كفاش درس نخواند!

اما خود فردوسي می‌گوید در جنگی انوشیروان از نظر تدارکات نظامی کم آورد و در شرف شکست بود، کفش‌گری به او گفت: من حاضرم این تدارکات را تأمین کنم فقط به شرطی که اجازه دهید بچه من درس بخواند؛ اما انوشیروان گفت من حاضرم شکست بخورم و لشکریانم نابود شوند، اما چنین توهینی را قبول نکنم که بچه کفش‌گری درس بخواند. این انوشیروان عادل است، حالا بقیه ظالم‌ها که جای خود دارند.

اين داستان در تاريخ طبري نيامده كه بگوييم عرب‌های ضدایرانی اين مطالب را نقل كرده‌اند، بلكه در شاهنامه فردوسی آمده و اين یعنی چنين نظامي بر ايران حاكم بوده است.

ايران جز جندي شاپور مركز علمي ديگري نداشت

کتاب و کتابخانه‌ای وجود نداشت که عرب‌ها بخواهند بسوزانند. ایران جز جندی شاپور مرکز علمی نداشت که آن هم سالم مانده بود. ارزش کار علمی و فرهنگی در این است که انسان اعتدال داشته باشد، با سند سخن بگوید و تعصب و نظرات شخصی را وارد مباحث علمی نکند.

ما خلیفه‌ها را غاصب می‌دانیم، عمروعاص را هم خائني مي‌دانيم كه در جنگ صفين به امیرالمومنین ضربه زد، ولی دلیل نمی‌شود چون آنها را قبول نداريم به آنها دروغ ببندیم.

سوزاندن كتابخانه اسكندريه توسط عمروعاص دروغ است

عمروعاص فاتح مصر بود، گزارشی هست که او کتابخانه عظیم اسکندریه را سوزاند و تا مدت‌ها اين كتاب‌ها سوخت حمام‌های آنجا بود. این دروغ محض است، چون در منابع اصلی درجه اول این مسئله ذکر نشده است.

برای نخستین بار فردی به نام عبداللطیف بغدادی در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم اين مسئله را در کتاب خود آورده است.

اولاً؛ او يك مسیحی است و معلوم است که نسبت به مسلمان‌ها مسئله دارد. ثانیاً؛ پوچ بودن گزارش او از اینجا ناشی می‌شود که می‌گوید عرب‌ها به اسکندریه رفتند و به رواقی که ارسطو در آنجا درس می‌داد هجوم بردند، حال آنکه اصلاً پای ارسطو به اسکندریه نرسيده و اسکندریه بعد از ارسطو ساخته شده است.

چرا در منابع متقدم کسی اين وقايع را ذکر نکرده، اما او که در قرن ششم و هفتم زندگي مي‌كرده اين مسائل را آورده است؟ درست است كه اين وقايع را به عمروعاص نسبت می‌دهد ولی دلیل نمی‌شود ما بپذیریم مسلمان‌ها چنین کاری را آنجا کرده‌اند و اين دروغ است.

هجوم مسلمان‌ها به ایران در زمان خلیفه غاصب توسط افرادی مثل ابوموسی اشعری انجام شد. خباثت ابوموسي اشعري فقط مربوط به ماجراي حكميت نبود و گاهي نيز كارهاي ناجوانمردانه‌اي انجام مي‌داد.

ناجوانمردي ابوموسي اشعري نسبت به يك فرمانده ايراني

ابوموسی اشعری، شوشتر و خوزستان را محاصره کرده بود، فرمانده ایرانی آنجا وقتي دید ایستادگی بی‌فایده است و مسلمانان دیر یا زود غلبه پیدا می‌کنند، امان خواست. او تعداد لشکریان محافظ آنجا را به ابوموسی اعلام کرد و گفت اگر برای این تعداد به ما امان بدهی ما تسلیم می‌شویم و حاکمیت شما را می‌پذیریم.

ابوموسی هم امان داد و آنها تسلیم شدند، وي تعداد مدافعان شهر را شمرد و به فرمانده گفت پس خود تو را می‌کشم چون تو اضافه بر تعدادي هستي كه به ما گفته بودي. به اين ترتيب، ابوموسي به خواهش‌هاي آن فرمانده توجه نكرد و او را ناجوانمردانه کشت.

هرمزان،‌ سردار برجسته ايراني كه همراه علي(ع) در نخلستان كار مي‌كرد

نمونه ديگر ماجراي هرمزان است، هرمزان از سرداران برجسته و از خانواده‌های بزرگ ایرانی بود که ضربه‌های سختی به سپاه عرب‌ها وارد کرده بود. مسلمانان او را اسیر کردند و دیدند اگر او را در ايران بکشند دلشان خنک نمی‌شود. گزارش ضربه‌هايي كه هرمزان به سپاه اعراب زده بود را به خلیفه داده بودند و خلیفه هم گفته بود او را به اینجا بفرستید.

وقتی هرمزان نزد خلیفه وارد شد امیرالمومنین(ع) هم آنجا حضور داشتند، عمر به او گفت: ای دشمن خدا، الان تو را به سزای اعمالت می‌رسانم و می‌کشم. هرمزان هم گفت قبل از قتل به من آب بدهيد بعد مرا بکشید. عمر دستور داد آب آوردند، اما هرمزان ظرف آب را تا جلوی دهان می‌آورد ولی نمی‌خورد و چند بار این کار را تكرار کرد.

عمر از او پرسيد چرا آب نمی‌نوشی؟ هرمزان پاسخ داد من به تو اعتماد ندارم، می‌ترسم قبل از خوردن آب دستور بدهی من را بکشند؛ عمر قسم خورد تا این آب را نخوری من تو را نمی‌کشم.

تا این سخن از دهان عمر درآمد، او هم ظرف آب را بر زمین انداخت و شکست. عمر گفت چرا این کار را کردی؟ هرمزان گفت مگر تو نگفتی تا این آب را نخوردی من تو را نمی‌کشم. اميرالمومنين در آنجا فرمودند: راست می‌گوید، نمی‌توانی او را بکشی؛ تو همین حرف را زده بودی.

عمر وقتی دید امیرالمومنین علی(ع) از او حمایت می‌کند و منطق قوی است، گفت: این عجم چه کلاهی را سر ما گذاشت و زنده ماند.

هرمزان فهمید امیرالمومنین چیز دیگری است. بنابراين، اسلام آورد و همراه با علی(ع) در نخلستانی کار می‌کرد و زیر نظر حضرت تربیت اسلامی شد؛ خیلی هم به ايشان وفادار بود.

خودداري عثمان از قصاص فرزند عمر كه هرمزان را به قتل رساند

هرمزان با حضرت ماند تا وقتي كه عمر توسط فیروزان غلام مغیة بن شُبه ترور شد و به هلاکت رسید، عبیدا... بن عمر بن خطاب پسر خلیفه به انتقام قتل پدر سراغ هرمزان رفت و او را بی جهت در املاک امیرالمومنین کشت.

حضرت به شدت به خشم آمدند و به سراغ عثمان که خلیفه شده بود رفتند و گفتند عبیدا... بن عمر یک ایرانی مسلمان بی گناه را بی دلیل کشته و باید قصاص شود. خلیفه گفت: خلیفه دوم تازه کشته شده اگر بخواهم پسرش را هم بکشم مردم به من چه می‌گویند. حضرت فرمود: هر چه می‌خواهند بگویند، یک مسلمان را بی‌جهت کشته و باید قصاص شود، اما عثمان گفت من او را نمی‌کشم و حضرت قسم خورد خودم هر جا او را ببینم خواهم کشت.

عثمان به عبیدا... بن عمر پیام داد از مدینه فرار کن که اگر علی تو را ببیند خواهد کشت. او هم فرار کرد و به کوفه رفت تا خود عثمان به هلاکت رسید و امیرالمومنین خلیفه شد. وقتی حضرت به کوفه آمد او از کوفه گریخت و به شام نزد معاویه رفت.

شكرگذاري علي(ع) براي قصاص قاتل هرمزان

او در جنگ صفین همراه معاویه به جنگ امیرالمومنین آمده بود، هنگامي كه کشته شد و حضرت جسد نحس او را که دید، نفرمود الحمدلله دشمن ما کشته شد، فرمود خدا را سپاس که قصاص هرمزان عملی شد و خون هرمزان را من قصاص کردم، این دیدگاه امیرالمومنین است.

اميرالمومنين(ع) فتوحات خلفاي قبل را ادامه ندادند

امیرالمومنین علی(ع) وقتی به خلافت رسید مانند خلفای پیشین این فتوحات را ادامه نداد و مرزها در دوره ايشان آرام بود، چون اینگونه گسترش اسلام باعث مادی شدن مردم ‌شده و جهاد محتوای الهی و معنوی خود را از دست داده بود و به نام جهاد همان غارت‌گری‌های دوره جاهلیت انجام مي‌شد.

مسلمانان بايد اصلاح شوند تا بتوانند مبلغ اسلام باشند

حضرت معتقد بودند تا مردم اصلاح نشوند نمی‌توان آنها را برد تا دیگران را مسلمان کنند، اين مردم باید خودشان درست شوند تا بتوانند مبلغ اسلام باشند.

چه بسا اگر امیرالمومنین(ع) بعد از پیغمبر که هنوز معنویت در مردم وجود داشت روی کار می‌آمد یا موقعی که خلیفه شدند فرصت پیدا مي‌كردند که جامعه را به حال و هوای دوران پیغمبر برگردانند بسیاری از ممالک با ديدن معنویت موجود در آن حضرت و یارانشان با طیب خاطر اسلام را قبول می‌کردند و جنگی صورت نمی‌گرفت، منتهی عرض کردیم این ردا بر تن کسانی رفت که لایق آن نبودند و اینگونه عمل کردند.

نيمي از ايران در زمان عمر فتح شد و نيمي ديگر در زمان عثمان

وقتي عمر به هلاكت رسيد نيمي از ايران از جمله گيلان، مازندران، ري، اصفهان،‌ يزد و فارس فتح شده بود، اما باقيمانده خاك ايران يعني كرمان و قومس قديم كه استان سمنان امروزي است و خراسان بزرگ و ماوراي ايران در زمان عثمان فتح شد.

فتح اين مناطق نيز به راحتي انجام گرفت چون حکومت مرکزی در کار نبود،‌ جنگ‌ها و مقاومت‌ها هم سركوب شد و اين مناطق نيز تحت حاکمیت دولت مدینه درآمد. 
 
پایان 
 
پربازدیدترین آخرین اخبار