بايد که جهاني به چنين راز رقم زد
احسان محمودپور
مرسوم است كه براي تحليل هر پديدهي اجتماعي، خواه مربوط به يك فرد باشد، خواه مربوط به يك طبقهي خاص، به سراغ تعاريف موجود در كتابهاي علوم اجتماعي رفت و بر اين مبنا به ارائهي نظريه پرداخت. اما سختي كار وقتي مشخص ميشود كه موضوع تحليل، پديدهاي فراتر از قواعد و مشهورات زمانه باشد. در اينصورت است كه كارآمدترين ابزار تحليل مدرن، رنگ ناكارآمدي به خود ميگيرد و توسنِ ادراكِ تحليلگران، پاي در گل، از حركت بازميماند.
حتي اگر هيچ شناختي از انقلاب اسلامي و نظام برآمده از آن نداشته باشي، باز نميتواني از كنار شخصيت امام به آساني بگذري و مجبوري هرطورشدهاست از چندوچون ماجرا سردربياوري. اينجاست كه اگر خيلي اهل علم (ازنوع مدرناش) باشي و از تمام دانشمندان علوم اجتماعي نبش قبر كني، تازه ميرسي به اين جمله كه «رهبري امام خميني، تبلور كاريزماي شخصيت او بودهاست». و اين ابتداي سردرگميهاي بعدي تو در تحليل انقلابي است كه او رهبري كرد. ادامهي اين روند البته حاصلي جز سردرگمي و حيرت ندارد.
اگر امام را «آنگونه كه هست» نشناسي، در تحليل رابطهي مردم با او غرق در حيرت ميشوي و اين است دليل سخن بازرگان كه گفت: «عجيب است كه يك آدم هشتاد ساله، تفاهمش با جوانها خيلي بيشتر از مثلاً بنده كه توي جوانها و دانشگاه بزرگ شدهام و در انقلاب و نهضت بزرگ شدهام و به اينها سناً نزديكترم. ايشان تفاهمش ده برابر است. يك خاصيت و قدرت مقابلهي روحي و فكري بين ايشان و جوانان انقلابي وجود دارد . . . من بين خودم و كساني كه در انقلاب هستند، يعني جوانها، طلاب، دانشگاهيها و سپاهيها، واقعاً يك فاصله و يك بيگانگي حس ميكنم . . . ولي آقا هيچ . . .»(1)
آري! اگر حقيقت اسلام و ماهيت مدرنيته را نشناسي، درنمييابي كه «عقل مدرن» از توصيف امام خميني و رهبري انقلاب اسلامي ناتوان است، بلكه اساساً به دليل روح اومانيستياش، توانايي ادراك رابطهي باطني «امام-امت» را ندارد.
اگر ميخواهي امام و انقلابي را كه او رهبري كرد بشناسي، بايد اسلام ناب (اسلام مبتني بر فقاهت و راهبري قرآن و عترت) را بشناسي. بايد مفهوم «فطرت» را درك و زندگي در آزادگي و امنيت الهي را تجربه كني، تا بفهمي پيام امام، نداي فطرت انسانهاست. تا بفهمي امام، اهرم قدرت را بر گرانيگاه آسمان قرارداد و بدين صورت مسير تاريخ را به شاهراه حقيقي خود بازگرداند.
آيافكركردهاي كه حقيقتاً اگر امام نبود، در هياهوي كژراههي چپ «جامعهي بدون طبقه» و يا راست «جامعهي باز»، چه كسي صراط مستقيم توحيد را مينماياند؟ يا در عصر يأس فلسفي، چه كسي شيشهي عمر نيهيليسم پست مدرن را ميشكست؟ اگر امام نبود، در روزگار سيطرهي «جبر تاريخ»، چه كسي با لطف الهي و اختيار انسان، پارادايم حاكم بر جهان را تغيير ميداد؟ يا در دوران سيطرهي خشن سكولاريته و پرستش متعبدانهي دموكراسي، چه كسي نداي «حاكميت الله» سرميداد؟ هيچفكركردهاي اگر امام نبود، چه كسي براي كرملين، پيام توحيد ميفرستاد و ذات ايدئولوژي ماركسيستي را به چالش ميكشيد؟
اگر چه نظام سلطه، تمام دار و ندارش را به جنگ نرم با اسلام ناب آورده، اما هيچ فكر كردهاي چرا راهي كه امام پيش پاي آدميان گشود، همچنان به پيش ميرود و قلب كساني را كه آشناي حقيقتش ميشوند، ميربايد؟ هيچ فكر كردهاي چرا پيام انقلاب اسلامي در بين تمامي حقمداران و مستضعفان عالم، راه خود را ميگشايد؟ همهي اينها يك دليل دارد: انقلاب اسلامي، رستاخيز فطرت انساني تاريخ بشري است؛ و تو اگر «جوهر فطري» اسلام ناب را نشناسي، هيچگاه انقلاب اسلامي را نخواهي شناخت.
انقلاب اسلامي اگرچه به صورت نهضتي ضدسلطنتي و با هدف قطع سلطهي غرب آغاز شد، اما دامنهي آن منحصر به اين موضوع نيست؛ چراكه در صحنهي معادلات جهاني و روابط بينالملل ميتوان شاهد فروپاشي نظامهاي وابستهي ديگري هم بود. انقلاب كوبا، نيكاراگوئه و . . . همگي تحولات مهمي در زمينهي تغيير رژيمهاي قبلي كشورشان و خروج از سلطهي غرب بودند. اما آنچه كه باعث تمايز فلسفي انقلاب اسلامي از ساير انقلابهاي معاصر ميشود، نه فقط خروج از سلطهي غرب، كه «خروج از دايرهي بستهي مدرنيته» است. انقلاب اسلامي در حقيقت، «جهانبيني خودبنياد» عالم مدرن و «نگرش تكساحتي به انسان» را به چالش كشيد و همين تحول مهم بود كه زمينهي دگرگوني را در فرهنگ، اقتصاد، سياست و مسائل اجتماعي ايران رقم زد.
البته بايستي توجه داشت كه آثار مدرنيته در لايههاي پيچيدهي اجتماعات بشري ريشه دوانيده است؛ بطوريكه نفي كامل آن نيازمند مجاهدت فراوان بوده و بهخصوص نيازمند ارائهي الگوهاي زندگي فردي و اجتماعي ميباشد.
از آنجايي كه انقلاب اسلامي ايران در سايهي انديشهي ديني، پيام آسمان را نهفقط در روابط فردي و يا در حاشيهي زندگي بلكه در شئونات مختلف حيات جوامع انساني وارد نموده است، لذا رسالت بزرگي كه امروز بردوش نخبگان است، تدوين نظامات اجتماعي در عرصههاي فرهنگ، اقتصاد، حقوق، سياست و . . . بر مبناي معارف اسلام ناب و در جهت ايجاد تمدن اسلامي ميباشد. امري كه متأسفانه پس از انقلاب و بهخصوص پس از پايان جنگ مورد غفلت واقع شد و زمينه را براي كندشدن حركت اصلاحي انقلاب اسلامي در سراسر جهان فراهم نمود. فراموش نكنيم كه انقلاب اسلامي ذاتاً يك انقلاب فرهنگي است و غفلت از حوزهي فرهنگ، غفلت از اساس انقلاب ميباشد.
هر انقلاب، مبتني بر آرمان و اهدافي است و انقلابها تا تحقق كامل آرمان و اهدافشان تداوم دارند. بر اين مبنا، انقلاب اسلامي هنوز پايان نيافته است. اين انقلاب، زماني به پايان ميرسد كه آرمانشهر موعود الهي مبتني بر «حكومت ولي خدا»(2) محقق شود. اين وعدهاي الهي است(3) و خداوند هرگز خلف وعده نميكند.
پينوشتها:
1. مصاحبهي حامد الگار با مهندس بازرگان در تاريخ 20 آذر 1358 (چاپ شده در مجلة نصر سال 1359).
2. ولقدكتبنا فيالزبور من بعدالذكر أن الأرض يرثها عبادي الصالحون (سوره «انبياء»، آيه 105)،
و نريد أن نمن علي الذين استضعفوا في الأرض و نجعلهم الأئمه و نجعلهم الوارثين (سوره «قصص»، آيه 5).
3. وعدالله الذين امنو منكم و عملوالصالحات ليستخلفنهم فيالأرض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدونني لايشركون بي شيئا (سوره «نور»، آيه 55)
/انتهاي پيام/